ایثار و از خودگذشتگی رمز ماندگاری فرهنگ شهادت

تهران- ایرنا- ایثار و از خودگذشتگی رمز ماندگاری فرهنگ شهادت است؛ شهدایی که با اهدای خون خود پیام ایستادگی و مقاومت ملت ایران را به گوش جهانیان رساندند تا امروز دشمن نتواند چشم طمع به این آب و خاک بدوزد.

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ هشت سال دفاع مقدس یکی از درخشان ترین عرصه های دفاع محسوب می شود؛ هنگامه ای که ملت ایران در اتحادی بی نظیر و یکپارچه به مصاف با دشمن متجاوز رفتند و برای حفظ و پاسداری از خاک وطن، سراسر عشق، ایثار و شجاعت شدند، پس از پایان جنگ نیز مجاهدانی از تبار شهیدان برای دفاع از اسلام و حریم اهل بیت(ع) در قامت مدافعان حرم در جنگ با اندیشه های افراطی و تکفیری، جامه برازنده شهادت را بر تن کردند و تحسین جهانیان را برانگیختند. بنابراین روزنامه های مختلف به منظور ارج نهادن به این ارزش ها و برجسته سازی تلاش های این ایثارگران با انتشار گزارش ها و مطالبی در محورهای گوناگون به این مهم پرداختند.

مقاومت و ایستادگی؛ راز ماندگاری مکتب شهدا

شهدای هشت سال دفاع مقدس با مقاومت و ایستادگی توانستند از این آزمون دشوار سربلند بیرون آیند، بنابراین فرهنگ ایثار و شهادت باید به عنوان میراثی گران سنگ در ذهن ملت ایران باقی‌ بماند چرا که نشر این ارزش‌های معنوی و اخلاقی، تأثیر بسزایی را در هدایت و تعالی جوانان این مرزوبوم خواهد داشت و امید و انگیزه آنان را برای مبارزه با استکبار جهانی ارتقا می بخشد.

روزنامه جوان در مطلبی با عنوان «مادرم شریک دردهای جانبازی پدرم بود» در گفت و گو با محسن قربانی فرزند جانباز ۷۰ درصد غلامحسن قربانی به مناسبت اربعین شهادتش می نویسد: پدرم متولد ۷ فروردین ۱۳۴۰ در منطقه پتروشیمی شازند از توابع استان مرکزی بود. پدربزرگم کشاورز و مادربزرگم خانه‌دار بود. خانواده پدرم چهار خواهر و سه برادر بودند. پدرم فرزند پنجم خانواده بود که در ۱۲ سالگی برای کار به تهران آمده بود. یکسری از اقوام پدری در تهران بودند و به ایشان برای یافتن کار کمک کرده بودند. شهید در ساختمان پلاسکو به عنوان دستیار کار خیاطی مشغول کار شده و تا زمان پیروزی انقلاب در تهران مانده بود. فعالیت‌های چشمگیری هم در روند پیروزی انقلاب داشت. ایشان تا سال ۶۰ در تهران مانده بود تا اینکه مادربزرگم تصادفی شدید می‌کند. پدرم به اراک برمی‌گردد تا از مادرش مراقبت کند. همان زمان هم برای سربازی اقدام می‌کند و به منطقه می‌رود، اما، چون فرمانده‌اش متوجه می‌شود پدرم مراقب مادربزرگم است و در بسیج هم فعالیت می‌کند، برای او معافیت می‌گیرد ولی پدر چند سال بعد خودش داوطلبانه به جبهه می‌رود و جانباز می‌شود.


پدرم اولین بار آبان‌ ۶۲ از پادگان امام حسین (ع) تهران به جبهه غرب اعزام می‌شود. می‌گفت در شهر مشکلات زیادی داشتم، اما برای دفاع از کشورم ثبت‌نام کردم و رفتم. شهید رحیم آنجفی، فرمانده آموزش گروهی بود که پدرم در آن حضور داشت. پدرم می‌گفت با سختگیری‌های شهید آنجفی برخی شایعه کرده بودند این سختگیری‌ها برای این است که جوان‌ها به جبهه نروند! اما بعد که محیط جبهه را دیدیم، فهمیدیم آنجفی می‌خواست ما را برای محیط جنگ آماده کند و چقدر بچه رزمنده‌ها را دوست دارد. یک خاطره جالبی پدر تعریف می‌کرد که در خاطرم مانده است. می‌گفت همان شب‌های اول که در منطقه بودیم، همه روی تخت در حال استراحت بودیم، من داشتم پیراهنم را عوض می‌کردم که ناگهان یک گلوله از بین دست‌هایم رد شد و به سقف خورد. نگاه کردم دیدم تخت پایینی در حال تمیز کردن تفنگش بوده که ناخواسته گلوله شلیک شده و از زیر تخت عبور کرده است.


