۱۷ آذر ۱۳۹۸،‏ ۹:۵۹
کد خبرنگار: 2536
کد خبر: 83583451
۰ نفر

برچسب‌ها

گریزی به جهان کافکا

تهران- ایرنا- «فرانتس کافکا» نویسنده‌ای بود که در زمان حیاتش چندان مورد اقبال قرار نگرفت اما توانست با فراواقع‌گرایی خاص خود جایگاه و شهرتی کم‌نظیر را در ادبیات قرن بیستم به دست آورد.

به گزارش گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش‌های خبری ایرنا، «فرانس کافکا» (۱۹۲۴-۱۹۸۳ میلادی) یکی از سرشناس‌ترین نویسندگان سده گذشته است که بسیاری در ایران و جهان او را به داستان «مسخ» می‌شناسند.

این داستان نویس آلمانی‌زبان با سبک سورئالیستی خود الهام بخش بسیاری از اهالی ادبیات بوده است؛ نویسنده‌ای که تا پیش از مرگ توجه چندانی را به خود جلب نکرد.

کافکا علاوه بر داستان‌های کوتاهش، رمان‌های «محاکمه»، «مردی که ناپدید شد» و اثر ناتمام «قصر» را از خود به جا گذاشته است؛ آثاری که قرار بود به دست دوست نزدیک و وصی این نویسنده سوزانده شود اما در نهایت انتشاری جهانی یافت.  «پزشک دهکده» نام یکی از داستان‌های کافکا است که «آزاده شریعت» منتقد ادبی به نقد و بررسی آن پرداخته است.

در این نقد و بررسی می‌خوانیم: کافکا نویسنده‌ای است که در هر اثرش، سلاخی اخلاق و روح پاک انسان را نه با نوازش و نرمش که با جبر و خشونت نشان می‌دهد.

«پزشک دهکده» داستان اختیار ناچیز انسان زیر سیطره‌ جبر جهان است؛ جبری که طبیعت آن را خلق می‌کند و انسان به آن دامن می‌زند. کافکا این داستان را در فضایی سورئال روایت می‌کند. داستان، یک شب از زندگی پزشکی پیر را می‌گوید که برای رسیدن به یک بیمار در تلاش یافتن اسب است. اسب خودش چند شب قبل تلف شده و در این شب سرد و برفی زمستانی کسی حاضر نیست اسبش را به او قرض بدهد.

تلاش «رُزا» دختر خدمتکار در خانه پزشک برای یافتن اسب در دهکده بی‌نتیجه مانده و پزشک از شدت استیصال و ناراحتی به در خوکدانی لگد می‌پراند و با باز شدن در، بویی شبیه به بوی اسب به مشامش می‌رسد. دقت که می‌کند دو اسب و یک مهتر را در خوکدانی می‌بیند.

در جهان واقعی رخ دادن چنین اتفاقی ممکن نیست اما کافکا می‌تواند آن را بیافریند و -از آن مهم‌تر- باورپذیرش کند. او واقعیات زندگی را در فضایی غیرواقعی صورت‌بندی می‌کند تا ذهن خواننده را بیش‌تر درگیر پیدا کردن چرایی‌های داستان کند. رزا معتقد است که پزشک از دارایی‌های خود بی‌خبر است و پزشک که جوابی منطقی برای رزا ندارد، می‌خندد؛ مثل تمام آدم‌هایی که خبر از داشته‌ها و توانایی‌های‌شان ندارند، اما ناآگاهی خود را ابراز نمی‌کنند.

در این داستان خواننده باور می‌کند که قرار است با دنیای خارق عادت روبه‌رو شود. کافکا مثل بسیاری از نویسنده‌های موفق جهان برای ساختن جهان داستانی‌اش از تجربه‌های زیسته‌ خود بهره می‌گیرد. روابط آدم‌های داستان او شبیه روابط آدم‌های زندگی‌اش است. فضای روایت او شبیه به فضایی است که خود در آن زیسته؛ سرد و تاریک و پیچیده.

