۲۰ اسفند ۱۳۹۷،‏ ۱۹:۲۱
کد خبر: 83239899
۰ نفر
رُمادي 9، رنج دوران اسارت

سمنان- ايرنا- كتاب رمادي 9 به بيان خاطرات آزاده «اسماعيل قيومي» از دوران اسارت تا آزادي، به قلم يارمحمد عرب عامري در 13 بخش پرداخته است.

به گزارش ايرنا، كتاب رمادي 9 از انتشارات «نشر شاهد»، با زندگي نامه اسماعيل قيومي آغاز مي شود كه اين آزاده در روستاي هشت آباد شهرستان گرمسار در استان سمنان ديده به جهان گشود.
پدرش كشاورز بود. تا كلاس پنجم ابتدايي در همان روستا درس خواند و براي گذراندن دوره ي راهنمايي به مدرسه قدس واقع در چهار كيلومتري زادگاهش رفت. در كلاس دوم راهنمايي درس مي خواند، كه پدرش دارفاني را وداع گفت و او مي بايست در كنار برادرهاي خود به كار كشاورزي مشغول شود تا معاش خانواده تأمين شود و او ديگر نتوانست به درس خواندن ادامه دهد.
از آن به بعد او يا در مزرعه كار مي كرد و با كارگر بنايي بود. سختي زندگي براي آخرين فرزند خانواده، از او مردي ساخت كه بعدها توانست زير بار شكنجه هاي وحشيانه بعثي ها به خوبي مقاومت كند.
در تاريخ نوزدهم خرداد سال 1393 به خدمت فراخوانده شد، در پادگان چهل دختر شاهرود دوره هاي آموزشي لازم را گذراند.

** شروع اسارت
تا از جا بلند شدم، سرباز عراقي كه با فرمانده اش جلوي چشم مان سبز شده بودند، سر كلاش را به طرفم گرفت و يك خشاب را به طور كامل خالي كرد. شايد زرنگي من، شايد هم دست تقدير باعث شد كه حتي يك گلوله به من نخورد. تازه تغيير حالت داده و ايستاده بودم؛ تا متوجه سرباز عراقي شدم كه قصد جانم را كرده، بي سيم را ميان هوا رها كردم و پخش زمين شدم. گلوله هاي آن سرباز بيچاره هدر رفت.
فرماندهي عراقي به من اشاره كرد و چيزي گفت. فهميدم بايد از جا بلند شوم. سرباز عراقي كه سِري قبل ناكام شده بود، خشابش را عوض كرد. خواست شليك كند كه مافوقش مانع شد.
ساعت يك بعد از نيمه شب براي تكبير گفتن پشت خاكريزها رفته بوديم و حالا ساعت هشت و نيم صبح روز بيست و چهارم ارديبهشت سال 65 شده است. بر دستانمان دستبند زده اند. به داخل كانال پشت خاكريز هدايت شده ايم. هفت ساعت داشتيم با مرگ دست و پنجه نرم مي كرديم. دهانمان تلخ شده بود. جابه جا شدن زبان در دهان آن قدر دشوار بود.

**بخش هاي ديگر كتاب
زير زمين، استخبارات بغداد، اردوگاه رمادي، صليب سرخ، اعتصاب، آتش بس، نجف و كربلا، خبر آزادي، بوي وطن، استقبال و عكس هاي آزده قيومي از ديگر بخش هاي اين كتاب است.
عرب عامري سعي كرده است با شرح مختصر و مفيد از شرايط اين اسير رژيم بعث عراق، خواننده را با رنج ها و دردهاي دوران اسارت آشنا كند.
وارد شهر كربلا شديم. از روزي كه خبر زيارت را به ما دادند، يكي از دوستان كه دستي در شعر داشت و صاحب ذوق بود، چند بيت شعر سرود. قرار گذاشتيم هنگام ورود به كربلا آن را بخوانيم.
روزهاي تكراري هم بود اتفاق جديدي نمي افتاد. يك روز فرمانده اردوگاه اعلان كرد:«همه توي محوطه جمع بشن، كار مهمي دارم؟»
بچه ها به هم مي گفتند:« باز چه خوابي برامون ديدن؟ خدا به خير كنه؟» وقتي همه در وسط ميدان جمع شديم، گفت:« جناب صدام حسين دستور دادن كه همه اسرا رو براي زيارت كربلا و نجف ببرن. بعضي از اردوگاه ها، پيش از اين به زيارت رفتن. هفته آينده نوبت اردوگاه ماست.»
از خوشحالي در پوست مان نمي گنجيديم لباس هاي پاره و پر از وصله را شستيم و انتظار روز موعود را مي كشيديم.
روزشماري كرديم تا روزي كه صبح زود، اتوبوس ها جلوي اردوگاه به صف شدند. اسامي ما را ثبت كردند و سوار شديم به جلوي دژباني كه رسيديم چهار تا سرباز مسلح سوار هر اتوبوس شدند؛ باورمان نمي شد كه از اردوگاه خارج شده باشيم. بيش از سه سال در يك چهار ديواري بوديم كه تا هر چه چشم كار مي كرد، سيم خادار بود. حالا داخل جاده هستيم و اتوبوس در حركت است.
7342م/6103

سرخط اخبار استان‌ها