این روزنامه در یادداشتی به قلم علی رضا محمدی، عنوان «حاج مجید آشنایی غریب بود» را  منعکس کرد و آورد: حاج مجید نورتقی را از نزدیک می‌شناسد. نه تنها من که بسیاری از مردم محله جلیلی (در جنوب غرب تهران) حاج مجید را می‌شناختند و به او ارادت داشتند. حاج مجید از بسیجی‌های فعال منطقه بود. از رزمنده‌های دفاع مقدس که صفای دهه ۶۰ را همچنان حفظ کرده بود و به دیگران منتقل می‌کرد.


حاج مجید را برای آخرین بار دو، سه سال قبل از شهادتش مقابل مسجد امام زمان (عج) دیدم. موهای مشکی‌اش نشان می‌داد که نباید خیلی سن و سال داشته باشد. بعدها فهمیدم متولد سال ۴۷ بود و در آن زمان نزدیک به ۴۰ سال داشت. چند وقتی از او بی‌خبر بودم تا اینکه خبر شهادتش را در اربعین سال ۹۱ شنیدم. عکسی که از او روی بنر یادبودش به عنوان آخرین تصویر منتشر شده بود، شوکه‌ام کرد! در عرض همین دو، سه سال به قدری پیر و شکسته شده بود که انگار پیرمردی ۶۰ ساله است. عوارض جانبازی، حاج مجید را خسته و فرسوده کرده بود، اما او مردی نبود که با این دردها گوشه‌نشین شود و دست از خدمت به مردم بکشد. شهید نورتقی یک بسیجی به تمام معنا بود که تا لحظه آخر عمرش به مردم خدمت می‌کرد و دستگیر ضعفا بود. در ظاهر همه او را می‌شناختیم، اما هیچ کس به خوبی نمی‌دانست حاج مجید تا چه میزان از عوارض جانبازی رنج می‌برد و چه دردهایی دارد که پشت لبخندش پنهان می‌کند. شهید نورتقی آشنایی غریب بود.

روزنامه «جوان» در مطلبی با عنوان «عبدالرسول را به امام حسین (ع) و ستار را به حضرت زینب (س) تقدیم کردیم» در گفت و گو با محمد محمودی نورآبادی شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار و برادر شهیدان عبدالرسول و ستار محمودی می نویسد: ما اهل روستای مهرنجان شهرستان ممسنی استان فارس هستیم. خانواده شلوغی داریم. شش برادر و دو خواهر با زندگی روستایی-عشایری که تلخ و شیرین بسیار داشت. ما هم روستایی بودیم و هم عشایر. خرداد، تیر و مرداد را در هوای ییلاق بودیم. جایی که شکل زندگی عوض می‌شد. از حال و هوای ۹ ماه زندگی در خانه‌های خشت و گلی بیرون می‌رفتیم و پای چشمه‌ای و در دامنه تپه‌ای، سیاه چادر خود را برپا می‌کردیم؛ سیاه چادری که مساحتش به ۲۰ متر مربع هم نمی‌رسید، با این حال روزگار خوش می‌گذشت. بهترین و شورانگیزترین اتفاق ییلاق این بود که نذر حضرت سیدالشهدا (ع) را آنجا ادا می‌کردیم. پدرم طبق وصیت پدرش نصف بزغاله‌های نر هر سال را نذر کرده بود، یعنی اگر ما ۲۰ بزغاله نر داشتیم، ۱۰ بزغاله نذر سیدالشهدا (ع) بود. قطعه زمین آبی برای برنج نذری هم داشتیم که آن را جد پدری نذر کرده بود. از دو، سه روز قبل از عاشورا من و برادرم عبدالرسول که دو سالی از من بزرگ‌تر بود، می‌رفتیم از جنگل هیزم می‌آوردیم. یعنی در سن هشت، ۹ سالگی، این کارمان بود. خودِ این هیزم آوردن دردسرهای خودش را داشت. مخصوصاً وقتی باید هیزم‌ها را بار الاغ می‌کردیم، خیلی اذیت می‌شدیم، اما یاد گرفته بودیم که این وظیفه ماست و باید انجام دهیم. پدر خودش گرفتار کارهای دیگر بود. مادر هم که فرقی نمی‌کرد در ییلاق باشیم یا در روستا صبح زودتر از همه بیدار می‌شد و شب دیرتر از همه می‌خوابید.
مادرهای ایل همه اینچنین بودند. خب به هر حال عاشورا، شور و حال عجیبی داشت. یکمرتبه مثلاً هشت بزغاله را پدر و چند مرد آبادی سر می‌بریدند. زن‌های آبادی، گوشت‌ها را تمیز و آماده می‌کردند. کار پخت و پز بر عهده آن‌ها بود. دیگ‌های خورشت و پلو که روی اجاق‌ها ردیف می‌شدند، بوی عطر برنج چمپای عنبر بو، در آبادی می‌پیچید. من و عبدالرسول می‌رفتیم به آبادی‌های مجاور خبر می‌دادیم که سر سفره حضرت سیدالشهدا (ع) حاضر شوند. برخی می‌آمدند ناهار را همان پای درخت‌های بید و گلابی وحشی و کنار سفره نوش جان می‌کردند و تعدادی هم ظرف می‌آوردند و سهم‌شان از برنج و خورشت را به خانه‌های خود می‌بردند. آن سر و صدای وقت تقسیم غذا خودش داستان شیرینی می‌شد. پیش می‌آمد که برای خانواده ما چیزی ته دیگ‌ها نمی‌ماند با این وجود، همیشه برای ما خاطره خوشی بود و میل و اشتیاق به تکرارش داشتیم تا جایی‌که شهید ستار در وصیتنامه‌اش نوشت: «از پدر و مادرم تشکر ویژه دارم که از کودکی ما را با ذکر یا علی و نذر و نیاز به ساحت امام حسین (ع) بزرگ کردند و حب اهل بیت را از لحظه ورودمان به دنیا در دلمان نهادینه کردند...»
 

این روزنامه در مطلبی دیگر با درج عنوان «شهادت آخرین مأموریت حاج حسن در جنگ بود» آورد: شهید حاج حسن تاجوک از دوستان دیرین شهید حسین همدانی در دفاع مقدس بود. فرمانده‌ای بنام و شجاع که با چشم باز و تحلیل روشن وارد دفاع مقدس شد و تا لحظه شهادت حضوری پررنگ و تأثیرگذار در مناطق عملیاتی داشت. برای نیروهای ملایری شهید تاجوک بیشتر از یک فرمانده بود. او مثل یک پدر در مقاطعی که در منطقه حضور داشتند یا در مواقعی که پشت جبهه‌ها بودند تمام حواسش به نیروهایش بود. دوران رزمندگی و فرماندهی شهید تاجوک ناگفته‌های زیادی دارد. خستگی‌ناپذیری، غیرت، مردانگی و روحیه ایثارگری‌اش برای رزمندگان یک الگو به شمار می‌رفت. کتاب «عزیزکرده» به قلم مرضیه نظرلو به زندگی این سردار شهید می‌پردازد و نکات بیشتری از زندگی شهید تاجوک را برایمان بازگو می‌کند. «عزیزکرده» که زندگینامه‌ای مستند از شهید تاجوک است سال گذشته توسط انتشارات صریر منتشر شد. نخستین جرقه‌های آشنایی با انقلاب امام خمینی را آیت‌الله مدنی در وجود حسن روشن کرد. او در روزهای انقلاب جوانی ۱۷ ساله بود و وجودش از عشق به اسلام و امام زبانه می‌کشید. پیروزی انقلاب اسلامی تحولی سراسری در وجود اقشار مختلف مردم به وجود آورد. حسن همراه دوستانش کمر همت جهت آبادکردن مناطق محروم برداشتند و به صورت خودجوش به مناطق روستایی ملایر رفتند و به دنبال آبادی و آبادانی بودند. هنوز زمان زیادی از سرپا شدن انقلاب اسلامی نگذشته بود که خبر درگیری‌های ضدانقلاب در کردستان به گوش رسید. پاوه در خطر بود و ضدانقلاب فشار می‌آورد. حاج احمد متوسلیان می‌گفت: «روستای شمشیری ورودی پاوه است؛ اگه سقوط کنه محاصره پاوه کامل میشه و کارش تمومه.» قرار شد بچه‌های ملایر اولِ روستای شمشیری مستقر شوند.

روزنامه «جوان» در گزارشی با عنوان «شهید سنجری خدمتگزار مردم بود» به خاطراتی از شهید امنیت خادم‌الحسین فردین سنجری‌بنستانی پرداخت و نوشت: شهید امنیت فردین سنجری‌بنستانی متولد ۲۱ خردادماه ۶۷ و اهل جیرفت کرمان بود. فردین سنجری عاشق اهل بیت (ع) و خادم‌الحسین (ع) بود. مداحی‌ها و روضه‌های جانسوزش در مرثیه اباعبدالله‌الحسین (ع) شور حسینی را در دل‌ها به اوج می‌رساند. حدود سه ماه پیش شهید سنجری در یکی از عملیات‌های تعقیب وگریز قاچاقچیان موادمخدر جیرفت، پس از درگیری و اصابت تیر به بازویش مجروح شد و اشرار با خودرو از روی او عبور کردند. این شهید بزرگوار مزد خدمات خالصانه‌اش را با شهادت گرفت و در ۱۸ خرداد ماه ۹۷ به شهادت رسید. پیکر شهید فردین سنجری بر دست مردم روزه‌دار تشییع و سپس در گلزار شهدای شهرستان جیرفت به خاک سپرده شد. این مراسم با حضور پرسنل انتظامی جنوب استان همراه بود و مادر شهید در مراسم تشییع از مردم برای فرزند شهیدش طلب حلالیت کرد. با هم بخش‌هایی از زندگی این مداح شهید را از زبان دوست شهید مرور می‌کنیم.
بارها دیده بودم که چقدر نسبت به بچه‌ها مهربان است. دوست داشت به هر طریقی شادشان کند. حضانت بچه‌ای را قبول کرده بود و هر ماه مبلغی را از حقوقش برای آن بچه کنار می‌گذاشت. یک بار عکس آن بچه را به خانه آورد و به من نشان داد. گفت: «ببین این بچه، پسر ماست.» وقتی این حرف را می‌زد شادی عجیبی را در چشم‌هایش حس می‌کردم. بارها دیده بودم وقتی گوشه خیابان بچه‌های دستفروش را می‌دید، چقدر حالش آشفته می‌شد. می‌رفت نزدیک بچه‌ها حال و احوالشان را می‌پرسید. با آن‌ها صحبت می‌کرد. پولی برای خودشان در جیبشان می‌گذاشت. حتی گاهی با آن‌ها بازی می‌کرد تا خنده را به لب‌هایشان بیاورد. وقتی لباس پلیس تنش بود این حسش بیشتر می‌شد. نسبت به آن بچه‌ها احساس مسئولیت داشت. یک‌بار یکی از آشنایان دور وقتی فردین را در لباس پلیس دید، فرزندش را نشانمان داد و گفت که پسرش خیلی از پلیس‌ها می‌ترسد. فردین لبخند زد و با مهربانی با آن پسربچه صحبت کرد. کم‌کم با هم آشنا شدند و عکس گرفتند. روز بعد، فردین برای آن پسربچه هدیه‌ای خرید؛ یک دست لباس فرم نیروی انتظامی همراه با اتیکتی که اسم آن بچه روی آن درج شده بود. وقتی هدیه را به آن پسر داد، آنقدر خوشحال شد که چهره‌اش دیدنی بود. بعد از آن رابطه‌شان خیلی صمیمی شد. مدتی بعد برای آن پسر بچه حادثه‌ای رخ داد و دستش شکست. هر کار می‌کردند راضی نمی‌شد دستش را گچ بگیرند. می‌گفت اول باید با فردین صحبت کند. با فردین تماس گرفتند و ماجرا را برایش تعریف کردند. فردین که با پسربچه صحبت کرد، راضی شد. آرزوی همیشگی فردین این بود که لبخند را روی لب تمام کودکان جهان ببیند.

روزنامه «جمهوری اسلامی» در مطلبی با عنوان «شهید منوچهر ابراهیم زاده» در فرازی از وصیتنامه این شهید می نویسد: این جنگ برای ما یک نعمت بوده است خدا را سپاس می‌گوئیم که این نعمت را به ما داده است... پس از شهادت از شما می‌خواهم که ادامه دهنده راه شهدا باشید و تفنگم را بردارید و بر علیه دشمنان اسلام بجنگید و نگذارید سلاح من سرد شود.

روزنامه «جمهوری اسلامی» در گزارشی با عنوان «بچه‌های مسجد کرامت» در روایتی از سردار علی صلاحی می آورد: آشنایی ما با مرحوم شهید محمود کاوه بر میگردد به سال‌های قبل از انقلاب اسلامی یعنی سال۱۳۵۶خاطرم هست آن زمان شهید کاوه بهمراه مرحوم پدر بزرگوارش حاج محمد کاوه می‌آمدند مسجد کرامت، پای درس و بحث و جلسه اخلاق حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و شهید سید عبدالکریم هاشمی نژاد. البته شهید پر آوازه و سردار دلاور دیگری هم داشتیم بنام شهید ولی‌الله چراغچی، و ایشان هم همراه پدر گرامی‌اش به همین جلسات می‌آمدند و کسب فیض و تکمیل مکارم اخلاقی میکردند. ایشان هم در جبهه جنوب جز چند فرمانده طراز اول جنگ بودند که هر دو این عزیزان بعدها در آوردگاه مبارزه در کردستان و خوزستان یکه تاز میدان نبرد بودند. حالا دیگر دوران طوری شده که وقتی از فرماندهان بزرگ جنوب سخن بمیان می‌آید از رشادت‌های شهید چراغچی در خوزستان خیلی کم صحبت میشود ولی آن روز که ایشان در خوزستان حماسه سازی میکردند شهید حسن باقری رحمه‌الله علیه بیش از هر کسی گوهر وجود ایشان را دریافته بود و دلاوری‌های ناگفته‌اش در فتح بستان، و چزابه و خرمشهر و ...ناگفته مانده و یااز خدمات شهید کاوه در کردستان کمتر سخنی بمیان می‌آید،
که بماند چرا؟

این روزنامه در مطلب دیگری با عنوان «سخنرانی بر بالای پشت بام مسجد روستا» در خاطره ای از حاج مختاری در مورد شهید محمود کاوه آورده است: سال شصت در اوج بحبوهه ترورها و درگیری‌های کردستان خاطرم هست محمود کاوه وارد ده سرا شد و رفت روی پشت بام ده در معرض دید تمام ضد انقلاب ایستاد و سخنرانی غرایی در حد یک خطبه ایراد نمود با مضمون تشریح اهداف استکبار و بهره‌برداری دشمن از ایجاد اختلاف و تفرقه و ایجادناامنی. شهید کاوه از روزی که وارد کردستان شد تا روزی که بشهادت رسید کسی در حد و اندازه این نبود که بخواهد جلو ایشان عرض اندام کند هر چند که بعد از شهادتش هم همینطور بود، اسمش که می‌آمد کافی بود که منطقه را خالی کنند و امثال ما که نیروی تحت امرش بودیم تمام و کمال قبولش داشتیم و خدا بما توفیقی داد تا درک محضرش کنیم.

