دفاع مقدس؛ یادآور مقاومت غرورآفرین در عرصه حماسه و ایثار

تهران- ایرنا- نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران در نخستین سال‌های استقرار خود، زمانی که مورد هجوم و تجاوز نیروهای رژیم بعث قرار گرفت با مقاومت جانانه ملت این سرزمین کهن توانست تا سدی مستحکم را در برابر نفوذ دشمن ایجاد کند و بدین‌ترتیب بدون اینکه حتی ذره‌ای از خاک کشور در اختیار دشمن باقی بماند، متجاوزان را وادار به عقب‌نشینی کرد.

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ هشت سال دفاع مقدس یکی از درخشان ترین عرصه های دفاع محسوب می شود؛ هنگامه ای که ملت ایران در اتحادی بی نظیر و یکپارچه به مصاف با دشمن متجاوز رفتند و برای حفظ و پاسداری از خاک وطن، سراسر عشق، ایثار و شجاعت شدند، پس از پایان جنگ نیز مجاهدانی از تبار شهیدان برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت(ع) در قامت مدافعان حرم در جنگ با اندیشه های افراطی و تکفیری، جامه برازنده شهادت را بر تن کردند و تحسین جهانیان را برانگیختند. بنابراین روزنامه های مختلف به منظور ارج نهادن به این ارزش ها و برجسته سازی تلاش های این ایثارگران با انتشار گزارش ها و مطالبی در محورهای گوناگون به این مهم پرداختند.

خودباوری رزمندگان در دفاع مقدس نگینی درخشان در تاریخ جنگ تحمیلی

شجاعت و اراده راسخ رزمندگان در جنگ تحمیلی از جمله مهم ترین راهبردها در دفاع مقدس محسوب می شود؛ ایثارگرانی که همچون نگینی درخشان در تاریخ ادبیات جنگ ایران می درخشند. بنابراین لازم است تا امروزه نیز با بیان ناگفته‌های آن حماسه ها به آگاه‌سازی نسل جوان پرداخت.

روزنامه جوان با درج مطلبی با عنوان وصیت کرد کفنش پرچم ایران باشد آورد: روزهای سخت و دشوار اول جنگ با حضور خلبانان ورزیده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با قدرت سپری شد. عملیات بزرگ کمان ۹۹ در دومین روز دفاع مقدس، با ۱۴۰ فروند هواپیما انجام شد و ضربات سنگینی را به ارتش بعث وارد کرد. خلبانان زبده و شجاع نیروی هوایی در روزهایی که دیگر نیروهای نظامی سازماندهی درستی نداشتند، به خوبی از مرزهای کشور دفاع کردند. شهید غفور جدی یکی از همین خلبانان بود که سرگذشت عجیب در کنار شجاعت و رشادتش، نکات زیادی را برای خواندن دارد.

استعداد و مهارت‌های غفور جدی در پرواز خیلی زود مشخص شد. او در عرض دو سال دوره‌های مقدماتی پرواز را سپری کرد و سال ۱۳۴۸ به همراه دومین گروه دانشجویان اعزامی به امریکا سفر کرد تا دوره تکمیلی خلبانی خود را در این کشور بگذراند. با ورود شهید جدی به امریکا فصلی نو در زندگی او آغاز شد. به شکلی که بعد از دو سال و در حالی‌که آموزش‌هایش رو به پایان بود، مهارتش در پرواز همگان را متحیر کرد.

شهید جدی همچنین با حضور در دفتر فرماندهی تنها چند روز قبل از شهادتش می گوید: اکنون زمان آن رسیده که جوابگوی خرجی باشم که برای من شده است، می‌خواهم بجنگم. برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتد، دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا کنم، درجه‌هایم را هم نمی‌خواهم فقط می‌خواهم بجنگم. نمی‌توانم دوستانم را تنها بگذارم.

مرحوم دادپی خواهش غفور را می‌پذیرد و با فرماندهی وقت نیرو شهید سرتیپ خلبان جواد فکوری تماس می‌گیرد و ایشان ضمن موافقت با درخواست غفور دستور می‌دهند درجه‌های او نیز بازگردانده شود. شهید غفور جدی با گرفتن حلالیت از خانواده‌اش در مدت چهار، پنج روز ابتدایی جنگ ۸۰ پرواز عملیاتی انجام می‌دهد و بسیار پرتلاش در مأموریت‌های زیادی شرکت می‌کند. هفدهم آبان ۱۳۵۹ شهید جدی به قصد انجام مأموریتی دیگر وارد خاک عراق می‌شود که هواپیمایش مورد اصابت قرار می‌گیرد. هواپیمای شهید غفور در خاک ایران سقوط می‌کند و او به آرزوی قلبی‌اش می‌رسد. پیکر پاک شهید سرتیپ خلبان غفور جدی از بوشهر به تهران و از آنجا با یک فروند هواپیمای سی۱۳۰ به تبریز منتقل می‌شود و آنجا وصیت شهید بزرگوار خوانده می‌شود که در قسمتی از آن نوشته شده بود: «دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد.»

این روزنامه در گزارشی دیگر با عنوان گمگشته مجنون ۱۴ سال بعد برگشت در گفت‌وگو با برادر شهید رضا مشعوف آورده است: شهید رضا مشعوف از یک خانواده جنوب‌شهری و رزمنده‌پرور بود. وقتی قرار شد با برادر کوچک‌ترش مهدی گفتگو کنیم متوجه شدیم او هم از رزمندگان دفاع مقدس است. رزمنده‌ای که هنوز هم یاد آن دوران را فراموش نکرده و وقتی به بازگویی خاطرات برادرش می‌نشیند، اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود.

مهدی مشعوف برادر شهید درباره وی می گوید: رضا متولد سال ۴۵ و سه سال از من بزرگ‌تر بود. ما یک خانواده پرجمعیت، مذهبی و متوسط داشتیم. رضا پسر اول خانواده بود. بیشتر اهل کار بود تا درس، ما برادر و خواهرها همگی درس‌مان را ادامه دادیم، اما رضا به کار علاقه داشت. درسش را از یک مقطعی قطع کرد و در کفاشی مشغول کار شد. بعد به نقره‌سازی رفت و کار کرد، اما جنگ و خبرهایی که از جبهه می‌رسید اجازه نداد زندگی عادی‌اش را ادامه بدهد، تصمیم گرفت به جبهه برود و سال ۶۱ راهی شد. قبل از انقلاب و در جریان تظاهرات، رضا هر روز همراه پدرم کفن به تن می‌کردند و به راهپیمایی می‌رفتند. شب‌ها هم در مسجد محله‌مان نماز می‌خواند و سعی می‌کرد واجبات را سر وقت انجام دهد. از لحاظ مذهبی آدم مقیدی بود و به همین دلیل جوان‌ها هم بیشتر جذب انقلاب و دفاع مقدس می‌شدند.

وی همچنین ادامه داد: ایشان در عملیات خیبر شهید شد. حتماً نام عملیات خیبر و سختی‌های آن را شنیده‌اید. دشمن برای اولین بار در این عملیات به صورت گسترده از بمباران شیمیایی استفاده کرد. برادرم در تاریخ پنج اسفند ۶۲ در جزیره مجنون شهید شد. مثل خیلی از رزمنده‌های خیبر، پیکر او هم مدتی مفقود بود. چون شرایط منطقه این طور ایجاب می‌کرد که مرتب خطوط خودی و دشمن جابه‌جا می‌شد و در این بین، برخی از شهدا جا می‌ماندند. اما دوستانش دیده بودند که برادرم مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفته است. با این وجود سال‌ها چشم به راه بودیم. وقتی فیلم اسرا را پخش می‌کردند می‌گشتیم تا برادرم را بین‌شان ببینیم. حتی نزدیکان گفتند که یک نفر را شبیه برادرم بین اسرا دیده‌اند، اما رضا برنگشت تا اینکه ۱۴ سال پس از شهادتش پیکر او را آوردند.

روزنامه کیهان با انتشار مطلبی با عنوان شهیدی که ادامه‌دهنده راه برادر شهیدش شد با نگاهی به زندگی برادران شهید عبدالرضا و عبدالحسن باوی نوشت: شهیدان عبدالرضا و عبدالحسن باوی از جمله همین جوانان هستند، کسانی که از ابتدای انقلاب پای ثابت راهپیمایی‌ها و نشر اعلامیه‌های امام خمینی(ره) بودند، عبدالرضا جوان نخبه و با پشتکاری بود که به گفته خواهرش می‌توانست تا حد کارشناسان هسته‌ای پیش برود؛ اما عبدالحسن برادر کوچکتر پر از شور و نشاط جوانی بود که پای ماندن نداشت و تمام تدابیر خانواده برای نگه‌داشتن او در خانه نیز افاقه نکرده و پای در میدان نبرد گذاشته و در نهایت همچون برادر بزرگ‌تر در این راه به وصال پروردگارش رسید. ماجراهای این دو برادر شهید را از زبان حسنه باوی خواهر شهیدان باوی می‌شنویم. او اکنون مدیر مدرسه است و در محل کارش با وی هم کلام شدیم و او با وجود مشغله کاری پذیرای ما شد. خانم باوی با آرامش و طمأنینه و با کلامی ‌شیوا به بیان خاطرات خود از برادران و خانواده‌اش پرداخت؛ از روزهای سخت جنگ، از تاریکی‌های مطلق اهواز، فرارهای مکرر عبدالحسن به سمت جبهه و در نهایت تنهایی تنها یادگار برادر، ‌هاجر گفت و اینکه خود با تمام وجود همچنان پای این انقلاب و نظام ایستاده است.

خواهر شهیدان باوی در ادامه می‌گوید: در زمان انقلاب بچه‌ها خیلی ذوق و شوق داشتند و بعد از انقلاب هم جذب کمیته و سپاه و بسیج شدند تا اینکه جنگ شروع شد. عبدالرضا در آن زمان سال چهارم رشته اتومکانیک بود، او خیلی زرنگ و فعال بود و یادم می‌آید که تا صبح مشغول کار با انواع خط‌کش و ابزار نقشه‌کشی بود. او علاقه زیادی به درس داشت و من فکر می‌کنم که اگر شهید نمی‌شد اکنون در رده شهدای هسته‌ای بود. ۸ سال بعد از شهادت او به مدرسه شهدا رفتم و با مدیر، معاون و برخی دبیران او که هنوز هم در آنجا مشغول به کار بودند صحبت کردم، آنها می‌گفتند نمره اکثر دوستانش در حد ۶ و ۷ بود اما نمرات شهید در حد ۱۹ یا ۲۰ بود، مدیر مدرسه می‌گفت در یکی از دروس به ندرت اتفاق می‌افتاد که استاد از دانش‌آموزی آن‌قدر رضایت داشته باشد که به کسی نمره ۱۹ و ۲۰ بدهد؛ اما عبدالرضا این توانایی را داشت که در این درس به حد عالی برسد، برخی از معلمان که فهمیدند من خواهر شهید هستم و دنبال وضعیت تحصیلی او هستم خیلی اظهار تأسف کردند که‌ای کاش او شهید نمی‌شد.

روزنامه جمهوری اسلامی با انتخاب یادداشتی با عنوان صبوران بی صدا به قلم رحیم قمیشی آورده است: یکی از دوستانم را دعوت کرده بودند برای هفته دفاع مقدس جایی سخنرانی کند. می‌گفت رفتم، دیدم سردار "الف" و سردار "ب" و حاج‌آقای "ج" هم دعوت بودند و یکی یکی با احترام صدایشان کردند پشت تریبون، تا هر کدام از رشادت‌های همرزمانشان بگویند، و گفتند.

وقتی دوستم را صدا کرده بودند صحبت کند می‌گفت از مردمِ آرامی که خیلی‌هایشان آن موقع‌ها خودشان در جبهه‌ها بودند و امروز مستمع‌های صبور و ساکتی شده بودند خجالت کشیدم. رفتم پشت تریبون و گفتم؛

مگر جنگ ۸ ساله ما جنگی مردمی نبوده؟ مگر همه کشور در خدمت جنگ نبوده؟

مگر پیرزن‌ها و پیرمردها و جوان‌ها و میانسال‌ها، زنان و مردان همه دست در دست هم خط مقدم و عقبه و پشت جبهه و شهرها را با همه وجود اداره نمی‌کرده‌اند!؟

مگر همین مردم صبور و ساکت با کاستن از مصرف‌شان و با کمک‌شان به جبهه‌ها و با راهی نمودن نوجوان‌هایشان و دلگرمی دادن به سربازان‌شان جنگ را اداره نکردند!؟

مگر همین مردم با همراهی‌های خالصانه و بی‌توقع‌شان حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس نبوده‌اند!؟

چرا سخنران‌ها و راویان جنگ همه شده‌اند عده‌ای خاص!؟

چرا امروز از همان مردم نمی‌خواهید بیایند سخنرانی کنند...

مجری مردم را دعوت کند بیایند پشت تریبون و بگویند چرا آن روز با یک ندا همه می‌آمدند و هیچ بهانه‌ای نمی‌آوردند، و امروز چرا این‌همه دل‌شکسته‌اند آن‌ها!

چرا آن روز خانواده‌هایی دو شهید و سه شهید می‌دادند و خم به ابرو نمی‌آوردند، چرا امروز با شنیدن اخبار دادگاه‌ها و اوضاع کشور آه می‌کشند؛ که قرارمان این نبود!

چرا همان مردم را دعوت نمی‌کنید بیایند بگویند آن روز چه بود که امروز نیست.

آن روز چه تفاوتی با امروز داشت؟

روزنامه جوان با درج مطلبی با عنوان  دنیا پیش چشم‌هایشان حقیر و بی‌ارزش بود با روایتی از زندگی ۳ شهید که از خانواده‌ای متمول پا به جبهه‌ها گذاشتند آورد: عبارت شهیدی که از خانواده‌ای متمول و پولدار پا به جبهه گذاشت، برای عموم مردم خیلی آشنا نیست. معمولاً شهدا را از طبقات میانی و پایینی جامعه به یاد می‌آوریم، ولی تمام اقشار جامعه در دفاع مقدس نقش داشتند و شهدای زیادی از خانواده‌هایی متمول پا به جبهه گذاشتند. این شهدا به لحاظ مادی کم و کسری در زندگی‌شان نداشتند، اما تمام دارایی‌شان را در طبق اخلاص گذاشتند و جان و مال‌شان را تقدیم اسلام و انقلاب کردند.

همه چیز در زندگی برای رزمندگانی که از خانواده‌ای ثروتمند پا به جبهه می‌گذاشتند مهیا بود. گاهی خانواده این رزمندگان با رفتن فرزندشان به جبهه مخالفت می‌کردند و فکر می‌کردند با وعده‌های مادی می‌توانند آن‌ها را از رفتن منصرف کنند، اما در چشم و ذهن این رزمندگان پول و ثروت ارزش و جایگاهی نداشت و آن‌ها دلداده مسائل معنوی بودند. قرب الهی و جهاد در راه خدا برای این رزمندگان در اولویت قرار داشت و بسیاری از آن‌ها پول و ثروت‌شان را در راه کمک به نیازمندان و جبهه خرج می‌کردند.

شهید یونس نورآذر بچه تبریز بود. در خانواده‌ای ثروتمند و پولدار بزرگ شده و پدرش آرزوهای زیادی برایش در سر داشت. پدر شهید یکی از بازاری‌های تبریز بود و به دنبال اقناع فرزندش از طریق کار و پول بود. پدر شهید درباره اصرارهایش به شهید می‌گوید: «هر چه به یونس گفتم بمان تا برایت یک مغازه بزرگ کبابی در بازار بخرم تا آن‌قدر پول دربیاوری که ظهرها نتوانی کشوی دَخلت را ببندی، نپذیرفت و گفت اگر به جبهه نروم، شرف و آبرویمان می‌رود. به یونس گفتم هر دختری را که بپسندی برایت به خواستگاری می‌روم، اما او گفت من فقط با دختری ازدواج می‌کنم که قبول کند من جبهه باشم.»

شهید صنعتی، پسر خاله حاج‌حسین یکتا بود، ایشان در خاطره‌ای از پسرخاله‌اش می‌گوید: «وقتی در زمان جنگ در کانالی که آب سردی هم داشت در اطراف نهر خین آموزش می‌دیدیم به شهید مجید گفتم در این کانال بیشتر به تو خوش می‌گذرد یا در تهران؟ در جوابم گفت اینجا بیشتر خوش می‌گذراند و این نشان‌دهنده تحول عجیب در بین شهدا بود. البته شهید مجید در جمع خانوادگی ما و در میان همه شهدای خانواده‌مان از همه مظلوم‌تر و معصوم‌تر بود و شهدا، نان همین مظلومیت و معصومیت و بی‌توجهی به دنیا را خورده‌اند.»

شهید سیدرضا امیری‌مهر نیز از خانواده‌ای پولدار در ۱۷ سالگی راهی جبهه شد. خانواده امیری‌مهر جزو معدود خانواده‌هایی بودند که ماشین شخصی داشتند. وقتی سیدرضا در سال ۱۳۶۳ به خانواده گفت قصد رفتن به جبهه را دارد، پدرش گفت تمام ثروتم را به نامت می‌کنم فقط به جبهه نرو، ولی او قبول نکرد و راهی منطقه شد. ثروت‌های دنیوی برای شهید امیری‌مهر ارزشی نداشت. او همچون دیگر شهدا با خدا معامله کرده بود و می‌دانست مسائل مادی برایش ماندگاری نخواهند داشت و باعث سعادتش نمی‌شوند. دو، سه ماه بیشتر از اعزام سیدرضا نگذشته بود که خبر شهادتش در محل پیچید. خبر شهادت او تأثیر زیادی روی هم‌سن و سالانش داشت، فضای دبیرستانی که در آن درس می‌خواند را تغییر داد و باعث شد بیشتر همکلاسی‌هایش راهی جبهه شوند.

همچنین این روزنامه در مطلبی دیگر با عنوان ‌نمی‌خواست ذره‌ای از جسمش بر خاک بماند درباره گوشه‌ای از ویژگی‌های طلبه شهید حبیب روزی‌طلب آورده است: شهید حبیب روزی‌طلب را باید یکی از خاص‌ترین شهدای دفاع مقدس دانست. شهیدی که در رشته جامعه‌شناسی دانشگاه تهران قبول شد، ولی یک ترم بیشتر در دانشگاه درس نخواند. به خاطر تعطیلی دانشگاه‌ها در اول انقلاب، قید درس و تحصیل را زد و دوباره راهی زادگاهش، شیراز شد. او در شیراز در محضر آیت‌الله سیّدعلی‌محمّد دستغیب حضور پیدا کرد و با تمام وجود خود را در معرض تربیت ایشان قرار داد. روایت‌های حضور شهید روزی‌طلب در جبهه، روایتی عاشقانه میان خالق و مخلوق است که نشانی از پاکی روح این شهید بزرگ دارد.

شهید روزی‌طلب حالت‌های عارفانه خاصی داشت. این را بسیاری از همرزمان و بزرگان آن روزها اذعان می‌کنند. خاطرات و دست‌نوشته‌های شهید به روشنی تصویری از درونیات و احساس پاک او را به تصویر می‌کشد. او در زمان پیروزی انقلاب اسلامی جوانی ۱۸ ساله بود، ولی چون مردی جهان‌دیده رفتار می‌کرد و سخن می‌گفت. خلوص و ویژگی‌های رفتاری‌اش جاذبه زیادی برای دیگر رزمندگان داشت و آن‌ها را شیفته خود می‌کرد.

شهید روزی‌طلب از حضرت آیت‌الله حاج‌سیدعلی‌محمّد دستغیب با حالت خاصّی یاد می‌کرد، احترام وافری برای ایشان قائل بود، علاقه و محبّت عجیبی به ایشان ابراز می‌کرد، بسیاری از دستاوردهای روحانی و معنوی خویش را از برکت وجود ایشان می‌دانست و همواره ملازم منبر و سخنان و مسجد ایشان بود و نشست‌ها و جلسات خصوصی و جلسات اهل راز و سرّ داشت. شهید حبیب روزی‌طلب به یکی از دوستان‌شان می‌گویند: می‌خواهم به جبهه عزیمت کنم؛ که آن دوست چنین می‌گوید: چرا شما این پنج، شش ماه گذشته به جبهه نرفتید؟ گفتند: آقای دستغیب به من اجازه نمی‌دادند و تمام عمرم بدون اجازه آقاسیدعلی‌محمد دستغیب هیچ کاری انجام ندادم و دیروز خدمتشان بودم و به من اجازه عزیمت به جبهه را دادند. آیت الله العظمی نجابت (ره) تفسیری زیبا از شهید روزی‌طلب داشتند. در یکی از کلاس‌های درس‌شان صحبت از حبیب روزی‌طلب که هنوز در قید حیات بود، می‌شود و ایشان می‌فرماید: «حبیب از این جهت به مقام آقای قاضی رسیده است، امّا خودش نمی‌فهمد. فقط فرقی که او با آقای قاضی دارد این است که حبیب صددرصد از خودش بدش می‌آید و این اشتباه است. باید حدود ۱۰ درصد انسان از خودش بدش نیاید تا بتواند در این نشئه زندگی کند. آقای قاضی چند درصدی برای خودشان گذاشته بودند که می‌توانستند زنده بمانند. اگر کسی صددرصد از خودش بدش بیاید دیگر نمی‌تواند در این عالم بماند».شهید روزی‌طلب پس از چند مرتبه مجروح شدن سرانجام در ۱۹ آبان ۱۳۶۱ در عملیات محرم در تپه ۱۷۵ شرهانی همان‌گونه که خود می‌خواست پیکرش مفقود شد و به گفته تعدادی از فرماندهان که همراه او بودند او در این عملیات و در آن منطقه حساس یک خط‌شکن به تمام معنا بود و با رشادت و شجاعت کم‌نظیری به مقابله با بعثیون کافر پرداخت که در همان جا نیز شربت شهادت نوشید.

مدافعان حرم، هم پیمانان با شهدای دفاع مقدس

شهدای مدافع حرم در راه حق و حقیقت و صیانت از اسلام با مقاومت خود در جبهه‌ای جهانی نشان دادند که آرمان‌هایی فراتر از مرزهای کشورشان را دنبال می‌کنند. فرزندان این آب و خاک به خاطر دفاع از حریم اهل بیت همانند سروقامتان دفاع مقدس قدم در راه مبارزه گذاشته و مردانه به مبارزه با ظلم و کفر شتافتند و جان خود را مخلصانه فدا کردند.  

روزنامه جوان در مطلبی با عنوان حمایت‌هایش باعث دلگرمی خانواده بود، آورد: ابراهیم بالود یکی از شهدای مدافع امنیت است که در دهمین روز خرداد ۱۳۷۰ در منطقه چشمه زیارت زاهدان در جریان درگیری با اشرار و قاچاقچیان به شهادت رسید. روایت زیر مروری کوتاه است بر سیره و زندگی این شهید از زبان خانواده‌اش.

ابراهیم بچه اول بود. متولد ۲۵ شهریور ۱۳۴۹. از همان دوران بچگی همیشه غصه پدرش را می‌خورد. می‌خواست کمک حالش باشد. سعی می‌کرد خرج خودش را دربیاورد. صبح‌ها مدرسه بود و بعد از ظهرها به مغازه پدربزرگش می‌رفت. آنجا کار می‌کرد و پول می‌گرفت. با آن سن کم، مستقل شده بود و دیگر از پدرش خرجی نمی‌گرفت. دلش همیشه برای ما می‌تپید. در دوران سربازی، همه دغدغه‌اش این بود که زودتر برگردد تا بتواند باز هم با کار کردن کمک خرج خانه باشد و پولی به خانه بیاورد. خانواده هیچ‌وقت ندیدند که چیزی را تنها برای خودش بخواهد. خوشبختی و راحتی را برای همه می‌خواست. نوه ارشد خانواده بود. همه دوستش داشتند حتی غریبه‌ها. مهربانی و دلسوزی‌اش این محبوبیت را بیشتر می‌کرد. ۲۰ سال بیشتر نداشت، اما حس مسئولیتی که به خانواده داشت او را بزرگ‌تر نشان می‌داد. آن‌قدر قلب بزرگی داشت که نگران آینده و شرایط زندگی فامیل هم بود. خاله اش پنج دختر داشت ولی پسر نداشت. ابراهیم سعی می‌کرد هر کاری برای خانواده خودش می‌کند، برای دخترهای خاله مان هم انجام بدهد. همیشه به عنوان یک تکیه‌گاه به او نگاه می‌کردیم. حمایت‌هایش دلگرمی همه ما بود. ابراهیم با جوان‌های هم‌سن و سالش متفاوت بود. روحیه محکم، اما لطیفی داشت. محل زندگی‌اش جایی بود که مردمش از نظر مالی ضعیف بودند. توان خرید نداشتند. ابراهیم عید که می‌شد با لباس‌های نو از خانه بیرون نمی‌رفت. خانواده به اصرار می‌گفتند: «عید است، چه اشکالی دارد؟ لباس نو بپوش!» قبول نمی‌کرد و عقاید خودش را داشت. با این حرف‌ها راضی نمی‌شد. هیچ‌وقت نمی‌خواست در آن محله محروم نو به نظر برسد. برعکس همه که برای عید نوروز ذوق و شوق داشتند، او حتی کفش‌هایش را خاکی می‌کرد و از خانه بیرون می‌رفت. این رفتارهای ساده، اما پرمعنایش که به یادم می‌آید، می‌فهمم خداوند شهادت را بی دلیل نصیب کسی نمی‌کند. ابراهیم لیاقت شهادت داشت. در نهایت هم در دهمین روز خرداد ۱۳۷۰ در محل چشمه زیارت زاهدان در جریان درگیری با اشرار و قاچاقچیان به شهادت رسید.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 14 =