یار غار نخست وزیر
نصرت الله امینی در سالهای پایانی زندگی

تهران-ایرنا- نصرت الله امینی از نزدیک ترین چهره ها به محمدمصدق نخست وزیر شهیر عصرپهلوی است، نخست وزیری که نام او با ملی شدن صنعت نفت گره خورده است. امینی در مقطعی حساسی رییس دفتر بازرسی نخست وزیرمصدق بوده و بعد از کودتای ۲۸ مرداد، وکالت شخصی او را بر دوش داشته است. روایت زندگی او را بخوانید:

متولد ۱۲۹۵ سلطان آباد یا همان اراک فعلی بود. به پایتخت آمد و از دارالفنون فارغ التحصیل شد. جلال الدین همایی و علی اکبرسیاسی از معلمان او بودند. از همان مدرسه فارغ التحصیل شد و به مدرسه حقوق در خیابان لاله زار رفت که زیر نظر علی اکبردهخدا اداره می شد « البته علامه دهخدا مشغول تدوین لغتنامه بود و کمتر می آمد. دکترسیدعلی شایگان دانشکده را اداره می کرد و اساتید بسیار دانشمندی هم بودند از جمله خود آقای شایگان و دکتر سنجابی و آیت الله زاده مازندرانی»

به خدمت نظام وظیفه رفت و بعد از آن قاضی وزارت دادگستری ای شد که خشت آن را علی اکبرداور گذاشته بود. دادستانی ثبت کل، رییس دادگاه مبارزه با گرانفروشی، معاون اداره بازرسی وزارت دادگستری و رییس اداره سرپرستی صغار از جمله مسوولیت های بعدی او بود «از این کار بسیاربسیاربسیار راضی بودم چون می توانستم مستقیما خدمت کنم به افراد صغیر و محجور».

 مستشار استیناف رییس کتابخانه دادگستری کرد که از آن کار هم بسیار بسیار راضی بود.رییس اداره سرپرستی صغار که بود آیه شریفه « ولا تقربوا مال الیتیم الی بالتی هی احسن (هرگز به مال یتیم نزدیک نشوید جز به آن وجه که نیکوتر است تا آنکه به حدّ رشد و کمال رسد.) را بالای سر خود نصب کرده بود و در روی قیم نامه ها هم چاپ کرده بود. یکی از او پرسید این جا چه می خواهی بنویسی؟«گفتم خوش تر از این گوشه پادشاه ندارد. برای این که ارباب رجوعی نداشتم و فقط سر و کارم با کتاب بود» اما رزم آرا ترور و علا نخست وزیر و دکتر سمیعی معاون وزیر دادگستری که با او دوست بود او را رییس دفتر وزارتی کرد.

ترور نخست وزیر

خلیل طهماسبی عضو فداییان اسلام رزم آرا را که در مجلس ختمی در مسجدشاه شرکت کرده بود با چندگلوله مضروب کرد. « من اسم نواب صفوی را در روزنامه ها می خواندم. هر وفتی یک اعلامیه می آمد به اسم هوالعزیز یا اعلامیه هایی که جداگانه پخش می شد در روزنامه های خودشان.»

بزرگترین مخالف فداییان پس از شاه، آیت الله بروجردی بود. ترور دکترحسین فاطمی یار نزدیک مصدق نشانگر میانه بد آنها با ملی گراها بود. روایت امینی درباره آنها خواندنی است: «آن موقع که من رییس دفتر وزارت دادگستری بودم روزی سه نفر از هواخواهان درجه اول ایشان که شاید یکی از آنها به نام واحدی معاونت درجه اول ایشان را داشت که بعدا معروف شد که تیمور بختیار او را در اطاق خود کشت، به اطاق من آمده بودند تا وزیر دادگستری را ملاقات کنند. زیرا نواب صفوی در ساری دستور داده بود که بریزند و مدرسه دخترانه را تصرف کنند و شیشه ها را بشکنند و او را آنجا توقیف کرده بودند. من تصادفا که این ها روبروی میز من نشسته بودند احتیاجی پیدا کردم. حالا خیلی سخت است این حرف را بزنم که فکر می شود که تظاهر به دینداری و این حرفها می خواهم بکنم. ولی خب عقیده من بوده استو. من انگشتر عقیقی در دستم بود که آیه قرآنی روی آن نقش شده بود. چون می خواستم به توالت بروم این انگشتر را درآوردم و گذاشتم سر میزم. بعد رفتم وقتی برگشتم مجددا انگشتری را برداشتم و بوسیدم و دست کردم. غافل از این که این ها توجه دارند به این حرکت من. یک وقت دیدم همین واحدی پاشد و آمد به من مصاحفه و معانقه کرد که آقا ما دیدم تو خواستی بروی توالت این حرکات را کردی پس معلوم شد تو اعتقادات مذهبی داری که این کار را می کنی. از یک آدم فوکلی و فلان ما ندیده بودیم خیلی خوشحالیم و ما به تو ارادت داریم و ما هم اقداماتی شدید می خواستیم اینجا بکنیم که به احترام تو آن اقدامات را نمی کنیم و بعد هم رفتند و با وزیر دادگستری ملاقات کردند. بعد این ها گاهی وقت ها کارهایی که داشتند مستقیما می آمدند به من مراجعه می کردند.  من هم تا اندازه ای که مقدور بود انجام می دادم. یک روزی که من رییس بازرسی نخست وزیری شده بودم گفتند آقای نواب صفوی میل دارد شما را ببیند. من هم بی میل نبودم که این چیست و کیست و عقایدش چه شکلی است. من خدمت آقای دکتر مصدق عرض کردم ایشان گفت برو ولی مواظب باش یک وقت تو را با چیز نزنند. من به اتفاق برادرم رفتم و به او گفتم سر کوچه بایست و مواظب باش. رفتم و این سید را دیدم. خیلی قیافه جذابی داشت و خیلی در صحبت تحت تاثیر قرار می داد.  این که این ها چی بودند را من هنوز نفهمیدم ولی خب یک عده بودند که واقعا به تمام معنا جان برکف بودند.»

