۱۴ تیر ۱۳۹۹،‏ ۱۰:۳۵
کد خبرنگار: 1565
کد خبر: 83843114
۰ نفر

برچسب‌ها

ضامن زندانی

نجمه حسنی
ضامن زندانی

کرمان - ایرنا - به امام مهربانی‌ها معروف است او که ضامن آهو می‌شود، ندای یا امام رضای جوانی زندانی را در گوشه زندان بم شنید و ضامن جوانی و زندگیش شد.

به گزارش ایرنا، محمد؛ جوان ۲۰ ساله بمی از عنایت خاص آقای مهربانی ها به زندگیش می گوید، همان زمانی که یک لحظه غفلت در یک نزاع دست جمعی و پرت کردن یک آجر او را به یک قاتل تبدیل کرد و سرنوشتش را با چوبه دار گره زد.

محمد آهی کشید و گفت: بچه بودم، نفهمیدم هنوز هم شک دارم آن آجر را من پرت کرده باشم اما آن اتفاق تلخ در زندگیم افتاد و مسیر زندگی من و خانواده ام را تغییر داد.

عصر یک روز پاییزی محمد و دو نفر از دوستانش با موتور به قصد خرید راهی بازار شدند، در مسیر بازگشت از بازار راکب موتورسیکلت با دیدن خودرویی که چهار جوان در آن بودند به قصد مزاح و شوخی موتور را به سمت آن خودرو منحرف می کند تا آنها را بترساند اما این شوخی بیجا و نادرست، زمینه و بستری برای یک نزاع دست جمعی می شود.

کمی بعد محمد و دوستانش توسط چهار سرنشین خودرو پژو محاصره می شوند و بین آنها نزاع در می گیرد.

محمد که در سن جوانی به سر می برد، تحت تاثیر احساسات و به طرفداری از دوستانش مثل بقیه تکه آجری را به سمت یکی از آن چهار جوان پرتاب می کند که از بخت بد، آجر مستقیم به سر یکی از آنها برخورد می کند.

با بیهوش شدن و خونریزی سر جوان نزاع متوقف و آن پسر به بیمارستان انتقال داده می شود و محمد و دوستانش نیز از ترس اینکه مبادا بلایی سر آن جوان آمده باشد متواری می شوند.

حالا جوان ۲۰ ساله ای که تا دیروز با سلامتی کامل کار و تلاش و فعالیت می کرد و البته امید مادری پیر بود که سه پسر دیگر خود را در زلزله بم از دست داده بود، روی تخت بیمارستان و در کما به سر می برد.

۱۰ روز از این ماجرا می گذرد و این نزاع آخرین دعوای جوان می شود و جان خود را از دست می دهد.

دوستان محمد به اصرار خانواده، خودشان را به پلیس معرفی می کنند و شهادت می دهند که محمد آن آجر را پرتاب کرده است، اما محمد همچنان مردد در گوشه ای از خانه مخفی می شود.

تا اینکه او نیز به اصرار پدرش، خود را به پلیس معرفی می کند و راهی بازداشتگاه و بعد هم زندان می شود.

محمد می گوید با اینکه یقین نداشتم آن آجر را من پرتاب کرده ام اما با شهادت دوستانم به این امر اقرار کردم و مکافاتش را پذیرفتم.

محمد با دل سوخته ادامه داد: بیشتر از دو سال از آن ماجرا تلخ و دهشتناک گذشت، حدود دو هفته به اجرای حکمم مانده بود و من با تثبیت حکم ناامیدانه منتظر معجزه ای از سوی خدا بودم تا اینکه یک روز که گوشه بند نشسته بودم و به گذشته تلخ و آینده بی روزنم می اندیشیدم نگهبان صدا زد، خدام حرم امام رضا آمدند زندان هر کی می خواد برای زیارت پرچم حرم بیاد بیرون.

من همچنان غرق در افکارم خیره به گلهای بی رنگ قالی کف بند نگاه می کردم که صدای نگهبان در گوشم تکرار شد، خدام حرم امام رضا (ع) اومدند هر کی می خواد برای زیارت پرچم حرم بیاد بیرون.

نمی دانم چه اتفاقی در من افتاد، فقط این را می دانم که ناگهان تکان خوردم و برای توسل به امام مهربانی ها از جایم بلند شدم و به محوطه زندان رفتم.

وقتی پرچم سبز رنگ حرم رضوی را دیدم مانند طفلی که خود را در آغوش مادرش رها می کند خودم را در عطر جان افزای پرچم رها کردم و سخت گریستم، انگار پناهگاهی امن پیدا کرده بودم که می توانستم عقده دو ساله ام را خالی کنم.

خدام حرم زمانی دلتنگی و بیقراری مرا دیدند، چراییش را سئوال کردند و من فقط به خدام حرم امام رضا (ع) گفتم شما که خدام آقا هستید و به ایشان نزدیک ترید به اقای مهربانی ها بگویید "محمد اگر خطایی هم کرده بچه بوده اما حالا پشیمان و نادم است."

انگار این جمله قبل از اینکه به گوش خدام برسد، آقایمان امام رضا آن را می شنود و خدام با اقدامی زیبا پرچم حرم رضوی را بدون خبر به سمت خانه مادر مقتول می برند و زنگ در را می زنند.

اندکی بعد مادری داغدیده که حالا چهارمین پسر خود را نیز با یک شوخی بچگانه از دست داده و منتظر و مصر به قصاص قاتل است، درِ خانه را باز می کند و با پرچم گشوده شده حرم رضوی و خدام آقا امام رضا (ع) جلوی در خانه اش روبرو می شود.

خدام رضوی از مادر داغدیده می خواهند که محمد را ببخشد و مادر بعد از کمی گریه کردن و در آغوش گرفتن پرچم حرم می گوید هر چند این کار برایم دشوار است اما من هر چه از امام رضا خواسته ام دست رد به سینه ام نزده، من نیز نمی توانم دست رد به سینه مولایم بزنم و قاتل فرزندم را می بخشم.  

چندی بعد خبر بخشیده شدن محمد توسط مادرش به او می رسد و محمد همانجا قصد می کند بعد از آن آبرومندانه و مانند یک انسان بزرگ منش زندگی کند و اولین کارش بعد از رهایی از زندان پابوسی آقا امام رضا امام مهربانی ها باشد.

محمد چند ماه بعد از زندان آزاد می شود اما دست تنگی خانواده اجازه سفر و زیارت ضریح مطهر امام رضا (ع) را به او نمی دهد.

حالا محمد بعد از حدود یک سال از آزادی با دستی خالی هر روز به امام مهربانی ها سلام می دهد.

روزگار محمد حالا بدون شغل و برچسب قتل، برای یافتن شغل به سختی می گذرد او حالا از سوی جامعه و بازار کار به سختی پذیرفته می شود لذا با همراهی کردن پدرش در شغل بنایی که برای خودش هم به سختی کار پیدا می شود در امرار معاش خانواده کمکی ناچیز می کند و همچنان از دور به ضامن زندگیش سلام می دهد.

اما چه بسیارند محمدهایی که هر روز کوچه و خیابان ها را بدون نظارت پدر و مادر و فارغ از برنامه ریزی های دستگاه های فرهنگی برای اوقات فراغت جوانان و نوجوان بالا و پایین می شوند و معلوم نیست چه زمانی و کجا قرار است در دام تباهی بیفتند و حادثه ای تلخ را برای خود، خانواده و یک جامعه رقم بزنند.

محمد اینبار با عنایت خاص امام مهربانی ها از منجلاب و سیاهی خطای ناخواسته اش، حصر و البته اعدام رهایی یافت اما اکنون می طلبد دستگاه های فرهنگی برای چنین افرادی برنامه ریزی مدون داشته باشند تا طرد شدن از جامعه، نداری و فقر و البته برچسب هایی مانند قتل، دزدی و بزه، افرادی مانند محمد را به زندگی برگرداند. 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =