۲۱ فروردین ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۷
کد خبر 83272405
۰ نفر
كي فرار از خويشتن آسان بود؟

تهران-ايرناپلاس- اين نوشته بر آن نيست كه كسي را تشويق به مهاجرت كند يا تصميم كسي براي مهاجرت را، نكوهش. بلكه كوششي است براي واكاوي محرك‌ها و رانه‌هاي دروني‌اي كه ما را به اخذ اين تصميم سوق مي‌دهد.

آموزه‌اي در مسيحيت است كه با عنوان «گناه جبلي» صورت‌بندي مي‌شود. حسب آن، همه آدميزادگان به موجب خطايي كه آدم و حوا مرتكب شدند و از بهشت رانده، از آغاز زندگي، يعني لحظه تولد، گناهكارند و مستحق تعذيب. پس اگر گرفتار رنج، ناكامي و مصيبت مي‌شوند، بهتر است در آغوشش بكشند و بدان خو كنند. رنج در اين چارچوب انسان را بابت گناه آغازين مجازات مي‌كند و تنها پس از مجازات است كه گناهكار مي‌تواند احساس طهارت كند؛ بنابراين اگر كسي بي‌رنج زنده است، بايد احساس «شرم» كند و تن خود را مرتباً به تيغ داوري زخمي؛ چرا كه گناهكار و مسئول است. اين آموزه در بعضي فرقه‌هاي منشعب از مسيحيت مثل «خليفه‌گري اپوس‌دئي» حضور آشكارتري دارد. تا بدان‌جا كه پيروان آن، پابند‌هاي خاردار به پا مي‌كنند و موقع عبادت روزانه، براي درك شرنگي كه به كام مسيح به سبب گناهان نوع بشر ريخته شد، خود را شلاق مي‌زنند.

طفل انساني وقتي پاي در اين جهان مي‌گذارد، واقعيت را همچون يك تروما تجربه مي‌كند. او در اثر تماس با واقعيت خيلي زود درمي‌يابد كه جهان خارج اجازه ارضاي بسياري از اميالش را به او نمي‌دهد و حتي او را به خاطر داشتن بعضي اميال سرزنش مي‌كند. در اين موقع، ذهن به كمك مكانيزم‌هاي دفاع رواني، خود به كمك كودك مي‌شتابد و اين اميال را به طرق مختلفي كنترل مي‌كند. بعضي را سركوب مي‌كند، بعضي را منكر مي‌شود، جاي بعضي از آن‌ها نفرتي بسيار شديد مي‌گذارد و....

اما نفسِ ميل جايي نمي‌رود بلكه در بخشي از وجود -كه فرويد بدان «ناخودآگاه» نام مي‌دهد- باقي مي‌ماند. احتمالاً اسطوره گناه جبلي، نامي است كه آدميان بر همين اميال سركوب‌شده خود نهاده‌اند. به هر حال، هر دو توضيح، مؤيد اين مطلب‌اند كه مقارن با زايش و بالش انسان، قدري شرم و هم‌پاي آن، كمي نفرت از خويشتن در او است.

2. ايدئولوژي و نفرت از خود
به جهت رعايت اصل دقت، در اين مقام براي ادامه كاوش نياز است منظورمان را از ايدئولوژي روشن كنيم. در اين متن منظور ما همان گفتار مسلط يا آن چيزي است كه عقل سليم يا common sense ناميده مي‌شود. نظام سياسي ايدئولوژيك در خود براي همه چيز پاسخي از پيش آماده دارد؛ لذا تعريف مشخصي از «شهروند خوب» يا «انسان خوب» هم در آن موجود است و آن را به كمك تمام سازوكار‌هاي تبليغي خود روز و شب در جامعه جار مي‌زند مانند مدرسه، دانشگاه، تلويزيون و...
ايده‌آل‌هاي دولتي براي انسانِ خوب، اغلب بسيار آرماني و سخت‌گيرانه‌اند و البته بايد گفت: عمداً هم، چنين دست‌نيافتني وضع مي‌شوند. چرا كه بدين‌وسيله مي‌توان حس «گناهكار» بودن را در شهروندان حفظ كرد. اين‌كه در نظام‌هاي ايدئولوژيك بسياري از امور عادي جرم انگاشته مي‌شوند، خود باعث القاي حس «مجرميت» به كساني مي‌شود كه با شكل زندگي مورد پذيرش گفتمان رسمي زاويه دارند؛ لذا مي‌توان مدعي شد كه احساس گناهكار بودن احتمالاً در ناخودآگاه اغلب كساني كه در ظلّ يك نظام ايدئولوژيك زندگي مي‌كنند، خانه دارد.

