۳۱ شهریور ۱۳۹۸،‏ ۱۰:۲۸
کد خبرنگار: 772
کد خبر: 83485085
۰ نفر

برچسب‌ها

راه سوم: رفرمیست یا رفرماتور؟

احسان شریعتی معتقد است: باید مدرنیته را در خدمت سنت قرار داد تا سنت بازسازی شود. چراکه همه ساختمان‌های قدیم از درون می‌توانند نوسازی شوند، اما نمایشان باید حفظ شود. این کار استخدام مدرنیته در خدمت بازسازی سنت است که روشی اصلاحی - انقلابی است. پیامبر اسلام هم همین کار را کرد و نظامات گذشته را به شکل انقلابی رفرمیزه کرد؛ یعنی محتوا عوض شد؛ مثلا برده‌داری از درون دگرگون و منسوخ شد و نه‌فقط صوری. بلال حبشی دیگر برده نبود، بلکه سخنگوی انقلاب شده بود. به‌این‌ترتیب بسیاری از ساختارهای گذشته با روحیه و بینش جدید بازسازی می‌شوند. یعنی به‌ تعبیر هگلی، «حفظ- و -حذف» یا «رفع» کنیم؛ و این همان راهکار اصلاح‌گری اساسی رفرماتورهاست و نه رفرمیست‌ها!

گفت‌وگو با احساس شریعتی بعد از بازنشر مصاحبه‌اش به نقل از سایت جماران صورت گرفت. تیتر انتخابی روزنامه «شرق» برای آن مصاحبه با محتوای حرف‌های او منافات داشت. بعد از تصحیح تیتر و چاپ آن به دلیل اهمیت موضوع مطرح‌شده در آن گفت‌وگو دوباره روزنامه شرق با احسان شریعتی نشستی داشته است که گزیده ای از این گفت وگو در ذیل آمده است:

  در ۱۰ سال اخیر در کشور ما دو رویداد مهم رخ داده است؛ یکی حوادث ۸۸ و دیگری دی‌ماه ۹۶. تحلیل شما از این دو رخداد چیست و بین این دو چه تفاوتی وجود دارد؟

در سال ۸۸ هم‌زمان با گرم‌شدن تنور انتخابات، جنبشی اجتماعی ‌راه افتاد که با اعتراض‌های پس از اعلام نتایج گسترش یافت؛ نوعی جنبش اعتراضی–اجتماعی در ابعادی که پس از انقلاب کمتر پیش آمده بود یا به این فراگیری شاهدش نبودیم. اما رویداد دی ۹۶، انفجار کوری بود برخاسته از نومیدی سرخوردگان، مال‌باختگان و جوانان و بخشی از محرومان نومید از سیاست دولت «اعتدال‌گرای» جدید که نتوانسته بود نه به وعده‌های سیاسی-حقوقی انتخاباتی عمل کند و نه به مطالبات اجتماعی-اقتصادی پاسخ دهد. شاهد دیگر آن، اُفت عمومی جنبش دانشجویی و جنبش مدنی بود که با وجود حمایتشان از دولت، از امکان اصلاح ناامید شده بودند و خلاصه واکنش شدیدی را حتی در دوردست‌ها و اقصا نقاط کشور شاهد بودیم؛ موجی که خصوصیت جدید اجتماعی و مطالباتی اقتصادی-مادی داشت و برخلاف ۸۸ که بیشتر طبقه متوسط و خواسته‌های دموکراتیک-مدنی را نمایندگی می‌کرد، حاوی مطالبات رادیکال‌تر و رفتاری واکنشی‌تر و حتی براندازانه بود. از نظر فرهنگی نیز غیرمذهبی‌تر و گاه با گرایش نوستالژیک یا واپس‌گرایانه، یعنی رو به گذشته بود که البته در بخشی به‌ شکل مصنوعی، یعنی با سرمایه‌گذاری و هدایت گرایشی از اپوزیسیون سلطنت‌طلب خارج‌کشوری همراه بود. اما اینکه چقدر از این گرایش‌ها در جامعه استقبال می‌شود یا نمی‌شود، ملاک است.

