۱ مهر ۱۳۹۶،‏ ۱۶:۳۷
کد خبر: 82674630
۰ نفر
اولين روز مدرسه؛ يادش به خير

روزنامه سيستان و بلوچستان روز شنبه 1 مهر 96 مطلبي با عنوان «اولين روز مدرسه؛ يادش به خير» منتشر كرده است.

دراين مطلب آمده است: خاطرات اولين ها به ويژه خاطرات خوش معمولا بر ذهن انسان نقش مي بندد و بسياري مواقع يادآوري آن براي افراد خوشايند است.اول مهر يا همان اولين روز مدرسه از خاطراتي است كه خيلي ها به خوبي آن را به ياد دارند. بيشتر افراد از روز اول مدرسه خود خاطرات شيرين و گاه تلخ بسيار دارند خاطراتي كه گاهي ترس از جدا شدن كودك از والدين به حلقه هاي اشكي در چشم هاي او تبديل مي شود اما خيلي زود با انس به مدرسه و با پيدا كردن دوست و هم كلاسي جاي خود را به شيطنت و بازيگوشي مي دهد.
اول مهر روزي خاطره انگيز در تقويم زندگي به شمار مي رود. روزي كه كودكان با لباس و كفش نو و با انداختن كوله پشتي به دوششان به سوي آينده اي روشن پيش مي روند. اولين روز سال تحصيلي فرصتي شد از مشاوران صفحه جامعه و همچنين خبرنگاران اين صفحه درباره خاطره اولين روز سال تحصيلي
سوال شود.
معلمي مهربان
دكتر «سعيد شهركي» جراح و دندان پزشك كه پاسخ گوي سوالات خوانندگان روزنامه در زمينه مشكلات دهان و دندان است از خاطرات خود در اين روز به خبرنگار ما مي گويد: اگر چه پيش دبستاني رفته بودم اما گمان مي كردم مدرسه با پيش دبستاني بسيار تفاوت دارد به همين دليل ترس جدايي از مادرم را داشتم. خوشبختانه معلم سال اول دبستانم خانم قمري، مهربان بود و من هم شاخه گلي را كه برايش خريده بودم به او دادم. روز اول مدرسه روز بسيار خوبي بود از نقاشي كشيدن تا بازي با هم كلاسي هايم همه برايم خاطرات خوبي را رقم زد كه هيچ وقت از ذهنم پاك نمي شود.
تجربه روز اول مدرسه در انباري
«اسما دهمرده» مشاور حقوقي كه سوالات حقوقي خوانندگان روزنامه را پاسخ مي دهد نيز در اين باره مي گويد: روز اول مهر مي ترسيدم به مدرسه بروم مدرسه با خانه مان، فاصله زيادي نداشت و قرار بود به تنهايي به مدرسه بروم. مادرم لباس هايم را تنم كرد و من را راهي مدرسه كرد اما به جاي مدرسه به منزل پدربزرگم رفتم كه نزديك خانه خودمان بود. مراقب بودم كسي متوجه حضورم در خانه آن ها نشود به همين دليل ميان وسايل انباري آن ها قايم شدم. چند ساعتي كه گذشت خيلي گرسنه شدم اما چون ساعت برگشت از خانه را نمي دانستم تا غروب آنجا ماندم. زماني كه به خانه رسيدم مادر و برادرم خيلي عصباني بودند و با من دعوا اما بعد صحبت و توجيهم كردند كه بايد به مدرسه بروم تا باسواد شوم. فرداي آن روز براي اين كه آن اتفاق تكرار نشود مادرم همراهم به مدرسه آمد اما زماني كه خداحافظي كرد شروع به گريه كردم. يك هفته اول مدرسه با ورودم به حياط مدرسه كارم گريه بود تا اين كه يك دوست پيدا كردم و ترسم از بين رفت.
شغلم را همان روز انتخاب كردم
«عادله صفت گل» كارشناس ارشد روانشناسي باليني ديگر مشاور صفحه جامعه نيز مي گويد: روز اول مدرسه با دلهره اي شوق انگيز در حالي كه چند بار دفتر، مداد و پاك كنم را چك كرده بودم همراه پدرم راهي مدرسه شدم. در راه مدرسه دست پدرم را محكم گرفته بودم او كه متوجه استرسم شده بود برايم از پيدا كردن دوست هاي جديد و ياد گيري خواندن و نوشتن گفت البته خيالم تا حدودي راحت بود چون عمه ام معلم كلاس سوم همان مدرسه بود. هنگامي كه كلاس بندي ها انجام شد و معلمان مشخص شدند دوستاني پيدا كردم. حال و هواي جديد من را متوجه حس جدايي از والدينم نكرده بود تا اين كه پدرم رفت و بعد از آن عمه ام نيز به كلاس خودش رفت و همين سبب شد بغض و گريه كنم اما باور كنيد من از ديگر بچه هاي كلاس كمتر گريه كردم و تازه سعي مي كردم يكي از همكلاسي هايم را كه از لحاظ جسمي از همه كوچك تر بود را هم آرام كنم انگار از همان روز اولي كه قرار بود با سواد شوم شغلم را انتخاب كرده بودم.
شوقي فراموش نشدني
«محمد نعيم محمد حسني» كارشناس ارشد روان شناسي تربيتي هم كه پاسخ گوي سوالات مشاوره خوانندگان روزنامه است درباره خاطرات اولين روز مدرسه اش مي گويد: سال 1373 بود هيچ وقت خوشحالي وصف ناپذيري را كه آن روز داشتم فراموش نمي كنم برخلاف بسياري از بچه ها كه به نحوي گريه مي كردند يا پشت سر پدر و مادرشان قايم شده بودند من در حال بازي بودم چون امين و حميد، برادر هاي بزرگ ترم در كلاس سوم و پنجم در آن مدرسه مشغول به تحصيل بودند و همين سبب شده بود احساس دوري از خانواده سراغم نيايد. معلم من خانم شاه پناه بود و از خداوند مي خواهم هر كجا كه هست يار و نگهدارش باشد.
دلهره جدايي از مادر
«سيمين شهركي» خبرنگار روزنامه سيستان و بلوچستان نيز مي گويد: اولين روز مدرسه ترس جدايي از مادرم را داشتم اما وقتي با ديگر هم كلاسي هايم در حياط مدرسه بازي مي كردم و منتظر اعلام اسامي دانش آموزان و معلمان آن ها بودم چون مادرم به همراه ديگر مادران آنجا حضور داشت خيالم راحت بود اما همزمان با ورود به كلاس متوجه شدم كه مادرم نمي تواند به كلاس بيايد و آن جا بود كه شروع به گريه كردم. خانم شاهوزي پور معلم كلاس اول دبستانم خيلي مهربان بود او اشك هايم را پاك كرد، صورتم را بوسيد و قول داد اگر درس هايم را خوب ياد بگيرم مادرم زود به دنبالم مي آيد. يادم هست وقتي از پشت پنجره كلاس، مادرم را ديدم كه به دنبالم آمده است بدون جمع كردن وسايلم و حتي اجازه گرفتن از معلم از كلاس خارج شدم و مادرم را در آغوش گرفتم و بوسيدم.
شروع دوستي چندساله
«شبنم پودينه» خبرنگار صفحه جامعه روزنامه هم مي گويد: اولين روزي كه به مدرسه رفتم سال 1377 بود از ذوق مدرسه رفتن صبح خيلي زود بيدار شدم و بعد از خوردن صبحانه، زماني كه خواهرم لباس هايم را تنم مي كرد از شوق و عجله بدون پوشيدن مقنعه راهي شدم و خواهرم كه مقنعه ام را در دستش گرفت دنبالم به راه افتاد. پا به حياط مدرسه كه گذاشتم ديدم همه بچه ها مقنعه سرشان است تازه متوجه مقنعه ام شدم كه در دست خواهرم بود! خيلي از بچه‌ها گريه مي‌كردند اما من از مدرسه آمدن خوشحال بودم و زود با دختري به نام اسما دوست شدم. معلم كلاس اولم خانم عباسي، چهره اي بسيار مهربان داشت كه من را با لذت خواندن و نوشتن آشنا كرد.
بازيگوشي و خشم ناظم
«حسنيه ارباب افضلي» دبير صفحه جامعه و معاون تحريريه روزنامه سيستان و بلوچستان نيز به فكر فرو مي رود و درباره آن روز مي گويد: به خاطر دارم از اولين روز مدرسه، بچه ها همراه با مادر و پدر خود به مدرسه آمده بودند اما من تنها به مدرسه رفتم. مادرم به دليل بيماري برادر كوچك ترم مجبور شد در خانه بماند. من هم كه تنها بودم شروع كردم به دور زدن در حياط مدرسه و به نقاط مختلف آن سرزدم به خاطر دارم نقشه مدرسه را در همان روز اول به ذهن سپردم. بازيگوشي هايم آن قدر در حياط مدرسه ادامه داشت كه ديرتر از بقيه دانش آموزان در صف حاضر شدم چون در حياط پشتي سرگرم جست وجو و ماجراجويي بودم و همين موضوع موجب شد در اولين روز مدرسه ناظم را خشمگين كنم. با اين بازيگوشي آخرين نفر در صف كلاس بودم و به اين ترتيب مجبور شدم در نيمكت آخر كلاس بنشينم.
زودتر از هميشه خوابم برد
« يوسف پوركيخا»كارشناس گياهان دارويي صفحه جامعه كه سن و سالي از او گذشته است اما مخاطبان روزنامه را با خواص استفاده از گياهان دارويي آشنا مي كند متفاوت تر از بقيه، خاطره اولين روز مدرسه خود را چنين تعريف مي كند: سال 1346 به مدرسه رفتم امكانات آن زمان بسيار كم بود اما هيچ كس حس برتري بر ديگري نداشته است به همين دليل مثل بچه هاي امروزي اصلا براي مدرسه رفتن نگراني نداشتم. او ادامه مي دهد: آن روزها وسيله نقليه براي تردد نبود با توجه به اين كه بچه بودم چند كيلومتر راه را پياده براي رسيدن به مدرسه طي كردم ضمن اين كه پدرم كشاورز بود و غروب بايد در كشاورزي به پدر و مادرم كمك مي كردم اما اين پياده روي سبب شد وقتي به خانه برگشتم زودتر از هميشه بخوابم
8006**6081دريافت كننده: نرگس تيموري**انتشار دهنده: حيدر سراياني