۲۲ مرداد ۱۳۹۹،‏ ۱۱:۴۱
کد خبرنگار: 840
کد خبر: 83904388
۱ نفر

برچسب‌ها

فامیل نزدیک و چپ دستی من

استان‌ها - ایرنا - یک عمر سرکوفت چپ دست بودنم را از فامیل نزدیکمان شنیده بودم . هر وقت من را می دید که دارم با دست چپم مثلا غذا می خورم یا می نویسم و یا هر کار دیگری، غرولندکنان با سگرمه های گره خورده می‌گفت: تو نمی خوای با دست راستت کار کنی؟!

من هم جواب می دادم : خب با دست راستم هم کار می کنم!

می گفت: نخیر! منظورم اینه که نمی خوای قاشق رو دست راستت بگیری، با راست، بنویسی ، خیاطی کنی، نقاشی کنی و ...؟

من هم قاطع جواب می دادم: نه!

فامیل نزدیکمان هم می گفت: گناه می کنی! به خدا گناه می کنی با دست چپت کار می کنی!

این بنده خدا ، آدم خدا ترسی هم بود. یعنی بیش از اندازه از خدا می ترسید طوریکه به نظرم زندگی را به خودش و خانواده و اطرافیان تنگ کرده بود. او همچنین از این می ترسید که من با همین چپ دستی بعد از مرگ به جهنم بروم و به همین خاطر سعی می کرد من را به راست دستی عادت دهد تا به جهنم نروم چرا که معتقد بود که دست چپ، دست شیطان است!

راستش خودم، دیگر داشت باورم می شد که با همین دست چپم بالاخره به جهنم می روم . اما خیلی دلم می خواست اگر هم به جهنم بروم یکجوری آن دنیا حال فامیلمان را بگیرم. همیشه در فانتزی خودم این تخیل را داشتم که من به جهنم رفته‌ام و فامیلمان هم به بهشت رفته است. بعد فکر می کردم که در بهشت، آب جوش وجود ندارد تا او چای دم کند. آنوقت فامیلمان اگر به آب جوش نیاز داشت باید دم در جهنم می آمد آنوقت من هم به او آب جوش نمی دادم اینطوری حالش را می گرفتم.

خلاصه اینکه یادم می آید که این فامیل نزدیک چقدر پدرجانم را بابت چپ دست بودنم و اینکه تلاش نکرده بود من را راست دست کند، سرزنش می کرد. اما خوبی پدرم این بود که از این گوش می‌گرفت و از آن گوش هم حرف های او را می انداخت بیرون یا در اصطلاح "در می کرد".

به هر حال، من و آن فامیل نزدیک، همیشه سر چپ دست، راست دستی درگیری ها که نداشتیم.

اما یک بار این درگیری به اوج رسید و آن روزی بود که من تصمیم گرفتم حال او را بگیرم. ماجرا از این قرار بود که قبل از این درگیری، برای اینکه سطح توانایی خودم را چک کرده باشم، کلاس خوشنویسی خط درشت رفتم؛ یعنی انجمن خوشنویسان نام نویسی کردم و از دوره متوسط خط درشت (پایین ترین سطح خوشنویسی) شروع به یادگیری کردم. اما جالب اینجا بود که به شدت در خط و خوشنویسی پیشرفت قابل توجهی کردم طوری که سطح متوسط و خوش را یک ضرب قبول شدم و به دوره عالی راه یافتم.

استاد خطم از پیشرفت سریعم در خوشنویسی آن هم با دست چپ، تعجب زده شده بود و مدام من را تشویق می کرد که خوشنویسی و تمرین را رها نکنم.

القصه یک روز یک "بسم الله الرحمن الرحیم" قشنگی با خط نستعلیق عالی نوشتم و استادم هم مثل همیشه من را تشویق کرد و خیلی هم خوشحال شد؛ آنقدر که دستخط نستعلیق من را به چند نفر از همکارهایش نشان می داد و با افتخار می گفت این را هنرجوی چپ دستم نوشته است.

من که دیگر هیچ! از خوشحالی به اصطلاح "ذوق مرگ" شده بودم. عین بچه ها که می آیند نقاشی های کج وکوله خود را به بزرگترهاشان نشان می دهند، من هم خطم را به پدر و مادرم نشان دادم و آنها بویژه پدرجانم خیلی من را تشویق کردند.

پدر جانم همیشه می گفت : تعجب می کنم که چطوری با دست چپ می نویسی!

من هم همیشه به او پاسخ می دادم: من هم تعجب می کنم که شما چطوری با دست راست می نویسید!

آنوقت می زدیم زیر خنده .

شانسی که من آوردم و خدا را شکر می کنم این است که پدرجانم هرگز مانع کار با دست چپ نبود و خیلی هم از اینکه من چپ دستم خوشحال بود . گاهی اوقات که مشغول یادداشت برداری و درس خواندن بودم وقتی داشت از کنارم رد می شد با خنده می گفت: "قربان دختر چپ دستم برم"!  آنوقت به مادرجانم می گفت: "ببین چطوری با دست چپ می نویسه"!