3. معيشت و پيامبران سرمايه‌داري
امروز به هر كتاب‌فروشي‌اي كه سر بزنيد، پر است از كتاب‌هايي با عناويني شبيه «چگونه در دو دقيقه ميلياردر شويم»، «قورباغه‌ات را قورت بده» و. در پس هر يك از اين نام‌ها مي‌توان ميل انسان شكست‌خويي را كه به‌شدت محتاج و مشتاق آن چيزي است كه گفتار مسلط (بخوانيد سرمايه‌داري) آن را «موفقيت» نام مي‌نهد، ديد.

آلن بديو، فيلسوف معاصر فرانسوي درباره تفكر، نظر دقيقي دارد. حسب ديدگاه او، تفكر در زندگي زماني ممكن مي‌شود كه مدار زندگي روزمره، جايي دچار اتصالي شود. يعني روند منظم و معهود امور مختل شود. ورشكستگي‌هاي مالي و خانوادگي، شكست‌هاي عشقي و... و وقايع شوك‌آوري از اين دست، در خود فايده‌اي هم مستور دارند و آن فراهم كردن امكان بازانديشي در باره خود است. چيزي كه اگر همه امور وفق مرادمان پيش روند، ندرتاً تمايل داريم انجامش دهيم.
در زمان وقوع اين اتصالي‌ها، دو گروه نقش برجسته‌اي خواهند يافت. يكي فيلسوفان و ديگري حافظان نظم موجود. نويسندگان كتاب‌هاي موفقيت از دسته دوم‌اند. وظيفه آن‌ها اين است كه در به پوچي رسيدن‌هاي پي‌درپي افراد، امكان تفكر نزد ايشان را زايل كنند. يكي از مكانيزم‌هاي رايج مورد استفاده‌شان، متوجه كردن كل تقصير باخت به خود فرد و برانگيختن او براي بازي كردن مجدد همان نقشي است كه تاكنون ايفا مي‌كرد. اما شكست دوباره و دوباره تكرار مي‌شود. فرد از يك سو، زير گلوله‌باران اين پيامبران و از سوي ديگر تحت فشار زندگي و احياناً خانواده، مرتباً ضربات تازيانه نفرت از خود را تجربه مي‌كند.

4. تلخ‌كامي تاريخي
نخستين مواجهه ايرانيان با مدرنيته، به‌طور خاص در وجه تكنيك، مواجهه‌اي تراژيك بود. در زمان فتحعلي شاه قاجار، ايران با يكي از قدرت‌هاي سياسي نظامي بزرگ زمان خود، روسيه تزاري، وارد نبردي بر سر سرزمين‌هاي شمال غربي ايران شد. درگيري‌ها در دو دوره اتفاق افتاد كه در هر دو نبرد سپاه فرسوده و مسلح به آلات سنتي ايران مغلوب ارتش قدرتمند روسيه شد و مجبور شد بخشي از خاك خود را واگذار كند. پس از آن بود كه تلاش‌هايي براي اصلاح مملكت آغاز شد. اما مرورِ تاريخِ كوشش براي اصلاح، عدل مرور تاريخ شكست‌هاي اصلاحات است. هر كدام از كوشش‌هاي اصلاح‌گرانه در زمان خود به عللي شكست خوردند. از اقدامات اصلاحي اميركبير گرفته تا انقلاب مشروطه و...
احتمالاً به همين خاطراست كه «بدبيني هنگام اتكا به نيرو‌هاي داخلي» و «تمجيد‌هاي اغراق‌آميز از غرب و غربيان» دو مؤلفه مهم ذهنيت ما را تشكيل مي‌دهند. دوگانه «ما ايرانيان بي‌فرهنگ ضعيف/اروپاييان متمدن موفق» را امروز به‌آساني مي‌توان در همه گفتگو‌هايي كه در تاكسي‌ها، اتوبوس‌ها و مكان‌هاي عمومي ميان مردم شكل مي‌گيرند، مشاهده كرد؛ بنابراين به سياهه عوامل نفرت‌زا بايد شكست‌خويي تاريخي را هم افزود.

5. مهاجرت به‌مثابه گريز از خود نفرت‌انگيز
فرويد از وجود مكانيزم دفاعِ روانيِ جالبي خبر مي‌دهد كه خود او آن را «نماد» مي‌نامد. در اين مكانيزم احساس ناخوشايند سركوب‌شده در ساحتِ نهاد صورت ديگري به خود مي‌گيرد تا بتواند ايگو را بفريبد و به ميانه آن راه يابد. مثلاً ميل ديوانه‌وار به شست‌وشو مي‌تواند نشانه‌اي از گناهي باشد كه كسي مرتكب شده و به‌وسيله شست‌وشوي فراوان قصد دارد به‌طور «نمادين» خود را از آن مبرا كند.
در اين بازار مكاره امروز، براي يافتن دليلي جهت خروج از آن محتاج انديشه بسيار نيستيم. معيشت سخت، اوضاع بد اشتغال، وضع سياسي نامطلوب و... هر يك به‌تن‌هايي مي‌تواند دليل موجهي باشد براي آن كه به صرافت مهاجرت بيفتيم. اما به نظر مي‌رسد در تحليل نهاييِ اين ميل زائدالوصف به مهاجرت، يك فاكتور غايب است. چرا كه مي‌توان مثال‌هاي زيادي از كشور‌هايي سراغ گرفت كه علي‌رغم اوضاع فجيع اقتصادي-سياسي، چنين جريان بزرگي از خروج از كشور در آن‌ها ديده نشده است. نمونه خوب آن ژاپن و آلمان پس از شكست در جنگ جهاني دوم‌اند.
اگر در مهاجرت خوب دقيق شويم، روشن است كه في‌نفسه با نوعي «فرار» روبه‌رو هستيم. حال فرار از چه؟ از وضع بد سياسي- اقتصادي- اجتماعي؟ شايد! اما اين پاسخي كامل نيست. چرا كه يگانه رويارويي با اوضاع بد كشور فرار از آن نيست. كوشش براي به سامان كردن شرايط مي‌تواند گزينه‌اي همان اندازه قدرتمند باشد. اما اشاره رفت كه به‌طور تاريخي، اغلب تلاش‌هاي ايرانيان براي اصلاح امور در كشورشان به انسداد و شكست انجاميده است. حال اگر مجدداً بپرسيم فرار از چه؟ احتمالاً يك پاسخ خوب، فرار از اين سوژه هميشه بازنده است و او كسي نيست جز «خودمان».
ما مهاجرت مي‌كنيم تا از هر چه كه ما را به ياد خودمان مي‌اندازد (يعني زبان، فرهنگ، آيين‌ها و...) دور شويم. مهاجرت، نمادين‌شده مساعي ما براي فرار از خودمان است. همان خودي كه سعي مي‌كنيم با مطالعه كتاب‌هاي موفقيت، گوش سپردن به سخنراني‌هاي انگيزشي و... حتي لحظه‌اي هم مجال بروز به او ندهيم. اما همچون سگي كه تلاش مي‌كند از دمش فرار كند، او پيوسته همراه ماست و پيوسته سوگواري‌هايش در گوش ما زنگ مي‌زند. با مهاجرت سعي مي‌كنيم از دايره شمول «ما»، يعني همان اسمي كه گستره‌اش تمام ايرانيان را در بر مي‌گيرد، خارج شويم.

* كارشناسي مهندسي مكانيك، دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسي
نشريه انكار، دانشگاه علامه طباطبائي