البته امینی حتی ترور رزم آرا را نیز دسیسه شاه می داند: «آنچه برایم مسلم است شاه از ترور او بدش نیامد چرا که رزم آرا قصد کودتا علیه شاه را داشت. البته به تحقیق این برای خود من هم مثل روز روشن است که رزم آرا چنین برنامه ای داشت. آن روزها دکتر مظفر بقایی در مجلس متحصن شده بود و شروع به مبارزه شدید علیه رزم آرا کرده بود. بعد از ترور رزم آرا یکروز در خانه بقایی نشسته بودیم - من آن موقع با بقایی نزدیک بودم اما بعد که ضد مصدق شد رابطه ام را با او قطع کردم- مردی که از نزدیکان رزم آرا بود هم آنجا بود و مطلبی را نقل کرد.  آن مرد اینطور گفت: " رزم آرا سه شنبه ها بعدازظهر برخی از بستگان و نزدیکان را در خانه اش جمع می کرد و برای آنها میتینگ می گذاشت. اما این جلسات خیلی محرمانه بود. سه شنبه عصر من سر زده به خانه رزم آرا رفتم و دیدم مشغول سخنرانی برای آشنایانش است. چون خیلی با این آدم( رزم آرا) نزدیک بودم مرا هم دعوت کرد بنشینم. دیدم صحبت پیرامون این است که پس فردا یعنی پنج شنبه عده ای از جنوب شهر بیایند جلوی مجلس به عنوان اینکه نان و گندم و ارزاق دست مردم نیست تظاهراتی راه بیندازند. یک عده ای از کردها را هم رزم آرا آورده بود و در قسمتهایی از ارتش نگهداری می کرد. قرار بود این کردها؛ مسلح بیایند جلوی مجلس و قاطی جمعیت و به مجردی که سر و صدا می شود بریزند توی مجلس و عده ای از وکلا( نمایندگان) را بگیرند و بکشند من جمله تو( بقایی) را. بعد هم سیم های تلفن و تلگراف شهرها را قطع کنند. از آنطرف" گیلانشاه" رییس ژاندارمری هم که از بستگان نزدیک رزم آرا بود اقداماتی کند و بعد هم شاه را دستگیر کنند." این آدم به دکتر بقایی می گفت: من تصمیم گرفتم شما را مطلع کنم‌ از این برنامه. اما دیدم خلاف مروت و اخلاق است که من اسراری را که در آن جلسه دانستم فاش کنم. بالاخره به نظرم آمد که روز چهارشنبه بیایم تو را به بهانه اینکه کار لازمی دارم محرمانه به خانه ام ببرم. در یک اتاق درب را رویت قفل کنم و نگذارم بیرون بیایی تا پنج شنبه بگذرد و بلایی سرت نیاید. این بود که چهارشنبه پیاده راه افتادم بیایم خانه ات. از خیابان سرچشمه که رد شدم نزدیک منزل پدر رزم آرا یکمرتبه دیدم روزنامه فروش ها فریاد میزنند فوق العاده فوق العاده رزم آرا کشته شد. آن فوق العاده را گرفتم و چون دیدم با قتل رزم آرا دیگر موضوع منتفی می شود به خانه ام برگشتم.