بیمارِ داستان، پسر جوانی است که از شدت رنج از پزشک طلب مرگ می‌کند اما به نظر پزشک او چندان بیمار نیست و می‌بیند بی‌دلیل دشواری‌های آمدن به بالین وی را تحمل کرده است. در دنیایی که کسی حاضر نشد به پزشک کمک کند، تنها خدمتکارش بود که دغدغه‌های انسانی او را درک کرد و حالا او به سلاخی جبر شب برفی درآمده؛ شبی که از اختیار پزشک خارج است و حالا با بیماری روبه‌روست که بیش‌تر تمارض می‌کند.

او می‌خواهد بیمار و خانه‌اش را ترک کند اما خواهر بیمار با یک دستمال خونی پزشک را متوجه وخیم بودن حال برادرش می‌کند. در بسیاری از داستان‌های کافکا بعد از نقش دیکتاتورگونه‌ی پدر به نقش مراقب خواهر می‌رسیم؛ خواهری که نگهداری از برادر را بیش‌تر از سرِ وظیفه انجام می‌دهد.

فرانتس کافکا

کافکا چیزی از عشق در خانواده نشان نمی‌دهد و روابط خانوادگی را بیش‌تر منتج از فضای جبرآلود حاکم بر خانه می‌داند. با تذکر خواهر، پزشک زخم پهلوی بیمار را می‌بیند که کرم گذاشته. او در خانه‌ی بیمار با پدری مواجه می‌شود که از روی خست تنها یک لیوان نوشیدنی تعارفش می‌کند و آدم‌هایی که از او توقع معجزه دارند و آوازهای عجیب می‌خوانند.

پزشک در این میان تنها و سرگردان است. اسب‌هایی که او را به این خانه آورده‌اند، از پنجره سرشان را تو کرده‌اند و تمرکز او را به هم می‌زنند. آدم‌های خانه پزشک را به بیمار گره می‌زنند تا شفا پیدا کند. همه یادشان رفته که او مجهز به علم است؛ علمی که حدش را دانش ناچیز بشر تعیین می‌کند.

کافکا زاده‌ی شهر پراگ و یهودی‌ای بود که در آلمان زندگی می‌کرد. او که یک اقلیت محض در جامعه‌ی خود بود، نوع تفکر و سبک زندگی‌اش تنهایی و مهجوری‌اش را تشدید کرد. پزشک نیز مثل کافکا و بسیاری از انسان‌های آگاه و فرهیخته در این جهانِ تاریک، تنها و در اقلیت است و گاه مجبور به همرنگی با جماعت. حالا که فاصله‌ی موقعیت آن‌ها برداشته شده، پسر با او از دردهایش می‌گوید و آرزویش، که سلامتی دوباره و زندگی است. پسر متوجه نیست که دکتر کاری از دستش برنمی‌آید.

این اختلاف بین دو نسل است که از درد هم ناآگاهند و در درمان هم ناتوان. پزشک تنها راه رهایی را فرار از این خانه می‌داند. او دل به سرعت اسب‌هایش خوش کرده. با احتساب زمان آمدنش به این نتیجه می‌رسد که دقایقی دیگر در خانه است. این در حالی است که در راه برگشت اسب‌ها به کندی حرکت می‌کنند و خبری از چابکی‌شان نیست. پیرمرد سردش می‌شود و راه خانه را دور و دست‌نیافتنی می‌بیند.

تنها نتیجه‌ای که پزشک از این شب پرماجرای برفی می‌گیرد، این است که زندگی فرصت جبران به کسی نمی‌دهد و اگر کسی گرفتار خیانت زمان شد، راهی به گذشته ندارد. حالا پزشک و معصومیت دنیایش قربانی جبر روزگارند. این ناتوانی و زبونی، نهایت اقتدار و اختیار موجودات در مقابل جبر سرد و سنگین و پرقدرت زندگی است. این اوج ناتوانی انسان در جهان کافکا است.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 4 =