حالا شما پدر جانم را ببینید و از آن طرف هم آن فامیل نزدیکمان را ببینید که دقیقا نقطه مقابل او بود.

همان روز که من آن "بسم الله الرحمن الرحیم" را به خط نستعلیق نوشته و آوردم بودم خانه، آن فامیل نزدیکمان هم به خانه ما آمده بود. آن روزها وضع مالی فامیلمان زیاد خوب نبود و فقط یک موتور سیکلت یاماها داشت که همیشه، خراب بود. یک خورجین هم پشت موتور آویزان می کرد و خریدهایش را داخل خورجین ها می چپاند. آن روز هم مثل همیشه موتور را کنار در خانه ما پارک کرده و داخل خانه آمده بود و می خواست با پدرم راجع به یک چیز مهم حرف بزند.

من هم جَلدی رفتم به اتاقم و ذوق زده خطم را برداشتم تا به فامیلمان نشان بدهم. البته کمی هم این ذوق با بدجنسی همراه بود دلم می خواست حرصش را درآورم که به نظر می رسید موفق شده بودم چون که چشمتان روز بد نبیند ، بنده خدا وقتی خطم را دید و فهمید با دست چپ نوشتم آنهم اسم خدا را داشت پس می افتاد. داشت سکته می کرد. رنگش عین گچ سفید شده بود و من دانه های ریز عرق را روی پیشانی اش می دیدم .در حالی که کمی لکنت گرفته بود از من پرسید : "نمی خوای بگی که با دست چپت اسم خدا رو نوشتی" ؟!

من هم با افتخار و با اعتماد به نفس و البته با چاشنی بدجنسی گفتم : البته که با دست چپ نوشتم ... جان"!

یکدفعه فامیلمان با شنیدن این حرف ها دچار افت فشار شد و داشت از حال می رفت که پدرجانم از یک طرف و مادرجانم هم از طرف دیگر بازویش را گرفتند و او را روی مبل نشاندند.

مادرم به سمت آشپزخانه دوید و با یک لیوان آب که چند حبه قند هم داخلش انداخته بود آمد کنار فامیل ایستاد و در حالی که تند تند قندها را با قاشق در لیوان هم می زد به من چشم غره می رفت.

من هم گفتم: "مامان جان! شاید فشارش بالا باشه آب قند براش خوب نیست"! که فامیلمان خطاب به من، نفس نفس زنان در حالی چشم هایش داشت بسته میشد و فقط سفیدی چشمهایش دیده می شد به من نهیب زنان گفت : "تو حرف نزن گناهکار! ساکت شو! خدا از سر تقصیراتت بگذره. اسم خدا رو با دست چپ می نویسی و اونوقت حرف هم می زنی"!

بعد خطاب به پدرجانم گفت: "این دختر رو از جلو چشمم دورکن. نمی خوام ببینمش. با این چه بچه بزرگ کردنت! پررو پررو به تخم چشمم نگاه می کنه و می گه با دست چپ، اسم خدا رو نوشته. افتخار هم می کنه!

پدرجانم به ظاهر با عصبانیت به من گفت: مگه نمی خواستی بری کتابخونه . برو دیگه. این بنده خدا رو کشتی!

تا آمدم حرف بزنم چشمان مادرم را دیدم که گرد شده بود که یعنی "حرف نزن برو"

من هم در حالی که توی دلم حس سرداری را داشتم که جنگ را برده بود از خانه، زدم بیرون. دم در خانه مان، موتور یاماهای او  را دیدم که توی خورجین ۲ تا هندوانه گذاشته بود و برای اینکه تعادل موتور را حفظ کند یکی را داخل خورجین چپ و یکی را هم داخل خورجین راست گذاشته بود. جالب اینجا بود که آن هندوانه درشت تر را در خورجین سمت راست قرار داده بود. اینجا هم دست از سر راست و چپ برنداشته بود. یعنی هندوانه به ظاهر بهتر را سمت راست گذاشته بود. نمی دانم چرا یک دفعه هیولای درونم بیدار شد. راستش را بخواهید، غش کردن فامیلمان، دلم را خنک نکرده بود. .یکدفعه احساس کردم که از بدجنسی چشمانم دارد برق می زند قلبم شروع کرد به تند تند زدن. فکری به سرم زد باید انتقام چندین و چندساله ام را از او بابت مخالفت هایش راجع به چپ دستی ام می گرفتم. ناخودآگاه به طرف خورجین  سمت راستی رفتم و هندوانه را برداشتم و به زمین کوبیدم. هندوانه، وسط کوچه نصف شد. این کمترین کاری بود که می توانستم به عنوان انتقام از آزار و اذیت های او بگیرم.

بعد ازسال ها احساس می کردم که خوب حالش را گرفته ام. توی دلم عروسی بپا شده بود . اصلا خوب کرده بودم که اسم خدا را با دست چپ نوشته و او را حرص داده بودم . الان هم دلم توی آن تابستان داغ ، خنک شده بود که هندوانه خورجین راست را کوبیده بودم زمین. البته کمی هم دلم برای هندوانه نگون بخت سوخت. چه رنگی هم داشت به قرمزی لاله.

یادش بخیر آن روزها ، خانه مان در کوچه باغی و روبروی خانه هم باغ بزرگی بود که صاحبش پیرمردی به نام حاج غلام بود. الان سال هاست که به رحمت خدا رفته است. از آن پیرمردهای قدیمی و جدی بود که خیلی کم لبخند می زد. بنده خدا پارکینسون داشت اما با اینحال با آن دست های لرزان و آن پاهای پرانتزی اش هر روز از صبح تا غروب توی باغش این طرف و آن طرف می رفت و الحق و الانصاف چه باغ سرحالی و زیبایی هم داشت. بعدها ، بعد از مرگش، پسرهایش یعنی همان ورثه ، دخل باغ زیبای حاج غلام را آوردند. اول آن را خشک کردند و بعد به فروش رساندند.

آن روز، مثل همیشه در باغ حاج غلام باز بود. من هم رفتم داخل باغ و خزیدم پشت در باغ حاجی و از لای درز در چوبی باغ ، خانه مان را می پاییدم. دلم می خواست قیافه فامیل را ببینم که با آن حال زار چگونه به هندوانه ولو شده وسط کوچه نگاه می کند.

یکدفعه صدایی را از پشت سرم شنیدم که شمرده شمرده می گفت: "چکار داری؟ اینجا چیکار می کنی "؟!

صدا ، صدای حاج غلام بود . حاجی، چند قدم آن طرف تر، چمباتمه زده بود کنار باغچه سبزی و داشت علف های هرز پیچیده دور ریحان ها را جدا می کرد.

با اشاره به اوفهماندم که "هیس ! "بعدا می گم"!

خوبی حاج غلام این بود که کنجکاوی نمی کرد شاید هم حوصله نداشت که بفهمد من چه کرده ام. فقط دیدم که دوباره سرش را خم کرده است و دارد علف های هرز باغچه  را در می آورد.

خیالم از او راحت بود. می دانستم کاری به کارم ندارد . در واقع آن کسی که کاری به کارم داشت آن فامیل نزدیکمان بود که توی خانه مان غش کرده بود.

چند دقیقه بعد، همان طور که منتظر بودم و داشتم از درز در چوبی باغ به روبرو نگاه می کنم که در خانه مان کی باز می شود، صدای فامیل را شنیدم که داشت در  را باز می کرد و پدر و مادرم هم به دنبالش برای بدرقه روان بودند . همین که پایش را بیرون در، گذاشت با دیدن هندوانه ولو شده وسط کوچه ، خشکش زد. مثل اینکه فهمید کار من هست. فقط یک نگاهی به پدرجانم انداخت در حالی که سر موتور یاماهای قراضه اش  را داشت بر می گرداند، گفت: "عزیز! (اسم پدر جانم عزیزاله است. عزیز ، صدایش می زنند) با این بچه بزرگ کردنت، بزرگ بشه  چی می شه"! بعد گاز موتور را گرفت و یاماها هم قر قر  کنان در حالی که دود سیاه از اگزوزش در می آمد  از پیچ کوچه عبور کرد.

پدرم داشت در را می بست که یک دفعه من را دید که از باغ حاج غلام آمدم بیرون . با تعجب پرسید: اینجا چیکار می کنی! مگه نرفتی کتابخونه! نکنه این هندونه ها کارتوئه! بچه ! این چه کاریه که می کنی ! اون هندونه چه گناهی داشت که انداختی شکستیش!

در حالی بغض کرده بودم به پدرجانم گفتم: "خوب کردم! هندونه سمت راستی رو شکستم".

پدرجانم که تا آن موقع اخم کرده بود یکدفعه نتوانست جلو خنده اش را بگیرد و زد زیر خنده .حالا بخند کی نخند . فقط گفت : "هندونه ها رو بده به حاج غلام، گوسفنداش می خورن".

من هم همینکار را کردم هندوانه های ولو شده را از وسط کوچه جمع کردم، بردم داخل باغ . حاج غلام هنوز با علف های هرز باغچه ریحان درگیر بود . به او گفتم : حاجی! برای گوسفندا آوردم.

حاج غلام بدون اینکه سرش را بالا بگیرد با همان قیافه جدی گفت: بزارشون دم در ، میام بر می دارم.

دلم کمی خنک شده بود. هندوانه شکسته خورجین سمت راست فامیل نزدیکمان را با دست چپم گذاشتم گوشه سمت راست باغ حاج غلام تا بدهد به گوسفندهایش بخورند. نوش جان این زبان بسته ها باشد؛ گوشت تنشان شود الهی.

۱۳ اگوست برابر  روز جهانی چپ دست ها نامگذاری شده است. روز کسانی که گفته می شود ۱۰ درصد جمعیت دنیا را تشکیل می دهند اما با مشکلات زیادی مواجه هستند که باورهای خرافی اطرافیان یکی از مشکلات آنان است . اصلا پیکار با باورهای خرافاتی درباره چپ دست ها یکی از هدف های این روز است.

 روز جهانی چپ دست ها مبارک .

اخبار مرتبط

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =