دفاع مقدس؛ شاهکار رشادت های جوانان ایرانی       

تهران- ایرنا- رشادت‌ها و دلاورمردی‌های شهیدان دفاع مقدس، صفحاتی زرین را در تاریخ ایران بر جای نهاد. به همین دلیل الگو قرار دادن آنها در میان جوانان می تواند کشور را در برابر توطئه بدخواهان و دشمنان ایمن کند. بنابراین پرداختن به این موضوع امری ضروری است.

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ ایران با موقعیت ویژه سیاسی، جغرافیایی و اقتصادی همواره کانون توجه قدرت های بزرگ جهان بوده است و افزایش قدرت دفاعی در کنار دیپلماسی فعال، تنها راه بازدارندگی در برابر دشمنان به شمار می رود. رزمندگان سلحشور ایران در هشت سال دفاع مقدس با وجود برخی نارسایی های تسلیحاتی و اطلاعاتی در مقایسه با دشمن، با ایمان و اراده راسخ به مصاف دشمن رفتند و حماسه هایی جاودان آفریدند. در هفته گذشته روزنامه های مختلف به منظور نهادینه کردن فرهنگ ایثار و شهادت با انتشار گزارش ها و مطالبی در محورهای گوناگون به این مهم پرداختند.

شهدا، پیشتاز در دفاع از کیان اسلامی

شهدا، برای امنیت کشور ودفاع ارزش‌ها و آرمان‌های اسلامی جان خود را از فدا کردند و در همه عرصه‌ها گوناگون به ویژه دفاع از کیان اسلامی پیشتاز بودند. بنابراین باید برای زنده نگه‌داشتن یاد آنها باید بکوشیم.

روزنامه جوان در مطلبی با عنوان: «خرمشهر نماد خاک زخم‌خورده ایران بود» آورد: درست چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ خرمشهر بعد از ۳۴ روز مقاومت سقوط کرد. اشغال بخش غربی این شهر در این روز، تحول چندانی در جبهه‌ها ایجاد نمی‌کرد، جز آنکه محاصره شهر آبادان تنگ‌تر می‌شد. خرمشهر از چند روز قبل به لحاظ نظامی سقوط کرده بود، اما اشغال این شهر تلنگری بود برای جوانان ایرانی که به قول شهید چمران، غرورشان به آزادی خرمشهر گره خورده بود.بعد از گذشت ماه اول جنگ تحمیلی که به ماه غافلگیری اولیه نیز موسوم شد، خرمشهر به نماد خاک زخم‌خورده ایران تبدیل شده بود. این شهر اهمیت اقتصادی کمتری نسبت به آبادان تحت محاصره داشت و از نظر سیاسی نیز اهمیت به مراتب کمتری نسبت به اهوازی داشت که در پایان ماه اول جنگ، موضع دو لشکر زرهی دشمن در حومه آن تثبیت شده بود. اما به‌رغم وجود شهرهایی، چون آبادان و اهواز و حماسه‌هایی که در سوسنگرد و بستان و هویزه رخ داده بود، این خرمشهر بود که به عنوان یک نماد، خود را معرفی می‌کرد.یکی از علت‌های حساسیت ملت ایران روی موضوع خرمشهر، مقاومت جانانه ۳۴ روزه آن از بدو شروع رسمی جنگ تا چهارم آبان ماه ۵۹ بود. خصوصاً که در روز ۲۴ مهرماه، با حمله همه‌جانبه دشمن، خون‌های بسیاری در این شهر ریخته شد و از آن به بعد، خرمشهر خونین‌شهر نام گرفت. (کاربرد لفظ خونین‌شهر به حضرت امام منسوب است.)از طرف دیگر بسیاری از چهره‌هایی که بعدها در تاریخ جنگ نام و آوازه‌ای پیدا کردند، در حماسه مقاومت خرمشهر حضور داشتند و آن‌ها نیز پیام‌آور رشادت رزمنده‌ها در جبهه‌های این شهر شدند. خرمشهر خانه‌به‌خانه و وجب‌به‌وجب تسلیم دشمن شده بود و در هر گوشه‌ای از آن، خون رزمنده‌ای یا یکی از اهالی این شهر ریخته شده بود. نوع اشغال شهر توسط دشمن و جوان‌هایی که تا آخرین فشنگ در آن مقاومت کرده بودند، سینه‌به‌سینه نقل می‌شد و حسرت آزادی مجدد این شهر را در گوش دیگر جوانان ایرانی نجوا می‌کرد.

