حكمت: خاتمی آمد، از ایران رفتیم

تهران- ایرنا- علی حكمت سردبیر روزنامه خرداد در بخش چهارم گفت و گو با پروژه تاریخ شفاهی ایران ایرنا می گوید:تا این كه آقای سید محمد خاتمی رییس جمهور شد، من و بعضی دوستان یك اتوبوس گرفتیم و از ایران خارج شدیم .

ایرنا: چه شد كه سردبیری روزنامه خرداد را قبول كردید؟
حكمت: سردبیری را قبول نكردم به من تحمیل شد.( باخنده)
موقعی كه از نجف به تهران آمده بودم با آقای عبدالله نوری توسط دوستی به نام شیخ عباسعلی روحانی آشنا شدم.
من در رفاقت و دوستی ام هیچ وقت جهت گیری های سیاسی و عقیدتی را دخالت نمی دهم. كاری ندارم این شخصی كه الان با او دوستم اعتقادش چیست.
وقتی اروپا رفتم چون عرصه مطالعاتی ام بیشتر تاریخ جدید بود یك ذهنیت بدی نسبت به حاكمیت كلیسا بر جامعه پیدا كرده بودم.
می دانستم این مساله می تواند در رابطه با اسلام هم باشد. خوش بین به حكومت دینی نبودم. فكر می كردم این نه به نفع خداست نه به نفع خلق خدا.
در نهایت آن چیزی كه در حكومت دینی قربانی می شود بیشتر از هر چیز دین است.
تاریخ جدید اروپا را خوانده بودم. در آغاز هزاره سوم كه از سال 2001 شروع شد خیلی از علمای غرب معتقدند رونق و نفوذ كلیسا و مسیحیت به مراتب بیش از سالهای آغاز هزاره دوم یعنی قرون وسطی سال هایی است كه كلیسا در اوج قدرت بود و پاپ ها پادشاه را تعیین می كردند.
زندان ها هم دست پاپ ها بود و كلیسا حاكم مطلق بر جامعه بود.
حدود بیست سال پیش مجله اشپیگل چند مقاله جاندار در این باره منتشر كرد. با آمار و ارقام ثابت كرده بود حضور و نفوذ مسیحیت در اروپا در هزاره سومی كه واتیكان در یك نقطه كوچك از اروپا محدود شده است و دخالت مستقیمی هم در سیاست و حكومت داری نمی كند به مراتب بیشتر است.
بنابراین من از همان ابتدای انقلاب نتوانستم در درون خودم با این قضیه كنار بیایم كه پستی در حكومت جدید بگیرم. برای همین پیشنهاد سفارت و برخی مدیریت ها شد ولی نتوانستم آن را بپذیرم. با این كه نظام را قبول داشتم و آن را رسمی می دانستم.
تعریفی كه از شخصیت خود داشتم یك آدم فرهنگی بود.
برای گذارن زندگی گاهی پروژه های تحقیقاتی قبول می كردم كه بیشتر مربوط به تاریخ می شد.
یادم است برای وزارت دفاع پروژه هایی چون تاریخچه اسلحه گرم در ایران انجام دادم.
تا این كه آقای خاتمی رییس جمهور شد. به محض این كه ایشان رای آورد من و بعضی دوستان یك اتوبوس گرفتیم و از ایران رفتیم.

ایرنا: چرا؟
حكمت: ما حدس می زدیم كه در روزهای ابتدایی كار آقای خاتمی قرار است پست تقسیم شود. می دانستیم كه سراغ ما هم می آیند. چون قبلا با آقای خاتمی كار كرده بودیم و به نوعی دم دست ایشان هم بودیم.

ایرنا: به اتفاق چه كسانی از ایران رفتید؟
حكمت: آقای مقدم كه بعد از آقای خاتمی امام مركز اسلامی هامبورگ شده بود و الان مسوول بخش روابط بین الملل موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی است. خدا بیامرز آقای محمدمنهاج كه مدتی سفیر ایران در استرالیا و نیجریه و لیبی بود.
آقای محمد شریعتی دهاقانی كه معاون آقای محتمشی در وزارت كشور بود، معاون آقای خاتمی در وزات ارشاد بود.
خواستیم با خانواده هایمان به حج عمره برویم عربستان ویزا نداد. به سوریه رفتیم و مدتی هم در تركیه بودیم و آن جا را گشتیم. تا پست ها تقسیم شد و آب ها از آسیاب افتاد. دولت اصلاحات كه كامل مستقر شد گفتیم حالا دیگر می توانیم نفس بكشیم و به ایران برگشتیم.

ایرنا: آقای عبدالله نوری را كی دوباره ملاقات كردید؟
حكمت: بله. شبی در حسینیه شماره 2 جماران روضه برپا بود. پای منبر آقای محتشمی پور نشسته بودم كه شخصی آمد و گفت آقای نوری می گوید می توانی بیا پیش من.
آن روزهایی بود كه آقای نوری از وزارت كشور استیضاح و بركنار شده بود. نزد ایشان رفتم. گفت حكمت خبری از ما نمی گیری؟
گفتم: راستش را بخواهید دور دوستانم را تا وقتی كه وزیر و وكیل هستند خط می كشم.
گفت: خوب من كه دیگر از وزارت افتاده ام؟ آدرسی به شما می دهم فردا یك سری به من بزن.
نشانی ساختمانی در خیابان جردن تهران بود. فردا به آن جا رفتم.
گفت: بعد از فراغ از كار وزارت بلافاصله مجوز انتشار یك روزنامه را گرفته ام و می خواهم كار مطبوعاتی كنم.
گفتم: خیلی خوب است.
گفت: اگر خوب است بیا كمكم كن.
گفتم: نه. من كار و زندگی دارم.
خلاصه قبول كردم كه در جلسات تحریریه روزنامه ایشان كه خرداد نام داشت شركت كنم.
آن موقع روزنامه های جامعه و توس را توقیف كرده بود. بسیاری از بچه های تحریریه این روزنامه ها به دفتر خرداد آمده بودند و مشغول آماده سازی و جمع و جور كردن كار بودند. سه تن از دوستان بزرگوار من هم شورای سردبیری خرداد را تشكیل می دادند.
آقای محمدعلی ایزدی نجف آبادی كه مدتها قبل در رادیو پست داشت. آقای سعید لیلاز و آقای بهروز گرانپایه.
من در جلساتی كه بین آقای نوری و شورای سردبیری تشكیل می شد شركت می كردم. هنوز چارت تشكیلاتی خرداد نوشته نشده بود.
یادم هست كه در یكی از جلسات آقای نوری می گفت غیر از سرویس های اجتماعی، ادب و هنر، سیاسی، ورزشی و بین الملل باید سرویس حوزه هم داشته باشیم.
دوستان شورا چون سابقه طلبگی نداشتند تقریبا پیشنهاد آقای نوری را قبول كردند. اما من مخالفت كردم و گفتم حوزه چه ربطی به روزنامه دارد. این كه مثلا فلان آیت الله درس خارج خود را شروع كرد یا بحث هایی كه در این كلاس ها می شود و ربطی هم به جامعه ندارد، چرا باید در روزنامه مطرح شود.
آقای نوری حرف مرا پذیرفت و قضیه منتفی شد.
آن موقع جو خیلی بدی علیه آقای نوری راه افتاده بود. ایشان را به عنوان یك عنصر رادیكال كه با بیت رهبری درگیر است می شناختند.
به این ترتیب من در جلسات بین آقای نوری و شورای سردبیری به صورت گاه به گاه شركت می كردم تا این كه آقای نوری گفت من رابط مدیر مسوول با شورای سردبیری باشم.
دوستان شورای سردبیری هم دیده بودند كه آقای نوری نظرات مرا راحت تر می پذیرد و این موضوع را پذیرفته بودند.
مدتی گذشت. هر چه به روز انتشار خرداد نزدیك تر می شدیم احساس می كردم دارم محور بحث ها در خرداد می شوم.
یك روز آقای نوری مرا خواست و گفت شما باید سردبیر شوید دوستان شورا هم تمایل دارند كه این طور شود.
گفتم: هر چند شخصا معتقدم روزنامه باید سردبیر داشته باشد نه شورای سردبیری ولی نمی توانم چنین مسوولیتی را قبول كنم.

ایرنا: چرا چنین اعتقادی داشتید؟
حكمت: من در هفته نامه و ماهنامه معتقد به وجود شورای سردبیری هستم ولی در روزنامه خیر. روزنامه باید فرمانده كل قوا داشته باشد. نمی شود شورای سردبیری راجع به یك تیتر یا یك خبر اختلاف پیدا كند و كار بخوابد. باید یك نفر به عنوان سردبیر حرف آخر را بزند و كار را نهایی كند. اما این كه چرا پیشنهاد آقای نوری را نمی پذیرفتم به علت سال ها فاصله گرفتنم از كار مطبوعاتی بود.
خلاصه در آن جلسه نپذیرفتم.
تا این كه جلسه دومی بین من و آقای نوری برگزار شد. به آقای نوری گفتم من دیگرآن علی حكمتی كه شما در مدرسه دارلشفا قم می شناختی نیستم. پوست انداخته ام و عوض شده ام. به خیلی از چیزهایی كه شما اعتقاد دارید من اعتقاد ندارم.
گفتم: بالاخره شما جزو این نظام هستید. اگر می خواهید روزنامه داشته باشید باید آدمی را به كار بگیرید كه مثل شما فكر كند. البته من اگر پشت میز سردبیری بنشینم سعی می كنم به روزنامه و قوانین مطبوعاتی ملزم باشم، اما این كار برای من سخت است. چون ملاك های ذهنی و عقیده ای شما با من متفاوت است.
آقای نوری گفت: من كاری به این حرف ها ندارم. به تو اعتماد دارم و مطمئنم می توانی از عهده این كار برآیی.
من قبول كردم اما بنا شد من كارهای سردبیری را انجام دهم ولی در شناسنامه روزنامه اسمی از من نیاید.
ولی آقای نوری در مصاحبه مطبوعاتی كه قبل از انتشار خرداد برگزار كرد اسم مرا به عنوان سردبیر آورد.
البته من به ایشان اعتراض كردم ولی دیگر كار از كار گذشته بود.
روزنامه شروع به كار كرد. آقای نوری مدیر مسوول و صاحب امتیاز و من سردبیر بودم. هر دو در حوزه علمیه قم درس خوانده بودیم. طرفدار امام بودیم و با شاه مبارزه كرده بودیم. احساس تعهد به جامعه داشتیم و احساس دین به خون شهدا و آرمان های امام می كردیم.
آن قدر در كار خرداد غرق شده و به آن عشق می ورزیدم كه به مرور احساس كردم خرداد دارد معبد و منبر و محراب من می شود. به این فكر نمی كردم كه تیراژ خرداد چقدر است یا نامم سر زبان ها افتاده است.
بلكه اعتقادم برایم مهم بودم. به این نیت از خانه بیرون می آمدم كه در روزنامه حرف های درست را نشر دهم.
به ویژه صفحات لایی روزنامه برایم خیلی اهمیت داشت.
صفحات لایی خرداد را اگر خاطرتان باشد خیلی با محتوا بود.
باورم این بود كه به عنوان یك شهروند، روشنفكر، روزنامه نگار و همین طور یك مبارز قدیمی باید برای افكار عمومی بگویم كه اگر دوستان ما در زمان شاه محاكمه شدند، شلاق خوردند، محكوم به اعدام و زندان یا آواره شدند به خاطر آرمان هایی والا بوده است.
در تحریریه دوران نوجوانی و جوانی یادم می آمد. وقتی نیاز به عاطفه مادر و پدر داشتم و باید كنار ایشان می ماندم به خاطر مبارزه با شاه به اجبار از والدین و خانه و وطنم دور بودم.
در روستایی كه زندگی می كردم حتی یك خط تلفن هم نبود كه صدای پدر و مادرم را ولو از راه دور بشنوم. حتی نامه هایی كه برای ایشان می فرستادم گاهی توسط ساواك رصد و مایه دردسر می شد.
هر چند عملكرد حكومت در بعد از انقلاب در نقاطی اما و اگر داشت ولی بر این بودم به مردم بگویم ما دنبال چه بودیم.
گفت و گو از: ناصرغضنفری
پژوهشم3081**