۱۷ شهریور ۱۳۹۸،‏ ۱۵:۱۸
کد خبرنگار: 840
کد خبر: 83469280
۰ نفر

برچسب‌ها

غفلت از شاهدان کوچک در ذبح های محرم

تهران - ایرنا - چند شب پیش توی یک دستم کیف و یک کیلو سیب زمینی و پیاز و روی دوش سمت چپم هم ساک بود. داشتم کشان کشان خودم را به سمت ایستگاه تاکسی می بردم که دیدم گاو بزرگی را کنار خیابان داخل پیاده رو بسته اند برای قربانی کردنش پیش روی هیئت عزاداری امام حسین(ع).

معمولا وقتی حیوانی را کنار خیابان به هر دلیلی می بندند بیشترین کسانی که توجهشان به حیوان جلب می شود بچه ها هستند. بچه های کوچک و بزرگ گاهی با پدر و مادر و گاهی با دوستانشان گرد حیوان پرسه می زنند.

آن شب نیز همینطور بود. بعضی پسر بچه های کوچک را می دیدم که همراه پدرشان در حالی که دستشان را به دست پدر، قفل کرده بودند و فشار می دادند به گاو خیره شده بودند که قرار بود تا دقایقی یا ساعتی دیگر قربانی شود.دو سه تا پسربچه هم سوار دوچرخه هایشان در اطراف حیوان،  در رفت و امد بودند. گاهی با دوچرخه هایشان ترمزی می زدند و با هم حرفی می زدند و به گاو نگاهی می انداختند و بعد دوباره در همان حوالی پرسه می زدند.

دلم شور می زد. انگار توی دلم داشت انار پاره می شد و تمام دانه ها خرد شده داشت  داخل خونم می رفت. جمع شدن این همه بچه با والدین یا بدون آنها آنهم برای دیدن ذبح حیوان نشانه چیز خوبی نیست. یعنی والدین نمی دانند برخی بچه ها، از ذبح می ترسند، برخی هم شاید لذت ببرند که هر دو  نوید خوبی را برای روح و روانشان نمی دهد؟

یادم می آید مادری جوان تعریف می کرد از پسر هفت ساله اش که سال گذشته ذبح گوسفندی را جلو دسته عزاداری امام حسین (ع) دیده و آنقدر صحنه جان دادن گوسفند برای پسربچه دردناک بود که حاضر نشده بود امسال برای دیدن دسته عزاداری بیرون از خانه برود.

مادر جوان از اینکه بچه را برده بیرون و باعث شده بود تا بچه، ذبح گوسفند را ببیند پشیمان بود. او تعریف می کرد: بعد از اینکه پسرم ذبح گوسفند را دید، از من مدام می پرسید؛ «مامان اون گوسفنده بچه هم داشت»؟مادر جوان از اینکه بچه را برده بیرون و باعث شده بود تا بچه، ذبح گوسفند را ببیند پشیمان بود. او تعریف می کرد: بعد از اینکه پسرم ذبح گوسفند را دید، از من مدام می پرسید؛ «مامان اون گوسفنده بچه هم داشت»؟

آن شب با این پیش زمینه سوال کردم؛«این حیوان نذر کدام بزرگوارهست»؟ جوابم دادند؛ «آقا احسان».

آقا احسان، قصاب محل بود. پیش رفتم و داخل قصابی شدم . دیدم جوانی پشت پیشخوان قرار دارد و دارد گوشت برای مشتری تکه می کند. پرسیدم؛ «آقا احسان شما هستید»؟ با تکان دادن سر تایید کرد و گفت: «امر».

پرسیدم؛ « این گاو نذر شماست»؟ جواب داد «بله. مال هییته (هیئت). امر»؟

گفتم ؛ «قبول باشه اما یه سوالی دارم . وقتی که می خواهید حیوان را جلو هیئت قربانی کنید مواظب هستید که بچه ها (کودکان) ذبح را نبینند»؟

آقا احسان که تا آن لحظه تمام حواسش روی تکه کردن گوشت برای شمشتری بود ، لحظه ای درنگ کرد و با نگاهی پرسید ؛ « که چی بشه»!؟

- خب معلومه آقا. برای بچه ها بدآموزی داره! این یک جور رواج خشونته.

- بد آموزی بابت چی؟! بچه ها باید قربانی کردن رو یاد بگیرند یا نه؟

- خب ، صد البته فرمایش شما متین. قربانی کردن کاری پسندیده هست اما منظور نظر من اینه که بچه ها وقتی سربریدن حیوان را می بینند اولین چیزی که ته ذهنشان هست صحنه جان دادن حیوان هست نه ، نذر قربانی کردن حیوانی  را برای امام حسین (ع) یاد گرفتن.

آقا احسان در حالی که داشت با انگشت اشاره بیرون قصابی را نشان می داد به چند جوان اشاره کرد و گفت: من نمی دونم برید به بچه های هییت بگین.

در واقع آقا احسان من را فرستاد دنبال نخود سیاه. اما من ناامید نشدم و به سمت جوان هایی رفتم که آقا احسان به من نشان داده بود.

بیرون قصابی چند جوان ماشاءاله با هیکلی ورزشکاری ایستاده بودند. همه لباس های مشکی پوشیده بودند و برخی هم تی شرت مشکی تنشان بود و بازوهای ورزیده و ورزشی آنان با آن تتوهای عجیب و غریب، انگار می خواست آستین لباسشان را پاره کند. ظاهر ورزشی آنان طوری بود که احساس می کردم اگر فقط یکی از آن جمع، من را یک فوت کند، پرت می شوم آن طرف خیابان.

یکی دو تا از این جوان ها هم یک روسری مشکی و برخی نیز شال روی سرشانه هایشان کشیده و ایستاده بودند نزدیک حیوان. بیرون قصابی کسان دیگر هم بودند. جلو قصابی، چند عدد صندلی چیده و خانم های اغلب جوان مشکی پوش و در عین حال شیک پوش روی صندلی ها نشسته بودند. بیشترشان آرایش غلیظی نیز به چهره داشتند. یاد برخی چیزهایی که الان مد شده است، افتادم. مثلا طی چند سال اخیر مد شده است که در برخی از سلمانی های زنانه با فرا رسیدن ماه محرم یک آگهی می زنند تحت این عنوان «آرایش ویژه محرم»! همینطور یاد مادرم و مادرهای نسل خودش که تا  آخر ماه محرم و صفر به احترام امام حسین(ع) نه تنها لباس دیگری جز لباس رنگ مشکی نمی پوشند که به سلمانی هم نمی روند و حتی پارچه هم قیچی نمی زنند.

راستش را بخواهید دچار نوعی آنومی (آشفتگی)  شدم و هنوز هم هستم. مانده ام کار مادرم و مادرهای نسل خودش درست است یا این خانم های جوان که روی صندلی به انتظار هیئت نشسته اند! کدامشان بیشتر حسین (ع) و خواهرش زینب (س) را درک می کنند؟ مادرم یا این خانم های جوان؟

**داشتم می گفتم آن جوان ها و رفتن من پیش آنان برای این عرض که حیوان را جلو دیدگان کودکان ذبح نکنند.

جوان ها انگار تا بحال چنین عرضی را نشنیده بودند دورم جمع شدند و با تعجب یکی از آنان پرسید؛ «شما که پیشنهاد می دهید که حیوان را پیش بچه ها قربانی نکنیم یک پیشنهاد هم بدهید که کجا برویم این کار را انجام دهیم»؟!

- خب می توانید توی بیابان ذبح کنید.

یکی از جوان ها خیلی زود جبهه گرفت و گفت؛ « خانم! مگه می شه . نذر کردیم جلو هیئت قربانی کنیم. تازه اینکه چیزی نیست بعضی شتر می کشند اون که ذبحش بدتره. ما که نمی تونیم مواظب مردم باشیم که کی (چه کسی) تماشا می کنه کی نمی کنه».

- خب من هم برای همین عرض کردم ببرید بیابان ذبح کنید.

یکی از جوان ها با قیافه ایی حق به جانب جواب داد: « این بچه ها اتفاقا همراه با پدر و مادر می آیند به تماشا. پدر و مادر ها خیلی دلشون می سوزه بچه هایشان را برای تماشای قربانی نیارن».

البته این هم حرفی بود. اما من خودم را از تک و تا نیانداختم و گفت: شاید آنها نمی فهمند شما که می فهمید چرا؟! از شما خواهش می کنم این کار را اینجا انجام ندهید. حیوان را ببرید جای دیگه . این طوری خشونت را ناخواسته رواج می دین».

شاید این اولین بار بود که کسی به این جوان ها این صحبت ها را داشت. شاید این اولین بار بود که کسی به آنها می گفت که ذبح حیوان جلو بچه ها با هر نیتی ، نشان دادن خشونت هست. اما مساله این است که به نظر می رسید صحبت کردن من با آنها نوعی آب در هاون کوبیدن بود.

می خواهم بگویم، می ترسم از رواج فرهنگ خشونت با هر روشی. این مهم نبودن ها برای تماشای خشونت تا کجا ادامه دارد؟ تا آنجا که دست بچه هایمان را بگیریم و مراسم اعدام تماشا کنیم یا آن صحنه که جوانی می خواست خود را از ارتفاعی بیاندازد و هموطنی از آن پایین داد می زد؛ « بپر پایین دیگه کارداریم»! کارمان به کجا می کشد؟

 راهم را گرفتم و رفتم.

**دیشب دوباره از همان مکانی که حیوان را چند شب پیش بسته بودند، گذر کردم. از یکی از کسبه پرسیدم؛«پنجشنبه شب اینجا گاوی را برای هیئت ذبح کردند»؟

- آره خانم ! گوشتش هم همین قصاب جدا کرد.

- جلو روی بچه ها؟

- همه بودند. مگه مهمه؟ 

حیف که کاری از دستم بر نیامد و نمی آید. حیف. فقط خدا می داند چند بچه تحت تاثیر ذبح حیوان در آن شب قرار گرفتند و چند بچه مثل آن پسرک هفت ساله از مادرشان پرسیدند که «مامان! اون گاوه بچه هم داشت»؟

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 6 =