نظام رضاخانی یک سربازخانه بزرگ ایجاد کرده بود

تهران- ایرنا-عبدالله شهبازی استاد علوم سیاسی در همایش "کودتای سوم اسفند۱۲۹۹؛ زمینه هاو پیامدها" گفت: دیکتاتوری رضاخان با دیکتاتوری‌های دیگرتفاوت داشت.حکومت او به‌شدت توتالیتر بود.دراین نظام که درواقع یک سربازخانه بزرگ و نظامی بود، همه شخصیت‌های بزرگ یا اعدام شده بودند یا خانه نشین.

به گزارش ایرنا، همایش دو روزه «کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹؛ زمینه‌ها و پیامدها»  روز گذشته (یکشنبه) با حضور موسی حقانی، رئیس پژوهشکده تاریخ معاصر، موسی نجفی، خسرو معتضد و تعدادی دیگر از استادان و پژوهشگران حوزه تاریخ در پژوهشکده تاریخ معاصر آغاز شد و امروز (دوشنبه) نیز با شرکت تعداد دیگری از  متخصصان این عرصه به کار خود ادامه داده است.
در ادامه خلاصه ای از سخنرانی استادان شرکت کننده در روز نخست به شرح ذیل است :

سخنران اول: موسی نجفی استاد پژوهشگاه علوم انسانی

موسی نجفی: وقتی ما از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ صحبت می‌کنیم، درست است که یک فصل سختی در تاریخ ایران شروع شده، اما فصلی هم از قبل پایان یافته است. به نظر من کودتای ۳ اسفند پایان یک دوره‌ای از تاریخ ایران است که از عصر مشروطه و به نحوی از دوره جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شده بود. این دوره با رضاخان تمام و عصر پهلوی آغاز می‌شود. ما صورت‌مسئله‌ای در تاریخ ایران داریم که هم در دوره مشروطه دیده شد و هم در انقلاب اسلامی دیده می‌شود. پانزده سال عصر مشروطه در تاریخ ایران خیلی مهم است که نتایج کاشت‌های مثبت و منفی بعد از آن ثمر داده است؛ مثل قیام تحریم تنباکو که در دوره مشروطه جواب داده و خود مشروطه هم بعد از آن در کودتای ۳ اسفند دیده شده و بعد از آن هم آمدن رضاخان و... است.در جامعه ایران اگر بذری در سیاست کاشته شود، نتیجه آن پانزده تا بیست سال بعد ثمر می‌دهد. نزدیک‌ترین واقعه به  کودتای ۳ اسفند، جریان مشروطیت و رسیدن دو جریان دینی و سکولاریسم در آن است. به نظر من مشروطه یک بیداری اسلامی است که در این دوره خود را نشان داده است. از سوی دیگر هم جریان مدرنیزاسیون ناقص است که به صد سال قبل هم باز می‌گردد. این دو جریان در مشروطیت با هم تلاقی پیدا کردند و هرکدام مثلثی را شکل دادند. یک ضلع مثلث بیداری اسلامی، بیداری و اندیشه دینی، ضلع دوم هویت و ضلع سوم هم تجدد دینی است که امروز هم با آن مواجه هستیم. از سوی دیگر، سه پایه اصلی حکومت پهلوی، سکولاریسم، مدرنیزاسیون و بحران هویت است که میلیتارسیم را هم باید به آنها اضافه کرد. این دو جریان از دویست سال قبل بوده و به مشروطه رسیده است. در دوره‌ای که بیداری اسلامی بر مدرنیزاسیون غلبه کرده، تاریخ ایران جلو رفته و دست اجنبی کوتاه شده و ما جنب و جوشی در مردم و جامعه می‌بینیم. در نهضت نفت هم تلاقی این دو جریان را می‌بینیم. اما در دوره پهلوی جریان مثلث دوم، مدرنیزاسیون، سکولاریسم و بحران هویت بر دیگری غلبه می‌کند.

