۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۲:۲۳
خبرنگار: r948049
کد خبر 83349133
۰ نفر
رشد خشونت را در جامعه  جدی بگیریم

تهران-ایرنا- هر روزه شاهد اعمال خشونت بار در اشکال مختلف و به صورتی عریان در رفتارهای برخی از افراد هستیم؛ مسأله‌ای که به گفته برخی از کارشناسان ریشه در مسایل مختلف روانی و اجتماعی همچون کاهش آستانه تحمل و وجود حس تبعیض و محرومیت در میان آحاد جامعه دارند.

دکتر سیدحسین نبوی جامعه شناس و استاد یار دانشگاه خوارزمی در تبیین این مسأله که چرا در جامعه ما خشونت - به مثابه نشانه آنومی و آشفتگی در هنجارها- در طی مدت اخیر شیوع قابل توجهی یافته است، گفت باید خاطر نشان کرد که عوامل مختلفی همزمان دخالت دارند که می توان بخشی از آن را به عنوان عوامل کلان و برخی را به عنوان عوامل خُرد، از هم تفکیک نمود.در اینجا تمرکز بحث، بیشتر برروی سازوکارهایِ خُرد خواهد بود که این روزها، بنا به دلایلی، در حال بازتولید و گسترش هستند.

جامعه ایران از نظر سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، از سال های بعد از انقلاب به این سو، دچار تغییر و تحولات عمیقی گردیده است که صرف نظر از پیامدهای مثبت و منفی دیگر، آنومی و خشونت را نیز بازتولید کرده است.

انقلاب و جنگ

خود انقلاب و جنگ، دو رویداد و - به قول یکی از جامعه شناسان (جفری الگزندر) - ترومای مهمی بودند که در شکل گیری هویت جدید پسا انقلابی جامعه ایران، نقش تعیین کننده ایی را ایفا کردند. این دو رویداد، به یک معنا، خود، محصول یا مستلزمِ خشونت بودند: اگر انقلاب رخ داد، بخشی از آن به این علت بود که ساواک مخالفان سیاسی خود را زندانی، شکنجه یا معدوم می کرد. این یعنی تولید خشونت در بالاترین سطح و به شدیدترین شکل خود (انواع و سطوح مختلف خشونت در زیر توضیح داده خواهد شد). از سوی دیگر مخالفان سیاسی چه زندانی و چه غیر زندانی، به ویژه از سالهای ۴۲ به بعد، نیز در نظر داشتند رژیم شاهنشاهی را سرنگون کنند که البته بدون توسل به خشونت امکان پذیر نبود. در واقع، خشونتی که از جانب نظام سیاسی پهلوی – توسط ساواک- اِعمال می شد، موجب شد تا به صورت متقابل، تمایل به اِعمال خشونت در نیروهای انقلابی و نیروهای مخالف رژیم نیز، تشدید شود. بعد از انقلاب و به فاصله ای کم، جنگ علیه ایران آغاز شد و این جنگ هم دوباره یک خشونت بسیار شدیدی بود که نه از سوی یک دولت داخلی، که از سوی یک یا چند دولت خارجی بر علیه جامعه ایران اِعمال گردید. جنگ در مدت زمانی طولانی، حدود هشت سال، تداوم یافت. از این رو خشونتِ دولت / دولِ خارجی تا عمیق ترین لایه های فرهنگی و اجتماعی و تا دوردست ترین نقاط درجامعه ایران گسترش داد (مظهر بارز آن رزمندگان، جانبازان و شهدایی هستند که در همه شهرها و روستاهای دور و نزدیک و عمدتاً در بین طبقه پائین و متوسط و درمیان تعداد قابل توجهی از خانواده های ایرانی، - به عنوان قربانی مستقیم خشونت در یک جنگ تحمیلی- شهید یا جانباز یا مجروح شدند). هرچند این دو رویداد، گرچه مقدس و محترم، ولی بدیهی است که بدون بکارگیری خشونتِ متقابل، به نتیجه موفقیت آمیز نایل نمی شدند. این دو رویداد در ناخودآگاه فردی و جمعی ایرانیان باقی مانده اند و نسل هایی که بعدها پدید آمده اند نیز هم از طریق رسانه ها و هم از طرق دیگر، در معرض آنها قرار می گیرند و تا حدودی - نفیاً یا اثباتاً، تلویحاً یا تصریحاً، - میراث دار آنها شده اند.

توسعه اقتصادی

اما رویدادی که رخ داد و اهمیت زیادی دارد این است که بعد از دوره ای که جامعه ایران، در خِلال جنگ، نوعی آرامش سیاسی پیدا کرد، رفته رفته تحت عنوان سازندگی به سمت توسعه اقتصادی گام برداشت. در فرآیند مدرنیزاسیون دولتی، سطح درآمدها افزایش پیدا کرد. در این افزایشِ سطح درآمدها که به افزایش تدریجی و بطئی حجم نقدینگی در کشور انجامید (و تا حال حاضر تداوم پیدا کرده طوری که حجم نقدینگی در کشور در آذر ۹۷ به حدود ۱,۷۶۵,۰۰۰ میلیارد تومان رسیده است)، گروه خاصی نقدینگی بیشتری به دست آوردند و در برخی موارد، حجم قابل ملاحظه ای را به خود اختصاص دادند. این نقدینگی بالا، براساس سازوکارهای مختلف، هم سبب ترویج منطق و فرهنگِ سرمایه داری (در زیر توضیح داده خواهد شد) و هم سبب شکل گیری اختلاف طبقاتی (و تضاد و تخاصم طبقاتی) گردید. اگرچه این تخاصم طبقاتی کمتر به خشونت عریان کشیده شد، اما بیشتر در انواعی خفیف تر، از جمله خصومت تلویحی و نفرت پنهان و متعاقباً بی تفاوتی نسبت به سرنوشت دیگری و جمع، ترجیح منافع فردی کوتاه مدت به منافع بلندمدت جمع و حساسیت فوق العاده به تبعیض، در میان لایه های مختلف مردم، متبلور شد.

ابتدا به شکل گیری فرهنگ سرمایه داری توجهی می کنیم و سپس به پیامدهای فرهنگی آن در فراهم آوردن زمینه های مساعد برای خشونت، خواهیم پرداخت.

فرهنگ سرمایه داری

نهاد خانواده در کنار نهاد سیاست و نهاد آموزش و حتی نهاد دین تحت تأثیر شدیدِ منطق و فرهنگِ سرمایه داری (نهاد اقتصاد) –که به نظر می رسد از سالهای سازندگی به این سو رشد فوق العاده ایی یافته است- قرار گرفته اند.(رسانه ها نیز، نه تنها به مثابه یک آئینه تمام عیار بلکه به عنوان یک «صنعت فرهنگ» که این منطق و فرهنگ را برمی سازد و به عمیق ترین لایه های جامعه سرایت می دهد و همزمان با دولت سازندگی افزایش کمی و کیفی فوق العاده ای یافت، قابل توجه است).

منطق سرمایه داری ایجاب می کند برای مصرف بیشتر، میان افراد رقابت و چشم هم چشمی به وجود آید. رقابت سبب می شود برخی از گروهها نهایتاً بتوانند انحصار تولید کالاها یا خدمات خاصی را در دست بگیرند و دیگران (یعنی رقیبان خود) را از دور خارج کنند.این سازوکار اجتماعی – که توسط مارکس خیلی خوب تشریح شده - فقط در (مطابق با مفهوم پردازی لوهمان) نظام یا (مطابق با مفهوم پردازی بوردیو) میدان اقتصادی عمل نمی کند بلکه در نظام یا میدان قدرت و سیاست نیز مؤثر عمل می کند.همچنین در نظام یا میدان دین، علم، و فرهنگ نیز موفق و کارآمد عمل می کند.این سازوکار نه تنها در سطح کلان که در سطح خُرد- یعنی در فعالیت های فرعی یا زیرشاخه های هریک از نهادها، یا میدان ها، یا نظام ها یا (به قول زیمل) فرم های فوق - نیز به همان کیفیت عمل می نماید. در شکل گیری انحصارها است که فرآیند «برساخت حقیقت» در کنار «دیگری سازی» افراد و گروه های دیگر پدید می آید و گروه های دیگر به نام های مختلفی (مثلاً در میدان سیاست، نامحرم یا غیر خودی، و…) تعریف – در واقع مشروعیت زدایی و رسمیت زدایی - می شوند. در واقع منطق و فرهنگ سرمایه داری از میدان یا نظام اقتصادی به سیاسی، دینی، علمی و فرهنگی سرایت می کند و آنها را مطابق با الگوی خود شکل می دهد. این فرآیند از دوران سازندگی تاکنون – گرچه در ابتدا با آهستگی اما در این اواخر بسیار شتابان- در جامعه ایران روی داده است.

رقابت برای جلب منافع در میدان ها و نظام ها و قلمروهای مختلف باعث اِعمال تبعیض می شود. تبعیض ها از آنجا که احترام و عزت نفس و نیاز به «به رسمیت شناسیِ» افرادِ مورد تبعیض را به شدت به چالش می گیرد و در واقع امنیت وجودی افراد را مورد تهدید قرار می دهد. از این رو فوق العاده حساسیت زا می گردد.

تبعیض و احساس تبعیض

بخشی از شکل گیری حساسیت فوق العاده نسبت به تبعیض که در میان افراد جامعه شدیداً رایج است، به فخرفروشی و نمایش موفقیت های اقتصادی - توسط لایه هایی است که حجم قابل ملاحظه ای از نقدینگی را در اختیار دارند -–مربوط است. اینکه لایه های متوسط و محروم جامعه (از نظر درآمد و شغل، جنسیت، نسل و سن، خاستگاه اجتماعی و جغرافیایی، قومیت، مذهب و ایدئولوژی، تحصیلات،) به هیچ وجه نمی پذیرند برعلیه آنها تبعیضی روی بدهد و وقتی تبعیضی را می بینند، بلافاصله برآشفته و شدیداً عصبانی می شوند، تا حدود زیادی به افزایش نقدینگی در دست طبقات برخوردار و پیامدهای فرهنگی که به دنبال آورده است، مستقیم و غیر مستقیم ارتباط پیدا می کند: نقدینگی بالا به این طبقات برخوردار، فرصت، امکان و قدرت هرکاری - از جمله زیرپاگذاشتن قوانین - را می دهد و در مقابل برای طبقاتی که از امکانات مالی برخوردار نیستند، احساس محرومیت نسبی را، شکل می دهد.(روانشناسان اجتماعی و جامعه شناسان سیاسی، خیلی خوب می توانند تحلیل کنند و توضیح دهند که احساس محرومیت نسبی چگونه در سلب مشروعیت سیاسی و در شکل دادن به جنبش های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و در شورش ها و انقلاب های سیاسی مؤثر واقع می شود. در زیر به نقش این احساس در تشدید خشونت در سطح خُرد مختصراً اشاره خواهد شد.)

در جامعه ما، تبعیض ها و احساس تبعیض به اشکال مختلفی پدید آمده و تشدید شده اند. به عنوان نمونه در حال حاضر در بین خانم ها همیشه از اینکه تبعیضی از جانب آقایان نسبت به آنها (چه در نهاد خانواده، چه در نهاد آموزش، چه در نهاد اقتصاد - و به ویژه در محل کار- و چه در نهاد سیاست) اِعمال می شود نارضایتی شدیدی وجود دارد (و خود باعث پیامدهای آسیب شناختی مانند عدم تمایل به ازدواج یا تمایل به جدایی زودهنگام بعداز ازدواج شده است، یا باعث شکل دادن به جنبش های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی زنان گردیده است، مقاومت در برابر حجاب توسط نسل های جوانتر نیز، گذشته از علل دیگر، چه بسا واکنشی شدید در برابر تبعیض و احساس تبعیض باشد).این احساس تبعیض گرچه از گذشته هم وجود داشته اما در دوره جدید است که شکل و معنای جدیدی یافته و بسیار حساسیت برانگیز شده است.

تبعیض و احساس تبعیض نه تنها در بین خانم ها و دختران جوان، بلکه در بین نسل های مختلف نیز شکل گرفته و در میان آنها هم حساسیت برانگیز شده است. برخی از نسل های میانسال، این احساس را دارند که آنها، نسل سوخته هستند، یعنی اینکه شرایط برای نسل ماقبل و مابعد آنها فراهم بوده ولی برای آنها همه فرصت ها و شرایط مطلوب برای ارتقاء و پیشرفت – عمدتاً بخاطر شکل گیری انقلاب و تحولات بعدی آن- از بین رفته است.

نسل های جدیدتر نیز از این نظر احساس شدیدتری دارند، از این رو گاهی با حرص و ولع شدیدتری می خواهند همه چیز را خیلی سریع و با دور زدن مقررات و قوانین و هنجارهای اجتماعی بدست آورند. نسل جدید، که محصول فرزندسالاری نسل گذشته است، از آنجا که در شرایط رفاه رشد و پرورش یافته، دارای سطح توقعِ بالا و انتظاراتِ زیاد از والدین و جامعه است. گاهی هم تک فرزند بودن، افراد این نسل را به سوی خودشیفتگی (در معنای روانکاوانه) سوق داده و مسئله را بحرانی تر کرده است. آنها می خواهند با تلاش کمتر به بالاترین و بیشترین پاداش (ارتقاء سریع اجتماعی و اقتصادی) دست یابند. به دلیل برخورداری از تکنولوژی های ارتباطی کارآمد مانند ماهواره، اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی، و کسب دقیق ترین اطلاعات، دست به مقایسه اجتماعی می زنند یعنی خود را با فرزندان و جوانان لایه های برخوردار در جامعه ایران و در جوامع غربی مقایسه می کنند، به خاطر اینکه امکاناتی به مانند آنها را ندارند، حس محرومیت نسبی در آنان به نحوی دیگر، تشکیل و تشدید می شود. (حس نفرت شدیدی که نسبت به آقا زاده ها در جامعه ما شکل گرفته تا حدودی از این مقایسه و احساس محرومیت نسبی نشأت می گیرد.) در میان سایر افراد نیز احساس تبعیض وجود دارد.

تبعیض خودش در اصل، یک هنجار فرهنگی است. خانواده ها - از آنجا که خودشان هم در معرض تبعیض های مختلف بوده اند، - در تربیت و جامعه پذیرکردن فرزندانِ خود، تبعیض را مستقیم و غیرمستقیم منتقل می کنند. به عبارت دیگر، در جامعه پذیری اولیه این تبعیض از سوی والدین و نماینده های جامعه و گروه همالان و رسابه ها، اِعمال و به نسل بعدی انتقال می یابد. به قول بوردیو (جامه شناس فرانسوی) وقتی ابیتوس (عادت واره) آدم ها شکل گرفت، در بزرگسالی این عادت واره ها بازتولید می شود. یعنی افراد دوباره ساختارهای بیرونیِ درونی شده در دوران کودکی را، در بزرگسالی بیرونی می کنند. یعنی آنها دوباره تبعیض ها را بر علیه کسانی دیگر اِعمال می کنند. بنابراین تبعیض از طریق نهاد خانواده بازتولید می شود. از طریق رسانه ها رسمی و غیر رسمی (خبر، تحلیل ها و گزارش های خبری) و کالاهای فرهنگی (مانند فیلم، موسیقی، کتاب، رمان، تئاتر) به اشکال مختلف به جامعه منتقل می شوند.

بنابراین، تبعیض و احساس تبعیض و متعاقباً احساس محرومیت نسبی به اَشکال مختلفی در جامعه شکل گرفته است و این به خودی خود در نحوه شکل دادن به خشونت در سطوح خُرد، نقش بسیارمؤثری دارد.

احساس محرومیت نسبی و خشونت

افراد وقتی در جامعه زندگی می کنند و در جاهای مختلف می بینند یا احساس می کنند که علیه آنان تبعیض اِعمال می شود از نظر روحی و روانی، خشمگین و عصبانی می شوند و گویی نوعی احساس تروما (ضربه روحی یا شوک) در آنان شکل می گیرد. در شرایطی که جامعه نقیضی ایران، در برابر هژمونیِ فرهنگیِ رسمی، مقاومت می کند و متأسفانه بسوی سکولار شدن پیش می رود، افراد بیشتر از آنکه منتظر جبران این تبعیض ها و محرومیت ها به وسیله عدل الهی (تئودیسه) در جهان آخرت باشند، به دنبال این خواهند بود تا خودشان مستقیماً و همین الآن، جبران و تلافی نمایند. این جبران ممکن است به دو شیوه ظاهر شود: الف) یا آنها نیز تبعیض هایی را بر علیه دیگران اِعمال نمایند و بدینوسیله فشار و تنش و ترومای روانی تحمیل شده بر خودشان را تخفیف دهند و به نوعی این تبعیضی که برعلیه شان صورت گرفته را جبران کنند. ب) یا اینکه بدون توسل به سازوکارهای قانونی و عرفی (که به آنها دیگر اعتمادی ندارند) مستقیماً انتقام بگیرند.(کسانی که احساس تبعیض می کنند اگر برای عدالت خواهی به دستگاه ها و سازمان های مربوطه مراجعه کنند؛ وقتی که به این نتیجه برسند که حق شان به آنها بازگردانده نمی شود، اطمینان پیدا می کنند که از سیستم نمی توان انتظار داشت زیرا از بیخ و بن دچار مشکل است و قابل اصلاح نیست؛ در نتیجه خود دست به اقدام می زنند.) هردو این شیوه ها به خشونت – گرچه از نظر کیفی در دو سطح متفاوت- می انجامند.

نمونه مناسب برای شیوه دوم در صحبت های اخیر آقای نجفی وجود داشت. آقای نجفی گفتند که «به واسطه اینکه در یک سال گذشته ما از طریق قانونی اقدام کردیم ولی این رویه اداری و قضایی طول کشید، سوءظن خانم استاد افزایش پیدا کرد». به فرض اینکه تمام ماجرا همان چیزی است که در رسانه ها اعلام می شود، گمان می کنم که ایشان به این احساس رسیده بود که رویه اداری دستگاه قضایی حالا حالاها مشکل را حل نخواهد کرد، در نتیجه خواسته بود تا خودش مشکل را حل کند.این نمونه ای ویژه است که علنی و ابراز شده اما از این موارد خیلی زیاد در میان احاد جامعه روی می دهد.

نمونه دیگر ، قتل چند تن از روحانیون – در مترو تهران، در همدان و درکازرون- است که می توان آن را به عنوان نماد و بازنمایی کننده تحول فرهنگی جدید در نظر آورد. این قتل های نوع جدید ،به نظر می رسد مستقیماً به شکل گیری احساس محرومیت نسبی مربوط می شود. در احساس محرومیت نسبی فرد میان انتظارات و امکانات واقعی خود فاصله و شکاف عمیقی را می بیند. در این گونه مواقع به دنبال مقصر و مسبب این وضعیت ناخوشایند و تلخ می گردد.با وساطت رسانه های ناهمسو (یعنی رسانه هایی که روایت narrative متفاوت و معکوسی با رسانه های رسمی ارایه می دهند)، مقصر را کسانی می پندارد که در شکل گیری این وضعیت نقش اصلی را دارند. بنابراین می کوشد تا از آنها انتقام کشی کند و از آنجا که نمی تواند به زعم خود به مقصرین اصلی دستیابی داشته باشد به آنهایی که -مطابق با منطق اسطوره ایی- از همان جنس هستند و همان لباس را برتن دارند اما در دسترس هستند، حمله می برد و – به گمان خود- انتقام وضعیت اسفناک خود را از آنها ، به عنوان مسببین اصلی این وضعیت، می گیرد.

قتل شدیدترین و بالاترین سطح خشونت محسوب می شود اما خشونت انواع و سطوح نازلتری هم دارد.

سطوح و انواع خشونت

خشونت اشکال و انواع و سطوح متفاوتی دارد.در یک دسته بندی ساده می توان پنج سطح از آن را از هم تفکیک و متمایز کرد. تنها سطح پنجم آن، از نوع خشونت های کلان محسوب می شود و بقیه سطوح به نظر می رسند خشونت های در سطح خُرد هستند: ۱) گاهی افراد با برزبان آوردن یک ضرب المثل یا شعر، یا متلک یا تیکه یا کنایه یا استعاره و یا با یک زبان اندامی، - خیلی گزنده یا خیلی لطیف- در نازلترین سطح، پیامی را می رسانند و در واقع، خشونتی را اِعمال می کنند. ۲) گاهی کسی – مطابق با ارزشهایی که به قول هربرت مید در «من» خود دارد- به دیگری فحش و دشنام و ناسزا (ناموسی، به اموات ویا به خودِ فرد) می گوید. این فحاشی نه از روی شوخی و مزاح بلکه بسیار جدی و از روی عصبانیت صورت می گیرد. در اینجا نیز نوعی اِعمال خشونت روی می دهد، اما در سطحی بالاتر، که نوع کلامی و گفتاری شدید است. ۳) در سطح بالاتر از دو نوع قبلی، نوع متعارفی از خشونت وجود دارد که شایع تر است و تحت عنوان خشونت، شناخته شده تر است: تنبیه بدنی. این نوع خشونت جسمی و بدنی مستلزم حمله و وارد آوردن ضربات با مشت و لگد یا با کمک ابزارها و وسایل دیگر (سنگ، چوب، چماق، شلاق، شیلنگ، چاقو، پنجه بوکس، قمه، پیچ گوشتی، قفل فرمان، کمربند و…) است. به نظر می رسد این نوع خشونت و این سطح از خشونت، حداکثر خشونت قابل پذیرش از لحاظ فرهنگی است. ۴) در بالاترین سطح قتل دیگری قرار می گیرد. این سطح از خشونت قابل پذیرش نیست و فرهنگ جامعه – شامل سازوکارهای نظارت درونی و بیرونی، و رسمی و غیر رسمی- واکنش نشان می دهد و نمی تواند آن را به عنوان امری عادی تلقی نماید .۵) از این بالاترنیز، قتل هایی است که بصورت دسته جمعی انجام می شود. دولت هایی که مدعی رسالتی تاریخی هستند به خود اجازه می دهند که گروهی از افراد را به علت نژاد و قومیت، یا مذهب و ایدئولوژی و… قتل عام نمایند. مثلاً کشتار یهودیانی که توسط هیتلر در جنگ دوم جهانی صورت گرفت.

هریک از این سطوح خشونت در جایی مطابق با سازوکار معینی، با سطحی از محرومیت نسبی ارتباط پیدا می کنند.

نتیجه گیری

افزایش نقدینگی -که بخش قابل ملاحظه ای از آن در دست گروه معدودی از افراد جامعه است - و تشدید فرهنگِ سرمایه داری به علت پیامد ناخواسته سیاست های توسعه اقتصادی دولت های بعد از جنگ، و تأثیر عمیق و ماندگار رسانه های داخلی و خارجی در برساخت و تشدید و آگراندیسمانِ فرهنگ سرمایه داری و القاء آن، و متعاقباً افزایشِ شکاف و خصومت طبقاتی، به برانگیختن حساسیت زیاد نسبت به هر نوع تبعیض و متعاقباً به افزایش کمی و کیفی احساس محرومیت نسبی انجامیده است: احساس محرومیت نسبی، هم در سطح کلان و هم در سطح خُرد، در بازتولید خشونت، در هر چهار سطح خُرد، نقش بسیار مؤثری دارد.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 4 =