فلسفه ایران باستان از دیدگاه علامه اقبال

تهران- ایرنا- علامه اقبال لاهوری در کتاب «سیر فلسفه در ایران» به مطالعه تبیینی سیر فلسفه در ایران پیش از اسلام و پس از اسلام به صورت فشرده می‌پردازد. این کتاب رساله دکتری او بوده است که در سال ۱۹۰۸ در دانشگاه «لودویگ ماکسی می‌لیان» در آلمان ارائه شده است.

علم تاریخ فلسفه مبتنی بر دو گونه مطالعه است؛ مطالعه تشریحی و مطالعه تبیینی. در مطالعۀ تشریحی می‌پرسیم، فلسفه موردنظر چه بود، چگونه به وجود آمد یا چگونه سیر کرد، در مطالعه تبیینی می‌پرسیم چرا فلسفه موردنظر به وجود آمده است و چرا آنگونه سیر کرده است. مطالعه تشریحی مقدمه مطالعه تبیینی است، اما با آن یکی نیست. مطالعه تشریحی معادل علم تاریخ فلسفه است و مطالعه تبیینی تاریخ فلسفه. چه بسا مطالعه فلسفه بدون مطالعه تبیینی خوانندگان را به این تلقی رهنمون کند که فلسفه مجموعه‌ای از فکرتراشی‌های ذهنی و خیالی است که ربطی به زندگی اجتماعی و انفرادی ندارد و تنها از ذهن‌های نابغه و برخوردار از الهام و استعداد برمی‌آید. در حالیکه مطالعه تبیینی فلسفه نشان می‌دهد آرا و اندیشه‌ها در میان متون اجتماعی و فردی دیگر به وجود می‌آیند، با مولفه‌های تاریخی دیگر تنیده‌اند و در خلا زاییده نمی‌شوند.

اقبال لاهوری فیلسوف، مصلح، شاعر، ادیب و دین‌شناس مسلمان و ایران‌دوست در کتاب The Development of Metaphysics in Persia که با عنوان سیر فلسفه در ایران از سوی مرحوم امیرحسین آریان‌پور ترجمه شده است، به مطالعه تبیینی سیر فلسفه در ایران پیش از اسلام و پس از اسلام به صورت فشرده می‌پردازد. این کتاب رساله دکتری او بوده است که در سال ۱۹۰۸ به عنوان پایان نامه دکتری فلسفه اقبال لاهوری در دانشگاه لودویگ ماکسی می‌لیان در آلمان ارائه شده است.

اقبال لاهوری (۱۳۱۷-۱۲۵۶ش)  ابتدا در تحلیلی مبتنی بر تقسیم‌بندی آریاییان ایرانی و غیرایرانی، معتقد است آریاییان ایرانی در زمانی که تصمیم به زندگی یکجانشینی و کشاورزی می‌گیرند با نفرت سایر اقوام ایرانی روبرو می‌شوند. علت این نفرت اصل مالکیتی بود که زندگی یکجانشین و فلاحتی به ارمغان می‌آورد. از نظر اقبال تعارض بین زندگی کوچ‌نشینی و یکجانشینی آریاییان ایرانی و غیرایرانی را به ستیزه می‌اندازد. ستیزه‌ای که یکی از جلوه‌هایش تقسیم خدایان آریایی به دو بخش دواها و اهوراها است. این تعارض و دوشقه شدن تا بدان جا پیش می‌رود که آریایی‌های ایرانی رفته‌رفته مستقل می‌شوند و ظهور نظام دینی زردشت در میانشان رخ می‌دهد.

ویلیام گایگر (M.Gieger (۱۸۵۶-۱۹۴۳ در کتاب تمدن‌ ایرانیان خاوری در عصر باستان اشاره می‌کند زردشت دو اصل بنیادین را از آریاییان پیشین به ارث برد. اول آنکه قانون ذاتی طبیعت است. دوم اینکه کشاکش در ذات طبیعت راه دارد. در دنباله این مبنا، زردشت در پی آشتی دادن بدی با نیکی جاودان خدا و یگانگی بخشیدن آن در اهورامزدا می‌افتد. در اینجاست که ثنویت متولد می‌شود. ثنویتی که می‌کوشد از جهت دینی یکتاپرست باشد. وجود دو روح آفرینندۀ هستی و نیستی که در وجود متعال اهورامزدا به هم می‌پیوندند. کوشش در یگانه کردنی که به قول اقبال مجاهدتی نارسا بود و همین نارسایی پیروان زردشت را به تفرقه میاندازد. مجاهدتی که از نظر دینی یکتاپرست بود، اما از نظر فلسفی ثنوی و دوگرا.

همچنانکه وقتی زردشت می‌میرد، فرقه‌های مختلف از جمله زندیکان و مغان و زروانیان و کیومرثیان متولد می‌شوند که اختلافشان در استقلال داشتن یا نداشتن ارواح دوگانه هستی، روشنایی و تاریکی، نور و ظلمت است. در تحلیل اقبال لاهوری در عین آشتی‌ناپذیری یکتاپرستی و ثنویت‌گرایی، نکته زردشت درباره ذات نهاییِ وحدت‌بخش هستی در فلسفه‌های دوره بعد از جمله فلسفه باستان یونان، گنوستیک‌های عارف‌مشرب مسیحی (گنوسیسم به مجموعهٔ اندیشه‌ها و مکتب‌های مذهبی برخاسته از یهودیت هلنیستی و مسیحیت یهودی گفته می‌شود که از سدهٔ نخست و دوم میلادی در روم توسعه یافت. گنوسی‌ها به ثنویت اعتقاد داشتند اما میان ثنویت مزدایی و دوگانه‌پرستی گنوسی‌ها فرق هست) تاثیر می‌گذارد. تاثیر دیگر ایده و دیدۀ زردشت بر فلسفه اخلاق بود. از آنجا که طبیعت حامل ارواح دوگانه خیر و شر و صحنه پیکار و ستیز همیشه آنهاست، انسان نیز به عنوان یکی از این موجودات موظف است در این کشاکش شرکت جوید و به پیروزی و غلبه نهایی روشنایی به ظلمت مدد رساند. کاری که در صورت تحقق به انسان کمک می‌کند به زندی همیشگی دست پیدا کند. از نظر زردشت نهاد انسانی در دوراهی خوبی و شر، نیکوکاری و بدکاری از قدرت اختیار برخوردار است. نهادی که از وجدان، نیروی زندگی، دریافت، روان و فره‌وشی تشکیل شده است.

مانی، پیام‌آور آیین مانوی

اقبال لاهوری پس از تبیین ایده زردشت برای حل مساله تشتت و کثرت هستی، به مانی یکی از پسینیان زردشت می‌رسد. مانیِ نیمه‌ایرانی (پدر مانی همدانی بود که به بابل کوچید و مانی در سال ۲۱۵ یا ۲۱۶ مسیحی زاده شد) که مسیحیان او را بنیادگذار امت بی‌خدا می‌نامند. نگاه مانی به مسئله کثرت هستی نه همچون زردشت نگاهی یگانه‌اندیش، بلکه دوگانه‌اندیش و به قول اقبال شرک‌آفرین است. دوگانه مستقل و جدایی که یکی اصل نور و دیگری اصل تاریکی است. اصل مستقل تاریکی به نظر او اصل مادینه هستی و پناهگاه شر است که به مرور زمان به شیطان زشت‌پیکر می‌رسد. شیطانی که در اندیشه مانی منشا فعالیت عالم است که به پادشاه نور یورش برده است. پادشاه نور برای بلاگردانی این یورش انسان را می‌آفریند و در اینجاست که نزاع بین شیطان و انسان آغاز می‌شود. نزاعی که از نظر مانی به شکست کامل انسان منجر شده است و شیطان در پی این شکست توانسته پنج عنصر ظلمت از قبیل مه و دود و حریق و سموم و تیرگی را با پنج عنصر نوری بیامیزد. آمیزشی که بهانه خلقت این جهان از سوی پادشانه نور است تا عناصر نوری از بند عناصر ظلمانی رها شوند و نجات یابند. در همین جا جهان‌شناسی وهم‌آلود و مشرکانه مانی به مفهوم نجات مسیحی و رستگاری انسان ذاتاً گناهکار، به هم نزدیک می‌شوند. از این رو مانی نخستین حکیمی است که به قول اقبال لاهوری جهان را معلول فعالیت شیطان و اساساً بد می‌داند.

آیین مزدک

دیگر شخصیت شاخص پس از زردشت در ثنویت ایران باستانِ مورد تحلیل اقبال لاهوری، مزدک است. مردم‌گرایی که در عصر انوشیروان ساسانی می‌زیست. او هم نظریه‌ای دوگرا (ثنویتی) پدید آورد که واکنشی به نظریه یگانه‌گرای زروانیان (یکی از فرقه‌های زردشتی) بود. مانند مانی گوناگونی اشیا را معلول آمیزش دو اصل مستقل جاویدان شمرد که برخلاف نظر پیشینیان، محصول تصادف بود. دو اصل «شید» (روشنایی) و «تار» تاریکی. خدا در اندیشه مزدک از چهار نیروی اصلی تمیز، حافظه، فهم و سرور برخوردار است. این نیروها در چهار تن متجلی می‌شوند و این چهار تن نیز به یاری چهار تن دیگر این جهان را برپا می‌کنند. خصایص موجودات که وجه تمایز آنها از همدیگر است، به نظر مزدک زادۀ نسبت آمیزش این نیروهای چهارگانه در آن موجود است. مزدک در گرایش مردم‌گرا و کمونیستی خود می‌گفت افراد انسانی برابرند، ولی دیوان می‌خواهند جهان خدایی را صحنه رنج بی‌پایان انسان گردانند و وسیله آنها برای این هدف، جعل مفهوم «مالکیت فردی» است. از همین رو موبدان زردشتی که خصوصا در این جنبۀ اجتماعی و برابرخواهانه مزدک احساس خطر می‌کردند، او و پیروانِ فراوانش را کشتند.

اقبال لاهوری در انتهای تحلیل های خود آگاهی ما را از بستر اجتماعی، سیاسی و فکری روزگار ساسانی که در ظهور و بروز فلسفه ایران باستان دخیل است، کم و ناکافی می‌داند. با همین اطلاعات کم، رای لرزان اقبال است که ایرانیان باستان دیدگاهی مادی و دوگرا(ثنوی) داشتند که در پرتو آیین  اخلاقی زردشت به معنویت و یکتاپرستی گرایید. چیزی که کم و کیفش تا رسیدن به رای وحدت وجود در اندیشه ایرانیان باستان چندان بر ما مشخص نیست. در عین حال اقبال به یکی از این زمینه‌ها گمانه‌زنانه اشاره می‌کند. اینکه امپراطور روم در سده ششم مسیحی بر اهل فلسفه سخت گرفت و به واسطه این سخت گرفتن برخی از حکیمان نوافلاطونی (فلسفه افلاطونی نوین یا نوافلاطونی آخرین مکتب فلسفهٔ یونان بود. فلوطین، فیلسوف یونانی، شکل قطعی فلسفهٔ افلاطونی نوین را در قرن سوم میلادی به آن بخشید. بین زمان افلاطون تا فلسفه نوافلاطونی حدوداً شش قرن فاصله بود که به این دوره، فلسفه میان افلاطونی می‌گفتند. کلمهٔ «نوافلاطونی» از نظر دوره تاریخی به زمان ۳ قرن پس از میلاد مسیح اشاره می‌کند، دوره‌ای که پلوتینوس و دیگر پیروان افلاطون به تحلیل نظریات او پرداختند. فلسفه نوافلاطونی اساساً دیدگاه‌های متافیزیکی و شناختی است. نوعی از وحدت و چندخدایی. به عنوان نوعی از عرفان، فلسفه نوافلاطونی شامل بخش‌های نظری و عملی است که بخش اول به وجود جهان غیر مادی و نشات انسان از منبعی غیر مادی و معنوی اشاره دارد و بخش دوم شامل راهکارهای بازگشت به سوی این منبع است) به دربار انوشیروان ساسانی پناه بردند. پناه بردنی که تا فرمان انوشیروان به ترجمه چند کتاب از سانسکریت و یونانی به پهلوی پیش رفت. ترجمه‌ای که البته از دامنه نفوذش اطلاعی در دست نیست و نمی‌دانیم دوگانه‌گرایی (ثنویت) ایرانی در باور به خدا و شیطان، چه تاثیری از آن پذیرفت.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =