امام رضا (ع) و تکرار قصه برادران یوسف

تهران- ایرنا- مرور روابط تنش‌آلود چند تن از برادران امام رضا (ع) با ایشان به استناد منابع شیعی روشن می‌کند صرف انتساب خونی و امامزادگی باعث رستگاری و فضیلت نبوده و نخواهد بود. همچنانکه امام در دل‌آزردگی از برادرانش، رنج‌های یوسف را تمثیل‌وار یادآور می‌شود.

تصویر رایج از پیشوایان دینی در همه ادیان به موازات گذشت زمان گاهی به گونه‌ای فراانسانی می‌شود که در ذهن علاقه‌مندان آنان دور از تصور است که آن پیشوایان نیز مثل عموم مردم درگیر با امورات روزمره و معمول بوده باشند. یکی از مصادیق این امور معمول، مراودات و نزاع‌های خانوادگی است. این تلقی از زندگی اهل‌بیت و ائمه اطهار هم وجود دارد و در ذهن دوستداران بعید می‌نماید که آن بزرگواران هم درگیر اختلافات، جفاها و نزاع‌های خانوادگی باشند. امری که خلاف کلیشه‌های «فراانسانی» از آن «انسان‌های» عالی است.

این در حالی است که به محض در نظر گرفتن قاعده قرآنی «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُم‏»(کهف/۱۱۰) درگیری با این مشغولیات از اقتضائات بشربودگی است. گواه این نکته روایت زندگی انبیا و امامان و پیشوایان حاوی موارد بسیاری از مواجهه با این قبیل زمینه‌های مادی، بشری و معمول است. باید در نظر داشت عملکرد اخلاقی و الگوی پیشوایان در کشاکش همین موارد معمول و انسانی صورت پذیرفته و اتفاقا ارجمندی و اسوه بودن آن به این نکته است.

مطابق همین مورد، مرور روابط تنش‌آلود چند تن از برادران امام رضا (ع) با ایشان به استناد منابع شیعی خواندنی است و روشن می‌کند صرف انتساب خونی و امامزادگی باعث رستگاری و فضیلت نبوده و نخواهد بود. همچنانکه خود امام رضا (ع) این نکته را به زیدبن‌موسی برادر ناصالح، اما خودشیفته و تبارگرای خود گلایه‌آمیز گوشزد می‌کند و در وصف قدرنشناسی برادران دیگرش یعنی ابراهیم و عباس، رنج‌های یوسف را یادآور می‌شود.

برادری ناصالح، اما مُفتخر به نسب

زید بن موسی، برادر امام بود. او سال ۱۹۹ قمری در بصره شورش کرد و خانه های بنی عباس را به آتش کشید و تخریب کرده بود و به همین دلیل، او را زید النار - زید آتش- می‌خواندند. او را دستگیر کردند و نزد خلیفه آوردند؛ ولی خلیفه او را به احترام امام بخشید و برای حضرت نیز پیام فرستاد که او را به احترام شما بخشیدم.

زید را نزد امام آوردند و حضرت وی را سرزنش کرد و گفت: «تو آزادی، هر کجا که می خواهی، برو.» سپس حضرت سوگند یاد کرد که با او تا زنده است، سخن نگوید.

راوی می‌گوید من تازه از بغداد به خراسان آمده بودم و خانواده ما از دیرباز به خاندان عصمت ارادت داشت؛ از این رو در ایام اقامتم، مجالس امام را غنیمت می شمردم. روزی در مجلس علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) بودم و امام مشغول گفت وگو با شیعیان. در گوشه‌ای دیگر از مجلس، زید بن موسی برای حاضران سخن می گفت. وی آن چنان خطیبانه و بلند سخنرانی می کرد که صدایش به گوش امام می رسید. او به مردم فخر می‌فروخت که ما خانواده اهل بیت چنان و چنینیم، به مراتب از شما مردم برتریم و مردم هم محو سخنان او بودند.