در جریان انتخابات گذشته، سه بخش یا طیف اجتماعی حضور و غیاب داشتند؛ اکثریتی که شرکت کردند و به تداوم اصلاحات رأی داد، ‌اقلیتی که به جناح اصولگرا یا محافظه‌کار رأی داد و اقلیت هم‌وزن و مهم دیگری که شرکت نکرد و نادیده گرفته شد و در ۹۶ بیشتر صدای این بخش شنیده شد. ازجمله، دو گرایش چپ و راست رادیکال‌تر که در انتخابات شرکت نمی‌کردند، به این حرکت خصلتی متناقض می‌بخشید و شعارها گاه از نوع چپ کارگری و صنفی بود و گاه راست ناسیونال-فاشیستی. در اینجا گرایش‌های گوناگون اقلیتی که در انتخابات‌ها شرکت نمی‌کند، خود را بیشتر نشان می‌داد و مشخص می‌شد که اگر نظام نتواند در آینده امکان اصلاحات ساختاری-بنیادی را بپذیرد، با اپوزیسیون رادیکال خواستار تغییر نظام مواجه خواهد شد. خلاصه، خواسته‌ها در ۸۸ مدنی‌تر بود، طبقات متوسط فعال بودند، از نظر فرهنگی هم تداوم آرمان‌های اولیه انقلاب مطرح بود. در ۹۶ فرهنگی غیرمذهبی‌تر، خواسته‌هایی رادیکال‌تر ناشی از بحران معیشتی مطرح بود؛ خواه با چاشنی حسرت و نوستالژی بازگشت و رجعت به «زمانی ازکف‌رفته» یا جهش به آینده‌ای نامعلوم. به‌هرحال، نشان داده شد چنین گرایش‌هایی در جامعه حتی در اقلیت‌های قوی وجود دارد.

  می‌خواهم نقبی به گفت‌وگوی قبلی شما بزنم که از ایده «دو منطق» نام برده بودید؛ منطق محافظه‌کاری که استوار بر امنیت و منطق اصلاح‌طلبانه که منطبق بر دموکراسی‌خواهی است. امروز انگار بهای امنیت بسیار بالا رفته است؛ یعنی تا پای تهدید آزادی، خاصه در کشورهای خاورمیانه. از سوی دیگر، هزینه توسعه اقتصادی نیز سنگین‌تر شده است؛ ازدست‌رفتن انسان بما هو انسان. به ما بگویید شرایط ایران را در این دو منطق چگونه ارزیابی می‌کنید؛ اصلا این بحث را می‌توان ایرانیزه کرد؟

بله؛ در ایران پیش از انقلاب طرح توسعه‌ای که شاه پی می‌گرفت، نوعی توسعه‌خواهی خشن و آمرانه و به ‌لحاظ اقتصادی مدرنیزاسیون یا نوسازی رادیکال، مدرن و خشنی بود مُلهم از مدل‌های سرمایه‌داری‌های نوظهور آسیای دور یا آنچه بعدها در شیخ‌نشین‌های خلیج‌فارس تعقیب شد و برآمدن قطب‌های قوی اقتصادی مثل هنگ‌کنگ، دوبی و...، بازارهای بورس و... که البته پیامدهای چنین پروژه‌های توسعه‌ای موسوم به نئولیبرالی را که در برخی کشورها با تخریب محیط زیست، میراث فرهنگی و تبعیض‌های طبقاتی-اجتماعی و همان‌طور که گفتید تحقیر کرامت یا شایستگی ذاتی انسان همراه بوده و نتایج منفی‌ای را به ‌بار آورده نیز می‌بینیم؛ به‌ویژه در شکل ایرانی‌ آن که از زمان شاه تاکنون تجربه کرده‌ایم و پس از انقلاب جز در حوزه سیاسی-فرهنگی که این رخداد گسستی موقت را رقم زد، در ابعاد اجتماعی-اقتصادی و مُدل توسعه، پس از آن وقفه‌، طرح‌های گذشته از سر گرفته شد.

  ظاهرا قبول دارید که راست‌گرایان اقتصادی در جهان در عین تضادهای‌شان همدیگر را تقویت می‌کنند. سپس این بحث را تا حدودی انضمامی می‌کنید و از دوران سازندگی به عنوان دوران شبه‌نئولیبرال نام می‌برید. با این منطق باید پس از هاشمی و از دل دولت سازندگی، احمدی‌نژاد که شعارهای عدالت‌طلبانه می‌داد، روی کار می‌آمد. چرا این اتفاق نیفتاد و دولت خاتمی روی کار آمد و چرا تولد احمدی‌نژاد به تعویق افتاد؟

زیرا از جناح چپ سابق حاکمیت موسوم به «خط امام» (حامی خاتمی)، انتظار می‌رفت سیاست راست‌روانه اقتصادی قبلی را تعدیل کند. بنابراین بخشی از پایه‌های نظام و رزمندگان دوران جنگ هم به ایشان رأی دادند. تصوری که در زمان مهندس موسوی بود که این گرایش می‌تواند عدالت اجتماعی را بیشتر تحقق بخشد. درحالی‌که بعد خط اقتصادی سابق تداوم یافت و موجب سرخوردگی عمومی شد و اقبال به گرایش دوران بعد (دولت احمدی‌نژاد) در جامعه رشد یافت.

 در واقع انتظار از دولت خاتمی عدالت و آزادی بود نه تنها انتظار آزادی.

بله، چون موسوم به جناح چپ نظام بود و در گذشته و در دهه ۶۰ مدعای اولش عدالت بود.

  و به نظرتان محقق نشد.

خیر. همین یکی از اشتباهات استراتژیک اصلاح‌طلبان بود. به‌جای اینکه بر محور «آزادی- عدالت» تکیه کنند و در کنار طرح درست ضرورت آزادی‌های شهروندی و حقوق‌بشری -‌که خواست عمده عمومی پس از انقلاب بود، به مسئله اول تبدیل شده بود. بحث عدالت به‌عکس به حاشیه رفت‌ و جناح راست طرفدار عدالت و انقلاب و رادیکالیسم شد و جناح چپ طرفدار آزادی و حقوق بشر و دیپلماسی و..؛ خلاف همه دنیا!

 درحال‌حاضر تفکر چینی و نگاه غرب‌گرایانه را در کشور شاهد هستیم که شما منتقد هر دو تفکر هستید. بفرمایید این دو چه عوارضی دارند؟

در اقتصاد چینی، انسان مهره‌ای می‌شود که در مقیاس انبوه تولید و توزیع می‌کند و البته با ‌کیفیت کم یا بُنجل‌سازی؛ حقوق انسان کارگر و مطالبات کارگری را که در جهان تثبیت شده ممکن است نداشته باشد. چون نظام توتالیتری که به‌نام طبقه کارگر هم حکومت می‌کند، کارگران حق متعارف فردی و صنفی-حقوق کارگران حتی در نظام سرمایه‌داری- ندارند و مثل لهستان ممکن است دولت کارگری در برابر طبقه کارگر بایستد. بنابراین این مدل انسانی و عادلانه نیست، ولو اینکه از نظر اقتصادی موجب پیشرفت شود و توده‌های عظیم میلیونی را نان بدهد اما از نظر انسانی، انسان‌ها دارای حقوق، شأن و کرامت مطلوب نیستند و با انسان‌ها کاملا برخورد ابزاری می‌شود. حتی در مدل آسیای دور و ژاپنی هم در کنار کارخانه اتاقک‌هایی در دیوار درست می‌کنند تا کارگران نزدیک محل کار بخوابند. انسان‌ها تبدیل به مهره می‌شوند و از حق انتقاد و تکثر و پلورالیسم و.. نیز خبری نیست. در جهان سوم و به‌اصطلاح جنوب هم به این شکل است که در نظام‌های سرمایه‌داری و در کشورهای آمریکای لاتین و آسیایی و آفریقایی، مانند زمان شاه، می‌دیدیم که بحران‌های اجتماعی ایجاد می‌کرد و به انقلاب‌های طبقاتی منجر می‌شد. برخلاف اروپا و آمریکا از سازمان‌های دفاعی هم خبری نیست. 

 یعنی محور اصلی که باید بخش خصوصی باشد، وجود ندارد و در واقع به اقتصاد رانتی و دولتی تبدیل می‌شود.

بله. بخش‌هایی از خود دولت هستند که خصوصی و «خصولتی» شده‌اند. یعنی ابزارها و کانال‌های لازم را برای اعمال نفوذ و تصمیم‌گیری و برخورداری از منافع دارند و نمی‌توان اسمش را اقتصاد مستقل خصوصی، رقابتی و آزاد به معنای لیبرال کلمه گذاشت؛ اما در این دوگانه، آزادی‌های اقتصادی یا محافظه‌کاری مکتبی و سیاسی، به‌اصطلاح لیبرال نامیده می‌شود. در ایران باید دید این‌گونه اسامی چه معانی‌ای دارند؟!

 راست‌گرایان یا همان محافظه‌کاران این منطق را القا می‌کنند که باید به سمت تقویت جنبه نظامی برویم. تقویت جنبه نظامی برای کشورهای پیرامونی مثل ایران الزامی ناخواسته است که تبعاتی را به ارمغان می‌آورد. درصورتی‌که سرمایه‌داری ظاهرا نقاب جنگ نظامی را کنار گذاشته و با نقاب جنگ تجاری وارد گود شده است. چرا جنگ اقتصادی در ایران جدی گرفته نمی‌شود؟ شما معتقدید ترامپ دنبال جنگ نظامی نیست و با ایران، چین و روسیه جنگ اقتصادی را دنبال می‌کند. در چنین شرایطی چرا به جنبه‌های اقتصادی نمی‌پردازیم؟ این الزام ناخواسته چه خسارت‌ها و منافعی برایمان دارد؟ و بهترین شکل مقاومت کدام است؟ در این منظومه تحلیل شما چیست؟ بالاخره باید توان نظامی‌مان را بالا ببریم، یا دلواپس محدودیت آزادی‌هایمان باشیم. از طرف دیگر آیا با چنین اقتصادی اساسا می‌توانیم جنگ تجاری را مدیریت کنیم؟

در واقع، خود جنگ و مناسبات نظامی بهانه‌ای برای مدیریت اقتصاد است. به این معنا که گاه لازم است چرخ اقتصاد با طبل جنگ بچرخد. چون اگر همیشه صلح باشد تسلیحات فروش نمی‌رود و قشر نظامی که از این طریق ارتزاق می‌کند، دیگر توجیهی نخواهد داشت. این بهانه را در گذشته جنگ سرد و خطر و شبح کمونیسم فراهم می‌کرد. پس از فروپاشی شوروی، فقدان دشمن را باید چیزی جبران می‌کرد که اسلام‌گرایی این کار را کرد و تبدیل به دشمنی شد که حتی به‌شکل جهانی نفوذ دارد و می‌تواند برج‌های دوقلو را براندازد. حال باید تسلیحات به‌کار گرفته شود. از سویی سرمایه‌داری جهانی دچار بحران‌های اقتصادی بزرگی است و می‌خواهد به منابع و منافع انرژی و اقتصاد جهان چنگ اندازد. امپراتوری آمریکا و متحدان برای مقابله با خطر در حال رشد چین و بلوک‌های جدید مثل آسیای شرق و دور... باید جنگ‌های جدیدی تعریف و ایجاد کند و اینجاست که تسلیحات باید به‌کار گرفته شود. ایران بهانه خیلی خوبی است. می‌بینیم که فرانسه به بهانه خطر ایران به شیخ‌نشین‌ها تا دهه‌های آتی تسلیحات می‌فروشد. درواقع این خطر باید باشد. برخلاف هیاهویی که می‌خواهیم رژیم ایران را سرنگون کنیم، گاه می‌خواهند بازی کنند؛ چون بیشتر جنبه نمایشی و ردگم‌کنی دارد. جنگ‌ها بیشتر شکل نمایشی دارند تا واقعی. خود بمب اتم یک اسلحه بازدارنده است، برای اینکه نمی‌توان از آن استفاده کرد. اینها حالت نمایشی و ارعاب دارند. اصولا، قدرت اتمی نمی‌تواند مانع سقوط شود. مگر شوروی اتمی ساقط نشد؟ مهم برای مقاومت و پایداری، چگونگی بنیه درونی است.

 می‌توان این تلقی را داشت که حضور ایران در منطقه خیلی نمی‌تواند راه‌گشا باشد؟

حضور ایران در منطقه وقتی به نفع ایران خواهد بود که همبستگی و سمپاتی معنوی به ایران وجود داشته باشد؛ نه اینکه ایران لشکرکشی نظامی کند. در زمان شاه، ارتش ایران در ظفار عمان می‌جنگید. خب، به ما چه ربطی داشت؟ وقتی می‌توانیم در منطقه نفوذ داشته باشیم که ملل منطقه خواستار تحقق مدل ما باشند. این امید در اول انقلاب وجود داشت. من که در اروپا بودم، مسلمانان فرانسه در تظاهرات‌ها با ما همبستگی می‌کردند.

  در بحث شما نکته مهمی است. می‌خواهم به حرف خودتان برگردم. به گفته شما از نگاه شریعتی فرق تشیع علوی با صفوی این است که تشیع صفوی می‌خواهد همان دوره ساسانی را با نام اسلام بازسازی کند؛ اما چشم‌انداز تمدنی تشیع علوی این است که مانند امام علی (ع) عمل کنیم. آیا بازسازی دوره ساسانی یا تشیع صفوی تقارنی با اندیشه‌های «ایران‌شهری» ندارد؟ درباره این دو طرز تفکر بفرمایید و اینکه اساسا این تقارن با اندیشه‌های سیدجواد طباطبایی وجود دارد یا من اشتباه می‌کنم؟

تقارنش این است که مدل ایران باستان، به ‌قول هگل در مقایسه با پیش از خود پیشرفتی محسوب می‌شده و توانسته شاهنشاهی (امپراتوری) به‌ وجود آورد که «وحدتی از کثرت» بوده است. ایرانیان اولین «رایش» یا امپراتوری -جهان‌شهری شاهنشاهی- را به‌ وجود آوردند؛ اما هگل بلافاصله اضافه می‌کند که به ‌دلیل تضادهای درونی و نامتجانس‌بودن، نهایتا به «پرنسیب» یونانی باخت؛ چون پرنسیب یونانی برتر بود؛ زیرا می‌آموخت که در برابر قانون، شهروندان «آزاد و برابر» هستند؛ درحالی‌که در اینجا تنها «یک نفر» آزاد بود و بقیه رعیت و سوژه او بودند. در نتیجه اسکندر با فرماندهانش که شهروندانی با حقوق مساوی بودند، اتحادی منسجم ایجاد کرد و ‌توانست به سپاه بزرگ ایران ضربه بزند. در پرنسیب یونانی شهروندان یک کادر بودند؛ هرچند آن نظم هم دموکراسی به ‌معنای امروزی نبود و شهروندان قشر خاصی از طبقه متوسط عاقل میان‌سال بودند و زنان یا خارجیان و... را شامل نمی‌شد؛ اما به‌هرحال در حدی در برابر قانون یکسان بودند.

ما نیاز به بینش جدید منقح و نقادی‌شده‌ای از ایرانیت و اسلامیت داریم که درکی فراخ، متنوع و متسامح، ارائه کند که ادغام‌کننده باشد و ملل و ادیان را به هم نزدیک کند تا بتواند قطب قوی تمدنی و اقتصادی در پرتو آن شکل گیرد. بحث‌های قومی-مذهبی به‌شکل محافظه‌کارانه سنتی و بنیادگرا، پایه علمی-تاریخی ندارد. ایران‌شناسان بزرگ همه روی انقطاع‌ها تأکید کرده‌اند. تنها یک ایران‌شناس ایتالیایی به ‌نام جراردو گنولی به تداوم «ایده» تاریخی ایران معتقد است. بنابراین ادعای در کتاب‌های درسی زمان شاه که این پرچم سلسله به سلسله و دست‌به‌دست شاهان می‌گشت، واقعیت ندارد. تیمسار زندی‌پور در زمان شاه با دکتر در زندان بحث می‌کرد و می‌گفت شما می‌توانید با همه‌چیز مخالف باشید جز شاه. چون شاه یعنی اصل و پرنسیپ وحدت ملی. هرکس با شاه مخالف باشد، خائن است. چون شاه نماد ملی کشور است. دکتر از ایشان پرسید خب هر شاه که آمده جلوی شاه دیگر ایستاده، بنابراین آیا همه شاه‌ها خائن نبوده‌اند؟! (با خنده). درواقع تداومی در کار نبوده، سلسله‌های متضاد و متناقضی آمده‌اند و انقطاع داشته‌ایم.

 به بحث‌های داخلی برگردیم. به نظرتان قدرت واقعی کجاست؟ آیا باور دارید که لازمه اثرگذاری، ورود به مراکز قدرت است؟ برخی اعتقاد دارند تا در ساختار قدرت نباشید تغییر و اثرگذاری ناممکن است. برخی می‌گویند اگر در قدرت باشیم، از بین می‌رویم و نمی‌توانیم زبان حال مردم باشیم. به نظرم شما چندان اعتقادی به حضور اصلاح‌طلبان در قدرت ندارید.

بله. پروژه‌ای که یک قدرت تعقیب می‌کند تا ایده‌هایی را تحقق بخشد مهم است. این پروژه‌ها را الزاما صاحبان قدرت طراحی نمی‌کنند. رضاخان از شماری از روشنفکران و «انجمن ایران جوان» دعوت کرد که طرح بدهند. واقعیت این است که به عقل رضاشاه یا پسرش نمی‌رسید که بگوید آریامهر و تخت جمشید و تمدن بزرگ و..، چهره‌هایی مثل شجاع‌الدین شفا متن‌هایی چون «کورش آسوده بخواب، ما بیداریم» را می‌نوشتند. بنابراین پروژه‌ها مهم‌اند. کسی که اجرا می‌کند الزاما خودش مبدع نیست. هرچند ممکن است یک مجری پروژه‌ای را خراب کند مثال بارزش استالین که پیام مارکس و حتی لنین را مسخ می‌کند. الان پرسش این است که اصلاح‌طلبان چه طرح و چشم‌اندازی را تعقیب می‌کنند؟

گاه ممکن است در قدرت نباشیم اما طرح‌مان چنان جاذب و علمی باشد که حتی جناح رقیب به اجرای آن متقاعد شود. بنابراین دو چیز مهم است: یکی پروژه‌های فکری و راهبردی، دیگر ساختاری که آن‌ را اجرا کند. مثلا در غرب چون پروژه‌ها تعریف شده و ساختارها قوی هستند، مهم نیست که ترامپ دیوانه‌ای آمده و می‌خواهد برهم بریزد. ساختارها مقاومت می‌کنند و طرح کلی پیش می‌رود و قدرت مانور اینها محدود می‌شود. البته در شرق، به‌دلیل به‌اصطلاح غربی «شیوه تولید آسیایی» و «استبداد شرقی» و..، قدوقامت دولت چون عریض و طویل است، نقش مهمی بازی می‌کند. بنابراین نقش دولت و قانون بسیار مهم است.

ولی کار روشنفکر این نیست که اجرا کند، یا پلیس باشد. حتی قانون‌گذار می‌تواند از دل مردم بیرون بیاید و اگر جناح رقیب مجبور شود طرح عمومی‌ای را پیاده کند، چه‌بسا –به‌دلیل یکی‌بودن با قدرت- بهتر از اصلاح‌طلب مردد اجرا کند. 

اگر قانون قدرت داشته باشد، روشنفکر لازم نیست برود. روشنفکر باید پروژه روشن بریزد که ما به شکل علمی، فنی، فلسفی و فرهنگی چه پروژه‌ای را می‌خواهیم اجرا کنیم. البته پروژه‌های کلی هم که در دنیای فدرالسیم اجرا می‌شود، به درد نمی‌خورد. برای منطقه جغرافیایی و ژئوپلیتیک خودمان چه راه توسعه‌ای پیشنهاد می‌دهیم. این خیلی کار می‌برد که واقعی و عملی و مؤثر باشد و باید تمام عقلا درباره آن کار کنند. یافتن صورت مسئله یعنی نیمی از قضیه حل شده است. درحالی‌که ما این راه‌حل را نداریم، چون نهادهای مدرنی را که داریم، مدرن‌ها برای ما ساخته‌اند و این مدرن‌ها خراب کرده‌اند. ساخت‌وسازها و شهرسازی‌ها، ترافیک، تولید صنعتی و... را مدرن‌ها ساخته‌اند که چنین بدشکل بی‌ریخت و ناسازگار و بی‌رویه است؛ مثل ساختمان پلاسکو (به‌عنوان نماد) که مطالعه‌نشده و بی‌زیرساخت درست‌ شده بود. مشکل این است که همه نیروهای سیاسی سالم نیستند، بخشی آلوده و بعضی محافظه‌کار و ذی‌نفع شده‌اند. فقط می‌توانیم بر نسل جوانی تکیه کنیم که سالم است، ولی آن هم ریسک خودش را دارد؛ یعنی جوانان حافظه و تجربه حزم و احتیاط لازم را ندارند و ممکن است اشتباهات گذشته را تکرار کنند. به‌هرحال کار باید به جوانان سپرده شود.

  اتفاقات اخیر نشان از عزم دستگاه قضا در برخورد با فساد اقتصادی دارد. آیا ساختار در حال پوست‌اندازی است؟ برداشت شما چیست؟

این یعنی جناحی در حکومت و نظام متوجه شده که با نیروی فاسد نمی‌شود کاری از پیش برد؛ بنابراین بحث نوسازی با تکیه بر نیروی جوان به ‌راه افتاده است؛ اما آنچه باید لحاظ شود و متأسفانه نمی‌شود این است که اینها که از اول فاسد نبوده‌اند. چرا و چگونه این‌طور شده است؟ باید گفت مناسبات و ساختارهای غلط اگر تداوم یابد هر آدم سالمی را می‌تواند فاسد کند؛ چون بخشی از اینها از جامعه می‌آید و به بالا منتقل و گاه تحمیل می‌شود. یادم است اول انقلاب به کمیته رفته بودیم تا سلول دکتر را ببینیم. مسئول زندان کمیته گفت الان ساواکی‌ها تظاهرات می‌کنند که می‌خواهیم دوباره سر کار بیاییم و ساواک شما باشیم.

مناسبات قدرت به شما تحمیل می‌کند که برای منافعتان باید ساواک داشته باشید. در اقتصاد هم مافیا به شما تحمیل می‌شود و حتی یک اکیپ سالم ممکن است فاسد شود یکی از عوامل مبارزه‌نکردن با فساد، نبود شفافیت است. نبود رسانه‌ها و مطبوعات آزاد در شکل‌گیری فساد خیلی مؤثر است. ترس از انتشار اخبار و اطلاعات و رسیدن آن به مردم، می‌تواند مانع از فساد باشد. وقتی نظارت نباشد، فساد هم ایجاد می‌شود. وقتی همه حساب‌ها و کارکردها روشن باشد و مطبوعات درموردش نظر بدهند و مالیات‌ها قانونمند پرداخت شود، جلوی فساد گرفته می‌شود؛ اما چون گاهی برخی نمی‌خواهند شفافیت و نظارت باشد و این دوباره موجب فساد می‌شود؛ بنابراین حاکمیت اگر بخواهد واقعا فساد را ریشه‌کن کند، تفکیک قوا لازم است. افکار عمومی و رسانه‌ها و مطبوعات آزاد مهم‌اند که بتوانند گردش اقتصادی و مالی را زیر ذره‌بین بگذارند. اگر این اصل رعایت نشود، به بهانه اینکه یک اکیپ فاسد هستند، کنار گذاشته شوند و اکیپ دیگری سر کار بیاید و این روند بازتولید می‌شود و ادامه خواهد یافت. برای اینکه این اتفاق تکرار نشود، باید کل سیستم متحول شود. 

 در انتخابات پیش‌رو مشارکت چگونه خواهد بود؟

به ‌نظر می‌رسد مشارکت پایین خواهد بود، چراکه اکیپ دولت نتوانسته به انتظارات مردم از نظر اجتماعی و معیشتی به‌خوبی پاسخ گوید و تورم، گرانی و... در اوج است. قدرت خرید مردم، حداقل دوسوم، کم شده و اکثریت جامعه در وضعیت چالش معیشتی است. مسئله بدبیاری بین‌المللی هم که با آمدن ترامپ به ‌وجود آمده، بن‌بست‌های دیپلماتیک در تحریم‌های گسترده هم بی‌تأثیر نبوده است. سرخوردگی عمومی و ناامیدی محسوسی بین جوانان وجود دارد. به‌نتیجه‌نرسیدن مواردی ساده و حوادث ناگواری که برای زندانیان و محکومان پیش می‌آید و آخرینش داستان همین دختری بود که اخیرا خود را آتش زد. خب با چه گفتمانی اصلاح‌طلبان می‌خواهند امید جدیدی بیافرینند. اصلاح‌طلبان هم با لیست «امید»شان که این مجلس را به بار آورد، انتظارات را برآورده نکردند. در وقت کمی که تا اسفند داریم– اگر تحول پیش‌بینی‌نشده‌ای پیش نیاید- و مثل شرایط الان انتخابات برگزار شود، به احتمال قوی جناحین شکست می‌خورند.

  آیا راهکاری برای برون‌رفت از این وضعیت وجود دارد؟

حتما وجود دارد؛ تکیه بر ظرفیت‌های مثبتی که در جامعه وجود دارد، جور دیگری مسائل را دید و برنامه‌ریزی کرد و چشم‌انداز تازه‌ای ارائه داد، زیرا ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های جامعه جوان ایران بالاست.

 مثلا چه پتانسیل‌هایی؟

اواخر دولت پیش، یک اقتصاددان فرانسوی می‌گفت اگر اکیپ جدیدی بیاید که بخواهد اوضاع ایران را درست عمل کند، پنج سال طول می‌کشد که به حالت اول برگردد. ولی ایران این امکان را دارد که تبدیل به نورافکن اصلی تمام منطقه شود؛ به‌ لحاظ درخشش بالقوه اقتصادی، از نظر منابع طبیعی- تمدنی و انسانی، وسعت جغرافیایی و تخصص‌هایی که در همه زمینه‌ها داریم. طبقه متوسط قوی‌ای که داریم و جامعه مدنی‌مان که در منطقه پیشرفته‌تر است، همه و همه عناصر بالقوه مثبت و قابل تحولی هستند که می‌توانند برای چشم‌انداز جدید به کار گرفته شوند. از ما هم این انتظار می‌رود که راه‌حل جدیدی به‌عنوان کشور پیشگام، داشته باشیم، ‌چون انقلاب اسلامی از اینجا شروع شده است؛ برای نمونه، آثار شریعتی در ترکیه و کشورهای عربی، خاور دور مثل مالزی و اندونزی بیش از ایران مورد توجه است. در ایران از درون که نگاه می‌کنیم متأسفانه هنوز متفکران و روشنفکران طرحی نو درنینداخته‌اند که تفاوت‌های «دورانی» و گشت‌های «گفتمانی» را لحاظ کرده و به نیازهای امروزمان پاسخ دهد، چون به طور مسلم، تفاوت‌هایی نسبت به گذشته پیش آمده است.

منظور اینکه باید مدرنیته را در خدمت سنت قرار داد تا سنت بازسازی شود. در ایتالیا و شهرهایی مانند فلورانس، تمام تکنولوژی معماری در خدمت حفظ و بازسازی گذشته قرار دارد، چراکه همه ساختمان‌های قدیم از درون می‌توانند نوسازی شوند، اما نمایشان باید حفظ شود. این کار استخدام مدرنیته در خدمت بازسازی سنت است که روشی اصلاحی - انقلابی است. پیامبر اسلام هم همین کار را کرد و نظامات گذشته را به شکل انقلابی رفرمیزه کرد؛ یعنی محتوا عوض شد؛ مثلا برده‌داری از درون دگرگون و منسوخ شد و نه‌فقط صوری. بلال حبشی دیگر برده نبود، بلکه سخنگوی انقلاب شده بود. به‌این‌ترتیب بسیاری از ساختارهای گذشته با روحیه و بینش جدید بازسازی می‌شوند. در انگلستان قدرت در دست مردم افتاد، اما ملکه و سلطنت به ‌صورت نمادین حفظ شد. اتفاقا این یکی از جاذبه‌هاست که بتوانیم تاریخ را حفظ کنیم و بدانیم زمانی خلیفه داشته‌ایم، شاهنشاه داشته‌ایم و برداشته‌ایم؛ یعنی تاریخچه یا شناسنامه و البته ترازنامه و کارنامه داریم؛ به‌ شرطی که بتوانیم با ساختارهای مدرن نمادهای خوب- و - بد گذشته را تفکیک و تعمیر؛ یعنی به‌ تعبیر هگلی، «حفظ- و -حذف» یا «رفع» کنیم؛ و این همان راهکار اصلاح‌گری اساسی رفرماتورهاست و نه رفرمیست‌ها!

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 10 =