شهید بهشتی درباره نقد سخنان ائمه جمعه چه گفت؟

تهران- ایرنا- علی حكمت سردبیر روزنامه توقیف شده خرداد در بخش سوم گفت و گو با پروژه تاریخ شفاهی ایران ایرنا گفت كه شهید بهشتی پس از نقد سخنان ائمه جمعه در نشریه محمد مجتهد شبستری، خطاب به دست اندركاران آن گفت كه این وضع را نمی توانید ادامه دهید.

ایرنا: چه زمانی روانه آلمان شدید؟
حكمت: من در دسامبر 1974 به آلمان رفتم . قضیه هم از این قرار بود كه آقای محمد مجتهد شبستری از آلمان آمده بود لبنان و میهمان آقای صدر بود. من هم به ملاقات ایشان رفتم . برای من فرصت مغتنمی بود كه راجع به موضوعات مورد علاقه ام ازقبیل وضعیت دانشجویان ایرانی در اروپا، وضعیت انجمن های اسلامی و وضع و حال تبلیغات اسلامی در آلمان و اروپا از ایشان بپرسم. و راجع به وضع و حال خودم و مشكلات زندگی در لبنان هم با هم صحبت كردم. بد نیست در این جا اشاره كنم كه زندگی در لبنان و به خصوص در شهر بیروت برای آدم هایی از قبیل من بسیار سخت بود.بیروت یكی از گرانترین شهرهای منطقه خاورمیانه بود و فكر می‌كنم هنوز هم همین طور است. در آن روز و روزگار مبارزین ایرانی به نحوی از انحا هركسی به تناسب وابستگی سازمانی و سیاسی اش پشتیبانی مالی می شد.بعضی ها وابسته به مجاهدین خلق بودند بعضی ها با فداییان خلق بودند بعضی از مبارزین از نجف و از طرف امام خمینی مورد حمایت مالی قرار می گرفتند، گاهی از طرف مرحوم آقای طالقانی و مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی به افرادی كمك می شد، ولی من وضعیت خاص خودم را داشتم یعنی نه وابستگی سازمانی و گروهی داشتم ونه می خواستم از اعانه امام و یا آقایان دیگر استفاده كنم، بنا بر این باید كار می كردم، كاری هم كه از من ساخته باشد این بود كه مثلاً در چاپخانه حروف چینی كنم و یا بعدها ویراستاری كنم تا بتوانم زندگی كنم. یادم می آید مدتی از موسسه انتشاراتی اعلمی، به عنوان مصحح دست دوم فرم ها را و به گفته لبنانی ها ( ملزمه) را می گرفتم و برای هر فرم كه 16 صفحه بود مبلغ 16 لیره دریافت می كردم و این درآمد برای گذران زندگی در شهری مثل بیروت بسیار ناچیز بود ولی برای من مستقل بودن، عدم تعهد به مقامات و به جریانات و به خصوص عدم ارتزاق از این موارد برایم یك اصل خدشه ناپذیر بود و هنوز هم بر این باور استوارم. البته همین جا بگویم كه بسیار سخت بود و گاهی حتی غیر قابل تحمل می شد ولی با همه این ها به نظر من ارزشش بیش از این ها ست. بگذرم با آقای شبستری راجع به این مسائل هم صحبت می شد. ایشان از من دعوت كردند كه برای تعطیلات كریسمس به آلمان سفر كنم. من هم راهی آلمان شدم. چند روزی در خانه ایشان بودم و بعد دریك پانسیون كه بین منزل آقای شبستری و مركز اسلامی هامبورگ بود برایم اطاقی رزرو كردند.بیشتر اوقات ما به گپ و گفت می‌گذشت و گشت و گذار در مركز اسلامی و جاهای دیدنی و قدم زدن در كنار دریاچه زیبای ( آلستر)
در آن چند روز اوقات زیادی را با هم گذراندیم و راجع به مسائلی چون اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا و دیگر مسائل سیاسی صحبت كردیم. همین طور درباره مركز اسلامی هامبورگ و مسجد امام علی این شهر و ایرانی هایی كه در آلمان زندگی می كردند.