ناگاه امام به او رو کرد و فرمود: ای زیدا آیا حرف‌های نقالان و قصه‌گویان کوفه تو را مغرور کرده است؟ آیا فریب روایت آنان را خورده‌ای که می گویند: «چون فاطمه (س) عفت خود را حفظ کرد، خداوند آتش را بر ذریه او حرام کرده است؟» به خدا سوگند این روایت فقط برای حسن و حسین (ع) و فرزندان بی واسطه آن حضرت است. آیا این پذیرفتنی است که پدرت موسی بن جعفر (ع) پیوسته اطاعت خدا کند، روزها را روزه بگیرد و شب‌ها را به نماز و عبادت زنده بدارد و تو برعکس، معصیت و نافرمانی خدا کنی؛ پس در روز رستاخیز هر دو در عمل مساوی باشید و جزای هر دو بهشت باشد؟ اگر این گونه باشد که بی تردید تو عزیزتر از پدرت نزد خدا هستی! زیرا او با طاعات خود سزاوار بهشت شده است و تو بی طاعت و با معصیتت همان پاداش را گرفته ای. مگر نشنیده‌ای جدمان علی بن الحسین (ع) فرمود: «برای نیکوکار ما دو برابر پاداش، و برای بدکار ما دو برابر کیفر است.»

آنگاه امام رو به من، درباره فرزند ناخلف نوح سخن گفت و آیه (یا نوح إنه لیس من أهلک إنه عمل غیر صالح. (هود/۴۶) «ای نوح به درستی که او (فرزندت) از اهل تو نیست؛ زیرا عملش نادرست است». را تلاوت کرد و ادامه داد که «او پسر واقعی نوح بود؛ اما از آنجا که خداوند عزوجل را نافرمانی کرد، خداوند او را نپذیرفت، و ما اهل بیت نیز این چنین هستیم، هر کس از ما نافرمانی خدا را کند، از ما نیست، و تو ای حسن، اگر خداوند را اطاعت کنی، از ما اهل بیت خواهی بود.» (عیون اخبارالرضا، ج۲، ص ۲۵۷)

برادرانی شاکی از امام

برادران امام رضا (ع) به دادگاه از ایشان شکایت بردند. دادگاه تشکیل شد. مدینه دادگاه های بی‌شماری را به خود دیده بود. اما این بار فرق می‌کرد. دادگاه مربوط به موضوعی خانوادگی بود و جالب اینکه همگی شاکیان امامزاده بودند. قاضی مدینه ابوعمران طلحی بود که روبه‌روی در، یعنی در جایگاه همیشگی‌اش نشسته بود. یک سمت شاکیان نشسته شده بود که پیشاپیش آنها عباس بن موسی بود. او سبب شده بود چند تن از برادران دیگرش نیز در مقام شاکی در جلسه حاضر شوند. امام رضا (ع) روبه‌روی شاکیان نشسته بود. چهار نفر برای شهادت دادن درباره وصیت‌نامه موسی‌بن‌جعفر (ع) به جلسه احضار شده بودند: اسحاق بن جعفر عموی امام، ابراهیم بن محمد، جعفر بن صالح و سعیدبن عمران.

مسئله روشن بود، اختلاف سر ارث و میراث و وصیت نامه موسی بن جعفر (ع) بود. زیاده خواهی عباس سبب برگزاری این دادگاه شده بود. شخصیت عباس بن موسی در مدینه شناخته شده بود. قاضی هم خوب می دانست حق با او نیست؛ اما مصلحت داوری اقتضا می‌کرد دو طرف به دادگاه خوانده شوند.

قاضی رو به شاکی کرد و گفت: «شکایتت را بگو.» عباس که منتظر این لحظه بود، گفت: «ای قاضی خدا تو را خیر دهد و خیر را بر زبانت جاری کند.» سپس در حالی که به وصیت نامه مهر شده پدرش که در برابر قاضی بود، اشاره می کرد، با همه عصبانیت و با لحنی ناشایست گفت: «پایین این وصیت نامه، گنجی است؛ یعنی من یقین دارم که حتما مطلبی هست که برای ما بسیار سود دارد.»

سپس عباس رو به امام گفت: «اما این برادر می خواهد که وصیت نامه را از ما پنهان کند و فقط خودش از آن بهره ببرد. و متأسفانه پدر ما هم - خدایش رحمت کند - مسئولیت همه امور را به او واگذار و ما را محروم کرده است.»

پس از این حرف‌ها، گویی او می خواست مطلبی سری را که به ضرر امام و شاید حتی به ضرر شیعه و دستگاه امامت بود، بازگو کند و البته تهدید هم کرد و گفت: «البته من حرف‌های های دیگری هم دارم که اگر بخواهم، می توانم بازگو کنم؛ هر چند به مسئله ارث مربوط نیست.»

کار که به اینجا رسید، ابراهیم بن محمد که یکی از شاهدان بود، به عباس حمله کرد و گفت: اگر سخنی در آن باره بگویی، ما از تو نمی پذیریم و تو را تأیید نمی‌کنیم تو از دیرباز نزد ما سرزنش شده و منفور بوده ای. ما تو را در کودکی و بزرگی‌ات به دروغ گویی شناخته‌ایم و پدرت تو را بهتر از هر کس دیگر می شناخت. ای کاش تو خیری می‌داشتی، همانا پدرت به ظاهر و باطن تو آشناتر بود. موسی بن جعفر علیه‌السلام حتی تو را برای نگهداری دو دانه خرما هم امین نمی‌دانست.

اسحاق بن جعفر - پسر بزرگوار امام صادق و عموی عباس - که مردی سالخورده بود، از یاوه گویی‌های عباس، به اندازه‌ای خشمگین شد که برای دعوا با او برخاست و در حالی که دو طرف لباس وی را گرفته بود، به او گفت: «تو، هم کم عقلی و هم ناتوان و هم نادان. هر روز از تو کار ناشایسته‌ای سر می‌زند. این کار تو نیز، نظیر همان کار زشتی است که دیروز انجام دادی.» اسحاق بیش از این نگفت. شاید می خواست برادرزاده اش را بیش از  این نزد دیگران رسوا نکند؛ ولی معلوم شد روز قبل نیز عباس کار سخیفی انجام داده بود. اسحاق سر جای خود نشست. ناراحتی در چهره و رگ‌های برافروخته اش موج می‌زد. چند نفر از حاضران نیز با اسحاق همراه شدند و علیه عباس سخن گفتند.

قاضی با دقت به سخنان حاضران گوش می داد و هنگامی که دید همه شواهد علیه عباس بن موسی است و بنا بر شناختی که از او داشت، ادعایش را نپذیرفت و داوری را تمام شده دانست. آن گاه قاضی به امام رو کرد و گفت: «برخیز ای ابوالحسن، شکایت برادرت بی مورد بود. من دیگر بیش از این وقت شما را نمی گیرم. همان لعنتی که امروز از جانب پدرت به من رسید، مرا بس است.»

قاضی در حالی که از جای خود برخاسته بود و می خواست دادگاه را ترک کند، رو به امام کرد و گفت: «پدرت اختیارات وسیعی به تو داده است، به خدا سوگند، پسر را هیچ کس بهتر از پدر نمی‌شناسد. پدرت موسی بن جعفر مردی دانا و دانشمند بود و ما به خوبی او را می شناختیم. خدایش رحمت کند.»

عباس که خود را شکست خورده می دید، جلو رفت و مقابل قاضی ایستاد و گفت: ای قاضی، خدا خیرت دهد، خواهش می‌کنم، مُهر وصیت نامه را باز کنید. نوشته زیرش را بخوانید. من مطمئنم پدرم، وصیت ویژه ای برای من داشته..... .»

قاضی ابوعمران گفت: «نه، من این کار را نمی کنم، همان لعنتی که امروز از پدرت به من رسید، برای من بس است.)

عباس گفت: «من خودم این کار را می کنم.» آنگاه وی به سوی وصیت نامه رفت و مقابل دیدگان حاضران، آن را با ناراحتی تمام برداشت و مُهر و مومش را باز کرد و متن آن را بلندبلند خواند. روشن شد امام موسی بن جعفر (ع) فرزندش علی بن موسی را وصی خود قرار داده و سرپرستی همه اموال، اعم از موقوفات و غیر موقوفات را به ایشان واگذارده است. در وصیت نامه، اسامی شاهدان هم آمده بود که همان شاهدان حاضر در دادگاه بودند.

خوانده شدن وصیتنامه، باعث سرافکندگی عباس و برادرانش شد که از امام شکایت کرده بودند. فضیلت امام نیز بیش از پیش برای همگان آشکار شد. امام هشتم به عباس رو کرد و فرمود: برادرم، من می دانم زیان‌هایی که دیده‌اید و بدهکاری‌هایتان شما را به شکایت از من واداشته است، سعید برو و بدهکاری هایشان را مشخص کن و از مال من بپرداز. به خدا سوگند تا روزی که زنده ام و روی زمین راه می روم، از همراهی و احسان به شما دست نخواهم کشید. شما هر سخنی دارید، بگویید.

عباس با بی ادبی گفت: «هر چه به ما پول بدهی از زیادی اموال خودمان است و طلب ما به مراتب بیش از این‌هاست.» امام با خونسردی به برادرانش فرمود: هرچه می خواهید بگویید، آبروی من، آبروی شماست. اگر خوش رفتاری کنید، به نفع خود شما و نزد خدا محفوظ است و اگر بد رفتاری کنید، خدا آمرزنده و مهربان است. به خدا شما می دانید من اکنون فرزند و وارثی جز شما ندارم و اگر بخواهم از اموالی که شما گمان می‌کنید، چیزی نگهدارم یا ذخیره کنم، از آنِ شماست و به شما می‌رسد. به خدا از وقتی که پدر شما وفات کرده است، مالی به دست نیاورده ام، مگر اینکه در مواردی که با خبرید، مصرف کرده ام.»

عباس برخاست و گفت: به خدا چنین نیست، خدا به تو برتری نسبت به ما نداده است؛ ولی حقیقت این است که پدرمان بر ما شک برد و چیزی را خواست که خدا هرگز برای او و برای تو روا ندانسته بود و خودت هم می‌دانی. من صفوان بن یحیی، فروشنده پارچه های سامری را در کوفه می‌شناسم. اگر زنده ماندم، او را هم با تو مجازات می‌کنم. امام همچنان می کوشید تا برادرانش را هدایت کند؛ از این رو دوباره آنهارا پند داد و فرمود: لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم (هیچ حرکت و نیرویی نیست، مگر به یاری خداوند بلندمرتبه و بزرگ) برادرانم، خدا می‌داند من به شدت خواهان شما هستم. بار خدایا، اگر تو می‌دانی که من صلاح آنان را می‌خواهم و با آنان خوش رفتار و مهربانم و روز و شب در فکر کارهای آنان هستم، پس مرا بدین سبب جزای نیک بده و اگر جز اینم که تو خود، دانای نهان‌هایی، مرا آن گونه که سزاوا هستم سزا بده. اگر قصد بد دارم، جزای بد ده و اگر قصد نیک دارم، جزای نیک. بار خدایا آنان و کارهایشان را اصلاح، و شیطان را از ما و آنان دور کن و بر فرمانبرداری‌ات یاریشان ده و به هدایتت موفقشان بدار. ای برادر من خواهان خوشحالی شما هستم و در اصلاح کارهای شما کوشا، و البته خدا بر آنچه می گویم، ناظر است.

حاضران سخت تحت تأثیر سخنان امام و دعاهای ایشان بودند. آنگاه حضرت رو به عباس فرمود: «ای برادر، من خوشحالی شما را خواستارم و به صلاح شما می کوشم، و خدا به آنچه می گویم مورد اعتماد است.»

عباس گفت: «من زبان تو را خوب می شناسم، حنای تو دیگر نزد ما رنگی ندارد.» او این سخن را گفت و جلسه را ترک کرد. (الکافی، ج۱، ص ۳۱۷)

برادرانی بی‌مهر و دل‌آزار

عباس، برادر امام رضا (ع) مخالفت و فتنه‌گری‌های بسیاری می‌کرد. (راوی می‌گوید) شنیدم روزی نزد برادر دیگرش ابراهیم رفته و او را فریب داده و گفته است: «پدرمان موسی نمرده و زنده است، و علی بن موسی نیز این موضوع را می داند.» گویا ابراهیم هم فریب عباس را خورده بود. ماجرا را به امام خبر دادم. امام خوب به حرف هایم گوش داد. سپس فرمود:

سبحان الله، رسول خدا می میرد و پدر ما موسی نمی میرد؟! به خدا قسم که موسی بن جعفر (ع) در گذشته است؛ چنان که پیامبر خدا درگذشت، اما خدای تبارک و تعالی از زمانی که پیامبرش را قبض روح کرد، همواره برای [حفظ و نشر] این دین بر غیرعرب‌ها منت گذاشته و از خویشان پیامبرش بازداشته است. حق تعالی همواره به عجم زادگان عطا می‌کند و از خویشان پیامبرش باز می‌دارد. آنگاه امام با دلی آزرده از برادرانش یاد کرد و درباره ابراهیم فرمود:

من اول ذیحجه، پس از آنکه او به سبب نداشتن مخارج زندگی مجبور شده بود که زنانش را طلاق دهد و بندگانش را آزاد کند، هزار دینار بدهی او را پرداختم؛ با وجود این او چنین ادعا می کند؛ ولی حتما تو آنچه را یوسف از برادرانش کشید شنیده ای....؟ (الکافی، ج۱، ص ۳۹۵)

اخبار مرتبط

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 1 =