اینجا نقطه عطف صحبت من است. با شکست و تضعیف جریان هویتی بیداری اسلامی که سه مرحله‌ای هم هست، جریان دیگر جلوتر آمد و شرایط برای رضاخان فراهم شد. نهضت بیداری به این علت افت کرد که متدینین بصیرت کافی به خرج ندادند و از پشت بیداری اسلامی خود را کنار کشیدند.برخی از متدینین تصور می‌کردند که اگر نهضت را راه بیندازند دیگر کافی است، ولی  این کفایت نمی‌کرد و متخصصان می‌بایست نظام را تشکیل می‌دادند، در مسئله تمدن اسلامی هیچ کاری قهری انجام نمی‌شود؛ کسانی باید باشند که تحول را بفهمند و متدینین می‌بایست همه مسائل را همه‌جانبه می‌دیدند. همچنین کثرت مطبوعات هم شامل در یک روز دویست روزنامه منتشر شد و همین امر مردم را دچار گیجی و بهت کرده بود. در این شرایط به‌هم‌ریخته یک خط سالم را جلو بردن خیلی سخت است.از عوامل دیگر در تضعیف جریان بیداری اسلامی در فضای بعد مشروطه اشاعه تهمت و بداخلاقی سیاسی، افراط در طرح بحث آزادی، دودستگی بین علما، و نبود مرجع عالی بعد از آن دوره بود. از سال ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹ق تا ده سال بعد می‌بینیم که مرجعیت عالی نداریم و واقعا باید خدا را شکر کنیم در زمانی هستیم که باز یک نفر به عنوان ولی فقیه حرف آخر را می‌زند. اینها را باید قدر بدانیم؛ چون همیشه این‌طور نبوده و وقتی اینها نباشد، از فقدان‌ها رضاخانی پدید می‌آید.در مشروطه این اندازه که از استبداد گفتند از استعمار نگفتند، هر وقت که ما اینها را دست کم گرفتیم، استبداد از طریقی که فکرش را نمی‌کنیم، وارد شد و متأسفانه ضربه‌ای که به نهضت مشروطه وارد شد دست کم گرفتن استعمار خارجی و پافشاری بیش از اندازه بر استبدادی بود که ابعادش را درست نشناختیم. پس زمینه‌سازی مهم در کودتا عقیم شدن و به هدف نرسیدن جریان مشروطه بود. ان‌شاءالله که از تاریخ گذشته درسی برای زمان حال و آینده بگیریم تا هم بصیرت داشته و هم نسبت به آزادی و استعمار خارجی حساس باشیم.

سخنران دوم: محمدحسن رجبی، مورخ و پژوهشگر ایرانی

محمدحسن رجبی: صدور اعلامیه بالفور در نوامبر ۱۹۱۷/ آبان ۱۲۹۶ و نشست متفقین در ورسای در سال ۱۹۱۹م، برای تعیین تکلیف سرزمین‌ها و مناطق مختلفی که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی به جا مانده بود و تصویب لایحه قیمومیت فلسطین در سال ۱۹۲۲ و اعزام سموئیل به عنوان فرمانده کل انگلیسی به فلسطین در یک دوره زمانی مشخص دقیقا دارای پیام و مفهوم سیاسی قابل تأمل است؛ یعنی پا به پای تحولات در منطقه در راستای برپایی دولت یهودی در فلسطین، ایران هم دچار دگرگونی و تغییرات با همان روند می‌شود. آن تعداد از افراد که در روی کارآمدن و به قدرت رسیدن رضاخان نقش داشتند نیز عمدتا همان وابستگان به مجامع و سازمان‌های اسرارآمیز یهودی و ماسونی بودند. از سرویس اطلاعاتی انگلستان تا سفارتخانه بریتانیا در تهران از میرزا کریم دشتی و خاندان ریپورتر تا آیرونساید و دیگر اشخاص ماسونی یا مأموران انگلیسی مستقر در تهران تماما در مسیری عمل کردند که سازمان‌های یهودی مستقر در اروپا طراحی کرده بودند. به‌هرحال به قدرت رسیدن رضاخان، یک حرکت سازمان‌یافته و هدفمند بود که از سوی مجامع قدرتمند یهودی مستقر در اروپا طراحی و توسط انگلستان و مأموران و نمایندگان انگلیس در ایران اجرا و عملی شد.