بحث های خیلی مفصلی درباره فعالیت‌های چشمگیر عربستان سعودی در آلمان و سایر كشورهای اروپایی و البته آمریكایی و آفریقایی به میان می آمد. خوب است در این جا توضیح دهم كه دولت عربستان سعودی در شهر مكه یك مركز وسیع تاسیس كرده بود كه هدف اصلی آن تاسیس مساجد و مراكز اسلامی در كشورهای مختلف دنیا و اعزام مبلغ و امام جمعه و جماعت برای این مساجد و مراكز بود . مسأله ای كه آن زمان برای ما باعث دغدغه شده بود این بود كه اسلامی و شریعت اسلامی كه این ها تبلیغ می‌كردند اسلامی متحجرانه و متعصبانه بود.اسلامی و شریعتی كه آبشخورش افكار ابن تیمیه و آموزه‌های محمدابن عبدالوهاب بود. اصولاً دو فرقه از مسلمانان در اروپا خیلی فعال بودند اول فرقه وهابیت كه مستقیما زیر نظر روحانیت و دولت عربستان سعودی بودند و دوم فرقه قادیانی ها كه به محمدیه هم معروف هستند و از مراكز قدرت و ثروت پاكستان تغذیه و پشتیبانی می شدند. برای این كه مطلب كمی واضح تر شود عرض می كنم كه مثلاً شیعیان در آن زمان تنها همین یك مركز اسلامی را در شهر هامبورگ آلمان داشتندولی كمتر شهری در آلمان غربی پیدا می شد كه آن ها در آن مسجد و مركز اسلامی نداشته باشند. راه اندازی این مسجد و مركز هم از بابیان الصالحات مرحوم آیت‌الله بروجردی بود كه علاقه خاصی به این نوع مساجد و مراكز داشت ولی مرحوم آقای بروجردی هم بیشتر مثلاً در عراق دست به این كار ها زده است مثل مدرسه علمیه سامرا ویا حسینیه در شهر كاظمین و كربلا و یا تأسیس دو مدرسه معروف به مدرسه كوچك و مدرسه بزرگ آقای بروجردی در نجف اشرف . گویا مرحوم آقای بروجردی به این نوع مسایل علاقه مند بوده است و بر همین اساس وقتی عده ای از ایرانیان مقیم هامبورگ به ایشان مراجعه می‌كنند ایشان هم مرحوم آقای محققی را كه گویا زبان فرانسه می دانسته است و با سبك و سیاق تبلیغات اسلامی در آن سوی آب ها آشنا بوده است را به عنوان مبلغ به هامبورگ اعزام می كند. خیلی حاشیه رفتم به هرحال پس از چند روز آقای شبستری گفت شما كه به ایران نمی توانی بروی، از وضعیت لبنان هم كه دل خوشی نداری، بیا همین جا بمان و به ما كمك كن.
راستش را بخواهید در همه عمرم از زبان و تاریخ آلمان خوشم نمی آمد. ولی از آن جا كه گفته اند (العبد یدبر والله یقدر ) یعنی بنده خدا تدبیر می كند و خدا تقدیر؛ تقدیر این شد كه من در مقابل حرف های آقای شبستری كوتاه آمدم تا در مركز اسلامی هامبورگ كمك حال ایشان باشم. ولی در این جا مایلم این حقیقت را بازگو كنم كه بیشتر از آن كه به خاطر انقلاب و اسلام این كار را كرده باشم خوش آمدن از شخصیت آقای شبستری موجب این تصمیم شد. ایشان آدمی آرمان گرا و اهل تحقیق و اهل مطالعه و آرام بود و می توانست ساعت ها بنشیند و با یكی درباره خدا و شیطان و دنیا و آخرت بحث كند. برای من به عنوان یك طلبه جوان با آن سابقه ذهنی كه از فضای حاكم بر حوزه نجف و قم داشتم هم نشینی و همكاری با چنین شخصیتی به عنوان یك فرصت مغتنمی برای خودم تلقی كردم و تصمیم بر ماندن گرفتم.
