۱۹ تیر ۱۳۹۷،‏ ۱۲:۲۱
کد خبر: 82966568
۰ نفر
امید من شهید شد

بندرعباس - ایرنا - نمی خواستم خبر بد بشنوم. زهرا امروز دوباره گریان و نالان به نزدم آمد و گفت: مامان خبر داری كی شهید شده؟! او را دعوا كردم فریادش سقف آسمان را درید و گفت نه مامان به خدا! بابا امیدم شهید شد.

به گزارش ایرنا، آن قدر دوست داشت شهید شود كه به آرزویش رسید، عكس عموی همسرش شهید «علی سالاری» را كه نگاه می كرد می گفت: مریم به نظرت می شود من هم روزی مثل عمویت شهادت نصیبم شود؟
نخستین چیزی كه در نماز به ذهنم می رسید شهادتش بود بعد هم گریه ام می گرفت اما حالا دو سال و هفت ماه از رفتن امید زندگی اش می گذرد، می گوید: آن قدر داستان شهادت پدرشان را تكرار می كنم تا «محمدامین» و «زهرا» به شهادت پدرشان افتخار كنند.
ترس از دست دادن همسر برای مریم ها سخت است اما آنچه زندگی را سخت تر می كند حرف های تلخی است كه برخی هنوز هم بر زبان می آورند مردمی هستند كه هنوز واقعیت شهادت مدافعان حرم را نمی توانند درك كنند، از دست دادن پدر دختری كه حالا 15 ساله شده و پسری كه 16 سالگی را پشت سر گذاشته نمی توانند درك كنند، از دست دادن این پدر برای دختر و پسری كه همیشه بوی پدر را در كنار خود حس كرده بودند را فقط خودشان می فهمند.
می گوید: بارها شده در تاكسی نشسته ام و راننده حرف های سنگینی می زند دلم برای تنهایی بچه هایم كه پدرشان رفت تا... بغض گلویش را گرفته، می گوید اوایل این قدر حقوق گرفتن مدافعان حرم بر زبان ها بود كه حتی محمد امین پسرم هم باور كرده بود، یك روز گفت: مامان به حساب خودمان 300 میلیون تومان! پول ریخته اند؟ گفتم چه كسی این حرف را زده گفت خیلی ها می گویند چون پدرت شهید شده به حساب شما 300 میلیون تومان پول ریخته اند! آن روز خیلی عصبانی و دلشكسته شدم حتی با محمدامین هم با تندی برخورد كردم...
«همه دلتنگی ها و اشك هایم فدای آجرهای حرم بی بی زینب (س) كه به ما طعنه می زنند كه به خاطر پول رفت.»
امید جان قهرمانیت مبارك، راه را اشتباه نرفتی؛ امثال تو رفتند تا حرم زینب (س) امن بماند... عبدالحمیدم، بابای خوب زهرا و محمدامین خیالت راحت هر سختی هم بكشیم همین كه برایمان پیش خدا آبروداری كردی دنیایی می ارزد. تو در پیشگاه خدا عزیز و عاقبت بخیر شدی.
هنوز این جمله ات در دلم غوغا می كند «یعنی میشه منم مثل عمویت شهید بشوم؟» آن روزها تو خودت را برای رفتن آماده می كردی و من غافل بودم چه می دانستم دلت هوای زینب و سوریه كرده ؟ چه می دانستم داعشی چه حیوان خبیثی است؟ اما تو آن ها را خوب شناخته بودی.
چه می دانستم در باغ شهادت هم هنوز به روی عده ای خاص باز است؟ برای معشوقان حسین (ع) و زینب (س)
دلت حریم عشق می خواست و من در بی خبری بودم. اما امروز خوشحالم از اینكه مسلمانم و افتخار می كنم به اینكه هنور هستند آدم هایی از جنس عبدالحمیدها كه نمی گذارند پرچم اسلام بر زمین بماند.
وقتی عازم شدی نخستین جایی كه در دمشق انتخاب كردی حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) بود؛ به گمانم خواستی هم كسب اجازه كنی و هم از بی بی زینب برای من و زهرا و محمد سفری به یادماندنی را در حرم شان طلب كنی و آخر پاهایت را در میدان مبارزه، استوار و مقاوم به سوی حلب گذاشتی. مریم می گوید: این جمله ها را بارها با خودم زمزمه می كنم و برای دلتنگی هایم می نویسم.
مریم اما از عاشقانه های دو نفره تا دلتنگی ها و خواب هایی كه بارها از عبدالحمید بعد از شهادتش دیده است می گوید.
مریم سالاری همسر نخستین شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) از استان هرمزگان و برادرزاده شهید دفاع مقدس سردار علی سالاری است كه 15 سال با عبدالحمید سالاری(امید) زندگی كرد. دو میوه دل از این زوج، محمدامین و زهرا هستند كه امروز بعد از 2 سال و هفت ماه از شهادت پدرشان به یادگار مانده و به شهادت پدرشان افتخار می كنند.
می گوید: همسرم سال 1355 در روستای سردر از توابع بخش حاجی آباد به دنیا آمد. نامش در شناسنامه عبدالحمید گذاشته بودند، اما در بین خانواده و فامیل به امید معروف بود.
شهید عبدالحمید سالاری دوران ابتدایی را تا سوم راهنمایی در زادگاهش می گذراند و به دلیل نبود مقطع دبیرستان، ادامه تحصیل را در دبیرستان شهید ذاكری بندرعباس دنبال می كند. اول دبیرستان كه بوده در نیروی انتظامی ثبت نام می كند. حدود شش سال در شمال كشور در شهرهای رامسر، ساری و فریدون كنار در نیروی انتظامی مشغول به كار بوده تا اینكه در سال 79 تصمیم به ازدواج می گیرد.
مریم می گوید: دختر خاله پسرخاله بودیم. اولین بار موضوع خواستگاری از طرق خاله ام- مادر عبدالحمید- با مادرم مطرح شد. مادرم خیلی هم موافق نبود اما از طرف پدرم خیالم راحت بود كه با عبدالحمید موافقت می كند. مادرم بحث خواستگاری را با پدرم مطرح كرد كه عبدالحمید با خانواده اش قرار است شب برای خواستگاری بیایند. چون خودم موافق بودم و از طرفی هم پدرم با این ازدواج موافق بود، مادرم مخالفتی نكرد. فردای آن شب پدرش از ما خواست برای خرید نشان با عبدالحمید به بازار برویم. من، عبدالحمید، خاله ام و زن عمویش رفتیم و یك انگشتر طلا و یك دست هم لباس به نشانه نامزدی خریدیم.
طاقت دوری پدر و مادرم را نداشتم. حتی حاضر نبودم همین میناب و شهرهای نزدیك خودمان باشد. فقط دوست داشتم بندرعباس زندگی كنم. یكی از شرط های ازدواجم با عبدالحمید گذاشتم انتقالی اش از شمال به بندرعباس بود.
انتقالی عبدالحمید به بندرعباس به سختی مورد موافقت قرار می گیرد، مریم و عبدالحمید (امید) 12 اسفند 79 ازدواج می كنند. بعد از سه روز از ازدواج شان برای گذراندن ماه عسل و زیارت امام رضا (ع) راهی مشهد می شوند. البته از این تصمیم به جز پدر مریم كسی خبردار نمی شود، پدر استقبال می كند، گفت: آفرین خیلی خوب است كه اولین سفر زندگیتان را با حرم امام رضا(ع) شروع می كنید و این زوج راهی مشهد می شوند...
محمدامین فرزند اول مریم و عبدالحمید است كه هفتم خرداد81 چشم به دنیا باز می كند و 22 آبان 82 نیز زهرا به دنیا می آید. مریم می گوید: عبدالحمید روزی كه اولین فرزندمان به دنیا آمد برای همه پرستارها شیرینی خرید. محمدامین در هفته وحدت به دنیا آمد. به آن ها گفتم از پدر من و پدر خودت بپرس كه چه اسمی انتخاب كنیم.
پدر عبدالحمید گفت محمدرضا. پدر من هم گفت چون در هفته وحدت و تولد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) به دنیا آمده محمدصادق. خودم هم از قبل محمد امین نظرم بود. چون همیشه به نظراتم احترام می گذاشت. زمانی كه می خواست از ثبت احوال شناسنامه بگیرد گفت چه اسمی بذاریم كه پدر تو و پدر من ناراحت نشوند؟ گفتم از نظر پدر من مشكلی نیست. در ثبت احوال بازهم منتظر من بود كه چه اسمی بگذارم، گفتم همان محمد امین باشد كه من انتخاب كردم كه هیچ كدام ناراحت نشوند.
زهرا فرزند دوم مان هم چون در ایام شهادت امام علی(ع) به دنیا آمد، نه فقط خودم كه خیلی از فامیل ها زنگ زدند اسم دخترت را زهرا بگذار. من زهرا را انتخاب كردم و شهید هم نظر به نظرم احترام می گذاشت.
زمانی كه در دریابانی بوده روی دریا پایش تیر می خورد به برادر همسرش زنگ می زند كه دفترچه بیمه اش بدون اینكه مریم خبردار شود را بیاورد بیمارستان خاتم الانبیاء، جاسم با مریم تماس می گیرد تا دوست امید توی بیمارستان بستری شده دفترچه امید را می خواهم! مریم شك می كند با پدرش راهی بیمارستان می شوند اسم عبدالحمید سالاری را كه از پذیرش می پرسند شك مریم یقین می شود چون عبدالحمید روی تخت خوابیده بود. تا مریم را می بیند می خندد می گوید من را بگو خواستم مثلا خبردار نشوی.
محمدامین دوست دارد شهید شود و راه پدرش را ادامه دهد، او بارها در سفرهای راهیان نور برای دانشجویان و زائران این سفرها روایتگری كرده است. محمدامین حتی در مراسم پدرش شهیدش هم مداحی كرد و دوست دارد مداح اهل بیت بماند و آخر به آرزویش كه شهادت است، برسد.
زهرا كه به تكواندو علاقه زیادی دارد و دوست دارم همیشه در مسابقات رتبه اولی باشد، از خاطراتش در اولین دیدار با رهبر انقلاب با آب و تاب برایم می گوید كه وقتی آقا فهمید من تكواندو كار می كنم خیلی خوشحال شدند و گفتند: تكواندو هم ورزش خوبی است و به مادرم رو كردند و با لبخند گفتند: ولی مواظبش باشید این خطرناك است! زهرا می گوید: ما فكر نمی كردیم آقا اینقدر با ما خودمانی باشد.
محمدامین می گوید: برای آقا یك دوبیتی خواندم: 'حقا كه از سلاله فاطمه ای/ با خنده ی خود به درد ما خاتمه ای' ...
و زهراخانم كه ذوق زده یك ریز از خاطرات اش در دیدار رهبری حرف می زند می گوید: ما فكر نمی كردیم آقا این قدر با ما خودمانی باشد. آقا عاشق بچه هاست.
حالا بعد از 2 سال و هفت ماه بارها عاشقانه‌ های مریم از عبدالحمید به قدری برایم واقعی شده كه وقتی با روایت‌ هایش همراه می شوی، در اشك و لبخندش نیز سهیم خواهی شد.
عبدالحمید و مریم علاقه زیادی به مسافرت با خانواده داشته اند، مریم نیز بیشتر خاطراتش از سفرهای امید و زهرا و محمدامین به مشهد است، یك زمستان برفی خاطره انگیز برای محمدامین و زهرا با پدرشان كه هنوز برایشان لذت بخش است.
مریم می گوید: امید راجع به سوریه با بچه ها هیچ حرفی نزد. از بندرعباس كه اقدام كرد با اعزام ایشان موافقت نكردند. گفتند فعلا اعزامی به سوریه نداریم. 26 مهر 93 از طریق دوستانشان در سیستان و بلوچستان رفتند سوریه. قبلش یك دوره 15 روزه در تهران گذراند و از آن جا راهی دمشق شد اولین جایی هم كه رفته بود حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه(س) بود و بعد از آن به حلب رفت. بار اولش بود و در اولین اعزام هم شهید شد. در محاصره با داعش به دلیل اصابت خمپاره شهید شد... مریم می گوید: درست زمانی كه عبدالحمید شهید شده بود، پدر و مادرم در راه برگشت از كربلا بودند. من و و برادرم هم چون در تدارك مفصل برای استقبال از پدر و مادرم بودیم برای خرید رفته بودم بازار. هیچ كس از فامیل توان و جرات دادن خبر شهادت همسرم را به من نداشت. فقط اطلاع دادند كه زن عموی مادرم فوت كرده. ولی در دلم همه اش دلشوره بود و احساس می كردم یك جوان فوت كرده است.
وقتی از خرید برگشتم تا رسیدم به درحیاط زهرا گفت خبر داری كی فوت شده؟ گفتم آره، هیچی نگو. چون دوست داشتیم برای استقبال از پدر و مادرم از كربلا سنگ تمام بگذاریم نمی خواستم خبر بد بشنوم. زهرا دوباره اومد كنارم گفت نه مامان خبر داری كی شهید شده؟! وقتی این را گفت، یك دفعه به دلم افتاد، اتفاق بدی افتاده.با تندی با زهرا دعوا كردم. زهرا گفت نه مامان، بابا امیدم شهید شده.
اصلا باور نمی كردم. به داداشم گفتم آقا كاظم زنگ بزن سپاه ببین حقیقت دارد یا نه؟، درهمین حین محمدامین داشت تلویزیون نگاه می كرد. پسرم گفت راسته راسته تو تلویزیون داره می نویسه. دیدم زیرنویس تلویزیون می نوشت «شهید عبدالحمید سالاری» فرزند حمزه! بازهم قبول نمی كردم! چون عكس و تصویری پخش نمی كرد نمی خواستم قبول كنم كه امید من باشد.
صحت داشت، عبدالحمید شهید شده بود، مریم سریع زنگ می زند به پدرش، الان دقیقا كجایید؟ گفت یك ربع دیگر می رسیم مرز ایران. باز تحمل كردم. نمی دانست چكار كند، راه برود؟ یا بنشیند، نمی خواست در حضور بچه هایش واكنش بدی نشان بدهد. بیست دقیقه بعد پدرش زنگ می زند كه ما لب مرز هستیم. مریم: گفتم دقیقا كجایین؟ می خواستم مطمئن شوم كه جایی نشستند و مستقر شدن! فقط گفتم عبدالحمید شهید شده. دیگر نتوانستم حرفی بزنم… فامیل از صبح خبر داشتند، اما چون در منزل ما كسی نبود و من خبر نداشتم، نمی خواستند در این شرایط خبر شهادت امید را من بفهمم.
مریم می گوید: فقط به عبدالحمید می گویم خوش به حالت كه چنین راهی را انتخاب كردی، كسی كه برای دفاع از حرم زینب (س) رفت، سعادت بسیاری می خواهد، باید بگویم خوش به سعادتت «امید».
به گزارش ایرنا، شهید عبدالحمید سالاری متولد سال 1355 اهل روستای سردر سیرمند شهرستان حاجی آباد نخستین شهید مدافع حرم از استان هرمزگان است كه سوم آذرماه سال 1394 برابر با 12 صفر در شهر حلب سوریه لیاقت شهادت در راه دفاع از حرم حضرت زینب(س) دریافت كرد.
دومین شهید مدافع حرم استان هرمزگان نیز شهید خلیل تختی نژاد جوانی 24 ساله است كه 19 رمضان امسال در منطقه درعا در سوریه به شهادت رسید.
استان هرمزگان در كرانه نیلگون خلیج فارس 2 شهید مدافع حرم دارد.
گزارش: فرنگیس حمزه یی
9887/7408