۲۲ دی ۱۳۹۷ - ۰۸:۲۶
کد خبر 83166990
۰ نفر
زندگی در جغرافیای دام، چكمه و خونابه

شیراز- ایرنا- زندگی در حاشیه برخی كلانشهرها دورتر از دود و ماشین و شلوغی، بدون هیچ‌ نمادی از آنچه شایسته انسان‌ها است، در سكوت ادامه دارد.

به گزارش ایرنا، انسانهایی در میان دام‌ در بیخ گوش شیراز ناچار به ادامه حیات هستند و خشكسالی آنها را وادار به مهاجرت به جایی كرده است كه متعلق به آنها نیست.
در حاشیه كلانشهر شیراز، به سمت جنوب شرق، كج‌راهه‌ای است با تابلویی كه روی آن نوشته شده 'مجتمع دام'. هرچند تابلو بزرگ است، نام این جاده و این راه چندان آشنا نیست.
در مسیر این كج‌راهه، هر چه پیش‌تر می‌رویم، نمای جاده نازیباتر می‌شود، كپه‌های ناهمگون زباله، لاشه‌ها و تكه استخوانی از جمجمه گاو و میش و گوسفند در حاشیه مسیر افتاده است.
كلاغ‌های سیاه بزرگ و گه‌گاه شاهین و لاشخور جایی حلقه زده‌اند، سگ‌ها هم امپراتوری خودشان را دارند. در پستی‌ها و گودال‌ها زاییده‌اند و دیدن توله‌سگ‌های بسیار و گله‌های سگی كه با هم حركت می‌كنند، منظره‌ای طبیعی است.
این جاده، شبیه دروازه‌ای به سرزمینی عجیب است، جایی بیخ گوش شهر كه زمان و مكانش در تاریخ و جغرافیایی دیگر می‌گذرد.
كم‌كم به انتهای جاده می‌رسیم، صف ماشین‌هایی كه دام بار زده‌اند، معطل اجازه ورود به مجتمع است. مجتمع میدانی دارد با نام میدان دام. دستفروش‌ها آنجا بساط كرده‌اند و لباس و خرت و پرت‌های پلاستیكی می‌فروشند. هیچ اثری از حتی تك مغازه‌ای در این مجتمع دیده نمی‌شود، هر آنچه هست نمای این ماشین‌هاست كه ضروریات زندگی را هم ندارند.
قسمتی از مسیر آسفالته‌ اما بقیه راه خاكی است. اینجا تا چشم كار می‌كند، سوله است، سوله‌هایی برای نگهداری دام. حدود 400 سوله وجود دارد. در مسیر، دامپزشكی و داروخانه دام نیز هست. به روایتی حدود 200 خانوار و به روایتی دیگر 160 خانوار در این منطقه زندگی می‌كنند؛ البته برخی سوله‌ها هم نگهبانان مجرد دارند كه هیچ‌یك شیرازی نیستند و همگی از اطراف به این ناحیه آمده‌اند. مدیریت این مجتمع هم با بخش خصوصی است و آنچه مربوط به امور دامی است با مكاتبه با جهاد كشاورزی رسیدگی می‌شود، دیگر امور نیز با اداره تعاون هماهنگ می‌شود.
انتهای جاده آسفالته به كوچه‌ای می‌رسیم، ناچار می‌شویم برای عبور دام صبر كنیم. دو گله كوچك با حدود 30 گوسفند همراه چوپانانشان از كوچه رد می‌شوند.

** مدرسه در دل سوله‌های دام
در انتهای كوچه دری سبز رنگ است، كه رنگ سبزش با دیگر در‌ها فرق دارد، شادتر است. اینجا هم سوله‌ای است كه در آن برخی وسایل نگهداری می‌شود؛ اما كمی كه پیش‌تر می‌رویم، دو باغچه بزرگ می‌بینیم با وسایل بازی بچه‌ها و باز فضا و زمان در این جغرافیا تغییر می‌كند. اینجا تنها مدرسه مجتمع است.
هرچند هنوز بوی دام به مشام می‌رسد، صدای درس‌خواندن بچه‌ها و چهره بانشاط یكی دوتایشان كه آمده‌اند، آب بخورند، آدمی را به دنیای شادمانه كودكی می‌برد. كودكانی كه زندگی در شهر‌ها را تنها به بهانه دیدن دكتر تجربه كرده‌اند یا در تلوزیون قدیمی گوشه خانه، آن را دیده‌اند.
دنیای آنها همین مجتمع دام است با راه‌های شوسه و گل‌آلودش و مسیری كه خونابه و فاضلاب در آن روان شده و تنها دلخوشی و ذوقشان همین یك مدرسه ابتدایی است كه تا سال گذشته در چادر بوده و حالا به ساختمانی اداری منتقل شده كه با آنكه می‌توان جای پریز برق و مهتابی‌های در سقف را در آن دید، برق ندارد.
مدیر و ناظم مدرسه با رویی خوش پیش می‌آیند و ما را به داخل مدرسه راهنمایی می‌كنند. صدای بچه‌ها درحالی كه درسشان را می‌خوانند از پشت دیوارهای سرد كلاس‌های آمیخته به بوی نفت به گوش می‌رسد.
مدرسه‌ عشایری كوچك، 90 دانش‌آموز دارد 37 پسر و 43 دختر. از بچه‌ 5.5 ساله تا 12 ساله. بچه‌ها هریك در مدرسه وظیفه‌ای دارند و در اداره آن سهیم‌ هستند.

** چكمه‌های پلاستیكی گلی، به جای رنگ‌های شاد كودكی
در چهره‌ بچه‌ها متانت و شادی و در عین حال عزت نفس دیده می‌شود؛ هرچند آن‌ها از لباس‌های متحد‌الشكل و نو بی‌بهره‌اند و همه‌شان چكمه‌های پلاستیكی قدیمی به پا دارند و شلوارشان تا زانو گلی است. آسفالت به راه مدرسه نرسیده، بارش باران زمین را گلی می‌كند، عبور بی‌سامان فاضلاب و خون آبه‌های حیوانات هم گل را غلیظ‌تر می‌كند برای همین هم، با اینكه بچه‌ها چكمه‌ می‌پوشند، باز هم لباس‌هایشان تر و تمیز نمی‌ماند.
وارد یكی از كلاس‌ها می‌شویم بچه‌ها مودب از جایشان بلند می‌شوند و با آوایی یك‌صدا به ما خوش‌آمد می‌گویند. بخاری نفتی گوشه كلاس، ناخودآگاه چشم را سمت خود می‌كشاند و خاطرات ناگوار سال‌های اخیر را در ذهن می‌آورد. یك سمت كلاس دختر‌ها نشسته‌اند و یك سو پسر‌ها. در چشم‌هایشان بیش از آنكه شیطنت باشد شور و عشق و كودكی موج می‌زند.
معلم درحال تمرین املا است، یكی از بچه‌ها پای تخته املای كلمات را می‌نویسد و بقیه هم رونویسی می‌كنند. معلم‌های این مدرسه همگی مرد هستند و تنها یك بانو كه هم ناظم است و هم مربی پرورشی و هم نقش مشاور بچه‌ها را دارد، خدمت‌رسانی می‌كنند. آن‌ها مسیری طولانی را از شیراز طی می‌كنند تا به این مدرسه برسند.
بانویی كه در این مدرسه كار می‌كند، حاضر نشد سال گذشته محل خدمتش را تغییر دهد؛ گرچه می‌گوید پارسال وضعیت خیلی بدی داشتند، بچه‌ها در چادر درس می‌خواندند و امكانات نبود. می‌گفت هر روز بوی دام می‌گرفتیم و اگر مریض می‌شدیم، دوره درمانی سختی داشتیم.

** برق تا سر كوچه آمده، به مدرسه نرسیده
مسئولان مدرسه از كمبود‌ها می‌گویند، از برقی كه تا سر كوچه آمده و به سوله مدرسه نرسیده، برای همین دستگاه كپی ندارند و همین، بسیاری از امور آموزشی را مختل كرده است. می‌گویند بچه‌ها كتابخوانی را دوست دارند؛ اما كتابخانه‌ای ندارند. دختران به سن تكلیف رسیده‌اند و عاشق نماز خواندن‌اند؛ اما نتوانسته‌اند برایشان جشن تكلیف بگیرند، چون در نمازخانه یك موكت درست و حسابی هم نیست.
یكی از بچه‌های مقطع پیش‌دبستانی كه نامش احسان است، آمد توی دفتر. انگار می‌خواست خودی نشان دهد و مهمانان مدرسه را برانداز كند.
احسان به‌تازگی صاحب خواهری به نام آیسا شده است. او لالایی‌هایی را كه مادرش برای آیسا می‌خواند، برایمان می‌خواند و بعد تعریف می‌كند كه روزی در حال آمدن به مدرسه بوده كه چهار سگ دنبالش كرده بودند و او وقتی خودش را به جایی امن می‌رساند، زده بوده زیر گریه.
یكی دیگر از دختران مدرسه نامش فریبا بود، فریبا دختری بسیار زیبا با چهره‌ به ارث رسیده از عشایر فارس است. در صورتش میل به درس خواندن و غرور موج می‌زند. با ادب و احترام سلام كرد و خودش را معرفی كرد. لبخند از گوشه لبش پاك نمی‌شد، اما درون چشم‌هاش غمی آرامیده بود كه بسیار وسیع بود.
در كلاس پیش‌دبستانی، معلم از یكی از شاگردها خواست بیاید پای تخته تا برایمان نقاشی بكشد. ساسان مهارت بسیاری در نقاشی داشت تا جایی كه اگر به چشم نمی دیدیم، باور نمی‌كردیم چنین استعدادی در این سن وجود داشته باشد.

** تخته سیاه و تابوك و نفت
تخته‌ كلاس‌ها هنوز گچی است و روی تابوك قرار گرفته تا از سطح زمین فاصله داشته باشد. بچه‌ها همراه خودشان یك بطری داشتند، در این بطری نفت بود، نفتی كه از خانه برای روشن‌نگاه داشتن چراغ اتاق می‌آوردند.
آبخوری مدرسه تمیز و پاكیزه نبود و سرویس بهداشتی هم به صورت كانكسی در گوشه حیاط قرار داشت. پشت مدرسه دامداری است و صدای دام و بوی گوسفند حتی به درون كلاس‌ها هم كشیده می‌شود.
مدرسه كه تعطیل شد، بچه‌ها در صف‌هایی در مسیری كه كمتر گل و لای داشت راه افتادند و هریك وارد یكی از سوله‌ها شدند، كه درواقع خانه‌شان بود، بقیه‌ هم همینطور قطاری، پشت سر هم راه می‌پیموند. یكی دو تا از پدران هم بچه‌ها را در میان دام‌ها، سگ‌ها، نیسان‌های آبی بزرگ، توده‌های آشغال، خلوتی كوچه‌ها و ناهمواری راه همراهی می‌كردند.
به دنبال فاطمه، كودك كلاس‌ اولی تا خانه‌شان رفتیم. پدرش مرد جوانی بود كه با چوب‌دستی مخصوص چوپانان فاطمه را همراهی می‌كرد. خانه آن‌ها در امتداد خیابانی بود كه به بن‌بست منتهی می‌شد و راه ماشین رو نداشت. به‌تازگی زمین‌ها را برای گذاشتن لوله گاز كنده‌اند و این موضوع، بیشتر كوچه‌ها و مسیر‌ها را به راه‌هایی با تپه‌های گلی بدل كرده است كه عبور از آن‌ها دشوار است.
در مسیر، كنار بعضی سوله‌ها لاشه‌های گوسفند دیده می‌شد كه نیم‌خورده بودند، سگ‌ها آن‌ها را دریده بودند و بعضی جاها نقش بزرگ خون روی زمین خودنمایی می‌كرد. هیچ ماشینی برای جمع‌آوری زباله به این منطقه نمی‌آید، گردی خط سیاه سوزاندن زباله‌ها دم در خانه‌ها روی دیوار رد گذاشته است. به جای دیدن حتی یك تك‌درخت، تا چشم كار می‌كند، زباله است و فاضلاب.
نزدیك خانه فاطمه، چند سگ در سمت و سوهای مختلف كوچه ایستاده بودند، یكی از آن‌ها به ما نزدیك شد، چشم‌هایی تماما سرخ و جثه‌ای بیمار داشت. نای حمله نداشت، اما چشم از ما غریبه‌ها هم برنمی‌داشت.
پدر فاطمه، آقا مهدی ما را به خانه‌اش دعوت كرد. سمت راستمان آغل بود و انبار كاه. سمت چپمان دو اتاقك تابوكی كه خانه فاطمه بود.
او گفت از اهالی شهرستان فساست، 30 ساله است و فاطمه تنها دخترشان است. خودش قبلا دامدار بوده است. او خود را از عشایر عرب خمسه معرفی كرد كه به دلیل خشكسالی و وضعیت ناگوار اقتصاد عشایر و روستاییان، ناچار شده بود دامش را به قیمتی ناچیز بفروشد و به شیراز بیاید.
او گفت: ما كه كاری بلد نبودیم، باید كارگری می‌كردیم. ناچار شدیم به اینجا بیاییم و دام اجاره كنیم و به گله مردم رسیدگی كنیم.
آقا مهدی ادامه داد: این سوله را با 10 میلیون تومان ودیعه (رهن) و ماهانه یك میلیون تومان كرایه با 100 گوسفند اجاره كرده است؛ درحالیكه درآمدش در ماه كفاف رفع نیاز‌های معمول را نمی‌دهد.
او ادامه داد: گوسفندها را كیلویی 35 تا 37 هزار تومان از ما می‌خرند، یك گوسفند حدودا یك میلیون قیمت دارد؛ اما چیزی به ما نمی‌رسد.
از او درباره سرنوشت فاطمه پرسیدم، اینكه بعد از اتمام دبستان او را به مدرسه می‌فرستد یا خیر. پدر گفت: مجبوریم او را به شبانه ‌روزی بفرستیم، اما خرجش زیاد است؛ بالاخره تا آن موقع یك فكری می‌كنیم.

** زندگی با دام، اما بدون گوشت
مادر فاطمه در آشپزخانه مشغول تهیه نهار بود و از ما دعوت كرد به خانه‌اش برویم. زنی بود 29 ساله، از شهرستان خفر از توابع جهرم. می‌گفت جوانم اما چهره‌ام به 50 ساله‌ها می‌زند.
او ادامه داد: قبلا كه خودمان دام داشتیم، سالی یكی دو بار سر یكی از گوسفندان را برای خودمان می‌بریدیم؛‌ اما حالا یك سالی هست كه گوشت قرمز نخورده‌ایم.
این زن از سختی راه و كمبود درآمد گله داشت. می‌گفت وقتی مریض می‌شویم، چون دكتری این حوالی نیست مجبوریم به شیراز بیاییم، موتور همسرم خراب شده، هر بار رفت و آمدمان حدود 40 هزار تومان هزینه‌بردار است؛ اما چون با دام زندگی می‌كنیم بیماری‌هایمان سخت‌تر است و ناچاریم به دكتر برویم.
مادر فاطمه از بیماری‌های سالك، مالاریا و آنفلوانزای دامی یاد كرد و تحمل پشه‌ها را در فصل تابستان غیرقابل توصیف خواند.
دیوار به دیوار خانه آن‌ها، كانال فاضلابی عظیم بود، با بویی مهوع كه تابستان‌ها جولانگاه انواع حشره است. این كانال جایگاه زباله‌ها هم هست. هر سو بنگریم زباله می‌بینیم و فاضلاب.
كپسول‌های گاز گوشه حیاط و در آشپزخانه چیده شده بود، پُر‌ها از خالی‌ها جدا. گاز نیست، تلفن هم نیست. موبایل آنتن نمی‌دهد و ارتباط ساكنان مجتمع دام با بیرون از این محوطه دشوار است.
اكثرا بخاری‌های برقی خیلی كوچكی دارند. در خانه‌ها فرش نیست و به جای آن زیراندازی را می‌توان دید كه جای سوختگی به عنوان یادگاری از بخاری‌های نفتی‌شان در برخی گوشه‌هایش دیده می‌شود. در تك اتاق خانه اثری از حتی یك عروسك كوچك هم نیست، همبازی كودكی‌های فاطمه، مرغ و خروس‌ها و گوسفند‌ها هستند، گاهی هم در خیالش نقش عروسكی به یاری می‌آید و در كنج خانه می‌نشاندش.
از خانه فاطمه بیرون می‌آییم. سر كوچه در یكی از خانه‌ها باز است. مردی در آستانه در ایستاده است. پدر یكی از دانش‌آموز‌ها بود.
او نیز مردی جوان بود با چهره‌ای شكسته. می‌گفت اهالی این منطقه همگی ایرانی هستند و عمدتا ترك‌زبان و از تیره‌ها و طایفه‌های مختلف عشایری‌اند كه جبر زمانه آنها را به این ناكجا آباد كشانده است.

** نوسانات اقتصادی، اتباع را رانده است
او اظهار می‌كرد كه پیش از این اتباع غیرقانونی هم در این ناحیه زیاد رفت‌وآمد می‌كردند؛ اما با نوسانات اقتصادی اخیر دیگر برایشان نمی‌صرفد كه در این منطقه كار كنند و به افغانستان باز گشته‌اند.
این مرد جوان از نبود امنیت گفت و اینكه دزدان با انداختن قلاب‌هایی از روی پشت بام گوسفندان را می‌دزدند و هیچ كانكس نیروی انتظامی هم در این حوالی نیست كه حتی دعواهای میدانی را سر و سامان دهد. ناچار روی پشت‌بام‌ها چادر می‌زنند و شب‌ها نوبتی كشیك می‌دهند تا دزد نیاید، بعضی‌ هم در گوشه خانه‌ها سگ‌های وحشی دارند كه هم دزدان و هم اهالی خانه را می‌درند.
او از رد و بدل شدن مواد مخدر و نیز آسیب‌های اجتماعی كه كودكانشان را تهدید می‌كند نیز بسیار گلایه‌مند بود و خدا را شكر می‌كرد كه در مدرسه بچه‌ها را آموزش می‌دهند تا هر اتفاق نامعمولی را مشاهده كردند به خانه و مدرسه اطلاع دهند.
به گفته‌ اهالی، چندین بار موارد كودك‌آزاری و سوءاستفاده از كودكان دیده شده كه با دخالت به موقع خانواده‌ها و مدرسه رفع شده است.
مجتمع دام جایی است پای مسئولان، حتی در دوره انتخابات هم كمتر به آن باز شده است. گوشه‌ای است و پرت و غریب در بخش مركزی شیراز كه زندگی در آن با سختی و رنج و بی‌چیزی ادامه داد. در غیاب حداقل امكانات،‌ دیدن انسان‌هایی كه در این شرایط ناگوار از خانه و كاشانه اصلی‌شان رانده شده‌اند و در اینجا مانده، آدمی را از فكر بیرون نمی‌آورد.
در حال خروج از مجتمع هستیم، نیسان‌های آبی كه همچنان دام بار زده‌اند،‌ می‌روند و می‌آیند، در گوشه جاده دنبال رد جمجمه سر میشی می‌گردم كه صبح نمایی ترسناك به حاشیه راه داده بود، اثری از آن نیست. سگ‌ها كمی آن‌طرف تر از جای افتادن جمجمه لم داده‌اند روی زباله‌ها.
به ابتدای راه می‌رسیم، در كمربندی، آدم‌ها سوار ماشین‌هایشان، رفت و آمد می‌كنند. می‌روند تا به شهر برسند، شاید به خانه‌هایشان با گرما و اتاق و عروسك، شاید به محل كارشان با گلدان‌های سبز رنگ؛ اما زندگیِ بی‌رنگ در كناره جاده می‌ماند و در تاریخ و جغرافیای خودش عمر و جوانی و كودكی را می‌بلعد.
گزارش از : سیده سمیرا متین نژاد
7375/ 2027