شکست اعتیاد افسانه نیست

تهران - ایرنا - شاخه درختی که خشک و تنها است به زودی می‌شکند و می‌میرد، شاخه‌ای تکیده بر درختی که امیدی به آن نیست و روزها و شب‌ها را سپری می‌کند تا شاید نور امیدی تابیده شود.

افسانه نمونه ای از زنان تنها اما مقاومی است که همچون شاخه ای خشک و تنها شکست اما بار دیگر ایستاد و مقاومت کرد.

زندگی با او بازی های بسیاری کرده، از دوران کودکی و سختی های روحی و روانی که متحمل شد تا زمان ازدواج و طرد شدن از خانه و خانواده و در نهایت داشتن فرزندانی که با سختی به دندان گرفت و بزرگشان کرد و اکنون همین میوه های زندگی، تنها امیدش برای ایستادن هستند.  

می گوید: من زن قوی و محجوبی بودم مثل خیلی از زنان دیگر اما زیر بار فشار زندگی له شدم. می دانی؛ یک شاخه اگر خشک و تنها شود، زود می شکند.

همه چیز از یک شکست عشقی شروع شد. افسانه آن زمان ۱۷ ساله و عاشق پسر همسایه دیوار به دیوارشان بود. دو دلداده ای که می خواستند سر سفره عقد بنشینند و برای شروع زندگی شان لحظه شماری می کردند اما برادر ناتنی افسانه که از او بزرگتر بود مدام سنگ جلوی خواستگار وی می انداخت. در نهایت کار به جایی رسید که خانواده پسر جوان که تحمل بی احترامی و بدرفتاری خانواده عروس را نداشتند پا پس کشیدند. بعد چه شد؟ خانواده پسرجوان، زن دیگری برای او اختیار کردند و افسانه به مدت ۷ ماه مریض گوشه خانه شان افتاد. آرزوهایش به باد رفته و شب و روزش گریه بود. همان اتفاق مسیر زندگی افسانه را برای همیشه عوض کرد.

حال افسانه در حالی که ۴۹ بهار از زندگی اش گذشته رو به رویم نشسته است. امروز ۴ سال و ۹ ماه است که شیشه را ترک کرده و به گفته خودش پاک شده. در خانه خورشید (اولین مرکز گذری کاهش آسیب اعتیاد زنان)  فعالیت دارد و به زنان کارتن خواب خدمات ارائه می دهند و از این راه زندگی اش را به تنهایی می چرخاند. اما برای رسیدن به اینجا فراز و فرودهای زیادی را در زندگی اش تجربه کرده. اسم واقعی اش افسانه است. می گوید: می خواهم با اسم واقعی خودم معرفی شوم. چون از بیان حقایق ترسی ندارم.

بعد نفس عمیقی می کشد و ادامه می دهد: در خانواده ای معمولی به دنیا آمدم. دو برادر و سه خواهر دارم و از همان کودکی در خانواده ما بین زن و مرد فرق گذاشته می شد. حرف، حرف پدر و برادرانم بود و مادرم به شدت زیر سلطه پدرم بود. بدون اجازه وی آب هم نمی خورد. بعد از پدرم، برادر بزرگ ناتنی ام حکم حاکم را در خانه داشت. برادری که باعث زندگی من شد.

افسانه معتقد است بعد از شکست عشقی، مشکلات بر سرش آوار شد.

«پس از آن یکی از اقوام برادر ناتنی ام به خواستگاری ام آمد. آنقدر بی تفاوت و افسرده شده بودم که بله گفتم و چشم باز کردم در خانه همسرم بودم. هیچ عشق و علاقه ای در میان نبود و ازدواج به شدت ناموفقی را تجربه کردم. از این ازدواج صاحب دو فرزند پسر و دختر شدم. در آن زندگی همه امیدم همین دو بچه بودند».

خانواده ام رهایم کردند

به گفته افسانه همسرش معتاد و ۱۲ سال از او بزرگتر بود. بعدها وقتی فهمید با زن دیگری رابطه دارد که دیگر خیلی دیر شده بود و راه برگشتی نداشت. یک روز بود و چند روز پیدایش نمی شد.

«هیچ پولی در اختیارمان نمی گذاشت و در این مدت با خیاطی کردن برای همسایه ها هزینه خودم و بچه ها را تامین می کردم. اما دیگر توان این زندگی را نداشتم. همسرم برای خودش زندگی می کرد و من و بچه ها هم برای خودمان. به همین دلیل تصمیم به طلاق گرفتم اما خانواده ام نپذیرفتند».

با وجود اینکه افسانه به حالت قهر به خانه پدری برگشت اما به شدت از برادر ناتنی اش کتک خورد.

«مرا به حد مرگ زد. آنقدر که کسی جلودارش نبود. با همان حال به همسرم زنگ زدم و گفتم تا اینها مرا نکشته اند، دنبالم بیاید و مرا با خود به خانه ببرد».

افسانه هیچ وقت باورش نمی شد خانواده اش او را رها کنند.

«در این هشت سال زندگی مشترک نه مسافرت و گردشی رفتم و نه هم صحبتی داشتم. همسرم هر چیزی درمی آورد خرج اعتیاد می کرد و هزینه های بچه ها با چرخ خیاطی من می گذشت. آن اواخر دست بزن هم پیدا کرده بود و بچه ها را مدام می زد. با این حال کار خیاطی ام گرفت و با وجود خستگی و بیماری جسمی ناشی از کار با چرخ، درآمدم بالا رفته بود. یادم هست یک روز دست دختر و پسرم را گرفتم و سه نفری رفتیم شمال. همسرم حتی نپرسید با چه کسی می روید. فقط گفت من پولی ندارم به شما بدهم. وقتی رفتیم شمال من هرچه داشتم و نداشتم برای بچه ها خرج کردم تا جایی که موقع برگشت دیگر پولی نداشتیم و من یکی از النگوهایم را فروختم تا توانستیم برگردیم تهران».

سال ۷۷، افسانه طلاق گرفت. به خانه پدری برگشت اما پدرش خط و نشان کشید که حق ندارد فرزندانش را بیاورد.

«دادگاه سرپرستی بچه ها را به پدرشان داد اما من خیلی دوندگی کردم تا آنها را پس بگیرم. دلم پیش بچه هایم بود. در نهایت یک روز همسر سابقم، بچه ها را آورد دم خانه پدری و برای همیشه تحویل من داد. نه خودش و نه خانواده اش قادر به نگهداری از آنها نبودند».

افسانه از این موضوع به شدت خوشحال شده بود اما خوشحالی اش طولی نکشید. چون با برگشتن بچه ها، پدرش او را از خانه بیرون کرد. «کدام پدر با دختر و نوه هایش این کار را می کند؟ اما پدر من، ما را رها کرد. آن موقع همسرم طلاهایم را از چنگم درآورد و فقط مقدار کمی پول داشتم. کمی هم پول از این و آن قرض کرده و خانه ای اجاره کردم. مدتی به همین روال گذشت و زندگی برایم سخت تر شده بود. چون هیچ کسی حمایتم نمی کرد. خانواده ام سر نمی زدند و حالی از من  نمی پرسیدند. در همین گیر و دار با مردی به ظاهر موجه آشنا شدم. مردی که دستش به دهانش می رسید و فکر می کردم، می تواند در حق فرزندانم پدری کند و سایه بالای سرمان باشد. به عقدش درآمدم اما بعدها و در طول زندگی کوتاهی که با وی داشتم فهمیدم قاچاقچی مواد مخدر است. معمولا درباره پارچه و طاقه حرف می زد اما اینها رمز و کدهای موادمخدر بود که جا به جا یا خرید و فروش می کرد. با این حال همیشه رفتار خوبی با بچه ها داشت و نیازهایشان را برطرف می کرد».

تجربه آوارگی در چله زمستان

بعد از اینکه افسانه فهمید همسر دومش قاچاقچی است درگیری هایش با او شروع شد. کار به جایی رسید که هر بار از همسرش کتک می خورد. گاهی مامورها دنبالش بودند و مجبور به فرار می شد و به خانه نمی امد. اجاره هایشان عقب افتاده بود و صاحبخانه که تحمل این وضع را نداشت یک روز در سردترین روز زمستان که برف سنگینی می بارید و هوا به شدت سرد بود افسانه و بچه ها را از خانه بیرون کرد و اسبابش را به خیابان ریخت. «یادم هست آن زمستان سخت ترین زمستان تهران بود. شاید هیچ وقت آنقدر برف نباریده باشد و همان سال و در همان سیاه زمستان من و بچه ها آواره خیابان ها شدیم. درحالی که همسرم ناپدید شده بود و خودمان در پارک و داخل کیسه خواب، می خوابیدیم».

وقتی از افسانه می پرسم که در این مدت خانواده اش چه کمکی به او کرده اند، آهی عمیق می کشد و ادامه می دهد: من در پارکی نزدیک خانه پدری ام که سه طبقه بود آوارگی را تجربه می کردم و آنها انگار دختری مثل من نداشتند. اما در این مدت باغبان پارک هوای افسانه و بچه ها را داشت. گاهی برایشان چای می آورد و غذایی به آنها می داد. «آن پارک برایم امن بود چون اهالی محل خانواده ام را می شناختند و کاری با ما نداشتند. اگر به محل دیگری می رفتم، ممکن بود هر بلایی سر من و بچه ها بیاید. آن‌جا حداقل کاری به کارمان نداشتند».

از افسانه می پرسم چرا بار دیگر زندگی مشترک را تجربه کردی؟ «چون یک شاخه که خشک و تنها شود، زود می شکند. آن زمان به زن تنها خانه نمی دادند، زن تنها حرف پشتش زیاد است از طرفی نیاز به یک حمایتگر داشتم اما شانس خوبی در این ماجرا نداشتم».

شبی که صبح نمی شد

زندگی در چمن های سر خیابان میثم هیچ وقت از خاطر افسانه پاک نمی شود. او ماه ها آوارگی را در آن چمن ها در سیاه ترین و سردترین روزهای زمستان تجربه کرد. بچه هایش صبح ها به مدرسه می رفتند و تا ظهر که آنها برمی گشتند افسانه برای یکی از هم محلی هایشان با دست خیاطی و دوردوزی می کرد. درامد کمی داشت اما می توانست نان و ماستی خریداری کند و به بچه ها بدهد. گاهی هم وقتی پدرش خانه نبود به انجا می رفت و از مادرش غذا یا لباس گرم می گرفت.

«یک روز باران شدیدی گرفت. آنقدر که تا لباس های زیر بچه ها هم خیس شده بود. گریه می کردند و دخترم که دیگر خسته شده بود دوید سمت خانه پدرم اما آنها راهمان ندادند. در این فاصله یکی از همسایه ها که شاهد این صحنه بود می خواست ما را پناه بدهد که پدرم با دیدن این صحنه غیرتش به جوش آمد و اجازه داد اسبابمان را داخل خانه بریزیم و آن شب را آنجا به صبح برسانیم». اما برای افسانه خوابیدن در پارک یا خانه پدری اش هیچ فرقی نداشت. چون با وجود سه طبقه، آنها به اجبار در حیاط خوابیدند.

«نایلونی بزرگ روی تشک هایمان کشیدیم تا زیر باران خیس نشویم. هیچ کسی به کمک مان نیامد. نه برادرها، نه خواهرهای و نه پدر و مادرم. آنها از ترس پدر و برادرم نمی توانستند کاری کنند و خواهرم که همراه همسرش در یکی از طبقات سکونت داشت، می ترسید جایش را بگیریم. پس سکوت کرد». فردای آن روز، پدر، افسانه و بچه هایش را از خانه بیرون کرد و آوارگی بار دیگر شروع شد.

آنها واسطه های خداوند بودند

در این روزهای آوارگی بارها خدا را به چشم دید. مثل روزهایی که به شدت گرسنه و خسته و درمانده بودند. «یک روز که بی هوا در خیابان ها می چرخیدیم و پولی برای خرید هیچ خوراکی نداشتیم، گوشه یک دیوار چند نان قندی، یک بطری شیر و یک اسکناس ۵۰۰ تومانی دیدیم. انگار خداوند آن را برای ما گذاشته بود. آن روز بچه ها سیر شدند».

افسانه از خاطره روز دیگری تعریف می کند.

«یک روز پنجشنبه که بچه ها از مدرسه آمدند پیاده شروع به قدم زدن در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها کردیم. خستگی و گرسنگی امانمان را بریده بود. ساعت ۱۱ شب بود که در کوچه ای ناآشنا سایه مردی پشت سرمان را حس کردم. خیلی محکم تر از قبل قدم از قدم برداشتیم تا آن مرد متوجه آوارگی مان نشود. او وارد خانه ای شد و کمی بعد پیرزنی همراه دخترش از در بیرون آمد. انگار که فهمیده بودند ما درمانده ایم با خواهش و التماس ما را به خانه شان دعوت کردند. کمی تردید داشتم اما چهره و کلام پیرزن حس امنیت خاصی داشت. از طرفی سرما تا مغز استخوانمان رفته بود و خودم هم جانی برای در خیابان ماندن نداشتم. به آنها پناه بردیم اما به دروغ گفتم که به خانه یکی از اقوام، سرزده آمده ایم و آنها هم خانه نبودند. به همین دلیل منتظریم تا برگردند».

 اما پیرزن متوجه درماندگی افسانه و فرزندانش شده بود. آن شب غذای گرمی به آنها داد و جای گرمی هم در اتاقی مجزا برای آنها پهن کرد.

«هنوز هم تصویر آن تشک های گلی گرم را از خاطر نمی برم. بعد از مدت ها یک دل سیر بدون ترس و نگرانی به خواب رفتم. صبح آنها به ما کله پاچه دادند و توشه ای هم برای مسیرمان گذاشتند».

به گفته افسانه در آن مدت چند بار اتفاقی افرادی سر راهش قرار گرفتند که آنها را پناه دادند.

«انگار آنها واسطه ای از جانب خداوند و از حال دل ما خبرداشتند».

زندگی ام رنگ آرامش ندید

یک روز افسانه آگهی جذب پرستار سالمند را پشت شیشه مغازه ای دید. آن خانواده به دنبال پرستاری با جای خواب و غذا اما بدون حقوق بودند. افسانه شرایط را پذیرفت و پس از ماه ها آوارگی به خانه زن و مرد سالمند برای پرستاری نقل مکان کرد. «آنها فقط هیچ حقوقی به من نمی دادند و این برای من سخت بود. با این حال راضی بودم که سقفی بالای سرمان است. یکسال به همین شکل گذشت تا اینکه یک روز اتفاقی همسر دومم را در خیابان دیدم. با اینکه در همان روزها از هم جدا شده بودیم اما برای جبران اشتباهاتش مقداری پول به من داد و یک دوچرخه هم برای پسرم خرید. بعد از آن دیگر ندیدمش».

افسانه در همان مدت از طریق دختر همسایه با بهزیستی آشنا شد،  آنها شرایطش را پذیرفتند و چون زرنگ بود همان جا مشغول به کار شد و کارهای اجرایی انجام می داد.

«پس از آن با همان پولی که همسر دومم داد یک خانه اجاره کردم و از خانه زن و مرد سالمند نقل مکان کردیم. آنقدر کارم را درست انجام می دادم که در بهزیستی سرپرستی ۱۲ زن بی سرپرست را به من دادند. با همین حقوق هزینه زندگی و بچه ها را می دادم. کمی بعد بهزیستی یک آرایشگاه زد و مدیریت آنجا را به من دادند. همان موقع سر و کله خانواده ام در زندگی من پیدا شد. خواهرهایم در آرایشگاه به من سر می زدند اما دیگر دیر شده بود. مدت ها زندگی خوبی داشتم و سرم به زندگی و بچه ها گرم بود».

اما انگار قرار نبود افسانه و بچه هایش رنگ آرامش را در زندگی شان ببینند. چند نفر از خانم های مشغول در آرایشگاه پس از رفتن افسانه به خانه، دست به کارهای خلاف و مواد جلوی در آرایشگاه می زدند و همین باعث تعطیلی آرایشگاه شد. «هر چقدر به کارمندان بهزیستی توضیح دادم من تقصیری نداشتم اما آنها گفتند چون درست مدیریت نکرده ام این اتفاق ها افتاده و ارتباطم برای همیشه با بهزیستی قطع شد».

وقتی آرایشگاه بسته شد

افسانه همکارانش در آرایشگاه را مقصر می دانست. با اینکه آرایشگاه تعطیل شده بود اما آنها همیشه کار و بارشان سکه بود. افسانه هم دیگر از دربه دری خسته شده بود و نمی خواست باز هم آواره کوچه و خیابان شوند. به همین دلیل به پیشنهاد همان دوستان ناباب آهسته وارد کار خلاف شد.

«شاید ترس هایم بود یا اشتباه اما دیگر خسته شده بودم. می خواستم من هم مثل زنان دیگر در رفاه باشم. می خواستم به بچه هایم رسیدگی کنم. آنها بزرگ شده بودند و نیازهایمان هم بیشتر شده بود. از این همه سال دویدن و نرسیدن خسته شده بودم. به همین دلیل برای به دست آوردن پول، به سمت کارهای اشتباه و خلاف و مصرف مواد کشیده شدم».

در همین مسیر اشتباه او با مردی که قاچاقچی مواد بود آشنا و این آشنایی به ازدواج سوم او ختم شد. افسانه از همان رابطه صاحب دو فرزند دختر دیگر شد. «به خاطر مواد فکرم کار نمی کرد. یک ازدواج اشتباه دیگر. هم همسرم مصرف می کرد و هم من. به همین دلیل دو فرزندم ناخواسته متولد شدند اما بعدها همه زندگی من شدند».

در این مدت افسانه هم مواد مخدر توزیع کرده و فقط به پول های کلانی که به دست می آورد فکر می کرد.

«هرچه دوست داشتم می خریدم، مسافرت می رفتم و خوشگذارنی می کردم. اما با این پول به فکر خرید خانه نبودم. چون این چیزها به کسی وفا نمی کند».

 در همین فاصله پسر افسانه هم به مواد روی آورد و مصرف کننده شد. یک روز به زندان افتاد و وقتی افسانه پولی فراهم کرد تا او را از زندان دربیاورد با پاپوشی که برایش درست کرده بودند خودش هم به زندان افتاد.

«به نظر می رسید افرادی که از من و همسرم خوششان نمی آمد، کمی شیشه داخل کیفم جاساز کرده بودند و وقتی رفتم پسرم را آزاد کنم، خودم گرفتار شدم. بعد از اینکه من به زندان افتادم، همسرم هم از ترس اینکه گرفتار شود، متواری شد».

زندگی در خانه ای که امنیت نداشت

 در این مدت دختر بزرگ افسانه هوای بچه ها را داشت و با پول کمی که در خانه بود زندگی را می گذراند.

«چند ماه بعد همان هایی که مرا به زندان انداخته بودند سند گذاشتند و مرا از زندان درآوردند. چون آهی در بساط نداشتم مجبور شدم از آن خانه به خانه ای که آنها پیشنهاد دادند و هر جور خلافی در آن انجام می شد نقل مکان کنم. خانه ای قدیمی که چندین اتاق دور تا دور آن واقع شده بود. در هر اتاق یک خلافکار و آدم های نادرست زندگی می کردند. شش دانگ حواسم را جمع کرده بودم که مشکلی برای من و بچه ها درست نکنند».

هیچ امنیتی در آن خانه نبود و در این مدت افسانه بی اندازه تحت فشار بود. چون مدام از او می خواستند که مواد جور کند اما او به خاطر بچه هایش این کار را برای همیشه کنار گذاشت.

«هر روز تهدیدمان می کردند تا اینکه سندشان را برداشتند و من بار دیگر افتادم زندان. فکر کنید در آن خانه بچه هایم تنها مانده بودند و در این مدت زن همسایه که آدم درستی نبود زیر پای دخترم نشسته بود که با پسری خلافکار ازدواج کند تا بتوانند مرا از زندان بیرون بیاورند. وقتی از این ماجرا باخبر شدم مانعش شدم و دخترم هم به احترام من اینکار را نکرد».

مدتی بعد پسر افسانه و سپس خود او از زندان آزاد شدند. اما اوضاع بدتر از قبل به نظر می رسید. آنها جز وسایلی که از قبل برایشان باقی مانده بود آهی در بساط نداشت.

«تا اینکه یک روز آنقدر افرادی در آن خانه به ما پیغام دادند که با پسرم تصمیم گرفتیم سوری و برای تهیه موادشان از خانه خارج شویم. زمان زیادی طول نکشید. نقشه ما این بود که آن فرد را پیدا نکردیم و سعی داشتیم دست به سرشان کنیم. اما وقتی برگشتم با جسد بی جان دخترم داخل اتاق و روی زمین روبه رو شدم. دخترم مرده بود».

۴ سال و ۹ ماه پاکی

پس از فوت دختر افسانه، همان زمان نیمی از بدنش بر اثر شوک عصبی فلج و تکلمش را تا حدودی از دست داد. تا مدت ها پسرش کارهایش را انجام می داد. بعد از مدتی بهتر شد اما به زحمت دیگر با کسی حرف می زد. غم از دست دادن دخترش او را از پا انداخته بود.

«همه در آن خانه می دانستند که نقطه ضعف من فرزندانم هستند. چون من عاشق بچه هایم بودم. علت فوت دخترم هنوز نامشخص و نیاز به بررسی دارد اما پیگیری هایمان ادامه دارد. بعد از آن اتفاق اما بار دیگر سر و کله خانواده ام پیدا شد. برادرم، من و پسرم را باعث مرگ دخترم می دانست و به اجبار ما را راهی کمپ ترک اعتیاد کرد. بچه هایم را تحویل بهزیستی داده و قول داد تا از کمپ بیرون می آیم مراقب وسایلم باشند اما باز هم دروغ می گفتند».

بعداز مدت ها افسانه از کمپ خارج و متوجه شد برادرش به قولی که داده عمل نکرده و در روزهایی که او و پسرش در کمپ بودند، برادرش وسایل وی را رها کرده بود. افرادی هم که در آن خانه زندگی می کردند،  چوب حراج به همه وسایلش زده و اسبابش را دزدیده و فروخته بودند.

«پس از آن ماجرا برادرم به خاطر اشتباهش مقداری پول در اختیارم قرار داد و خانه ای اجاره کردم. در اولین فرصت بچه هایم را از بهزیستی پس گرفتم و به خانه خودم بردم. مدتی بعد با خانه خورشید آشنا شدم و دیدم زنان زیادی مواد را کنار گذاشته و در این راه موفق شده اند. به همین دلیل من هم به عضویت این خانه درآمدم و پس از ترک کامل مواد، همین جا مشغول کار شدم. حالا پسرم هم از کمپ درآمده و کنار هم زندگی می کنیم».

افسانه امروز  ۴ سال و ۹ ماه است که مصرف شیشه را برای همیشه ترک کرده و با حقوقی که از خانه خورشید می گیرد خرج زندگی را می دهد.  

وی ادامه می دهد: خیلی تلاش کردم به جایی که امروز رسیدم نرسم اما نشد و رسیدم. خاطرات تلخم را هیچ وقت از خاطر نمی برم. در زندگی کسی از خانواده ام حمایتی از من نکرد و به بن بست رسیدم اما امروز مواد را کنار گذاشته ام، کار می کنم و فقط به سلامت و آینده بچه هایم فکر می کنم.  امیدوارم روزی پسرم هم به طور کامل مصرف شیشه را کنار بگذارد و زندگی خوبی را کنار هم داشته باشیم.  

گزارش از فاطمه شیری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 0 =