در دوران صعود رضاخان به سلطنت، انگلستان پایتخت واقعی و مرکز فرماندهی امپراتوری جهانی صهیونیسم بود. انگلستان در دوران یادشده کاملا تحت سیطره و اراده صهیونیست‌ها قرار داشت. عناصر ذی‌نفوذ در کابینه انگلستان یا یهودی صهیونیست بودند (مثل سر هربرت سموئیل) یا پیوریتن شبه‌یهودی و صهیونیست مسیحی (مثل لرد بالفور، که یهودی‌تبار یا یهودی مخفی نیز قلمداد شده است).روی کار آمدن رضاخان در ایران در شرایط و موقعیتی اتفاق افتاد که جنگ جهانی اول به پایان رسیده و امپراتوری عثمانی ساقط شده بود. متفقین در پوشش کنفرانس ورسای برای بسیاری از ممالک اسلامی منطقه تعیین تکلیف کرده بودند. برای اداره سرزمین فلسطین نیز حول محور اعلامیه صهیونیستی بالفور، وزیر امور خارجه وقت انگلستان، لایحه قیمومیت تهیه و شرایط و زمینه‌های لازم را تحت پوشش کانون ملی یهود و درواقع دولت یهودی در فلسطین کاملا مهیا کرده بود.از نظر آنها برای ایجاد دولت یهود با همان راهبرد خاص و مورد نظر رهبران و کانون‌های قدرتمند یهودی و صهیونی در منطقه باید فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در مناطق پیرامونی نیز کاملا آماده و هماهنگ با استراتژی یادشده باشد. بر این اساس سرزمین ایران با توجه به موقعیت ویژه جغرافیایی، تاریخی، تمدنی و فرهنگی و تاریخچه زندگی مسالمت‌آمیز یهودیان در ایران نسبت به اروپا در طول هزاره‌ها و سده‌های گذشته نمی‌توانست از دید دسیسه‌گران جهانی نادیده گرفته شود.

بدین ترتیب نیروهای نظامی انگلستان کشور ایران را پس از حدود سه سال و نیم اشغال و با اجرای عملیات کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹، که با طراحی سرفرماندهی نیروی انگلیسی در ایران ژنرال آیرونساید و سازمان جاسوسی آن کشور و دیگر عوامل آشکار و پنهان خارجی و داخلی انجام شد، ترک کردند تا حکومت به‌ظاهر ملی رضاخان، که از سوی نخبگان ایرانی حمایت و توسط کانون‌های انگلیسی متمایل به صهیونیسم جهانی هدایت می‌شد، روی کار آید. کانون‌های سیاسی یادشده با ایجاد بسترهای سیاسی داخلی و خارجی مناسب، همه چیز را برای تکیه زدن شخصی چون رضاخان بر اریکه قدرت ایران را فراهم کردند. بنابراین کودتا و به دنبال آن سلطنت رضاخان در ایران مولود همان توطئه خارجی است که صهیونیست‌ها نقش چشمگیری در آن داشتند. آنها در ترکیه آتاتورک، در فلسطین سموئیل، در اردن و عراق عبدالله فیصل را بر سرکار آوردند. گفتنی است که همه این عوامل در سیاست‌های داخلی و نیز مناسبات خارجی خود، با آرمان صهیونیستی ایجاد دولت یهودی در فلسطین موافقت کامل نشان دادند.پس از کودتای ۳ اسفند، همان‌طور که انتظار می‌رفت، زمینه فعالیت تشکل‌های یهودی و صهیونیستی در ایران بیش از پیش فراهم شد؛ چنان‌که براساس اسناد منتشرشده، نخستین مهاجرت دسته‌جمعی یهودیان ایرانی به فلسطین در سال ۱۲۹۹ رخ داد و ۳۷ روز پس از کودتا و در فروردین ۱۳۰۰، تشکیلات صهیونیست ایران با ارسال نظامنامه تشکیلات به وزارت امور خارجه، موجودیت خود را اعلام نمود.

سخنران سوم: مسعود رضایی محقق و پژوهشگر تاریخ انقلاب اسلامی

مسعود رضایی: عامل کودتای نظامی ۳ اسفند ۱۲۹۹ یک فرد قزاق به نام رضاخان میرپنج است. قوای قزاق سال ۱۲۵۷ش پایه‌گذاری شد و در سال ۱۲۹۹ کودتا کرد؛ یعنی در زمان کودتا، ۴۲ ساله بود. رضاخان هم پانزده‌ساله بود که به قوای قزاق وارد شد و وقتی کودتا رخ داد چهل سال داشت؛ یعنی حدود بیست و اندی از عمرش را در این قوا سپری کرده بود. ناصرالدین‌شاه در سفر به فرنگ از روسیه هم دیدار کرد و در این سفر متوجه شد که نیروی قزاق به کارش می‌آید و این موضوع را با روسیه در میان گذاشت و این دولت هم موافقت کرد و قرار شد این قوا در ایران شکل بگیرد. پس از این توافق برای اولین بار، مجموعا نُه نفر به ایران آمدند.پس از پایان دوره سه‌ساله مأموریت او در ایران، ناصرالدین‌شاه از مقامات روس خواست که او در ایران بماند، اما درخواست شاه پذیرفته نشد و فرد دیگری به نام  کلنل چارکوفسکی به ایران فرستاده شد. روس‌ها با این کار تسلط خود بر قوای قزاق را به ناصرالدین‌شاه نشان دادند. دو بار پادشاه ایران از روس‌ها درخواست کرد که کلنل دومونتویچ را به ایران بفرست، اما آنها مخالفت کردند و برای بار سوم هم شخص دیگری را فرستادند و به این شکل تسلط خودشان را به ایران نشان دادند. در ماجرای تحریم تنباکو هم قوای قزاق آن‌طور که شاه می‌خواست ورود نکردند و سکوت پیشه کردند و با این کار باعث دلگیری شاه شدند.در این دوره، قوای قزاق کاملا پایتخت و اعضای خانواده شاه را کنترل کردند تا انتقال قدرت بدون آشوب انجام شود و وقتی هم که مظفرالدین‌شاه به پایتخت آمد، نشان دادند که شرایط را در کنترل خود دارند. با این کار، انتقال قدرت خیلی خوب و بدون ایراد انجام شد و مظفرالدین‌شاه بر تخت نشست. انگلیسی‌ها این شرایط را خیلی خوب رصد می‌کردند و به قدرت قزاق‌ها واقف شده بودند.

 مشخص است که در این دوره، قزاق‌ها بین مردم چهره مثبت و موجهی نداشتند و بزرگ‌ترین اقدامی هم که بر ناموجه بودن چهره این نیرو افزود اتفاقی است که در دوره هفدمین فرمانده نیروهای قزاق افتاد و آن به توپ بستن مجلس بود. هرچه جلوتر می‌آییم اتکای پادشاهان به قوای قزاق بیشتر می‌شود و همین باعث می‌شود با هماهنگی محمدعلی‌شاه و ارتش روسیه لیاخوف به بمباران مجلس اقدام کند و حتی وارد اظهار نظرهای کشور شود.افسران، سربازان و نیروی قوای قزاق با همین فرهنگ جلو آمدند و رضاخان هم با همین فرهنگ رشد کرد. او می‌دید که فرمانده عالی‌اش یک روسی است و بقیه همه چیز به اسم است و در واقع پادشاهش تزار روسیه است. این نگاه در سیر تکاملی قوای قزاق، بین افسران آن کاملا جا افتاد. وقتی آخرین فرمانده قوای روس کنار رفت، قرار شد که یک ایرانی سردار شود و برایش یک ناظر انگلیسی گذاشتند. در دوره ۴۲ ساله عمر قوای قزاق، آنها به فرمانده بیگانه و سرکوبی مردم عادت کرده بودند و حال با این تغییر روسیه به انگلیس اتفاق مهمی هم رخ نداده بود. در رویدادهای سال‌های ۱۲۹۸ و ۱۲۹۹ گیلان، قوای قزاق کاملا همسو با قوای انگلیسی وارد جنگ در حمایت از نیروهای انگلیسی شد.در نهایت انگلیسی‌ها با توجه به شناختی که از رضاخان داشتند او را مسئول حرکت به سمت تهران و کودتا کردند.

سخنران چهارم: عباس سلیمی نمین مدیر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران

عباس سلیمی نمین: ضرورت بررسی و نقد کتاب آقای سیروس غنی به دلیل آن است که از آن استفاده‌های تبلیغاتی بسیاری شده و از محتوای آن به عنوان ابزاری برای دلالت کردن بر حمایت نشدن کودتا و رضاخان از سوی بیگانگان استفاده و دست‌مایه‌ای برای کار تبلیغاتی شده است. برخی از کسانی که در مسیر جعل تاریخ معاصر ید طولایی دارند این گونه می‌گویند که این کتاب تحقیقاتی و مستند بر اسناد انگلیس است که در آن اثبات شده بیگانه هیچ دخالتی در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ نداشته و هرآنچه که رخ داده به توان شخص رضاخان متکی بوده است. آنچه تبلیغات می‌شود با خود کتاب تفاوت فاحش دارد. خود کتاب یک اثر تبلیغاتی برای تبرئه پهلوی‌هاست، اما چون کتاب ابتدا به انگلیسی و بعد به فارسی برگردانده شده، طبیعتا نویسنده نمی‌توانست به همه اسناد بی‌توجهی کند یا در ارتباط با خوانش اسناد کوتاهی جدی به خرج دهد. این خانواده گرایش مشخص به پهلوی‌ها دارند، اما بحث، نگاه هوشمندانه اوست که در استفاده از اسناد آمریکا محدودیت به خرج داده، اما به اسناد انگلیس بسیار زیاد توجه کرده است؛ چرا که در آن ایام قطعا آمریکایی‌ها با انگلیسی‌ها هم حوزه نبودند؛ بنابراین به عنوان یک منبع تنها می‌توانند آگاهی‌بخشی بیشتر به مخاطب دهند.

 آنچه مبتنی بر کتاب سیروس غنی مطرح می‌شود این است که گویا انگلیسی‌ها هیچ اطلاعی از طرح کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ نداشتند؛ درحالی‌که نویسنده درتمام کتابش به اطلاع انگلیسی‌ها از کودتا و نقش هماهنگ‌کننده آنها در اجرای این طرح اذعان کرده است. ما در ارتباط با اسناد کار جدی نکردیم. خود سیروس غنی هم به این موضوع اذعان دارد که اسناد در برخی جاها حذف شده است. در این کتاب، اسناد مکاتبات بین سفارت انگلیس در تهران و لندن بین ده روز اول تا هفدهم اسفند بسیار اندک است؛ مشخص است با توجه به آنچه انگلیسی‌ها آرزو داشتند ــ یعنی سلطه انحصاری بر ایران ــ و سال‌ها برایش تلاش کردند، درباره کودتا بین سفارت انگلیس در تهران و لندن اطلاعاتی منتقل شده است، اما این کتاب اسنادی دراین‌باره به‌دست نمی‌دهد.

چون اول اینکه او اعتقادی به کودتا نداشت و دوم اینکه در این زمینه به سفارت آمریکا اطلاعات داده است؛ البته سفارت آمریکا این موضوع را نقض می‌کند.امروز در بحث کودتا هم ما اسناد زیادی داریم و هم انگلیسی‌ها. سیروس غنی هم در کتاب خود اذعان کرده است که بعدها پس از شهریور ۱۳۲۰، انگلیسی‌ها به اقداماتی دست زدند که بعضا علیه خودشان بود؛ مثلا اطلاعات مربوط به چگونگی غارت نفت ایران توسط خودشان را منتشر کردند و این اطلاعات در اختیار برخی نمایندگان مجلس قرار گرفت؛ البته آنها با هدف اینکه منافعشان در جاهای دیگری تأمین شود، علیه خود فضایی ایجاد کردند. نکته دیگر این است که در شهریور ۱۳۲۰، انگلیسی‌ها اطلاعیه‌های مختلفی صادر کردند و در آنها رسما کودتا را برعهده گرفتند و این هم از جمله مواردی است که عرض کردم. در جامعه امروز ما مطرح می‌شود که رضاخان به خاطر داشتن قابلیت‌هایی توجه بعضی کانون‌های قدرت و حتی انگلیسی‌ها را به طرف خود جلب کرد. این موضوع به نظر من خلاف واقع است و اسناد هم ثابت می‌کند که چنین چیزی درست نیست؛ چراکه رضاخان برای یک دوره طولانی انتخاب شد نه یک دوره مقطعی کوتاه تا انگلیسی‌ها براساس توانمندی‌ها او را انتخاب کرده باشند. خود اسناد آمریکایی‌ها هم این موضوع را نشان می‌دهد.

سخنران پنجم: رضا حجت نویسنده و پژوهشگر حوزه تاریخ معاصر

رضا حجت:در دوره‌ای که نظام جهانی به سمت صورت‌بندی جدید، مدرنیته و سیالیت می‌رفت، ما دچار غارتگری و اندیشه‌های متضاد در میانه‌های جنگ جهانی اولی و دوم شدیم. این توسعه‌خواهی، قدرت‌مداری و غارت‌محوری مدرنیته در رقابتی تنگاتنگ در دهه کودتای اسفند ۱۲۹۹ به نقطه جوش رسید.بریتانیا با نگاه غارت‌محوری خود در آن دوره به کل جهان گسترش یافت و به گونه‌ای شد که می‌گفتند آفتاب در سرزمینش غروب نمی‌کند. در چنین شرایطی برخی کشورها مثل آلمان تازه‌به‌دوران‌رسیده خواهان سهیم شدن در این غارتگری شدند. در چنین فضایی، انگلستان دنبال محدود کردن دیگران بود و در واقع آغازگر جنگ‌های جهانی همین انگلیس بود و وقتی هر کشوری کمی سهم‌خواهی می‌کرد، انگلیس یاغی می‌شد.روسیه تزاری در آن دوره از این وضعیت نافع بود که یکی از نشانه‌هایش برای ما قرارداد ۱۹۰۷ است و همین امر خود عاملی برای شکست مشروطه شد. ما سال‌های سال کشوری تأثیرپذیر بودیم که به خاطر نداشتن قدرت، در این مقطع هم تأثیرپذیری خود را نشان داد.

 جنگ جهانی اول با همه رخدادهایش با پیروزی متحدان به پایان رسید. اولین رخداد مهم این جنگ تولد فرزند متضاد مدرنیته، کمونیسم بود که در شوروی خود را نشان داد و باعث شد شوروی از جنگ جهانی کنار کشد؛ دومین رخداد هم حضور آمریکا در جنگ جهانی بود و رخداد دیگر هم به پایان رسیدن امپراتوری‌های سنتی چون عثمانی و قاجار بود.به واسطه انقلاب اکتبر، در شوروی جنگ داخلی رخ داده بود و بنابراین به دلیل آنکه قدرتش هنوز به تثبیت نرسیده و هنوز جماهیر هم نشده بود، توانایی اینکه در ایران انقلاب به راه اندازد نداشت. مسئله دیگر هم این بود که در شوروی آن زمان درباره دو موضوع اختلاف نظر وجود داشت: یک تفکر از ضرورت انقلاب در ایران سخن می‌گفتند؛ چون ایران دروازه شرق برای ورود کمونیسم به آنجا به‌شمار می‌آمد؛ اندیشه دوم هم ایران را در مرحله انقلاب کمونیستی نمی‌دانست و ازهمین‌رو می‌گفتند باید از شخصی به نام رضاخان حمایت کنند تا شرایط برای انقلاب کمونیستی شکل بگیرد. بالاخره موضع دوم، یعنی اینکه هنوز شوروی امکان انقلاب در ایران ندارد، در آنجا پیروز شد و از این منظر می‌بینیم چپ‌ها در ایران به سمت دیکتاتوری منور آمدند و با جمهوریت هماهنگ شدند و حتی در بحث سلطنت هم از کنار رفتن قاجارها و روی کار آمدن رضاخان حمایت کردند.

سخنران ششم: تفرشی، تاریخ‌نگار و پژوهشگر مسائل معاصر

مجید تفرشی: کودتای ۱۲۹۹ موضوعی حساس و جاری است و در سال‌های اخیر بر حساسیت آن افزوده شده است؛ چون هم ارزش تاریخی زیادی دارد و هم جنگ نیابتی برای این‌سو و آن‌سو است. برخی تلاش می‌کنند این رخداد را طوری جا بیندازند که ایران، رضاخان جدیدی داشته باشد، اما من متأسفم که خیلی از این بحث‌های تاریخی در چند سال اخیر منبعث از کتابی است که در ایران هم جلوی انتشارش گرفته شده و الان این کتاب ده برابر بیشتر محل رجوع و استناد قرار گرفته است. اسناد آرشیوی انگلستان درباره کودتا چند دسته است و اسناد وزارت خارجه، وزارت جنگ، پارلمان و دربار و بعد دیوان هند و کتابخانه بریتانیا، شرکت نفت ایران و انگلیس، اسناد شخصی، دانشگاه‌های نیوکاسل و... را دربرمی‌گیرد. با ملاحظه این اسناد می‌بینیم این ادعایی دروغ و بی‌پایه است که انگلستان از کودتا بی‌خبر بوده است. کتاب آقای سیروس غنی منحصر به اسناد وزارت خارجه این کشور است و گویا او وقت و حوصله نداشته و ضرورتی ندیده است که از اسناد مراکز دیگر هم استفاده کند.

 وقتی راجع به کودتا صحبت می‌کنیم، باید توجه کنیم حتما لازم است ما در سه بعد داخلی، منطقه‌ای  و بین‌المللی بدان توجه کنیم. مسئله داخلی را کار ندارم که خیلی شرایط نامساعدی است؛ مثل اینکه اقتصاد ورشکسته است و روشنفکران هم نقش مثبتی در کشور نداشتند، در بحث منطقه‌ای هم مسئله نفت را داریم که خیلی برای بریتانیا مهم بوده و مسئله دیگر هم اوضاع بین‌المللی است.نبض اقتصاد ایران در این سال‌ها دست بریتانیا بود و نفت ایران را مصرف می‌کرد. بریتانیا مدام در حال گروکشی در خلیج فارس و نفت و همه جزایر و مسائل دیگر ایران است برای اینکه ایران هویت مستقل نداشته باشد. در واقع سیاست بریتانیای قرن بیستم این بود که ایران یکی نباشد و همه شرایط علیه ایران باشد. دولت‌های آن دوره هم همه ضعیف هستند و انگلیس هم می‌خواهد دولت قوی مقتدر مورد علاقه خود را داشته باشند.در مسئله قزاق‌ها این نکته مهم است که روند گذار از نیروی روس به انگلیسی در سال‌های بعد از جنگ به‌سرعت رخ داد، اما یک نکته اینجا مغفول ماند و آن هم این است که ما برایمان جالب است که چرا اجازه ندادند ژاندارم‌ها کودتا کنند و دلیلش هم مشخص است که ژاندارمری نیروی مردمی و خلاف قزاق است به‌ویژه در زمان جنگ جهانی اول طبیعتا نظر منفی کمتری رویشان بود و مورد اعتماد انگلیسی‌ها هم نبودند.

 سید ضیاءالدین طباطبائی در جریان کودتا حلقه تبلیغاتی و رسانه‌ای قوی‌‎ای داشت و می‌توانست روشنفکران و رسانه‌ها را جمع کند. وقتی رضاخان به تهران رسید، سیدضیاء با شدت زیاد دولتی‌ها را در تهران دستگیر و اموالشان را توقیف کرد و با شخص احمدشاه هم مناسبات بی‌ادبانه‌ای داشت. با وجود سیدضیاء مسئله انگلیسی بودن کودتا مبرهن بود و برچسب بدی برای کودتاچیان به‌شمار می‌آمد؛ به همین دلیل هم حذف شد.من چنین اعتقادی ندارم؛ رضاخان واقعا قدرتمند و جنگجو بود و قابلیت‌های بسیاری داشت، اما باید توجه کرد که این مسئله از اهمیت حمایت انگلیسی‌ها از کودتا نمی‌کاهد. پس این موضوع را که روح بریتانیا از کودتا خبر نداشت باید بررسی کرد و نخست باید مشخص کرد که کدام بریتانیا؟ در اسناد آمده است که آنها می‌خواستند در ایران تغییر رخ دهد و شرایط این کشور تغییر کند وگرنه بریتانیا نمی‌توانست کودتای فردی مستقل را تحمل کند و خودش رسما به ایران لشکرکشی می‌کرد.

سخنران هفتم: عبدالله شهبازی استاد علوم سیاسی و پژوهش‌های تاریخی

عبدالله شهبازی: ما در این مسیر یک سیری را می‌بینیم که شامل سنّت‌ها و تحولات و مجالس مختلف است. این تحول در جامعه که یک جامعه سنتی بود، با کودتا، یعنی به شکل غیرطبیعی و دستکاری‌شده آغاز شد. وقتی یک موضوعی غیرطبیعی و دستکاری‌شده است واکنش‌های مختلفی هم برای آن وجود دارد.من در اینجا شرایط جامعه را در چهار بخش توضیح می‌دهم تا مشخص شود که تحولات رخ‌داده در این زمانه قائم به یک فرد، یعنی رضاخان، نبود، بلکه مجموعه‌ای در پشت او وجود داشتند که نیروی فکری حکومت رضاخان به‌شمار می‌آمدند و بحث‌هایی مثل اینکه شبیه کوروش شود و چیزهای دیگر، تحت تأثیر القائات و آموزش‌هایی بود که آنها به او می‌دادند تا بتواند بانی تحولاتی شود که به‌دقت درباره همه آنها فکر شده بود. اولین ویژگی، وابستگی در سیاست خارجی است که توضیح مفصلی دارد. بالاخره ما از کشورهای خوش‌شانس خاورمیانه هستیم که شرایط بهتری از بسیاری از کشورهای دیگر داشتیم. بنابراین خیلی از این کشورها مثل انگلیس کمک کردند تا تغییر قدرت رخ دهد.

دومین ویژگی، دیکتاتوری نظامی است که خرده فرهنگ ایجاد می‌کند. دیکتاتوری رضاخان با دیکتاتوری‌های بسیاری از کشورهای دیگر تفاوت داشت. حکومت او یک نظام به‌شدت توتالیتر بود که فرضا شاید در آمریکای لاتین ایجاد شده باشد. در این نظام که درواقع یک سربازخانه بزرگ و نظامی بود، همه شخصیت‌های بزرگ یا اعدام شده بودند یا خانه‌نشین.سومین خصوصیت از منظر شهبازی «نظم پادگانی و رویکردهایی بود که در این راستا با حذف ساختارها و سنت‌های مدنی گذشته یک دیوان‌سالاری جدید ایجاد کرد و این دیوان‌سالاری منطبق بر وضعیت جامعه نبود. در واقع این دیکتاتوری و تمرکز تا به امروز هم وجود داشته و شاید خیلی هم نفوذ کرده باشد». این فرهنگ از اوایل دوره قاجاریه شروع شد و با علاقه به کشور تفاوت داشت.

سرخط اخبار پژوهش

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 10 =