این روزنامه مطلبی دیگری با عنوان «خرمشهر ۲۰ روزه سقوط می‌کرد اگر هاشمی و یارانش نبودند» را  منعکس کرد و نوشت: سیدمجتبی هاشمی یکی از چهره‌های خاص دفاع مقدس محسوب می‌شود. فرمانده گروه «فدائیان اسلام» که در نخستین روزهای جنگ تحمیلی به همراه نیروهایش به یاری جبهه‌ها شتافت و در کنار دیگر رزمندگان، نقش مهمی در مقاومت مردمی خرمشهر داشت.شهید هاشمی موقعیت ویژه جبهه جنوب برای کشور را به‌خوبی درک کرده بود و می‌دانست که خوزستان چه اهمیتی برای ایران دارد. او خیلی زود دست به کار شد و گروهی از نیروهای کمیته و داوطلب را به جبهه جنوب برد. سیدمجتبی به همراه ۱۰۰ نفر نیروی داوطلب با دو اتوبوس و چند ماشین به سمت مناطق جنگی حرکت کردند. شهید هاشمی در بدو ورود به اهواز به دیدار شهید چمران رفت و پس از صحبت با ایشان، به سمت خرمشهر حرکت کرد. در خرمشهر با شهید جهان‌آرا دیدار کرد و طبق فرمان جهان‌آرا نیروهایش را به محور شلمچه برد. آنجا نبرد شدیدی بین نیروهای ایرانی و بعثی در جریان بود.شهید هاشمی خدمت سربازی‌اش را در نیروهای ویژه ارتش گذرانده بود و به لحاظ نظامی نیرویی باتجربه و بادانش به شمار می‌رفت. همچنین ویژگی‌های شخصیتی او برای بسیاری از نیروها جذابیت زیادی داشت و همین عاملی جهت جذب دیگران حول شخصیت او می‌شد. به‌محض استقرار گروه فدائیان اسلام نفرات زیادی خودشان را به سیدمجتبی رساندند تا در گروه او از آب و خاکشان دفاع کنند. بیشتر این نیروها را لوطی‌ها، داش‌مشتی‌ها، توابین و... تشکیل می‌دادند. این نیروها بدون گزینش با هر مرام و مسلک و اعتقادی وارد گروه می‌شدند و تا پای جان برای اعتقادشان می‌جنگیدند. شهید هاشمی اعتقاد داشت منطقه برای همه است و هرکسی که دل و جرئت حضور در منطقه را دارد، حضور داشته باشد و بجنگد. او در کنار جدیت، رأفت و شفقت زیادی به نیروهایش داشت و مثل پدر مراقبشان بود. سیدمجتبی می‌گفت گروه خانه شماست و فرقی بین نیروها نیست و همه مثل برادر می‌مانید. طرز برخورد شهید هاشمی به‌مرور نیروهای زیادی را جذب گروه کرد. گروه فدائیان اسلام با فرماندهی شهید هاشمی در مدت کوتاهی توانست بیش از ۱۰ هزار نیرو جذب کند.

این روزنامه در مطلبی با عنوان «دوران تلخ اسارت را با خاطره شیرین زیارت کربلا تمام کردیم» در گفت و گو با آزاده جانباز محمد احمدی دستجردی می نویسد: محمد احمدی دستجردی از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس است که در اولین مرحله از آزادسازی خرمشهر به اسارت درآمد و هشت سال از عمرش را در اردوگاه‌های دشمن سپری کرد. او که هشت جزء قرآن را در دوران اسارت حفظ کرده است، خاطرات جالبی از حضور در جبهه، مجروحیت و سپس اسارت دارد که بخشی آن را در گفتگو با ما در میان گذاشته است.
وقتی به ۱۷ سالگی رسیدم، عملیات فتح‌المبین در جریان بود. آن هنگام حضرت امام خمینی (ره) در یکی از سخنرانی‌هایشان فرمودند جوان‌هایی که می‌توانند، راهی جبهه‌ها شوند و جبهه‌ها را پر کنند. من دوست داشتم درسم را ادامه بدهم. یادم است که زمان برگزاری امتحانات پایان سال بود. با خودم گفتم اگر راهی جبهه شوم از درسم بازمی‌مانم و مردود می‌شوم و اگر نروم حرف امام زمین می‌ماند. مستأصل مانده بودم که چه کنم. به‌هرحال با خودم گفتم نمی‌توانم صدای هل من ناصرینصرنی امام زمانم را نشنیده بگیرم بنابراین تصمیم خودم را با پدر و مادرم در میان گذاشتم که آن‌ها هم موافقت کردند. صبح روز بعد راهی مسجد محلمان شدم و با حدود ۱۰ نفر دیگر از بچه‌ها رفتیم ستاد منطقه ۷ که همان مالک اشتر باشد برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کردیم.وقتی که عملیات تمام شد ما را بردند خط مقدم. قرار شد خط‌نگهدار باشیم و جایگزین نیروهایی بشویم که برای تجدید قوا به عقب برمی‌گشتند. همانطور در جبهه ماندیم تا اینکه عملیات الی بیت‌المقدس که همان آزادسازی خرمشهر بود، شروع شد.در شروع عملیات الی بیت‌المقدس ۴۰ روزی بود که در جبهه بودم. با گروهی از رزمنده‌ها پیشروی کردیم تا به توپخانه دشمن رسیدیم. آنجا گلوله‌ای به بالای ران پای چپم برخورد کرد و مجروح شدم. شروع کردم به داد و فریاد کردن که وای من تیر خوردم؛ یکی دوتا از بچه‌ها آمدند طرفم گفتند بابا چیزی نشده اینقدر سروصدا می‌کنی، بعضی‌ها چندتا تیر می‌خورند سروصدا نمی‌کنند تو یک تیر خوردی اینقدر شلوغ می‌کنی! بعد یک چفیه به بالای ران پایم بستند که جای زخم خونریزی نکند و مرا بردند در یک سنگری گذاشتند تا جان‌پناه داشته باشم. عراقی‌ها هم از آن طرف پاتک کرده بودند. یکی از رفقایم خودش را به من رساند و گفت عراقی‌ها در حال پیشروی هستند و خواست من را با خودش به عقب ببرد. گفتم که مجروح شده‌ام و با پای زخمی نمی‌توانم تکان بخورم. رفیقم اصرار به ماندن داشت، اما اصرار من بیشتر از او بود و توانستم راضی‌اش کنم که به عقب برگردد. چون نمی‌توانستم پایم را تکان بدهم از صبح تا بعدازظهر پایم بی‌حس شد. بلند شدم و هرطور بود خودم را کشان‌کشان رساندم به یک روزنه‌ای که ببینم بیرون سنگر چه خبر است. پیش خودم فکر کردم شب که از راه برسد راهی برای رفتن به عقب پیدا می‌کنم، اما دیدم کنار هر سنگری یک تانک عراقی ایستاده و اصلاً راه فراری وجود ندارد. هنگام عصر آرام‌آرام پایم گرم شد و توانستم یک تکانی به پایم بدهم. همان زمان نیروهای عراقی از راه رسیدند و اسیر شدم. آن‌ها چشمانم را بستند و مرا سوار ماشین کردند و در مسیر حدود ۱۰، ۲۰ نفر از رزمنده‌هایی که اسیر کرده و چشمان آن‌ها را هم بسته بودند سوار کردند و ما را به بصره بردند.

روزنامه «جوان» در گزارشی دیگر با درج عنوان «شهید زارع را با بدنی مجروح زنده‌به‌گور کردند» آورد: شهید زارع در اولین روز فروردین ۱۳۴۱ در روستای تازیان بندرعباس به دنیا آمد. پدر خانواده کارگر بود و با رزق حلال فرزندانش را بزرگ می‌کرد. شهید زارع تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی در روستای محل تولدش ادامه داد. او از همان زمان به عنوان دانش‌آموزی فعال شناخته می‌شد و بین تمام دانشجویان پیش‌نماز می‌ایستاد. سال ۱۳۵۹ به بندرعباس رفت. تا زمان گرفتن مدرک دیپلم تحصیلاتش را ادامه داد که بناگاه جنگ تحمیلی اتفاق افتاد و زندگی افراد بسیاری را تحت‌الشعاع قرار داد. با شروع جنگ مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل شدند و شهید زارع که جوانی انقلابی و معتقد بود به دنبال راهی برای خدمت به رزمندگان می‌گشت. او در هتل حافظ برای کار امدادگری ثبت‌نام کرد و دوره کوتاه مدتی را جهت آموختن الفبای امدادگری دید و بعد راهی جبهه شد. تا سال ۶۳ حضوری فعال در جبهه داشت و از طریق نامه با خانواده مکاتبه و ارتباط داشت.برادر شهید در خاطره‌ای از شهید می‌گوید: «برادرم یک روز به همراه سه نفر از همرزمانش به خانه آمد. صبحانه را خوردند و خوابیدند. بعد برادرم با اشاره به کسی که مشغول راز و نیاز بود، گفت که او حاج حسین خرازی، فرمانده لشکر ۱۴ است و هرجا باشد مناجات شبانه‌اش قطع نمی‌شود. به نفر بعدی اشاره کرد و گفت او قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله (ع) است. جوانی با ریش پرپشت بود. جوان کم سن و سال دیگری به اسم محمد کویتی‌پور هم همراهشان بود که در جبهه برای رزمندگان مداحی می‌کرد.»
ایشان در جبهه مرتب حضور دارد و در عملیات‌های زیادی شرکت می‌کند. سال ۱۳۶۵ کربلای ۵ شروع شد. شهید زارع و دیگر نیروها حضوری پرقدرت در جریان عملیات دارند. همه پشت هم و متحد هستند. شهید زارع در جریان عملیات مجروح می‌شود و بعد به شهادت می‌رسد.به اذعان دوستان شهید، او مردانگی، رفاقت و وفاداری را پیش از شهادت کامل می‌کند. همرزمان شهید می‌گویند دست شهید زارع در جریان عملیات مجروح می‌شود، سپس دشمن او و دیگر نفرات را محاصره و سپس زنده‌به‌گور می‌کند. همرزمانش می‌گویند شهید فرصت به عقب رفتن را داشت ولی به خاطر بقیه نیروها به عقب نیامد و گفت اگر بخواهم به عقب برگردم به پدر و مادرهای این بچه‌ها چه می‌خواهیم بگوییم. تا آخر خط باید همه با هم باشیم. شهادت قنبر زارع، خانواده را بی‌خبر از او می‌گذارد. خانواده با فکر جانبازی و مجروحیت شهید زارع به همه جا زنگ می‌زنند و سرکشی می‌کنند. حتی احتمال شهادت را هم می‌دهند و به سردخانه‌ها هم زنگ می‌زنند ولی خبری از عزیزشان نمی‌شود. چند ماه می‌گذرد و هیچ خبری از قنبر نمی‌شود. پس از چند ماه به خانواده اطلاع می‌دهند که پیکر شهیدتان پیدا شده، خودتان را برای تشییع جنازه آماده کنید. اما این بار هم خبری نمی‌شود تا اینکه پیکر شهید پس از ۱۱ سال و سه ماه در ام‌الرصاص و شلمچه پیدا می‌شود. آنجا مشخص می‌شود دشمن بعثی گروهی از رزمندگان را زنده‌به‌گور کرده است.

آثار شهدا، میراثی جاودانه

رزمندگان اسلام در راه دفاع از آرمان های نظام و ولایتمداری،  توطئه های شوم استکبار ستیزان را خنثی کردند. از این رو زنده نگه تاریخ شفاهی و حفظ آثار و مستندات مکتوب شهداء مهم ترین راه برای حفظ نام آنها به شمار می رود.

روزنامه جوان در مطلبی به معرفی کتاب از روستای «آهنگری» تا «اورامان» کرمانشاه پرداخت و آورد: کتاب «اورامان» خاطرات سردار امان‌الله حیدری از فرماندهان حاضر در دوران دفاع مقدس است که توسط محمد محمودی نورآبادی تدوین شده است. روایت این اثر خطی است و از ژانر خاطره تبعیت می‌کند. در این کتاب، مخاطب با زاد و بوم راوی آشنا می‌شود. به روستای جلگه‌نشین «آهنگری» در ممسنی می‌رود و با مردمان آن دیار و خاصه خانواده امان‌الله آشنا می‌شود. منطقه اورامان کرمانشاه از مناطق کردنشین محسوب می‌شود که بخشی از درگیری‌های ضدانقلاب، دموکرات و کومله بعد از انقلاب تا جنگ در آنجا به وقوع پیوسته است. روستای «آهنگری» در هشت کیلومتری جنوب غربی شهر نورآباد ممسنی، واقع شده است. نزدیک به «میل اژدها» که قدمت عظیم و حال و هوای خود را دارد.به گواه شناسنامه سردار امان‌الله حیدری در سال ۱۳۳۵ در همین روستا متولد شده است. دوران ابتدایی را تا ششم، در روستا سپری می‌کند. در گوشه قلعه کدخدا «ملاعبدالله منصوری»، اتاقی بود که کلاس درس بچه‌ها آنجا تشکیل می‌شد. هر صبح امان‌الله کتاب‌هایش را در یک توبره می‌گذاشت و به مدرسه می‌رفت. سال اول، منزلشان خارج از روستا بود و مسافت نسبتاً زیادی بین خانه تا مدسه را می‌دوید. راوی سردار حیدری هنوز خاطرات دویدن‌ها و نفس‌نفس‌زدن‌ها را به خاطر دارد. از زبان راوی می‌خوانیم که پدرش «حاج نصرالله» کشاورز بود و باسواد. بسیار به مطالعه علاقه داشت. آدم زنده و به‌روزی بود. اگر ۱۰ ساعت سر زمین کار کشاورزی می‌کرد، به محضی که پایش به منزل می‌رسید، کتابی برمی‌داشت و تورق می‌کرد. کتاب‌هایی نظیر شاهنامه، منتهی‌الآمال، قصص‌الانبیاء و تاریخ اسلام بود. این‌ها را مطالعه و برای ما تعریف می‌کرد. معلومات بالایی داشت و تاریخ پیشینیان را خیلی خوب می‌دانست. در زندگی هم درویش‌مسلک بود وخیلی سختگیری نمی‌کرد.محمودی به عنوان نویسنده کتاب تلاش کرده خواننده را همراه با روایت‌های سردار حیدری به دوران کودکی خودش ببرد و از آنجا به ایام پرشور انقلاب تا شروع جنگ بکشاند. هیجان و کشمکش در آن برهه از زندگی راوی موج می‌زند. امان‌الله حیدری با شور و هیجان انقلاب را همراهی می‌کند. جوانی سربازی رفته و راه‌بلد است. او در کمیته امداد شهرستان ممسنی مشغول می‌شود تا کمک کار محرومان باشد. از همین مسیر، به همراه دوست هم‌ولایتی‌اش احمد ارجمند، به قصد دریافت کمک برای محرومان، مأموریت تهران می‌گیرند و با یک خودروی سیمرغ راهی می‌شوند. در آنجا، اما وقتی متوجه می‌شوند گروهی از رزمندگان قرار است پای صحبت آیت‌الله بهشتی بنشینند، مأموریت کمیته را رها می‌کنند و خود را به سخنرانی شهید بهشتی می‌رسانند. از اینجا مأموریت آن‌ها دستخوش تغییر می‌شود. هر دو سر از کرمانشاه و جنگ با ضدانقلاب درمی‌آورند و دنیای تازه‌ای را تجربه می‌کنند. دنیایی که از حاج امان ۱۱ سال زمان می‌گیرد. 

روزنامه جمهوری اسلامی در گزارشی به فرازهایی از وصیتنامه شهید منصور امجدیان پرداخت و نوشت: این مسئولیت بزرگ یعنی رهانیدن میهن مان از دست دشمن به عهده ماست؛ زیرا اگر دشمن را از خاکمان بیرون نکنیم و او را سرکوب نکنیم، میهن مان جولانگاه دشمن می‌شود و فرزندان و مردمان این سرزمین همیشه در اسارت می‌افتند.
پدرم! اگر من در راه آزادی میهن و آزادی مردانش جان سپردم، برایم گریه نکنید. افتخار کنید؛ زیرا من به راهی رفته‌ام که امام حسین(ع) رفت، انقلابیون رفتند.

این روزنامه  در مطلب دیگری بادرج وصیت نامه شهید حسن شاهی آورد: امام را یاری کنید. با واقعیت اسلام را برگزینید که همانا اگر کورکورانه این کار را بکنید خدای ناخواسته از روی ندانم کاری شاید ضربه بزرگی هم به اسلام بزنید.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 2 =