از سویی دلم هم برای آقای شبستری می سوخت واحساس می كردم كه ایشان خیلی تنها است و می خواستم كمكش كنم بنا بر این مدیریت داخلی مركز اسلامی هامبورگ را بر عهده گرفتم و با ایشان كار كردم. در مركز اسلامی هامبورگ آن روز ها آقای دكتر حسین نمازی هم كه تازه از دانشگاه اینسبروگ اتریش فارغ‌التحصیل شده بود درمركز مشغول همكاری بود و پس از مدتی آقای جواد اژه‌ای داماد مرحوم آقای دكتر بهشتی هم برای مدت كمی به ما پیوست.من هم در كلاس زبان نام نویسی كردم ودر كنار همكاری با مركز اسلامی
درس و بحث هایم را داشتم و با بچه های انجمن اسلامی در تماس بودم. چون زبان عربی بلد بودم با مسلمانان غیرایرانی هامبورگ و شمال آلمان ارتباطات خیلی خوبی برقرار كردم و برای آنها جلساتی را ترتیب دادم تا مركز از حالت صرفا ایرانی خود بیرون بیاید.یادم می آید كه پس از مدتی آقای آقای شبستری سفری به ایران داشت و گویا به ایشان تذكر داده بودند كه درست نیست من در مركز فعالیت داشته باشم.

ایرنا: چرا؟
حكمت: تصور می كنم به خاطر راپورت هایی كه مأمور وقت ساواك درشمال آلمان (شخصی به نام صارمی) كه در كنسولگری ایران در هامبورگ مستقر بود.

ایرنا: اما این مركز زیر نظر دولت شاه كه نبود؟
حكمت: نه نبود. مركز اسلامی هامبورگ تا قبل از انقلاب به نظرم مستقل ترین مركز اسلامی در اروپا بود. هیات امنایی داشت كه بیشتر تجارایرانی مقیم هامبورگ بودند. واز زمان مرحوم آقای دكتر بهشتی كه این مركز راه اندازی شد این افراد هیأت امنای مركز بودند و همان ها هم بیشتر از لحاظ مالی كمك می كردند.
زمان آقای بروجردی مرحوم آقای محققی نماینده ایشان بودند. و بعد از فوت مرحوم آقای بروجردی و بازگشت آقای محققی به ایران مرحوم آقای دكتربهشتی به عنوان نماینده مرحوم آیت‌الله خوانساری به هامبورگ اعزام می شود و بعداز آن هم آقای شبستری امامت مركز را عهده دار می شود.
در تمام این مدت شاید افراد و شخصیت هایی كه در رژیم گذشته مقام و منصبی هم داشتند به این مركز كمك مالی می كردند ولی مركز اسلامی هامبورگ وابسته به رژیم نبود و كاملا مستقل بود.
ایرانی های مقیم آلمان قبول كرده بودند بودجه مركز را بدهند. می دانید كه قانونی در آلمان وجود دارد كه اگر به موسسات خیریه و مذهبی كمك كنید این جزو مالیات شما حساب می شود.
بسیاری از تجار برجسته ایرانی كه بیشتر هم در هامبورگ بودند. چون هامبورگ منطقه آزاد دارد و بزرگترین تاجران فرش اروپا و همچنین تجار خشكبار ایرانی در بندر آزاد هامبورگ و در شهر هامبورگ مستقر بودند.به عنوان نمونه مثلاً آقایان خسروشاهی كه تولید دارو داشتند هم به خاطر ارادتی كه به آقای بروجردی داشتند دواطلبانه بخش قابل توجهی از هزینه مركز را می دادند.
تجار ایرانی دیگری هم بودند كه اعتقاد مذهبی داشتند و این كار را می كردند. بعدها كه مركز توسعه پیدا كرد تجار و صاحبان صنایع دیگر كشورهای مسلمان هم آمدند. در عین حال از نظر مالی دست و بالمان به شدت بسته بود. به خصوص كه هزینه های ساخت مسجد امام علی هم كه جزیی از مركز بود و پس از بازگشت آقای بهشتی نیمه تمام مانده بود، بسیار سنگین بود و درد سر فراوانی را برای آقای شبستری به وجود آورده بود. خلاصه كلام اینكه من و آقای شبستری و دیگرانی كه آنجا مشغول بودند حقوق های بسیارناچیز و زندگی های خیلی ساده ای داشتند.
مرحوم آقای بهشتی قبل از انقلاب چند بار تنها و یك بار هم با زن و بچه به هامبورگ آمد و در جریان كم و كیف مسائل مركز اسلامی هامبورگ قرار داشت. بعد از تصمیم بازگشت آقای شبستری به ایران هم آقای سیدمحمدخاتمی در سال 56 به آلمان آمد و رییس مركز شد و مدتی هم با ایشان كار كردم.
تا یك سال بعد انقلاب بین ایران و آلمان در رفت و آمد بودم. آقای شبستری سال 58 دو هفته نامه ای به نام «اندیشه اسلامی» منتشر می كرد كه با ایشان همكاری می كردم. تا اینكه ایشان به مجلس رفت و گرفتاری شان زیاد شد. فضا هم كم كم طوری شد كه دیگر نمی شد آن حرف هایی كه در اندیشه اسلامی مطرح می كردیم را ادامه دهیم. یادم می آید روزی به دیدار آقای بهشتی رفتم.ضمن صحبت به من گفت فكر نمی كنم خیلی بتوانید این مجله را ادامه دهید.

ایرنا: از ایشان نپرسیدید چرا این صحبت را می كند؟
حكمت: خیر. ولی مشخص بود فضا دارد روز به روز بسته تر می شود. مجله اندیشه اسلامی 14 شماره منتشر شد. البته توقیف نشد و خودمان آن را تعطیل كردیم.

ایرنا: چرا؟
حكمت: آقای شبستری به عنوان نماینده مردم شبستر به مجلس رفته بود ،آقای دكتر مهدی طارمی مدیر كل مطبوعات داخلی شده بود و من هم بخش زیادی از وقتم صرف همكاری با سازمان كتاب های درسی می شد. علاوه بر این گاهی نقد و نظر هایی در مجله منتشر می‌شد كه باب طبع برخی از اصحاب قدرت نبود. مثلاً یادم می آید سرمقاله ای بود در نقد سخنان مرحوم آیت الله صدوقی امام جمعه یزد.
بعد از تسخیر سفارت آمریكا توسط دانشجویان پیرو خط امام بحث این بود كه با این گروگان ها چه كار باید كنیم؟ مرحوم صدوقی در نماز جمعه با استناد به یك آیه قرآن كه می فرماید…. ( اما منا بعد و اما فدا) نتیجه گیری كرده بود كه یا باید آمریكا یك پول هنگفتی به ما بدهد یا گروگان ها را بكشیم.
آن سرمقاله نقد داشت كه انقلاب شده و دولت الزاماتی دارد و حرف هایی كه شما می زنید باید در چارچوب باشد. نمی توان این ها را كشت.
این نقد تند بود. مرحوم بهشتی گفت با این وضع شما نمی توانید خیلی ادامه دهید این جور به پر و پای ائمه جمعه می پیچید. آن موقع ائمه جمعه هر كدامشان در تهران و مشهد و تبریز و شیراز و یزد قدرت زیادی داشتند.به هر حال مجله اندیشه اسلامی تعطیل شد و هركسی دنبال كار خودش رفت.
من شخصا از اول انقلاب خیلی علاقه مند به این كه كار اجرایی داشته باشم نبودم. و علی رغم بیكاری من و باز هم علی رغم پیشنهاد هایی كه گاهی مطرح می شد، هیچ پستی هم نگرفتم. كار فرهنگی می كردم ولی كمابیش آن را هم به دلایلی رها می كردم. در این بین از سال 62 تا 65 با بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی ایران همكاری می كردم و پس از آقای پرویز خرسند سردبیر مجله یاد بودم. آقای عماد باقی هم در دفتر همین بنیاد در قم بود و آشنایی من هم با آقای باقی در بنیاد تاریخ، بنیاد گرفت.
گفت و گو از ناصر غضنفری