روزنامه کیهان در گزارشی با عنوان «نخبه ای که اسطوره عرفان و اخلاق بود» با نگاهی به زندگی سردار شهید حسن غازی آورد: نخبگان در هر کشوری، قطعا از سرمایه‌های بسیار گرانقدر و بی‌نظیر آن کشور محسوب می‌شوند. سرمایه‌هایی که موجب پیشرفت و تعالی جامعه، هموطنان و کشورشان خواهند شد. به همین دلیل برای مردم و مسئولین هرکشوری مورد احترام هستند اما آیا باید همیشه زمینه و امکانات برای فرد نخبه فراهم باشد تا بتواند فعالیت و کار کند؟ آیا اگر شرایط فراهم نبود، فرد نخبه می‌تواند از فعالیت و خدمت به کشور دست بردارد و حتی جلای وطن کند؟
آیا نخبگان جوانی در تاریخ معاصر ایران بوده‌اند که با عدم وجود شرایط و امکانات مناسب، وجود موانع بسیار بر سر راه و اهدافشان، دست از تلاش و فعالیت برنداشته باشند و موجب پیشرفت کشور هم شده باشند؟... و اینکه چگونه می‌توان به تصحیح تفکر غلط برخی از نخبگان جوان کشور درباره «ناامیدی به علت قدر نخبه‌ها را ندانستن!» و «آماده بودن شرایط و امکانات شرط فعالیت کردن نخبگان!» اقدام کرد؟
اینها سؤالاتی است که پاسخ آن را می‌توان به راحتی از دل زندگینامه سردار شهید «حسن غازی» استخراج کرد... .
شورای عالی انقلاب فرهنگی در «سند راهبردی کشور در امور نخبگان»، تعریف نخبه را این چنین بیان کرده است: «به فردی برجسته و کارآمد اطلاق می‌شود که در خلق و گسترش علم، فناوری، هنر، ادب، فرهنگ و مدیریت کشور در چارچوب ارزش‌های اسلامی اثرگذاری بارز داشته باشد و همچنین فعالیت‌های وی بر پایه هوش، خلاقیت، انگیزه و توانمندی‌های ذاتی از یک سو و خبرگی، تخصص و توانمندی‌های اکتسابی از سوی دیگر، موجب سرعت بخشیدن به پیشرفت و تعالی کشور شود، نخبه گفته می‌شود.»
یکی از شهدایی که می‌توان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف بالا دانست سردار شهید «حسن غازی» است.
او در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان متولد شده بود. خانواده‌ای مذهبی داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. در کنار درس خوان بودن، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. در دوره دبیرستان ابتدا کاپیتان تیم فوتبال مدرسه شان شد و به دلیل برنده شدن تیم شان در مسابقات منطقه‌ای و استانی، و مهم‌تر از آن به نمایش گذاشتن قابلیت‌های فنی خود در این رشته، به تیم فوتبال نوجوانان سپاهان دعوت شد.
بعد از انجام چند بازی در تیم نوجوانان سپاهان، آنچنان درخشید که ابتدا کاپیتان تیم شد و سپس در جریان مسابقات قهرمانی تیم‌های نوجوان کشور، برای حضور در تیم ملی جوانان انتخاب شد.  

مدافعان حرم؛ الگوهای ماندگار نسل امروز

شهدای حرم براساس آموزه‌های حسینی و با دست خالی در برابر بلوک شرق و غرب ایستادگی کردند و پیروزی های بسیار ارزشمندی را نیز به دست آوردند و این مهم ترین پیام امروز شهدا به ملت ایران است که باید در برابر ظلم و زورگویی ایستادگی کرد و امروز وظیفۀ ماست که در ‌برابر خطراتی که متوجه اسلام و مسلمین می باشد، دست منافقان را ‌قطع کنیم.

روزنامه کیهان در مطلبی با عنوان «مدافع وطنی که آرزو داشت مدافع حرم باشد» در گفت و گو با عباسعلی سبحانیان پدر شهید سبحانیان نوشت: حسینعلی در تاریخ ۲۳ بهمن ماه سال ۱۳۹۰ به دلیل علاقه‌ای که داشت جذب نیروی انتظامی شد و لباس سبز نیروی انتظامی را با بی درس خواند و به درجه ستوان یکم رسید. بنده معلم بازنشسته هستم و ۳۵ سال در بسیج به عشق ولایت کار کردم و هنوز هم عاشق ولایت هستم و کار می‌کنم، فرزندم هم بسیجی بود و با عشق ولایت کار می‌کرد. دیگر فرزندانم هم آموزش‌های تکمیلی بسیج را گذرانده‌اند
پیش قدم در برقراری نظم و امنیت بق روایت دوستان شهید، پسرم در برقراری نظام و امنیت پیشرو بود و با افراد شرور و ناپاک مبارزه می‌کرد. در بین دوستانش می‌گفت نگویید ما ماموران نیروی انتظامی هستیم، ما سبزپوشان نیروی انتظامی از سربازان امام‌زمان (عج) هستیم که در چشم مردم مشاهده می‌شویم. همان‌طور که مقام معظم رهبری فرمودند: هیچ نیرو و سازمانی به اندازه نیروی انتظامی در چشم مردم دیده نمی‌شود.
او روزی دو رکعت نماز برای امام زمان‌(عج) می‌خواند، یک روز در جمعی نشسته بودیم که مادرش گفت آیا تو غیر از نمازهای واجب نماز دیگری هم می‌خوانی؟ حسین گفت چرا این سؤال را می‌پرسی؟ مادرش گفت من دیشب در خواب دیدم به من گفتند به حسین بگو چرا آن دو رکعت را نخواندی؟
من هم به تبعیت از فرزندم اکنون آن دو رکعت را برای سلامتی و ظهور امام‌زمان‌(عج) می‌خوانم
اعتقاد خاصی به ولایت داشت و به پدر و مادر احترام می‌گذاشت، نزد خانواده مهربان و عزیز بود و دغدغه بسیاری برای برقراری نظام و امنیت داشت، در دفاع از سرزمین تلاش شبانه‌روزی داشت و می‌گفت ما ستاره‌هایی هستیم که شب تا صبح شب زنده داری می‌کنیم تا مردم در آرامش و امنیت باشند. همچنین هر کاری از دستش برمی‌آمد برای مستمندان انجام می‌داد و از هیچ چیزی دریغ نمی‌کرد.

روزنامه جوان در گزارشی با عنوان «جانباز فتح نبل و الزهرا با پای مجروح شهادت را هم فتح کرد» در گفت و گو با خواهر شهید مدافع حرم جهانگیر جعفری‌نیا فرمانده گردان تکاوری آورد: برادرم متولد ۳ شهریور ۱۳۵۷ در شهر آستارا بود و من متولد ۱۳۶۱. اصالتاً ترک آستارا هستیم. ۴۰ سال پیش پدرم به بندرانزلی مهاجرت کرد. شغل پدرم کشاورزی و بنایی است و گاهی کارگری هم می‌کند. دو خواهر و چهار برادر داشتم که جهانگیر شهید شد. پدرم با رزق حلال فرزندانش را تربیت کرد.
سابقه جبهه بین ما نبود، اما خانواده مذهبی داریم. پدرم هر چند سواد نداشت و کشاورز بود، اما روی تربیت فرزندانش خیلی حساس بود. روی نماز و روزه و روزی حلالی که سر سفره می‌آورد مراقبت داشت. خود شهید از دوران ابتدایی با پدرم کار می‌کرد. تابستان‌ها که مدرسه تعطیل بود دنبال کارگری می‌رفت. برنج‌کوبی و کشاورزی می‌کرد. پول توجیبی‌اش را خودش در می‌آورد. چون پدرم ۹ سر عائله داشت وضعیت مالی خوبی نداشتیم. دستش تنگ بود و پسرها مجبور بودند سرکار بروند. برادرم با پسرعمویم از ۱۵ سالگی برای عضویت در سپاه پاسداران ثبت‌نام کردند و قبول شدند و به دوره‌های آموزشی سپاه رفتند. برادرم گروه ویژه تکاوری را انتخاب کرد و از سال ۱۳۷۴ رسماً به استخدام سپاه در آمد. به نقاط زیادی از کشور برای آموزش تکاوری رفت. بعداً عضو یگان صابرین شد و زیاد به مأموریت می‌رفت. سال ۱۳۷۸ با دخترعمویمان ازدواج کرد و دو دختر ۱۹ و ۱۲ ساله از او به یادگار مانده است.

بحث سوریه که پیش آمد، جهانگیر دلش هوایی شد. اول می‌گفت بروم عراق. همسرش می‌خواست جلویش را بگیرد، می‌گفت جهانگیر می‌خواهد عراق برود. از آنجا که هر چه خدا بخواهد همان می‌شود قسمت نشد عراق اعزام شود. اسمش در آمد گفت می‌خواهم به سوریه بروم. مادر و عمه‌هایم خیلی گریه می‌کردند. برادرم می‌گفت من نمی‌توانم اینجا بمانم. هر کس حرفی می‌زد، اما جهانگیر می‌گفت من اگر نروم جواب حضرت زینب را چطور بدهم؟ شما اگر می‌توانید گردن بگیرید من نروم. ما نمی‌توانستیم بگوییم نرو. بنابراین مانع نشدیم.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =