امجدیه؛ قلب تپنده پایتخت در سال های نه چندان دور

تهران- ایرنا- ماجرای افول و نزول ورزشگاه امجدیه به عنوان نخستین ورزشگاه پایتخت و قلب تپنده تهران یکی دیگر از داستان های تراژیک دوران ما به شمار می آید. کمتر کسی تصور می کرد این ورزشگاه با آن شور و عشقی که در آن جریان داشت به یکباره اینگونه تزلزل یابد و هر روز خبری از تخریب، بازسازی و نوسازی نوستالژیک ترین مکان تفریحی ورزشی مردم تهران در رسانه‌ها منتشر شود.

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا؛ ورزشگاه امجدیه سابق و شیرودی  فعلی به عنوان نخستین استادیوم ورزشی پایتخت از جایگاه تاریخی و فرهنگی بالایی برخوردار است. کمتر پیش می آید که پای صحبت جوانان دهه های  ۲۰ تا ۵۰ خورشیدی بنشینید و خاطره‌ای فوتبالی و غیر فوتبالی در خصوص این ورزشگاه روایت نشود.  هر چند از ۱۳۸۸ خورشیدی دیگر مسابقه فوتبالی در این ورزشگاه برگزار نشد (و احیای دوباره آن  نیز نتوانست رویای آن ورزشگاه ملی و مردمی را بازسازی کند) تا زمین چمن آن نیز در حسرت روزهایی باشد که امثال حبیبی‌ها، کاشانی‌ها، شاهرخی‌ها، جانملکی‌ها، جباری‌ها، شیرزادگان‌ها، کازرانی‌ها، آشتیانی‌ها، پروین‌ها، حجازی‌ها، عبداللهی‌ها، روشن‌ها و... در آن با حرکات خود مردم را به وجد می‌آوردند اما واقعیت این است از زمانی که فوتبال در امجدیه تعطیل شد، گویی خاک مرده بر ورزشگاه قدیمی پایتخت پاشیده‌اند. هرچند که البته در ورزشگاه شیرودی فعلی در رشته‌های دیگری چون تنیس، شنا، دو و میدانی، بوکس و... فعالیت می‌شود اما گویی از وقتی فوتبال را از استادیوم پیر شهر گرفته‌اند، طراوت و شادابی نیز از آن رویگردان شده تا چمن سبز آن نیز پس از گذشت این سال‌ها، به زردی گرائیده است و کسی را دل‌نگران فرسوده شدن خویش نبیند.

امجدیه از ۱۳۲۱ تا ۱۳۵۳ خورشیدی خانه تیم ملی فوتبال به حساب می‌آمد و بیشتر بازی‌های خاطره‌انگیز تیم ملی طی این سال‌ها در این ورزشگاه برگزار می‌شد؛  از نخستین راهیابی تیم ملی فوتبال ایران به بازی‌های المپیک توکیو در ۱۹۶۴ میلادی با پیروزی بر تیم هندوستان بگیرید تا نخستین قهرمانی ایران در جام‌ملت‌های آسیا با پیروزی بر تیم رژیم صهیونیستی در ۱۹۶۸ میلادی و نخستین قهرمانی فوتبال ایران در جام‌باشگاه‌های آسیا توسط استقلال در ۱۹۷۰ میلادی.

در جریان یکی از مسابقات برگزار شده ۱۳۴۷ خورشیدی و در حالی که استادیوم امجدیه ۳۰ هزار تماشاگر را در خود جای داده بود و تعداد زیادی تماشاگر نیز بیرون از در ورزشگاه مترصد فرصتی برای ورود بودند، مسئولان وقت سازمان تربیت بدنی به فکر ساخت ورزشگاه آزادی افتادند تا کلنگ احداث این مجموعه نیز به زمین بخورد. با افتتاح ورزشگاه آزادی در ۱۳۵۳ خورشیدی و همزمان با برگزاری بازی‌های آسیایی ۱۹۷۴ تهران، بازی‌های تیم ملی فوتبال به ویژه بازی‌های استقلال و پرسپولیس به این ورزشگاه منتقل شد تا ترافیک برگزاری بازی‌ها از ورزشگاه شیرودی برداشته شود. در این سال‌ها و با این که قول‌هایی در زمینه تبدیل مجموعه شیرودی به موزه ورزش ایران داده شده اما این اتفاق نیفتاده است تا به نوعی قلب ورزش ایران در خیابان ورزنده بزند؛ خیابانی که نشان ورزشگاه شیرودی را بر تارک خود دارد.

تمام عشق قدیمی‌های فوتبال از ورزشگاه امجدیه خاطرات خوب و شیرینی در ذهن دارند. ورزشگاهی که ۱۰سال قبل از تشکیل فدراسیون فوتبال در ایران (۱۳۰۶) ساخته شد تا از آن سال تا به امروز در مرکز شهر تهران خودنمایی کند. در ادامه به بررسی خاطرات تلخ و شیرین اشخاص مختلف ورزشی و غیر ورزشی در ارتباط با این مرکز فرهنگی ورزشی تفریحی پرداخته شده است.

عباس عبدی جامعه شناس و تحلیلگر سیاسی از خاطرات خود از حال و هوای ورزشگاه امجدیه چنین می گوید: در امجدیه زنان می‌آمدند اما هیچ وقت حضور زنان در ورزشگاه خیلی زیاد و چشمگیر نبود. به عقیده من فضایی که الان وجود دارد بیشتر ناشی از ممنوعیت ورود زنان است و الان هم اگرچه بسیاری از دختران بسیار تعصبی‌تر از تیم‌ها هواداری می‌کنند اما اگر ورود زنان به ورزشگاه آزاد شود، شاید همچنان خیلی از خانم‌ها ترجیح بدهند مثل بسیاری از مردان از منزل و تلویزیون بازی‌ها را ببینند و به استادیوم نیایند.

عبدی در ادامه درباره ستارگان محبوب فوتبالی خود در امجدیه چنین روایت می کند: اهمیت محبوبیت آنها این بود که مثلا ابراهیم آشتیانی که آن موقع بک راست تیم ملی بود بازیکن بزرگی بود، بچه محل ما در نازی‌آباد بود و ماشین نداشت. سر خیابان ما از تاکسی یا اتوبوس پیاده می‌شد و ۴۰۰ متر راه را پیاده می‌رفت تا به خانه‌شان که تقریبا انتهای نازی‌آباد، کنار ورزشگاه تاج سابق و مرغوبکار امروزی بود، برسد و تیپ و رفتارش مثل مردم عادی بود اما الان سبک زندگی فوتبالیست‌ها کلا عوض شده.

حمیدرضا صدر کارشناس سینما و فوتبال در کتاب روزی روزگاری فوتبال که شامل ۱۴ فصل است یک بخش جداگانه را به خاطره بازی هایش از امجدیه اختصاص داده است. وی در بخشی از این واقع نگاری که جنبه دلنوشته و نوستالژیک نیز دارد، آورده است: آن ‌جا امجدیه بود. خانه تو و خانه خیلی‌های دیگر. خرامیده وسط شهر، محصور میان چهار خیابان، قلب طپننده‌ای در خیابان روزولت پیش از انقلاب و خیابان مفتح بعد از انقلاب. با سکوهای نزدیک به زمین که صدای ضربه زدن توپ را می‌شنیدی. صدای فریاد بازیکنان، نق‌زدن مربی‌ها را و سوت داورها را. خانه تو می توانست میان بیست و پنج تا سی هزار نفر را در خود جای دهد. خانه تو پنج شنبه و جمعه‌های شلوغی داشت. خانه تو برغم بضاعت کم (چند باری در بخش‌هایی روی سکوهای چوبی در ارتفاعی بالا می نشستی و از لای الوارهای چوبی زیر پایت را نگاه می کردی و سرت گیج می رفت) میهمان نواز بود و برای اهالی‌اش فاخر به نظر می رسید...

همچنین صدر در جای دیگر امجدیه را اینگونه توصیف می کند: اینجا امجدیه بود.  پس زمینه ساختمان های مسکونی که گاه و بیگاه صاحبخانه و میهمانانش در قاب پنجره می نشستند  یا روی بام ها می ایستادند، احساس خانگی بودن القا می کرد. ما به یک خانواده تعلق داشتیم و فوتبال با همه فراز و نشیب ها و زیبایی ها و زشتی هایش میان اهالی خانواده پیوند ایجاد می کرد.

امیر حاج رضایی مربی، پیشکسوت و کارشناس فوتبال از جمله صاحب نظرانی است که در خصوص ورزشگاه امجدیه و حال و هوا و اتمسفر آن زمان حرف های جالبی زده است. حاج رضایی  که متولد دهه ۲۰ خورشیدی و برادرزاده طیب حاج رضایی باستانی کار و لوطی معروف تهران است، درباره نوستالژی امجدیه بارها، علاقه اش به فوتبال و آغاز ورزشکار رفتن خود چنین می گوید: من از ۱۱ سالگی به امجدیه می رفتم. خانه ما میدان خراسان بود پولی هم نداشتیم. گاهی پیاده و گاهی هم با اتوبوس به امجدیه می رفتیم. این جریان برای ۱۳۳۵ بود. سه سال پس از کودتا.

 من فوتبال را دوست داشتم و به امجدیه می رفتم و از همان اول هم از تیم های تاج و شاهین خوشم نمی آمد و طرفدار تیم خاصی نبودم. ما جلوی امجدیه کتک زیاد می خوردیم. ما معمولا پولی برای خرید بلیت نداشتیم. مامورها گاهی راهمان می دادند و گاهی هم نه. آن موقع پلیس سوار با اسب اطرف امجدیه چرخ می زد. ما از در جنوبی امجدیه که مقابل حمام رکس و قهوه خانه قاسم آقا بود وارد می شدیم. مردم جلوی در اصلی امجدیه منتظر ستاره هایی مثل همایون بهزادی می ماندند و ایشان را تا جلوی حمام رکس سر دست می آوردند.

حاج رضایی همچنین در  مقام مقایسه خود را با شخصیت نوجوان فیلم مسافر از عباس کیارستمی هم تراز می کند و در این باره می گوید: تیرماه ماه آقای کیارستمی است چون هم تولدش و هم فوتش در تیر است. اتفاقا من تجربه ای مشابه فیلم مسافر  ایشان را پشت سر گذاشته ام. یک بار که مامور استادیوم من را راه نداد به هر زحمتی بود پریدم پشت یکی از اسب های پلیس و به سمت استادیوم رفتم اما هنگام ورود پایم به یکی از میله های در ورودی گیر کرد و من زمین خوردم. لازم به توضیح است که در فیلم مسافر که در دهه ۵۰ خورشیدی به نمایش درآمده است و تصویر ورزشگاه امجدیه به عنوان یکی از وجوه مهم فیلم معرفی شده است و شخصیت اصلی فیلم با بازی حسن دارابی تمام هم و غم خود را برای تماشای بازی در این ورزشگاه صرف می کند تا اینکه….

حاج رضایی در ادامه در مورد ستاره امجدیه همایون بهزادی می گوید: بهزادی بازیکن بزرگی بود و بسیار هم محبوب بود اما این اواخر با بی مهری مواجه شد. بهزادی برای جامعه فوتبالیستی بود که بسیار محبوب و ستاره بی بدیل آن زمان بود.  نکته دیگر این که شاهینی ها از تاجی ها محبوب تر بودند. چون تصور می شد که تاج تیم حکومتی است.

تعریف و تمجیدها از همایون بهزادی به عنوان ستاره به یاد ماندنی ورزشگاه امجدیه به اینجا ختم نمی شود به طوری که حمیدرضا صدر در یادداشتی که تنها ساعاتی پس از درگذشت همایون بهزادی منتشر کرد از بهزادی و امجدیه این گونه نقل می کند: می توانم مو به موی بعد از ظهری که کفش هایش را آویخت تعریف کنم. آن دوشنبه پاییزی را. ساعت پنج ۲۶ آبان ۱۳۵۴ در امجدیه را. روزی که پرسپولیس برابر نفتیانیک باکو که کاپیتانش بانیشفسکی بود، ۲-۱ شکست خورد و تک گل پرسپولیس را محمد زادمهر زد. او آن روز به پایان  ۲۴ سال تلاش بی وقفه اش در میدان رسیده بود. با ۱۹ گل ملی...آن روز قرآنی برابرش گرفتند تا بوسه ای بر آن زند، دسته گلی به دستش و قول چهل هزار تومان پاداش دادند. آن روز ممد بوقی و روبروی جایگاهی ها برایش سنگ تمام گذاشتند. آن روز آرزو کرد، پسرش یازده ساله اش شاهین روزی روزگاری خاطره اش را در میدان زنده کند. آن روز برای ما پایان یک عصر به شمار می رفت، پایان یک دوران. همایون بهزادی برای ما بچه های ده دوازده ساله نیمه دهه ۴۰ خورشیدی آن بالای بالا قرار داشت. مهاجم رعنا، شاداب و خوش سیمایی که به نظر می رسید هرگز پیر نخواهد شد. پیش از آن که امجدیه نشین شویم نام او و حمید شیرزادگان را با صدای عطا بهمنش از رادیو می شنیدیم و به تصاویرشان در روزنامه ها و مجله ها خیره می شدیم. خیره می شدیم و تلاش می کردیم حرکات و ضربه های شان را در ذهن مان تصور کنیم. او نخستین ستاره فوتبالی ایران با تعابیر جدید در دورانی بود که تلویزیون تدریجا خانه ایرانی ها را فتح می کرد و تعداد روزنامه و مجله ها بیشتر می شدند و بیشتر. عنوان سرطلایی را به او سنجاق کردند و بسان ستاره های سینما از او عکس گرفتند. همه اینها بهزادی را با همه رخدادهای فوتبالی عصر خود چه در میدان و چه بیرون آن گره زد. او هم بالا رفت و هم پایین. هم خندید و هم اشک ریخت. هم برنده شد و هم بازنده... نادیده گرفتنش در فوتبال پس از انقلاب زخمی بر او زد درمان نشدنی. نیشی  بر او زد بی مرهم. سال ها سپری شدند و او با صدایی که از فرط گرفتگی سینه و درد ریه هر سال خفه تر می شد حرف زد. گله کرد و شکوه. تمام نشدنی.

امجدیه یک ورزشگاه عادی نبود و نوع نگاه و کارکرد آن چیزی فراتر از از یک جایگاه معمولی به شمار می رفت به طوری که طرفداران فوتبال در امجدیه، جایی مشخص داشتند. جایی مشخص برای شاهینی ها، دارایی ها، تهران جوانی ها و تاجی ها. آنچنان که بهزادی، مرد سالخورده ای که سال های سال تماشاگری ثابت بود در امجدیه، می گوید: هر کس به استادیوم می آمد، می دانست کجا بنشیند. حتی جماعتی که فوتبال نمی دانستند و فقط برای شرط بندی راهی ورزشگاه می شدند، معمول بود که کجا می نشینند. به آنها می گفتند زیر ساعتی ها.  

ناصر ابراهیمی مربی و سرمربی سابق پرسپولیس و تیم ملی فوتبال ایران از خاطرات زمان بازیگری خود در ورزشگاه امجدیه و حال و هوای آنجا چنین می گوید: شغل من علاوه بر این که کارمند بازنشسته برق تهرانم ولی قبل از انقلاب در تیم شاهین فوتبال بازی می‌کردم. من از ۱۳۳۹ خورشیدی با خدابیامرز همایون بهزادی و شیرزادگان و دهداری که همه فوت کردن و من با این‌ها بودم و چهار سال شاهین بازی کردم و بعدش چهار سال در تاج بازی کردم که الان استقلال شده. از همون زمان حساسیت عجیبی رو بازی شاهین و تاج بود. اون موقع اسم دربی نبود و یک بازی سنتی تو تهران بود. امجدیه هشت نفر و بعدها ۱۲ هزارنفر ظرفیت داشت که باور کنید اگه ۱۲ هزار تا تماشاچی میومد، به طور دقیق ۱۱ هزار و ۵۰۰ نفر شاهینی بودن. یواش یواش جوری شد که تماشاچی اون طرف هم زیاد شد و به حالتی رسید که به جای ۵۰۰ نفر شدن یک هزار نفر. در همون زمان هم این بازی حساسیت عجیبی داشت. من به خاطر اتفاقاتی از تیم شاهین رفتم تاج که به نوعی اولین یاغی محسوب می‌شم. از همون موقع اعتراض‌ها شروع شد که چرا من رفتم. زندگی من جوری بود که پدرم تازه فوت کرده بود و از نظر مالی باید می‌رفتم. اون موقع تاج به من چهار هزار تومن داد که برای جهاز خواهرم دادم. شاهین هم قرار بود ماهی ۳۰۰ تومن بده که نداد. در ۱۳۴۶ خورشیدی  شاهین رو بستن که شاهینی‌ها ۲ گروه شدن، پیکان و پرسپولیس که بعد از این که پیکان کنار رفت، شد باشگاه پرسپولیس.

تصویر ورزشگاه امجدیه تنها محدود به خاطرات فوتبالی ها نیست و تشخص و هویت  این ورزشگاه قدیمی و مردمی در ادبیات و در میان  اقشار مختلف جامعه نیز نمود داشته است چنانکه در کتاب آذر و امجدیه (از جمله  معدود کتاب‌هایی به شمار می‌رود که در تاریخ ادبیات معاصر به بحث فوتبال پرداخته است) می توان به هویت و جایگاه این ورزشگاه ملی و مردمی بیشتر پی برد. نویسنده کتاب ویدا مشایخی آن طور که در مقدمه ناشر آمده تنها همین یک کتاب را نوشته است و به شیوه پرویز دوایی، از همان غربت سعی کرده تا خاطراتش را روایت کند؛  داستان در ۱۳۴۲ و ۱۳۴۳ خورشیدی می‌گذرد و  راوی که دختر جوانی در کلاس نهم دبیرستان است، در طول داستان به دو چیز وابسته می‌شود: یکی فوتبال که روای همراه برادرش برای تماشای سه بازی تیم ملی در مقدماتی المپیک ۱۹۶۴ توکیو به امجدیه می‌رود، دیگر دوست همکلاسی‌اش آذر (که البته آذر نام خانوادگی اوست، ولی در کل داستان با همین عنوان خطاب می‌شود) که از او یاد می‌گیرد که کتاب هایی مثل «مادام بواری» فلوبر بخواند و نقشه‌های بزرگ توی سرش داشته باشد. ماجرا، همین است: شانه به شانه پیش رفتن این دوستی با عشق به فوتبال و یکی از فوتبالیست‌ها.

دیدگاه سیاسیون از امجدیه اما بسیار متفاوت است؛ در کتاب خاطرات حجت‌الاسلام علی اکبر ناطق نوری که به کوشش مرتضی میردار از طرف مرکز اسناد انقلاب اسلامی به چاپ رسیده، درباره نقش امجدیه در روزهای انقلاب آمده است: کمیته استقبال که شکل گرفته بود، امام اعلام کرده بود که می‌آیم... در این میان یک سری شلوغی‌ها در تهران شد و این شلوغی‌ها را خود دستگاه راه می‌انداخت تا انقلابیون را متهم به خشونت‌گرایی کند، لذا مرحوم شهید بهشتی و دیگر آقایان به ما ماموریت می‌دادند که بروید ناآرامی‌ها را سروسامان بدهید و نگذارید دشمن سوء استفاده کند... عده‌ای از سلطنت‌طلبان در امجدیه در حمایت از بختیار جمع شده بودند. آقای بهشتی به من فرمودند: آقای ناطق شما برو آنجا ممکن است انقلابی‌ها جلوی امجدیه جمع شوند و درگیری میان طرفداران بختیار و انقلابی‌ها به وجود بیاید و این خواست دولت بختیار است و نباید چنین اتفاقی بیفتد. لذا به امجدیه رفتم. انقلابی‌ها آمده بودند. عصبانی بودند. از بچه‌های انقلابی درخواست کردم که متفرق شوند و آن جا نباشند که دشمن می‌خواهد سوءاستفاده کند. گفتم: من از طرف جامعه روحانیت و آقایان مطهری و بهشتی آمده‌ام. عده‌ای هم مرا می‌شناختند. یک جوانی، بلندقد، ته ریشی هم داشت، خیلی هتاکانه جلو آمد و به من گفت: آقا شیخ بیا برو... ما باید جلوی سلطنت‌طلبان بایستیم. معلوم بود از عواملی است که می‌خواهد شلوغ کند. وقتی دید ما داریم طرح او را خنثی می‌کنیم یک خرده جیغ و داد کرد و ما هم مقابلش ایستادیم. به بقیه جوانان انقلابی گفتم من احساس می‌کنم این آقایان ناشناخته هستند و می‌خواهند اوضاع را به هم بریزند. در این گیرودار یک پاسبان جوانی هم جلوی در امجدیه به نفع انقلابیون حرفی زد. این پاسبان را گرفتند. رفتم به آن افسری که پاسبان را گرفته بود گفتم: او را رها کنید. افسر گفت: چشم حاج آقا رهایش می‌کنیم. با ماشین ریو تا جلوی کلانتری خیابان سهروردی آمدیم. در این‌جا خیلی شیر شد و شروع کرد به تهدید ما و ما برگشتیم. نمی‌دانم چه بلایی سر پاسبان آوردند.  صفحه ۱۶۱-۱۶۳ (خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمین ناطق‌نوری، مرتضی میردار، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۹۲)

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 5 =