ترور رزم آرا با هر نیتی که انجام شد روی کار آمدن مصدق را تسریع کرد. مصدق توشیح قانون ملی شدن صنعت نفت را پیش شرط خود برای پذیرش پست نخست وزیری کرد. شاه قبول کرد و ملی شدن صنعت نفت رسمیت پیدا کرد. امینی از دیرباز به مصدق علاقه داشت: «من به ایشان از سالیان دراز ارادت و عشق می ورزیدم. اولین بار ایشان را از طریق مطبوعات و نطق های ایشان در مجلس موسسان که مخالف تغییر رژیم بودند» بعد از شهریور ۲۰ که مصدق از احمدآباد به تهران آمد نزد او رفت و برای رای آوردن مصدق در انتخابات مجلس تلاش کرد « البته ایشان احتیاجی به فعالیت فردی مثل من نداشت و همه مردم به ایشان معتقد بودند ... وقتی نخست وزیر شدند روزی بنده را احضار فرمودند و گفتند تو از این تاریخ، رییس بازرسی نخست وزیری هستی» تا مصدق سقوط کرد و قوام السلطنه سر کار آمد «به قدری ناراحت بودم که اصلا خواب پریشان می دیدم که مملمکت چه می شود؟ ولی خب همین ایام که کمتر کسی با ایشان تماس داشت و قبول نمی کردند من خدمت ایشان می رسیدم. تا این که مجددا در اثر قیام ملی سی تیر نخست وزیر شدند و مرا به عنوان شهردار انتخاب کردند. در آن ایام مطالبی را که شاید ایشان به کسی دیگر نمی گفتند به من می گفتند. حدود ۲ سال بعد ایشان فرمودند این سازمان بیمه های تامین اجتماعی را شنیدم خیلی در آنجا نادرستی شده است و جای خیلی عجیبی است. من میل دارم تو بروی آنجا. من رفتم و رییس هیات مدیره سازمان های تامین اجتماعی شدم که خیلی هم وضع نابهنجاری داشت، حدود مرداد ۳۲ که بعد قضایای ۲۸ مرداد به وجود آمد. واقعا این ۲۸ مرداد یک شوکی بود که بر من وارد شد و بر هر فرد وطن خواهی»

به نظر امینی درست می گوید. ابراهیم یزدی دبیرکل فقید نهضت آزادی ایران می گوید: « شکست غیرمترقبه ۲۸ مرداد بسیاری را افسرده و شدیدا ناامید کرده بود. به طوریکه بعضی ها تحمل نتوانستند و دست به خودکشی زدند. از آن جمله است خودکشی مرحوم غلامرضا زیرک زاده، برادر مهندس زیرک زاده عضو حزب ایران و همچنین دکتر شرف الدین از اعضای نهضت خداپرستان سوسیالیست. دکترشرف الدین بعد از اتمام تحصیل به شاهی رفت و به طبابت مشغول شد. وی با تزریق داخل وریدی خودکشی کرد. کسانی هم برای فرار از فشار روحی به موادمخدر پناه آوردند.»                                                        

همکاران دکتر مصدق یکی پس از دیگری بازداشت و تعدادی هم مخفی و متواری شدند. هر یک از این افراد سرنوشت ویژه ای پیدا کرد. امینی می گوید: «بنده دو مطلب را که شاید الان کمتر کسی از معاصرین بداند نقل می کنم. یکی از افرادی که خیلی در آن زمان موثر بود اشرف خواهر توامان شاه بود. شبی در قصر عده ای از وکلا جمع بودند و اشرف یک طرحی را تهیه کرده بود برای ساقط کردن حکومت مصدق و رای عدم اعتماد. عده ای از وکلا هم بودند. عده ای از وکلا امضا می کنند . در این موقع دکتر طاهری نماینده یزد و از لیدرهای مجلس وارد می شود. وکلا عنوان می کنند اول باید ایشان امضا کند. دکتر طاهری می گوید حالا دیگران امضا می کنند و امضا نمی کند. خود اشرف پا می شود ورقه را جلو می آورد و می گوید آقای دکتر من از تو خواهش می کنم که حتما امضا کنید. ایشان می گویند حقیقتش این است که کله من از بوی باروت بدش می آید. همین حرف باعث می شود همه بخندند و اصلا موضوع منتفی می شود. این مطلب را من بودم که کسی آمد و به دکتر مصدق گفت. از آن تاریخ هم آقای دکترمصدق به دکترطاهری علاقه ای پیدا کرد و به او نزدیک شدند.»

خاطره دیگر نصرت الله امینی از تلاش های شاه برای برکناری مصدق به نقل قولی از سیدحسن تقی زاده از چهره های مشهور دوره مشروطه و نماینده وقت مجلس سنا مربوط می شود: « روزی مهدی مجتهدی را که بعدا دادستان تهران شد را در خانه علی اشرف منوچهری دیدم. این مجتهدی از ارادتمندان تقی زاده و در حال نوشتن کتاب" رجال آذربایجان" بود. چون می خواست از زبان خود تقی زاده مطالبی را بشنود پیش ایشان می رفت و با او مصاحبه می کرد. مجتهدی آنروز برای من و منوچهری مطلبی را تعریف کرد. او گفت:« امروز که منزل آقای تقی زاده بودم جریان عجیبی را دیدم.‌ دو نفر آمدند پهلوی ایشان و گفتند آقا ما با تو یک مطلب محرمانه ای داریم. من فورا بلند شدم از اطاق خارج شوم که تقی زاده مرا نشاند و به آنها گفت من هیچ چیز محرمانه ای با این آقا ندارم و شما هر مطلبی دارید بگویید. آنها گفتند آقا مطلب به قدری محرمانه است که ما به هیچ وجه نمی توانیم آنرا به کس دیگری جز شما بگوییم. باز پاشدم بروم که آقای تقی زاده گفت بسیار خوب ایشان تشریف می برند در اطاق مجاور می نشینند شما مطلبتان را بگویید ولی بدانید من تمام مطالبی را که شما به من گفته باشید و جوابی که به شما داده باشم را بعدا تابعا و نعل بالنعل به ایشان خواهم گفت. از حالا به شما می گویم که از من قول نگیرید که نگو. آنها گفتند خب حال که این شکلی است پس ایشان بنشینند و دیگر لزومی ندارد بروند. گفتند آقا شما می دانید که آقای دکتر مصدق در مجلس نطق کرد و گفت مادر دهر خیانت پیشه تر از تقی زاده نیافریده است. و بعد هم مجلس سنا را منحل کرد و سناتوری چون شما را خانه نشین کرد. حالا ما عده ای هستیم‌ در خارج جمع شده ایم‌ چون در مجلس قدرتی نداریم که مصدق را ساقط کنیم و ایشان در مجلس نفوذ و اکثریت را دارد. برای همین ما در خارج ( احتمالا منظور راوی خارج مجلس است نه خارج از کشور ) جمع شده ایم و مشغول فعالیت برای سقوط ایشان هستیم و دنبال لیدر می گردیم. به اتفاق آرا نظر داریم که شما بهترین شخصی هستید که زعامت و لیدری این کار را قبول کنید. تقی زاده گفت نه من اینکار را قبول نمی کنم به فرض که مصدق السلطنه گفته باشد که مادر دهر خیانت پیشه تری از من نیافریده است و مرا هم خانه نشین کرده باشد ولی من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه ایشان قدمی بردارم و شما هم زورتان به جایی نمی رسد. آنها گفتند آقا رک بگوییم ما را محمد رضا شاه فرستاده و همه چیز هم به ما داده هم پول داریم و هم عده و عده‌. شخص شاه گفته بیاییم از شما اینرا بخواهیم. تقی زاده پوزخندی زد و گفت تنها دولتی که بعد از شهریور ۱۳۲۰ سر کار آمد و صالح بود دولت حکیم الملک بود که دربار با انگشت هژیر آنرا ساقط کرد. تنها دولتی که هم  مقابل دربار ایستادگی کرده و هم دارد به نفع ممکت کار می کند دولت مصدق السلطنه است و من به هیچ قیمتی حاضر نیستم علیه این مرد قدمی بردارم. تقی زاده که اینطور گفت این دو نفر خیلی پکر شدند و دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند.

من(نصرت الله امینی) عصر آنروز خدمت آقای دکتر مصدق رسیدم و موضوع را به ایشان عرض کردم. ایشان فقط فرمود: بله تقی زاده مرد عاقلی است. البته آقای مجتهدی آن وقت به من و منوچهری گفت نپرسید که این دو نفری که خدمت آقای تقی زاده آمده بودند کیستند چون اخلاقا نمی توانم بگویم. اما بعد که این دو مردند گفت آن دو یکیشان جمال امامی بود و دیگری احمد فرامرزی.»

 نقشه قتل

امینی می گوید: «آقای مهدی حائری یزدی( فرزند آیت الله حائری یزدی بنیانگذار حوزه علمیه قم) گفت در همان اوایل اسفند ۳۱ من و آقای مصطفوی( از تاجران قمی) نزد آقای ( آیت الله) بهبهانی رفتیم... آقای بهبهانی می گویند این ها می روند.من نمی توانم همه حرف ها بزنم ولی همه شان می روند. خود مصدق می رود.»

بعد که قضایای نهم اسفند پیش آمد و آقای دکتر مصدق آن نطق کذایی را کردند و بهبهانی به طرف دربار رفت و آنجا جلوی قصر ایستاد. بعد خیال داشتند که دکتر مصدق که از (قصرشاه) بیرون آمد بگیرند و بکشند و حتی شعبان بی مخ با طناب آمده بود که ایشان را توی خیابان بکشند که آقای دکتر مصدق تصادفا از در دگیری می روند و بعد( این ها) می گویند مرغ از قفس پرید.» «( فروردین ۳۲) من مطلبی را که آقای حائری برای من نقل کرده بودند به ایشان عرض کردم و گفتند بله ما حالا فهمیدیم این نقشه بوده است و خیال داشتند مرا به کلی از بین ببرند.» 

دکتر مصدق و نصرت الله امینی
مصدق و نصرت الله امینی 

اشتباه مصدق

« آقای مصدق آن رفراندوم را کرد و مجلس را منحل کرد. دکتر معظمی خیلی مخالف این کار بود و می گفت آقا این کار به صلاح نیست. برای این که اگر شما مجلس را منحل کنید با یک فرمان شما را ساقط می کنند. آقای دکتر مصدق گوش نکرد و سر همین موضوع هم یک مقداری از دکترمعظمی رنجید در صورتی که معظمی واقعا وطن خواه بود. ... خیلی ها مخالف با این موضوع رفراندوم( انحلال مجلس) بودند و حتی می گفتند نباید این چادرها جدا باشد برای این که وقتی قرار شد آزادی باشد نباید کسی بداند که من به چه کسی رای می دهم ولی وقتی که چادر جدا باشد مردم مرعوب می شوند معلوم می شود»

متاسفانه آن ماری که در آستین مملکت ما بود یعنی حزب توده که آن موقع با کمک شوروی ها اسلحه هم داشت و بعد هم معلوم شد عده زیادی در ارتش هم دارد این ها آمدند پهلوی آقای دکترمصدق که شما به ما اسلحه بدهید ما مقابل این ها ایستادگی می کنیم. آقای دکترمصدق گفتند من فدا بشوم بهتر است تا مملکت فدا شود. این را کرارا( گفت). شما می دانید که تنها کسی که غیر از بستگان مرحوم  دکتر مصدق ایشان را در احمدآباد زیارت و ملاقات می کرد من بودم... » مصدق می گفت: من مملکت را دودستی تسلیم روس ها نمی کنم. این بود که ایستادگی نکرد و بعد هم خب اطمینان به ارتش نداشت.

سالهای پایانی زندگی مصدق در احمدآباد. از راست: نصرت الله امینی، محمدمصدق و علی اکبردهخدا. روی عکس توسط دهخدا و مصدق امضا شده است

بعد از کودتا

من وکیل امور حقوقی دکتر مصدق بودم. یعنی بعد از این که مدت محکومیت ۳ ساله ایشان در زندان لشکر ۲ زرهی به سرآمد و به احمدآباد رفتند کارهای حقوقی بیمارستان نجمیه و موقوفات بیمارستان نجمیه و خانه ای مثلا مربوط به دختر محجورشان خدیجه مصدق که الان در سوییس است و مریض است را به من محول کردند. آن خانم( خدیجه مصدق) هنوز در قیدحیات است و وضع بدی هم دارد برای این که برای ایشان پول نمی گذارند بفرستند و می گویند که مرض ایشان طوری است که قبال علاج نیست. بنابراین باید به ایران بیاید و او هم اصلا نمی تواند. برای این که اصلا در این محیط معلوم نیست چه کسی نگه داری اش کند و چه وضعی باشد. چون آن جا در یک بیمارستانی هست که سالیان دراز آن دختر بیچاره در آن بوده است.  از تاریخی که که آقای دکترمصدق را به خراسان تبعید کردند این دختر حالش بد شد و همین جور این ادامه داشت. بردند به خارج به قصد این که معالجه شود ولی متاسفانه معالجه نشد و محجور است. هنوز هم فکر می کند که پدر و مادرش حیات دارند و خبر ندارد که این ها فوت کرده اند. این طور که من از خود آقای دکتر مصدق و از آقای دکتر غلامحسین مصدق که پسر دوم دکتر مصدق است ایشان همان موقع که پدر را می گیرند( در دوره رضاشاه) چون بالاخره بچه بوده تحت تاثیر بوده و معمولا هم بچه های کوچک بیشتر علاقه مندند به والدینشان و والدین هم به آنها علاقه مندند. وقتی که می آیند که پدر را بگیرند و ببرند به بجنورد، حال این دختر بد می شود و دیگر رو نمی آید و خوب نمی شود که بعد می فرستند به سوئیس.»

«بعد از ۲۸مرداد ۳۲ آقای دکتر مصدق سقوط کرده بود و زندانیشان کرده بودند من دیگر به هیچ وجه حاضر نبودم با دستگاه دولتی کار کنم. با اینکه از جای دیگری هم ممر معاشی نداشتم. خب قبلا قاضی دادگستری بودم و باید در دادگستری به ادامه شغل مشغول می شدم ولی میل نداشتم چون دست و دلم به کار نمی رفت. تنها کاری که می توانستم بکنم همین وکالت بود. کار دیگری هم بلد نبودم خوب اگر پینه دوزی کرده بودم می رفتم و کفاشی باز می کردم. ولی خب وکالت هم لازمه اش این بود که من قبلا با یک جایی بند و بست کنم فلان مشاوره قضایی را بگیرم. این بود که با یک حالت خوف و رجایی رفتم منزل آقای خمینی. آقای مرتضی  حایری یزدی هم آنجا بود.  بعد نماز من از ایشان خواهش کردم یک استخاره ای بکنند. نظر من برای همین کار وکالت بود. ایشان با قرآن استخاره کردند گفتتد" خوب است ولی زحمت و مشقت و مرارت هم دارد" خب من یک مقدار دل چرکین شدم گفتم یک استخاره دیگری هم بکنم بروم دنبال کار سابقم در دادگستری. آن وقت ها به این حرفها اعتقاد داشتم و الان هم دارم. بدون اینکه مطلب را به ایشان بگویم خواهش کردم استخاره دوم را کردند. گفتند" بسیار بد است" من خندیدم و گفتم: خب راحت شدم چون راه بازگشت مرا خراب خراب کردید. گفتند: چی بود؟ گفتم: اولش این بود که دنبال کار وکالت بروم دومش این بود که دنبال کار دادگستری بروم و خدمتم را آنجا ادامه دهم که این دومی بد آمد. گفتند: اولی سوره یوسف بود زحمت و مشقت دارد اما غنیمت هم دارد.  آمدم تقاضای جواز وکالت کردم البته خیلی هم اولش واقعا دچار سختی شدم چون خوب طول داشت تا مردم مرا بشناسند و برای کار وکالت به من مراجعه کنند. اول بار که من برای خاطر کار ناچار شدم یک ماشین نویی بخرم. تصادفا آقای خمینی تشریف آورده بودند منزل من می خواستند به دکتر مراجعه کنند. وقتی ایشان به اتفاق آقای مرتضی حایری سوار ماشین شدند گفتند: این ماشین مال کیست؟ گفتم: مال خود من است. کار دولتی که ندارم به من ماشین بدهند آن را خریدم. گفتند: آه. عجب! پس این از همان غنیمت هایی است که من گفتم!! ایشان یادشان بود.»

خبرنگاری از امینی می پرسد: آقای خمینی آن زمان که شما با ایشان آشنایی داشتید چه نظری نسبت به دولت دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت و نهضت ملی به طور کلی داشتند؟ امینی می گوید: «تا آن موقع که من می دانستم مطلقا ایشان هیچ اظهار مخالفتی نمی کردند. هیچ. من حتی یک بار از ایشان یک عبارت مخالفت آمیزی( درباره دولت مصدق) نشنیدم. اگر این طور با من که مربوط بودند می فرمودند که مثلا چرا توی دستگاه کار می کنی؟ چه وقتی که رییس بازرسی نخست وزیر بودم چه موقعی که شهردار تهران بودم ایشان هیچ وقت چنین چیزی به من نفرمودند.»

خبرنگار می پرسد آشنایی شما با آقای خمینی از کجا بود؟ پاسخ می دهد: « من با آقای "خمینی" از سالیان دراز یعنی شاید از حدود سال ۱۳۱۴ که سفر اولم به خمین بود آشنا شدم ... با اینکه خانواده من همه از خوانین بودند ولی ارتباطم با با آقایان روحانیون زیاد بود. خود من علاقه مذهبی زیادی داشتم و با آقا روح الله خیلی مربوط و مانوس بودم. اغلب در مجالس صحبت که می نشستیم ایشان خیلی اهل ذوق و شعر و ادب بودند. گاهی وقت ها خودشان شعر می ساختند و می خواندند. گاهی وقتها بنده به مناسبتی شعر شعرا مخصوصا ملک الشعرای بهار را ایشان خیلی خوششان می آمد می خواندم. ایشان مثنوی معنوی هم می خواندند و خیلی به آن وارد بودند و مسایلی را که گاهی وقتها من نمی دانستم از ایشان می پرسیدم.  سال ۱۳۲۲ از طرف دیوان کیفر و بازرسی کل کشور ماموریتی در خوزستان داشتم. روزی آمدم بروم دادگستری که دیدم کنار شط کارون عبایی روی زمین افتاده و دو نفر آنجا هستند. خوب نگاه کردم و دیدم که آقای حاجی آقا روح الله هستند. آن وقت ما به ایشان آقای حاجی آقا روح الله می گفتیم. رفتم جلو و سلام کردم. دیدم ایشان هستند با آقای آقا شیخ محمدعلی ادیب تهرانی که یکی از ادبا بود و معروف بود که استاد ادب ایشان است و با هم خیلی مانوس بودند. با هم معانقه ای [دست در گردن یکدیگر انداختن و دیده بوسی] کردیم که آقا اینجا چکار میکنید؟ گفتند: من دیشب از عتبات آمدیم. هیچ جا گیر نیامد. همین جا خوابیدیم. بنده ایشان را به اطاقی که آنجا بودم بردم و نشستیم. اولین سوال ایشان این بود که فلانی شعر تازه چی داری؟ آن وقت ملک الشعرای بهار دو قصیده ساخته بود که یکی از آنها این بود:

ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بی خبر

گویدم بشتاب سوی عالم جان بی خبر

ای خوشا آن ساعت که جام بیخودی از دست دوست

گیرم و گردم ز خواهش های دوران بی خبر

تا خبر شد از اصرار پنهان وجود

گشتم از قیل و مقال و کفر و ایمان بی خبر.....

این را ایشان خیلی خوشش آمد اصرار کرد که برای من بنویس. من این دو قصیده را به خط خود ملک الشعرا داشتم گفتم شما همین جا تشریف دارید اینها را بنویسید من باید بروم یک سر  دادگستری، کاری دارم و باز برمی گردم.

 منظور اینکه ایشان خیلی اهل ذوق و ادب بودند. خب همیشه خیلی متین بودند خیلی در رفتارشان یک سکینه و وقار و طمانینه ای بود.  بعد هم ارتباط ما محفوظ بود تا اتفاقا ۱۳۲۴ که باز اتفاقا من اغلب به همین خمین می رفتم و می آمدم. البته ایشان آن وقت در قم مقیم بودند.

 امینی درباره خانواده مرحوم امام خمینی ره می افزاید: «مرحوم حاجی آقا مصطفی پدر ایشان را که بین راه اراک و خمین کشتند آقا روح الله آن موقع طفلی بودند. ایشان مدتها در خمین بودند. بعد برای تحصیل مدتی به اصفهان رفتند.

« بنده در خمین، گلپایگان، خوانسار و اراک ماموریتی از طرف بازرسی کل کشور و دیوان کیفری داشتم. رفته بودم آنجا و دوست بسیاربسیار عزیزی داشتم به نام آقای دکتر حسین عطایی که در خمین رییس بهداری بود. خمین که می آمدم منزل ایشان وارد می شدم. ایشان مستاجر آقای حاج آقا روح الله خمینی بودند. آقای خمینی منزلی داشتند چون خودشان خمین نبودند به آقای عطایی اجاره داده بودند.  من با دختر آقای عطایی می خواستم وصلت کنم همین آقای مرتضی پسندیده ازدواج ما را در دفترشان ثبت کردند. سال گذشته هم البته در قم خدمت آقای پسندیده رسیدیم گفت: فلانی یادت می آید این جور و آن جور. چون من با آقای پسندیده خیلی مانوس و مربوط بودم.  دختر دیگر دکتر عطایی هم همسر آقای میرزا حسن خان مستوفی کمره ای بود که او هم پسرخاله آقایان بود. ارتباط من با حاج آقا روح الله ارتباطی به باجناق پسرخاله ایشان بودن نداشت چون من قبل از آن با ایشان مربوط بودم. ایشان به بنده خیلی لطف و محبت داشتند. هر وقت تهران می آمدند منزل ما وارد می شدند. ما ارتباطمان با آقای خمینی محفوظ بود و ایشان هر وقت تشریف می آوردند تهران منزل من بودند. من خدمتشان خیلی نزدیک مربوط بودم. اگر هم زیاد می خواستند بمانند خودشان منزلی می گرفتند. چه قبل از ۲۸ مرداد زمان آقای دکتر مصدق که شهردار تهران بودم یا بعدها.  یادم هست یک سفری به تهران تشریف آوردند کابینه علم سر کار بود.  حاج آقا روح الله بمن فرمودند: من میل دارم راجع به دو نفر از تو بپرسم و تحقیق کنم چون به تو اطمینان دارم. یکی مهندس منصور روحانی است که وزیر نیرو شده. دیگر دکتر غلامحسین خوشبین. به من گفتند اینها بهایی هستند"  پاسخ دادم : من راجع به هر دو اینها صورت مجلس نقل میکنم نظر خود جنابعالی صائب است. من وقتی شهردار بودم آقای مهندس مهدی بازرگان را رییس سازمان آب تهران کردم. بعد از مدتی آقای مهندس بازرگان ابلاغی  را پهلوی من فرستاد که من امضا و تایید کنم آقای منصور روحانی را برای معاونت ایشان. من همچنین اتهامی که جنابعالی شنیده اید را شنیده بودم؛ اتهام بهایی بودن یا به قول احمد کسروی بهایی گری. طبق فرمولی که دارد این کارها یک کاغذی روی ابلاغ گذاشتم که جناب بازرگان مذاکره فرمایید و ابلاغ را برگرداندم. فردا آقای بازرگان گفت" بله. این ابلاغ آمد و می دانم برای چه فرستادید. من خود ایشان را می فرستم بیاید به شما توضیح دهد".  خوب من هم به مهندس بازرگان اعتماد داشتم که ایشان مردی مذهبی است.  بعد یکی دوساعت مهندس روحانی آمد تو اطاق من و از جیبش قرآنی را درآورد و گفت" آقای امینی. من به این قرآن بهایی نیستم. می دانم برای چه ابلاغ مرا برگرداندید. من پدرم بهایی است. زنم هم بهایی است. ولی مادر من خواهر راغب کفاش است که در خیابان لاله زار مغازه دارد و با تو هم آشناست. مادر من بعد از اینکه فهمید پدرم بهایی است گفت بودن من در خانه تو شرعا جایز نیست؛ و از او جدا شد. حال هر کجا که میگویید من بنویسم و اعلام کنم. برای اینکه مگر من احمق هستم در این عصر و زمانه بیایم مذهب بهایی را انتخاب کنم؛ نخیر می خواهید اعلام کنم"   من این را خدمت آقای خمینی عرض کردم ایشان فرمودند" برای من کافی است؛ کافی است برای من. قرآن می فرماید*....."   (این آیه قرآن در متن کتاب اصلی نیز مشخص نشده است)

 امام در فرانسه

 امینی می گوید: «شب ها امام بعد از نماز معمولا نیم ساعتی صحبت می کردند که نوارشان ضبط می شد. حتی در یکی از نوارها بنده یادم است که ایشان راجع به این که شاه گفته بود که آقای خمینی با من نظر شخصی دارد گفتند من چه نظر شخصی می توانم با ایشان داشته باشم. من در قم بودم در یک خانه محقر. مرا بردند در زندان. آن جا در زندان هم اطاق بسیارخوبی بود. یک اطاق پاکیزه ای بود این سربازهای بیچاره به من و آقایان محلاتی و قمی خدمت و محبت می کردند. بعد هم از آنجا هم بردند در یک منزل خیلی مجللی که از منزل خود من خیلی خیلی بهتر بود. من با ایشان عد اوت و عنادی ندارم. من اصول کلی را صحبت می کنم. و بعد هم که آمدم قم و بعد هم باز به ترکیه فرستاندند و تبعید کردند. ولی اصولا بعد از شهریور ۲۰ می شد که کلک این خاندان کنده شود که متاسفانه رجال قوم نکردند. بعد هم دو سه بار در دست دولت ها فرصت هایی به دست آمد از قبیل زمان قوام السلطنه و حتی مخصوصا زمان آقای دکتر مصدق که قصد خدمت به مملکت داشت. می توانست گلوی این را فشار بدهد و از مملکت خارج کند که نکرد. این ایراد ایشان بود تنها ایرادی که داشتند.»

 استانداری فارس

امینی می گوید: « وقتی که این انقلاب به ثمر رسید همه جا نقل و نبات گذاشتیم و جشن گرفتیم. بعد بنده منتظر شدم تا کابینه آقای بازرگان تمام اعضا را انتخاب کرد. یعنی تصور نشود چون با آقای بازرگان مربوط بودم و اصلا من او را رئیس سازمان آب تهران کردم و در منزل من با آقای خمینی آشنا شدند، حالا قصد قبول پستی دارم. تامل کردم تا ایشان همه آن وزارتخانه هایش را انتخاب کرد و بنده رفتم ایران. قصدم این بود که بروم و خدمتی کنم اگر کاری از دستم برآید. آقای بازرگان به من تکلیف کردند، چون علاقه ای هم به فارسی ها و شیرازی ها داشتم، که بروم به استانداری فارس.

خیلی ها به شماتت کردند که آقا این کار را قبول نکن برای این که مثلا در شان تو نیست از این حرفهایی که معمولا می زنند.

گفتم من قصدم خدمت است هر کجا باشد حتی اگر بگویند بخشدار فلان جا شو من بتوانم ببینم که می توانم کار کنم قبول می کنم.

آقای مهندس بازرگان پیام دادند که من فردا می خواهم آقایان قشقایی ها را خدمت امام ببرم. تو یک ربع زودتر بیا که وقتی قشقایی ها خدمتشان می آیند یک توصیه ای از تو به قشقایی ها بکنند.

گفتم به هیچ وجه بنده حاضر نیستم این کار را بکنم. برای این که نه شان من است که شما بخواهید بنده را معرفی کنید.

من وقتی نوفل لوشاتو خدمت امام رسیدم ضمن صحبت گفتم آقای ناصرخان قشقایی هم خدمت شما سلام عرض کردند. چون ناصر خان این جا در آمریکا بود و اعلامیه هایی که می خواست بر علیه دستگاه شاه تهیه کند من تهیه می کردم.

بعد به آقای خمینی عرض کردم که آقای ناصرخان هم سلام عرض کردند و خیلی میل دارند که خدمتتان شرفیاب شوند. ایشان فرمودند بله خسرو هم اینجا آمد ولی به دیدار من موفق نشد. چون خب عده ای بودند اطراف ایشان که نمی خواستند و نمی گذاشتند خسروخان خدمت ایشان برسد.

ایشان فرمودند بگویید بیایند من حتما می پذیرم.

وقتی من به آمریکا برگشتم به ناصرخان تلفن کردم و ایشان فوری رفت و حتی خسرو را هم برداشت و با هم رفتند. وقتی به اینجا برگشت ناصرخان گفت ایشان فرمودند خدا حفظ کند فلان کس را( امینی) را که که باعث شد شما پهلوی من بیایید.

به فارس رفتم. چون می دانستم در هر محلی افرادی جمع اند و کمیته ای تشکیل دادند که معلوم نیست این ها صلاحیتشان چی باشد.  بنده از همان روز طبق اعلامیه ای که دادم کمیته ها را منحل و دادگستری را تقویت کردم. شهربانی و ژاندارمری را از محل بودجه های محرمانه ای که در اختیار استاندار بود در اختیارشان گذاشتم و می توانم ادعا کنم که فارس را آرام کردم. به طوری که اشخاص مختلفی که می رفتند و می گفتند در جاهای مختلف رفتند مخصوصا ایام عید دیدند که فارس کاملا در آسایش و امنیت است. ولی بعد متوجه شدم باز در جاهایی جسته و گریخته عده ای هستند پاسدارهایی هستند که این ها را من نمی شناختم که چه وضعی دارند. هنوز هم قانون اساسی تصویب نشده بود. من باز مسائل دیگری چون داشتم آمدم به تهران که بروم قم خدمت ایشان. چون می دانستم عده ای رفتند از من سعایتی کردند و ایشان فرمودند شما طول دارد تا فلان کس را بشناسید بهتر است که تسلیم ایشان شوید و گوش بکنید.»

درگذشت

نصرت‌الله امینی مدتی بعد برای ادامه زندگی روانه آمریکا شد. او بامداد روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸، در ۹۴سالگی، به علت ابتلای به ذات‌الریه در بیمارستانی در حومه واشینگتن چشم از جهان فروبست.

منابع:

۱. حبیب لاهیجی. پروژه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد. جلد سوم

۲. ابراهیم یزدی. شصت سال صبوری و شکوری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =