همیار کودکان کار با لقمه عشق و دوستی

تهران- ایرنا - پویش آفتابگردون، قرار ملاقات گروه‌های همیار بنیاد سپاس در روزهای دوشنبه با کودکان کار است. دیدارهایی که به بهانه دادن خوراکی به دست این کودکان تازه می‌شود اما هدف دوستی با کودکان کار، همبازی شدن با آنها و شکوفایی استعدادهایشان و در نهایت کمک به حال مشکلات و نیازهای آنان است.

تعدادی از همیاران بنیاد سپاس لحظه حال و عشق و خدمت، در اتاق، دور میز، گرد هم آمده اند. روی سینی های مقابلشان نان و پنیر و حلورده(حلوا شکری) لقمه می کنند. دستکش به دست و ماسک به صورت دارند.

به سرعت حدود ۳۰۰ لقمه مهیا می شود. این لقمه ها قرار است به دست کودکان کار در سراسر شهر برسد. این بخشی از قصه همیشگی پویش دوشنبه های آفتابگردون است. در این پویش خوراکی بهانه ای بیش نیست. هدف ارتباط گرفتن با کودکان و آشنایی با مشکلات آنها است. سپس خدمت و کمک به آنها. حالا خیلی از کودکان کار خاله ها و عموهای آفتابگردون را می شناسند و نه به هوای گرفتن خوراکی بلکه تجدید دیدارهایشان به سمت آنها می دوند.

علیرضا عباسی مدیرعامل بنیاد سپاس می گوید: از سه سال پیش این پویش با هدف آشنایی با کودکان کار و ارتباط گرفتن با آنها و بررسی مشکلاتشان راه اندازی شده. همیاران آموزش دیده ما به همراه روانشناس و مددکار به محل های پاتوق کودکان کار که اغلب سر چهاراه ها قابل مشاهده هستند می روند و با آنها ارتباط می گیرند.

این فعال مدنی ادامه می دهد: اولویت ما رسیدگی به کودکانی است که مشکلات جراحی و پزشکی دارند. برای مثال کودکی بود که دچار عفونت چشم شده و نیاز به کمک فوری داشت. در پویش دوشنبه های آفتابگردون با این کودک آشنا شدیم و او را به مراکز پزشکی بردیم اما متاسفانه به دلیل عفونت زیاد دکترها مجبور به تخلیه چشم آن کودک شدند. دکتر می گفت اگر چند روز زودتر این بچه پیدا و به بیمارستان منتقل می شد این اتفاق برایش رخ نمی داد.

به گفته عباسی، آنها تا مدت ها غمگین بودند. «مدام می گفتیم ای کاش این بچه را زودتر دیده و به کمکش می رفتیم».

بعد دیگر از کمک ها به این کودکان آشنایی شان با یکسری حقوق است.

«ما به بچه ها حقوقشان را یادآور می شویم اما به آنها یاد هم می دهیم که اگر برای مثال راننده ای اجازه نداد شیشه ماشینش را تمیز کند، عصبانی نشوند و به ماشین وی ضربه نزنند. در واقع سعی می کنیم کنترل خشم را به آنها یاد بدهیم و طی آموزش هایی که به این بچه ها داده شده، حالا آنها یاد گرفته اند برای تمیز کردن شیشه ماشین مردم از راننده اجازه بگیرند. این تنها مثالی از تغییر نگاه این کودکان و رفتارشان نسبت به جامعه اطرافشان است اما هنوز راه نرفته زیادی در پیش داریم».

هم فال و هم تماشا

با همین رویکرد گروه های متعدد در بنیاد، آماده حرکت به سمت مناطق پاتوق کودکان کار می شوند. از ونک گرفته تا نارمک، میدان ولیعصر(عج) و انقلاب.

کمی طول نمی کشد که همیاران یکی از گروه ها در تقاطع بلوار کشاورز و میدان ولیعصر(عج) گرد هم می آیند. در میان همیاران هم دختران و پسران بزرگسال حضور دارند و هم دخترانی که متولیدن دهه ۸۰ هستند اما عشق به کار داوطلبانه که در بنیاد سپسا آموخته اند، آنها را به این جمع کشانده است.

قرارهای دوشنبه به قوت خود باقی است و همیاران کم و زیاد می شوند اما حضورشان در نقطه های مشخص کنسل نمی شود. آنها وظیفه خود می دانند که کودکان کار را در روزهای دوشنبه چشم انتظار نگذارند.

این قرارها، هم فال است هم تماشا. یکی از همیاران روی چمن های سرسبز بلوار زیراندازی پهن می کند و طولی نمی کشد که سر و کله کودکان کار پیدا می شود. آنها هیجان زده روی زیرانداز بالا و پایین می پرند و سر به سر یکدیگر و خاله ها می گذارند.

مشتشان را گره کرده و به نشانه سلام و احوالپرسی و لحظا کردن نکات بهداشتی کرونایی، مشت به مشت همیاران می زنند و سلام می دهند.

اما فیروزه تعارف را کنار گذاشته. دخترکی که به زحمت هفت سال دارد اما جثه اش کوچکتر از این را نشان می دهد. موهایش را دم اسبی از پشت بسته و لباس سیاه نخ نمایی به تن کرده است.

زانوی شلوارش پاره شده و دمپایی های پلاستیکی آبی رنگش از هر طرف یکی دو سانتی متر دهان باز کرده اند. اما به نظر دخترک هنوز قابل استفاده است. فیروزه با دیدن هر همیاری که به جمع اضافه می شود خود را به آغوش آنها می اندازد و محکم بغلشان می کند. خاله ها به او توصیه می کنند که برای کرونا مراقب باشد و کسی را بغل نکند اما با لحن ساده ای می گوید: آخه دلم برای همه تنگ شده. ریز می خندد و روی زیرانداز می نشیند.

اسد اما دیگر کودک کاری است که به سختی با اطرافیانش ارتباط می گیرد. روی زیرانداز دراز کشیده و فقط جایش را به همیاران می دهد. در این میان اگر کودک دیگری بخواهد بنشیند، به او تشر می زند.

گوشش به حرف هیچ کس بدهکار نیست. با این حال جمع را نیز ترک نمی کند و دوست دارد کنار بقیه باشد. شاید اسد خشم نهفته در وجودش را به این شکل بروز می دهد اما خاله ها و عموها صبورانه و دوستانه با او صحبت می کنند.

وقتی گروه های کودکان کار جمعشان جمع می شود بساط نقاشی کشیدن پهن می شود. یکی از خاله ها دفترهای نقاشی را بیرون می کشد، چند برگ به تعداد بچه ها می کند و به دست آنها می دهد. در این لحظه غوغایی به پا می شود. بچه ها با سر و صدا می پرسند چه چیزی بکشند و یکی از خاله ها تصویری را به آنها نشان می دهد و می گوید: این تصویر را نقاشی کنید.

تصور متعلق به یکی از شخصیت های کارتونی است اما به جز چند نفر بقیه تصورات ذهنی خود را روی کاغذها نقاشی می کنند. از درخت و سبزه و چمن گرفته تا خانه و ماشین و آدمک.

خاله وقت بازی نداریم

با خوش خیالی روی زیرانداز، روی چمن های بلوار کشاورز دراز کشیده. آن هم در حالی که همیاران دورتادور او را گرفته اند. اسد همچنان قصد بلند شدن از جایش را ندارد و هر ازگاهی دراز می کشد و به آسمان و نقاشی های دوستانش خیره می شود اما قصد نقاشی کشیدن ندارد. یکی از دخترها دنبال تراش است. با ترش رویی از اسد می خواهد تراش را به او بدهد. پسرک شانه هایش را بالا می اندازد.

به گلناز می گویم: با لحن بد نگو. از اسد خواهش کن. مطمئنم مدادتراش را به تو می دهد.

گلناز در حال که ابروهایش در هم گره خورده اند رو به اسد می گوید: خواهش می کنم مدادتراش را بده.

اسد مشتش را باز می کند و تراش را به سمت گلناز می گیرد.

گلناز ۱۰ ساله است و به گفته خودش سه خواهر و برادر غیر از خودش دارد. موهایش را از فرق باز کرده و از پشت سر بسته. مابین موهایش شوره پیداست. دست ها و پاهایش سیاه و پینه بسته است. لباس محلی بلند و سبزرنگی به تن دارد و با شلواری به همان رنگ ست کرده است.

صورت سبزه ای دارد اما بدون شک زیر آفتاب پوستش سوخته. کلاس دوم است و فال می فروشد. می گوید: خاله فال کم می خرند.

می پرسم در روز چقدر درآمد داری؟ «۲۰ تا ۳۰ هزار تومان و گاهی هم به ۵۰ هزار تومان می رسد». این پول ماحصل فعالیت گلناز از ساعت ۸ صبح تا ۱۰ شب است. می پرسم از کار خسته نمی شوی؟ می گوید: نه کار را دوست دارم. پول درمی آورم.

وقتی از گلناز درباره اینکه عروسک دارد یا نه سوال می پرسم می خندد و ادامه می دهد: عروسک مال بچه ها است. من که بچه نیستم. ولی یک عروسکی دارم که شب ها بغلم می گیرم و با عروسکم می خوابم.

در همین لحظه اسد که پای صحبت هایمان نشسته و وارد بحث می شود و می گوید: اصلا خاله وقت داریم برای بازی؟ همش کار می کنیم.

این را می گوید و به طرف دیگری می رود. از گلناز درباره پول هایش می پرسم. اینکه به چه کسی می دهد و چطور خرج می کند.«پول ها را به دست مامانم می دهم. نمی دانم چه می خرد اما اگر روزی ۱۰۰ هزار تومان کار کنم ۵۰ هزار تومانش برای مادرم می شود و بقیه مال خودم. می خواهم دوچرخه بخرم. عاشق دوچرخه هستم و تا الان یک میلیون جمع کرده ام».

با هرکدام از بچه ها که حرف می زنی درکی از کودکی کردن ندارند. نیازهایشان را خودشان تامین می کنند و از طرفی نان آور خانه نیز هستند. درحالی که خیلی از کودکان توسط مادر و پدرشان به آرزوها و نیازمندی هایشان می رسند اما این کودکان باید برای داشتن علاقه مندی هایشان سخت کار کنند و دستشان در جیب خودشان باشد.

کودکانی در معرض آسیب

نینا امدادی روی کار بچه ها نظارت دارد. به آنها می گوید مسابقه نقاشی در پیش است و بهترین نقاشی جایزه می گیرد. بچه ها خوراکی را از خاطر برده اند و حالا تمام انرژِی شان را روی نقاشی کشیدن گذاشته اند. رهگذران با تعجب به بچه ها و همیاران کنار آنها خیره می شوند، کمی کار آنها را زیر نظر می گیرند و سپس بی تفاوت عبور می کنند و می روند.

نینا امدادی از همیاران پویش آفتابگردون می گوید: در این پویش شکل کار به این صورت است که سر چهارراه ها و جاهایی که پاتوق کودکان کار است جمع می شویم، در ابتدا با این بچه ها از طریق خوراکی ارتباط می گیریم اما بعد همبازی شان می شویم. هر بار یک بازی جدید تعریف می کنیم تا در دل آن بازی یکسری مسائل مثل حق و حقوقشان یا مسائل رفتاری و ارتباط گرفتن درست با دیگران، محبت کردن و... را آموزش دهیم.

به همین دلیل بازی ها هر بار عوض می شود. یک بار نقاشی، بار دیگر قصه خوانی، تئاتر و... این درحالی است که در دل همین بازی ها بچه ها اعتمادشان به همیاران بیشتر می شود و مسائل شخصی شان را با آنها در میان می گذارند. در این بین اگر موردی برای کمک و خدمت رسانی بود، بنیاد به سرعت وارد عمل می شود تا به آن بچه یا خانواده اش کمک و مشکلش را حل کند.

«برای مثال این خوراکی دادن و بازی کردن باعث می شود اگر بچه ای مشکل پزشکی یا روانشناسی داشت متوجه و وی را به مراکز درمانی ارجاع دهیم».

به گفته نینا اغلب این کودکان با خانواده زندگی می کنند. «این بچه ها به واسطه کار در جامعه و بیرون از خانه در معرض انواع آسیب ها هستند. این درحالی است که خیلی از ما در مواجهه با این بچه ها آگاهانه رفتار نمی کنیم. اغلب با خشم یا بی حوصلگی با این کودکان برخورد می شود و این رفتارها به آنها آسیب می زند. به همین دلیل بزرگترین هدف ما آگاه تر کردن جامعه نسبت به این کودکان است».

نینا ادامه می دهد: بعضی از افراد وقتی این بچه ها را می بینند، شیشه ماشین خود را بالا می کشند یا با خشم با بچه ها برخورد می کنند. درحالی که اگر آگاهی داشته باشیم می توانیم با یک لبخند یا زبان خوش شروع به صحبت و گفت و گو با این بچه ها کنیم. برای خود من این مسئله خیلی پیش آمده و وقتی با بچه ها شروع به صحبت می کنم آنها آنقدر گرم می گیرند که دیگر یادشان می روند شیشه ماشینم را تمیز کنند. همین رفتارها باعث می شود که میزان خشم در این کودکان کاهش پیدا کند. خشمی که اگر ادامه داد باشد در آینده می تواند به خود ما ضرر بزند.

به گفته این همیار جوان، آنها در مدت همکاری با بنیاد سپاس یاد گرفته اند که از سر دلسوزی با بچه ها رفتار نکنند و محبت را جایگزین بی توجهی به این بچه ها کنند.«بدون شک توجه و اعتمادی که جامعه به این بچه ها کند تاثیر مثبتی خواهد داشت».

چرخش به سمت خورشید

لحظات زیادی از نقاشی کشیدن بچه ها می گذرد. آنها کارشان به اتمام رسیده و نقاشی های خود را به خاله ها و عموهایشان نشان می دهند. یکی از پسرها می خواهد از او و نقاشی اش عکاسی شود. دلشان نمی آید پس از پایان نقاشی و تحویل گرفتن خوراکی هایشان جمعشان به هم بخورد اما گروه همیاران باید خودشان را به خیابان دیگری در همین محدوده برسانند و با بچه های دیگری ملاقات کنند. آنها نیز در خیابانی دیگر چشم انتظار خاله ها و عموهایشان هستند. دیدارهایی که نگاه آنها را تاحدودی عوض کرده، بخشی از استعدادهایشان شکوفا شده و دیدگاه این بچه ها را تغییر داده است. به گفته عباسی مدیرعامل بنیاد آفتابگردون یعنی چرخش به سمت خورشید. به سمت جایی که این بچه ها یاد بگیرند غیر از کار به رویاپردازی ها و کودکانه هایشان نیز فکر کنند.

این تنها قسمتی کوتاه از یک روز آفتابگردونی میان کودکان کار است. پویشی که هدف آن، فقط دادن خوراکی به دست بچه ها نیست. بلکه ارتباط گرفتن با بچه ها در قالب بازی با آنها و آشنایی با وضعیت زندگی شان و کمک به بچه ها است.

 گزارش از فاطمه شیری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 2 =