پوستر انسان 250 ساله/پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌وآله و پایه‌گذاری نظام اسلامی

تهران - ایرنا - پوستر انسان 250 ساله؛ پیامبر اعظم صلّی‌الله‌علیه‌وآله و پایه‌گذاری نظام اسلامی روز چهارشنبه به همراه بیانات رهبر معظم انقلاب در خطبه های نماز جمعه 28 اردیبهشت سال 1380منتشر شد.

به گزارش ایرنا از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله العظمی خامنه ای، رهبر معظم انقلاب در این خطبه اظهار داشته اند: دوران حاكمیّت اسلام در مدینه، دوران شالوده‌ریزی نظام اسلامی و ساختن یك الگو و نمونه از حاكمیّت اسلام برای همه زمانها و دورانهای تاریخ انسان و همه مكانهاست. هدف پیامبر اكرم فقط مبارزه با كفّار مكه نبود؛ مسأله، مسأله جهانی بود. هدف این بود كه پیام آزادی و بیداری و خوشبختی انسان به همه دلها برسد. این جز با ایجاد یك نظام نمونه و الگو امكانپذیر نبود.

بیانات در خطبه‌های نماز جمعه‌ تهران‌(28/2/1380) به شرح ذیل است:

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌

الحمدللَّه ربّ العالمین. نحمده و نستعینه و نستغفره و نتوكّل علیه و نصلّی و نسلّم علی حبیبه و نجیبه و خیرته فی خلقه، حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته، بشیر رحمته و نذیر نقمته، سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الأطیبین الأطهرین المنتجبین. سیّما بقیّةاللَّه فی‌الأرضین‌

همه برادران و خواهران نمازگزار عزیز و خودم را به رعایت تقوا و مراقبت از اعمال و رفتار و حتّی تصوّرات و پندارهای خود توصیه میكنم. خدا را در همه حال در نظر داشته باشید؛ در همه حال از او كمك بخواهید؛ به او توكّل كنید؛ از او راهنمایی بخواهید و به مدد او امیدوار باشید.

این روزها با رحلت پیامبر عظیم‌الشّأن اسلام - كه برگزیده همه بشریّت در طول تاریخ و پدر معنوی مسلمانها و همه انسانهایی است كه به ارتقاء و رشد انسانیت عقیده دارند - مصادف است. در سالگرد رحلت آن بزرگوار، یكی از وظایف ما این است كه در دل و زبان، از زحمات و مجاهدات بی‌نظیر و خستگیناپذیر این زبده عالم و آدم، سپاسگزار باشیم. همچنین این ایام با سالگرد شهادت سبط اكبر پیغمبر، حضرت امام حسن مجتبی و همچنین امام هشتم ما، حضرت ابیالحسن‌الرّضا علیهماالصّلاةوالسّلام مصادف است.

خطبه اول را به شرح مختصری از سیره نبيّ‌اكرم در دوران ده‌ساله حاكمیت اسلام در مدینه اختصاص داده‌ام كه یكی از درخشانترین - و گزافه نیست اگر بگوییم درخشانترین - دوره‌های حكومت در طول تاریخ بشری است. باید این دوره كوتاه و پُركار و فوق‌العاده تأثیرگذار در تاریخ بشر را شناخت. البته به همه برادران و خواهران - بخصوص به جوانان - توصیه میكنم كه به تاریخ زندگی پیغمبر مراجعه كنند و آن را بخوانند و فرا گیرند.

دوره مدینه، فصل دوم دوران بیست‌وسه ساله رسالت پیغمبر است. سیزده سال در مكه، فصل اوّل بود - كه مقدمه فصل دوم محسوب میشود - و تقریباً ده سال هم دوران مدینه پیغمبر است كه دوران شالوده‌ریزی نظام اسلامی و ساختن یك الگو و نمونه از حاكمیّت اسلام برای همه زمانها و دورانهای تاریخ انسان و همه مكانهاست. البته این الگو، یك الگوی كامل است و مثل آن را دیگر در هیچ دورانی سراغ نداریم؛ لیكن با نگاه به این الگوی كامل، میشود شاخصها را شناخت. این شاخصها برای افراد بشر و مسلمانها علامتهایی است كه باید به وسیله آنها نسبت به نظامها و انسانها قضاوت كنند. هدف پیغمبر از هجرت به مدینه این بود كه با محیط ظالمانه و طاغوتی و فاسد سیاسی و اقتصادی و اجتماعیای كه آن روز در سرتاسر دنیا حاكم بود، مبارزه كند و هدف، فقط مبارزه با كفّار مكه نبود؛ مسأله، مسأله جهانی بود. پیامبر اكرم این هدف را دنبال میكرد كه هرجا زمینه مساعد بود، بذر اندیشه و عقیده را بپاشد؛ با این امید كه در زمان مساعد، این بذر سبز خواهد شد. هدف این بود كه پیام آزادی و بیداری و خوشبختی انسان به همه دلها برسد. این جز با ایجاد یك نظام نمونه و الگو امكانپذیر نبود؛ لذا پیغمبر به مدینه آمد تا این نظام نمونه را به وجود آورد. این‌كه چقدر بتوانند آن را ادامه دهند و بعدیها چقدر بتوانند خودشان را به آن نزدیك كنند، بسته به همّت آنهاست. پیغمبر نمونه را میسازد و به همه بشریت و تاریخ ارائه میكند.

نظامی كه پیغمبر ساخت، شاخصهای گوناگونی دارد كه در بین آنها هفت شاخص از همه مهمتر و برجسته تر است:

شاخص اوّل، ایمان و معنویّت است. انگیزه و موتور پیشبرنده حقیقی در نظام نبوی، ایمانی است كه از سرچشمه دل و فكر مردم میجوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحیح به حركت در میآورد. پس شاخص اوّل، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد و اندیشه درست به افراد است، كه پیغمبر این را از مكه شروع كرد و در مدینه پرچمش را با قدرت بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقّی به حقدار - بدون هیچ ملاحظه - است.

شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوی، پایه همه چیز، دانستن و شناختن و آگاهی و بیداری است. كسی را كوركورانه به سمتی حركت نمیدهند؛ مردم را با آگاهی و معرفت و قدرتِ تشخیص، به نیروی فعّال - نه نیروی منفعل - بدل میكنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوّت است. در نظام نبوی، درگیریهای برخاسته از انگیزه‌های خرافی، شخصی، سودطلبی و منفعت‌طلبی مبغوض است و با آن مبارزه میشود. فضا، فضای صمیمیّت و اخوّت و برادری و همدلی است.

شاخص پنجم، صلاح اخلاقی و رفتاری است. انسانها را تزكیه و از مفاسد و رذائل اخلاقی، پیراسته و پاك میكند؛ انسانِ با اخلاق و مزكّی میسازد؛ «و یزكّیهم و یعلّمهم الكتاب و الحكمة».(1) تزكیه، یكی از آن پایه‌های اصلی است؛ یعنی پیغمبر روی یكایك افراد، كار تربیتی و انسان‌سازی میكرد.

شاخص ششم، اقتدار و عزّت است. جامعه و نظام نبوی، توسریخور، وابسته، دنباله‌رو و دست حاجت به سوی این و آن درازكن نیست؛ عزیز و مقتدر و تصمیم‌گیر است؛ صلاح خود را كه شناخت، برای تأمین آن تلاش میكند و كار خود را پیش می‌برد.

شاخص هفتم، كار و حركت و پیشرفتِ دائمی است. توقّف در نظام نبوی وجود ندارد؛ به طور مرتّب، حركت، كار و پیشرفت است. اتفاق نمیافتد كه یك زمان بگویند: دیگر تمام شد؛ حال بنشینیم استراحت كنیم! این وجود ندارد. البته این كار، كارِ لذّت‌آور و شادیبخشی است؛ كار خستگیآور و كسل‌كننده و ملول‌كننده و به تعب‌آورنده‌ای نیست؛ كاری است كه به انسان نشاط و نیرو و شوق میدهد.

پیغمبر وارد مدینه شد تا این نظام را سرِ پا و كامل كند و آن را برای ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر كسی در هر جای تاریخ - از بعد از زمان خودش تا قیامت - توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ایجاد كند تا انسانها به سوی چنان جامعه‌ای بروند. البته ایجاد چنین نظامی، به پایه‌های اعتقادی و انسانی احتیاج دارد. اوّل باید عقاید و اندیشه‌های صحیحی وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه آن افكار بنا شود. پیغمبر این اندیشه‌ها و افكار را در قالب كلمه توحید و عزّت انسان و بقیه معارف اسلامی در دوران سیزده سال مكه تبیین كرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً این افكار و این معارف بلند را - كه پایه‌های این نظامند - به این و آن تفهیم كرد و تعلیم داد. دوم، پایه‌ها و ستونهای انسانی لازم است تا این بنا بر دوش آنها قرار گیرد - چون نظام اسلامی قائم به فرد نیست - پیغمبر بسیاری از این ستونها را هم در مكه به وجود آورده و آماده كرده بود. یك عدّه، صحابه بزرگوار پیغمبر بودند - با اختلاف مرتبه‌ای كه داشتند - اینها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده‌ساله مكه بودند. یك عدّه هم كسانی بودند كه قبل از هجرت پیغمبر، در یثرب با پیام پیغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعدبن‌معاذها و ابیایّوب‌ها و دیگران. بعد هم كه پیغمبر آمد، از لحظه ورود، انسان‌سازی را شروع كرد و روزبه‌روز مدیران لایق، انسانهای بزرگ، شجاع، با گذشت، با ایمان، قوی و بامعرفت به عنوان ستونهای مستحكم این بنای شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند. هجرت پیغمبر به مدینه - كه قبل از ورود پیامبر به این شهر، یثرب نامیده میشد و بعد از آمدن آن حضرت، مدینةالنّبی نام گرفت - مثل نسیم خوش بهاری بود كه در فضای این شهر پیچید و همه احساس كردند كأنّه گشایشی به‌وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بیدار شد. وقتی كه مردم شنیدند پیغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزدیك مدینه است و آن حضرت پانزده روز در آن‌جا ماند - شوق دیدن ایشان روزبه‌روز در دل مردم مدینه بیشتر میشد. بعضی از مردم به قُبا میرفتند و پیغمبر را زیارت میكردند و برمیگشتند؛ عدّه‌ای هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد كه پیغمبر وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانی در دلهای مردم تبدیل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقاید و عواطف و وابستگیهای قبایلی و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه جدیدی به سوی حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقی آشنا شده‌اند. همین توفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ایجاد كرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا كرد؛ سپس دژ طبیعی مكه را تسخیر كرد و سرانجام به راههای دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتوری و كشور بزرگِ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروی ایمان فتح كردند. ملتهای مورد هجوم هم به مجردی كه اینها را میدیدند، در دلهایشان نیز این ایمان به وجود میآمد. شمشیر برای این بود كه مانعها و سركرده‌های زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا توده‌ی مردم، همه جا همان توفان را دریافت كرده بودند و دو امپراتوری عظیم در آن روزگار - یعنی روم و ایران - تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامی شده بودند. همه اینها چهل سال طول كشید؛ ده سالش در زمان پیغمبر بود؛ سی سال هم بعد از پیغمبر.

پیغمبر به مجرّد این‌كه وارد مدینه شد، كار را شروع كرد. از جمله شگفتیهای زندگی آن حضرت این است كه در طول این ده سال، یك لحظه را هدر نداد. دیده نشد كه پیغمبر از فشاندن نور معنویت و هدایت و تعلیم و تربیت لحظه‌ای باز بماند. بیداری او، خواب او، مسجد او، خانه او، میدان جنگ او، در كوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگی او و وجود او - هرجا كه بود - درس بود. عجب بركتی در چنین عمری وجود دارد! كسی كه همه تاریخ را مسخّرِ فكر خود كرد و روی آن اثر گذاشت - كه من بارها گفته‌ام، بسیاری از مفاهیمی كه قرنهای بعد برای بشریت تقدّس پیدا كرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادری، عدالت و مردم‌سالاری، همه تحت تأثیر تعلیم او بود؛ در تعالیم سایر ادیان چنین چیزهایی وجود نداشت و یا لااقل به منصه ظهور نرسیده بود - فقط ده سال كار حكومتی و سیاسی و جمعی كرده بود. چه عمر بابركتی! از اوّلِ ورود، موضعگیری خود را مشخص كرد.

ناقه‌ای كه پیغمبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدینه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّه‌ای هم برای خودش خانه‌ها، كوچه‌ها و حصار و بزرگانی داشت و متعلّق به قبیله‌ای بود: قبایل وابسته به اوس و قبایل وابسته به خزرج. وقتی شتر پیغمبر وارد شهر یثرب شد، جلوِ هر كدام از قلعه‌های قبایل كه رسید، بزرگان بیرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! بیا این‌جا؛ خانه، زندگی، ثروت و راحتيِ ما در اختیار تو. پیغمبر فرمود: جلوِ این شتر را باز كنید؛ «انّها مأمورة»؛(2) دنبال دستور حركت میكند؛ بگذارید برود. جلوِ شتر را باز كردند تا به محلّه بعدی رسید. باز بزرگان، اشراف، پیرمردان، شخصیّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه پیغمبر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! این‌جا فرود بیا؛ این‌جا خانه توست؛ هرچه بخواهی، در اختیارت میگذاریم؛ همه ما در خدمتت هستیم. فرمود: كنار بروید؛ بگذارید شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همین‌طور محلّه به محلّه شتر راه میرفت تا به محلّه بنیالنجار - كه مادر پیغمبر جزو این خانواده است - رسید. مردان بنیالنجار داییهای پیغمبر محسوب میشدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما خویشاوند توییم؛ هستی ما در اختیار توست؛ در منزل ما فرود بیا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ كنار بروید. راه را باز كردند. شتر به فقیرنشین‌ترینِ محلّات مدینه آمد و در جایی نشست. همه نگاه كردند ببینند خانه كیست؛ دیدند خانه ابیایّوب انصاری است؛ فقیرترین یا یكی از فقیرترین آدمهای مدینه. خودش و خانواده مستمند و فقیرش آمدند و اثاث پیغمبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پیغمبر هم به عنوان میهمان، وارد خانه آنها شد و به اعیان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبیله و امثال اینها دست رد زد؛ یعنی موضع اجتماعی خودش را مشخّص كرد؛ معلوم شد كه این شخص، وابسته به پول و حیثیت قبیله‌ای و شرفِ ریاست فلان قبیله و وابسته به قوم و خویش و فامیل و آدمهای پُررو و پشت‌هم‌انداز و امثال اینها نیست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه اوّل مشخّص كرد كه در برخورد و تعامل اجتماعی، طرف كدام گروه و طرفدار كدام جمعیت است و وجود او برای چه كسانی بیشتر نافع خواهد بود. همه از پیغمبر و تعالیم او نفع میبرند؛ اما آن كس كه محرومتر است، قهراً حقّ بیشتری می‌برد و باید جبران محرومیتش بشود. جلوِ خانه ابیایّوب انصاری، زمینِ افتاده‌ای بود. فرمود این زمین مال كیست؟ گفتند متعلّق به دو بچه یتیم است. پول از كیسه خود داد و آن زمین را خرید. بعد فرمود در این زمین مسجد میسازیم؛ یعنی یك مركز سیاسی، عبادی، اجتماعی و حكومتی؛ یعنی مركز تجمّع مردم. جایی به عنوان مركزیّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد كردند. زمین مسجد را از كسی نخواست و طلب بخشیدگی نكرد؛ آن را با پول خود خرید. با این‌كه آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پیغمبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و كمال رعایت كرد. وقتی بنا شد مسجد بسازند، خود پیغمبر جزو اوّلین كسان یا اوّلین كسی بود كه آمد بیل را به دست گرفت و شروع به كندنِ پی مسجد كرد؛ نه به عنوان یك كار تشریفاتی، بلكه واقعاً شروع به كار كرد و عرق ریخت. طوری كار كرد كه بعضی از كسانی كه كناری نشسته بودند، گفتند ما بنشینیم و پیغمبر این‌طور كار كند!؟ پس ما هم میرویم كار میكنیم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت كوتاهی ساختند. پیغمبر - این رهبر والا و مقتدر - نشان داد كه هیچ حقّ اختصاصی برای خودش قائل نیست. اگر بناست كاری انجام گیرد، او هم باید در آن سهمی داشته باشد.

بعد، تدبیر و سیاست اداره آن نظام را طرّاحی كرد. وقتی انسان نگاه میكند و میبیند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشیارانه پیش رفته است، میفهمد كه پشت سر آن عزم و تصمیم قوی و قاطع، چه اندیشه و فكر و محاسبه دقیقی قرار گرفته است كه علی‌الظّاهر جز با وحی الهی ممكن نیست. امروز هم كسانی كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چیزی نمیفهمند. اگر انسان هر واقعه‌ای را جداگانه حساب كند، چیزی ملتفت نمیشود؛ باید نگاه كند و ببیند ترتیب كار چگونه است؛ چطور همه این كارها مدبّرانه، هوشیارانه و با محاسبه صحیح انجام گرفته است.

اوّل، ایجاد وحدت است. همه مردم مدینه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسیار كمی هم نامسلمان ماندند. علاوه بر اینها، سه قبیله مهمّ یهودی - قبیله بنیقینقاع، قبیله بنیالنضیر و قبیله بنیقریظه - در مدینه ساكن بودند؛ یعنی در قلعه‌های اختصاصيِ خودشان كه تقریباً به مدینه چسبیده بود: زندگی میكردند. آمدنِ اینها به مدینه به صد سال، دویست سال قبل از آن برمیگشت و این‌كه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانی و مفصّلی دارد. در زمانی كه پیغمبر اكرم وارد مدینه شد، خصوصیّت این یهودیها در دو، سه چیز بود: یكی این بود كه ثروت اصليِ مدینه، بهترین مزارع كشاورزی، بهترین تجارتهای سودده و سودبخش‌ترین صنایع - ساخت طلاآلات و امثال این چیزها - در اختیارشان بود. بیشتر مردم مدینه در موارد نیاز به اینها مراجعه میكردند؛ پول قرض میگرفتند و ربا می‌پرداختند؛ یعنی از لحاظ مالی، ریش همه در دست یهودیها بود. دوم این‌كه بر مردم مدینه برتری فرهنگی داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دینی و مسائلی كه از ذهن نیمه‌وحشیهای مدینه، بسیار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكری داشتند. در واقع اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت كنیم، یهودیها در مدینه یك طبقه روشنفكر محسوب میشدند؛ لذا مردم آن‌جا را تحمیق و تحقیر و مسخره میكردند. البته آن‌جایی كه خطری متوجّه‌شان میشد و لازم بود، كوچكی هم میكردند؛ لیكن به طور طبیعی اینها برتر بودند. خصوصیت سوم این بود كه با جاهای دوردست هم ارتباط داشتند؛ یعنی محدود به فضای مدینه نبودند. یهودیها واقعیتی در مدینه بودند؛ بنابراین پیغمبر باید حساب اینها را میكرد. پیغمبر اكرم یك میثاقِ دستجمعيِ عمومی ایجاد كرد. وقتی آن حضرت وارد مدینه شد، بدون این‌كه هیچ قراردادی باشد، بدون این‌كه چیزی از مردم بخواهد و بدون این‌كه مردم دراین‌باره مذاكره‌ای كرده باشند، روشن شد كه رهبريِ این جامعه متعلّق به این مرد است؛ یعنی شخصیت و عظمت نبوی به طور طبیعی همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه میگوید، باید همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پیغمبر میثاقی نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. این میثاق درباره تعامل اجتماعی، معاملات، منازعات، دیه، روابط پیغمبر با مخالفان، با یهودیها و با غیرمسلمانها بود. همه اینها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شاید دو سه صفحه كتابهای بزرگ تواریخ قدیمی را گرفته است.

اقدام بعديِ بسیار مهم، ایجاد اخوّت بود. اشرافی‌گری و تعصّبهای خرافی و غرور قبیله‌ای و جدایی قشرهای گوناگون مردم از یكدیگر، مهمترین بلای جوامع متعصّب و جاهلی آن روز عرب بود. پیغمبر با ایجاد اخوّت، اینها را زیر پای خودش له كرد. بین فلان رئیس قبیله با فلان آدم بسیار پایین و متوسّط، اخوّت ایجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادرید؛ آنها هم با كمال میل این برادری را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمان‌شده و آزادییافته قرار داد و با این كار، همه موانع وحدت اجتماعی را از بین برد. وقتی میخواستند برای مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوش‌صداها و خوش‌قیافه‌ها زیاد بودند، معاریف و شخصیتهای برجسته متعدّد بودند؛ اما از میان همه اینها بلال حبشی را انتخاب كرد. نه زیبایی، نه صوت و نه شرف خانوادگی و پدر و مادری مطرح بود؛ فقط اسلام و ایمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكاری در این راه ملاك بود. ببینید چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بیش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سیره و ممشای او در دلها اثر گذاشت.

برای آن‌كه این كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله اول، شالوده‌ریزی نظام بود كه با این كارها انجام گرفت. مرحله دوم، حراست از این نظام بود. موجود زنده روبه‌رشد و نموی كه همه صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر میكنند، قهراً دشمن دارد. اگر پیغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشیارانه از این مولود طبیعيِ مبارك حراست كند، این نظام از بین خواهد رفت و همه زحماتش بیحاصل خواهد بود؛ لذا باید حراست كند. مرحله سوم، عبارت از تكمیل و سازندگی بناست. شالوده‌ریزی كافی نیست؛ شالوده‌ریزی، قدم اوّل است. این سه كار در عرض هم انجام میگیرد. شالوده‌ریزی در درجه اوّل است؛ اما در همین شالوده‌ریزی هم ملاحظه دشمنان شده است و بعد از این هم حراست ادامه پیدا خواهد كرد. در همین شالوده‌ریزی، به بنای اشخاص و بنیانهای اجتماعی نیز توجّه شده است و بعد از این هم ادامه پیدا خواهد كرد.

پیغمبر نگاه میكند و میبیند پنج دشمن اصلی، این جامعه تازه متولّد شده را تهدید میكنند:

یك دشمن، كوچك و كم‌اهمیت است؛ اما درعین‌حال نباید از او غافل ماند. یك وقت ممكن است یك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبایل نیمه‌وحشی اطراف مدینه. به فاصله ده فرسخ، پانزده فرسخ، بیست فرسخ از مدینه، قبایل نیمه‌وحشیای وجود دارند كه تمام زندگی آنها عبارت از جنگ و خونریزی و غارت و به جان هم افتادن و از همدیگر قاپیدن است. پیغمبر اگر بخواهد در مدینه نظام اجتماعيِ سالم و مطمئن و آرامی به وجود آورد، باید حساب اینها را بكند. پیغمبر فكر اینها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه صلاح و هدایت بود، با آنها پیمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بیایید مسلمان شوید؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اینها پیمان بست تا تعرّض نكنند. پیغمبر بر عهد و پیمانِ خودش، بسیار پا فشاری میكرد و پایدار بود؛ كه این را هم عرض خواهم كرد. آنهایی را كه شریر بودند و قابل اعتماد نبودند، پیغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. این سریه‌هایی كه شنیده‌اید پیغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبیله فرستاد، بیست نفر را سراغ فلان قبیله، مربوط به اینهاست؛ كسانی كه خوی و طبیعت آنها آرام‌پذیر و هدایت‌پذیر و صلاح‌پذیر نیست و جز با خونریزی و استفاده از قدرت نمیتوانند زندگی كنند. لذا پیغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جای خودشان نشاند.

دشمن دوم، مكه است كه یك مركزیّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معنای رایج خودش وجود نداشت؛ اما یك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت میكردند. اینها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل این مولود جدید، با یكدیگر همدست بودند. پیغمبر میدانست خطر عمده از ناحیه آنهاست؛ همین‌طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پیغمبر احساس كرد اگر بنشیند تا آنها سراغش بیایند، یقیناً آنها فرصت خواهند یافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانيِ آنها از نزدیكی مدینه عبور میكرد؛ پیغمبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترینِ این تعرّضها در اوّلِ كار بود. پیغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پیگیری و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقریباً چهار، پنج سال وضع این‌گونه بود؛ یعنی پیغمبر آنها را به حال خودشان رها نمیكرد؛ آنها هم امیدوار بودند كه بتوانند این مولود جدید - یعنی نظام اسلامی - را كه از آن احساس خطر میكردند، ریشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهای متعدّد دیگری كه اتّفاق افتاد، در همین زمینه بود.

آخرین جنگی كه آنها سراغ پیغمبر آمدند، جنگ خندق - یكی از آن جنگهای بسیار مهم - بود. همه‌ی نیرویشان را جمع كردند و از دیگران هم كمك گرفتند و گفتند میرویم پیغمبر و دویست نفر، سیصد نفر، پانصد نفر از یاران نزدیك او را قتل عام میكنیم؛ مدینه را هم غارت میكنیم و آسوده برمیگردیم؛ دیگر هیچ اثری از اینها نخواهد ماند. قبل از آن‌كه اینها به مدینه برسند، پیغمبر اكرم از قضایا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. یك طرف مدینه قابل نفوذ بود؛ لذا در آن‌جا خندقی تقریباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضی از روایات، هوا بسیار سرد بود؛ آن سال بارندگی هم نشده بود و مردم درآمدی نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانی وجود داشت. سخت‌تر از همه، پیغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا دید كسی خسته شده و گیر كرده و نمیتواند پیش برود، پیغمبر میرفت كلنگ را از او میگرفت و بنا میكرد به كار كردن؛ یعنی فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعیت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما دیدند نمیتوانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأیوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پیغمبر فرمود تمام شد؛ این آخرین حمله قریش مكه به ماست. از حالا دیگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها میرویم.

سال بعد از آن، پیغمبر گفت ما میخواهیم به زیارت عمره بیاییم. ماجرای حدیبیّه(3) - كه یكی از ماجراهای بسیار پُرمغز و پُرمعناست - در این زمان اتّفاق افتاد. پیغمبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها دیدند در ماه حرام - كه ماه جنگ نیست و آنها هم به ماه حرام احترام میگذاشتند - پیغمبر به طرف مكه می‌آید. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بیاید؟ با این موفّقیت، چه كار خواهند كرد و چطور میتوانند در مقابل او بایستند؟ آیا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصمیم گرفتند و گفتند میرویم و نمیگذاریم او به مكه بیاید؛ و اگر بهانه‌ای پیدا كردیم، قتل‌عامشان میكنیم. پیغمبر با عالیترین تدبیر، كاری كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بیاید و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم برای تبلیغات پیغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خدای متعال در قرآن میفرماید: «انّا فتحنا لك فتحا مبینا»؛(4) ما برای تو فتح مبینی ایجاد كردیم. اگر كسانی به مَراجع صحیح و محكم تاریخ، مراجعه كنند، خواهند دید كه ماجرای حدیبیّه چقدر عجیب است. سال بعد پیغمبر به عمره رفت و علی‌رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه‌روز زیاد شد. سال بعدش - یعنی سال هشتم - كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پیغمبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحی عظیم و حاكی از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراین پیغمبر با این دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگی و بدون حتّی یك قدم عقب‌نشینی برخورد كرد و روزبه‌روز و لحظه‌به‌لحظه به طرف جلو پیش رفت.

دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنی بیگانگانِ نامطمئنی كه علی‌العجاله حاضر شدند با پیغمبر در مدینه زندگی كنند؛ اما دست از موذیگری و اخلالگری و تخریب برنمیداشتند. اگر نگاه كنید، بخش مهمی از سوره بقره و بعضی از سوره‌های دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگی پیغمبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگی بودند؛ آگاهیهایی داشتند؛ روی ذهنهای مردم ضعیف‌الایمان اثرِ زیاد میگذاشتند؛ توطئه میكردند؛ مردم را ناامید میكردند و به جان هم میانداختند. اینها دشمن سازمان‌یافته‌ای بودند. پیغمبر تا آن‌جایی كه میتوانست، با اینها مدارا كرد؛ اما بعد كه دید اینها مدارابردار نیستند، مجازاتشان كرد. پیغمبر، بیخود و بدون مقدّمه هم سراغ اینها نرفت؛ هر كدام از این سه قبیله عملی انجام دادند و پیغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنیقینقاع بودند كه به پیغمبر خیانت كردند؛ پیغمبر سراغشان رفت و فرمود باید از آن‌جا بروید؛ اینها را كوچ داد و از آن منطقه بیرون كرد و تمام امكاناتشان برای مسلمانها ماند. دسته دوم، بنینضیر بودند. اینها هم خیانت كردند - كه داستان خیانتهایشان مهم است - لذا پیغمبر فرمود مقداری از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنیقریظه بودند كه پیغمبر امان و اجازه‌شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نكرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردی كردند و با دشمن پیمان بستند تا در كنار آنها به پیغمبر حمله كنند! یعنی نه فقط به پیمانشان با پیغمبر پایدار نماندند، بلكه در آن حالی كه پیغمبر یك قسمت مدینه را - كه قابل نفوذ بود - خندق حفر كرده بود و محلات اینها در طرف دیگری بود كه باید مانع از این میشدند كه دشمن از آن‌جا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها - مشتركاً - از آن‌جا وارد مدینه شوند و از پشت به پیغمبر خنجر بزنند! پیغمبر در اثنای توطئه اینها، ماجرا را فهمید. محاصره مدینه، قریب یك ماه طول كشیده بود؛ در اواسط این یك ماه بود كه اینها این خیانت را كردند. پیغمبر مطّلع شد كه اینها چنین تصمیمی گرفته‌اند. با یك تدبیر بسیار هوشیارانه، كاری كرد كه بین اینها و قریش به هم خورد - كه ماجرایش را در تاریخ نوشته‌اند - كاری كرد كه اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یكی از آن حیله‌های جنگيِ سیاسيِ بسیار زیبای پیغمبر همین‌جا بود؛ یعنی اینها را علی‌العجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قریش و همپیمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پیغمبر به مدینه برگشت. همان روزی كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه‌های بنیقریظه میخوانیم؛ راه بیفتیم به آن‌جا برویم؛ یعنی حتّی یك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بیست‌وپنج روز بین اینها محاصره و درگیری بود؛ بعد پیغمبر همه مردان جنگی اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پیغمبر با اینها این‌گونه برخورد كرد؛ یعنی دشمنيِ یهود را - عمدتاً در قضیه بنیقریظه، قبلش در قضیه‌ی بنینضیر، بعدش در قضیه یهودیان خیبر - این‌گونه با تدبیر و قدرت و پیگیری و همراه با اخلاق والای انسانی از سر مسلمانها رفع كرد. در هیچكدام از این قضایا، پیغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّی دشمنان اسلام هم این را قبول دارند كه پیغمبر در این قضایا هیچ نقض عهدی نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.

دشمن چهارم، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ كسانی كه به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ‌نظر و آماده همكاری با دشمن، منتها سازمان‌نیافته. فرق اینها با یهود این بود. پیغمبر با دشمن سازمان‌یافته‌ای كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار میكند و به آنها امان نمیدهد؛ اما دشمنی را كه سازمان‌یافته نیست و لجاجتها و دشمنیها و خباثتهای فردی دارد و بیایمان است، تحمّل میكند. عبداللَّه‌بن‌ابيّ، یكی از دشمن‌ترین دشمنان پیغمبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر با او رفتار بدی نكرد. درعین‌حال كه همه میدانستند او منافق است؛ ولی با او مماشات كرد؛ مثل بقیه‌ی مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بیت‌المال داد، امنیتش را حفظ كرد، حرمتش را رعایت كرد. با این‌كه آنها این همه بدجنسی و خباثت میكردند؛ كه باز در سوره بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی كه جمعی از این منافقین كارهای سازمان‌یافته كردند، پیغمبر به سراغشان رفت. در قضیه مسجد ضرار، اینها رفتند مركزی درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامی - یعنی با كسی كه در منطقه روم بود؛ مثل ابوعامر راهب - ارتباط برقرار كردند و مقدّمه‌سازی كردند تا از روم علیه پیغمبر لشكر بكشند. در این‌جا پیغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدی را كه ساخته بودند، ویران كرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ این‌جا محلّ توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است.(5) یا آن‌جایی كه یك دسته از همین منافقین، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدینه رفتند و در جایی لشكری درست كردند؛ پیغمبر با اینها مبارزه كرد و فرمود اگر نزدیك بیایند، به سراغشان میرویم و با آنها میجنگیم؛ با این‌كه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر با آنها كاری نداشت. بنابراین با دسته سوم، برخورد سازمان‌یافته قاطع؛ اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان‌یافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده میكرد.

و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنی كه در درون هر یك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه دشمنها هم همین است. این دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمایلات نفسانی، خودخواهیها، میل به انحراف، میل به گمراهی و لغزشهایی كه زمینه آن را خود انسان فراهم میكند. پیغمبر با این دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه با این دشمن، به وسیله شمشیر نیست؛ به وسیله‌ی تربیت و تزكیه و تعلیم و هشدار دادن است. لذا وقتی كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پیغمبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتید، حالا مشغول جهاد بزرگتر شوید. عجب! یا رسول‌اللَّه! جهاد بزرگتر چیست؟ ما این جهاد با این عظمت و با این زحمت را انجام دادیم؛ مگر بزرگتر از این هم جهادی وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان.(6) اگر قرآن میفرماید: «الّذین فی قلوبهم مرض»،(7) اینها منافقین نیستند؛ البته عده‌ای از منافقین هم جزو «الّذین فی قلوبهم مرض»اند، اما هر كسی كه «الّذین فی قلوبهم مرض» است - یعنی در دل، بیماری دارد - جزو منافقین نیست؛ گاهی مؤمن است، اما در دلش مرض هست. این مرض یعنی چه؟ یعنی ضعفهای اخلاقی، شخصیتی، هوسرانی و میل به خودخواهیهای گوناگون؛ كه اگر جلویش را نگیری و خودت با آنها مبارزه نكنی، ایمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتی ایمان را از تو گرفت، دل تو بیایمان و ظاهر تو باایمان است؛ آن وقت اسم چنین كسی منافق است. اگر خدای نكرده دل من و شما از ایمان تهی شد، در حالی كه ظاهرمان، ظاهرِ ایمانی است؛ پابندیها و دلبستگیهای اعتقادی و ایمانی را از دست دادیم، اما زبان ما همچنان همان حرفهای ایمانی را میزند كه قبلاً میزد؛ این میشود نفاق؛ این هم خطرناك است. قرآن میفرماید: «ثمّ كان عاقبة الّذین اسائوا السوأی ان كذّبوا بایات اللَّه»؛(8) آن كسانی كه كار بد كردند، بدترین نصیبشان خواهد شد. آن بدترین چیست؟ تكذیب آیات الهی. در جای دیگر میفرماید: آن كسانی كه به این وظیفه بزرگ - انفاق در راه خدا - عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛(9) چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ برای جامعه اسلامی این است؛ هرجا هم كه شما در تاریخ میبینید جامعه اسلامی منحرف شده، از این‌جا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجی بیاید، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمیتواند نابود كند بالاخره ایمان میماند و در جایی سر بلند میكند و سبز میشود. اما آن‌جایی كه این لشكرِ دشمن درونی به انسان حمله كرد و درون انسان را تهی و خالی نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش این است. پیغمبر با این دشمن هم مبارزه كرد.

پیغمبر در رفتار خود مدبرانه عمل كرد و سرعت عمل داشت. نگذاشت در هیچ قضیه‌ای وقت بگذرد. قناعت و طهارت شخصی داشت و هیچ نقطه ضعفی در وجود مباركش نبود. او معصوم و پاكیزه بود؛ این خودش مهمترین عامل در اثرگذاری است. ما باید یاد بگیریم؛ مقدار زیادی از این حرفها را باید به بنده بگویند؛ من باید یاد بگیرم؛ مسؤولان باید یاد بگیرند. اثرگذاری با عمل، به مراتب فراگیرتر و عمیقتر است از اثرگذاری با زبان. او قاطعیت و صراحت داشت. پیغمبر هیچ وقت دو پهلو حرف نزد. البته وقتی با دشمن مواجه میشد، كار سیاسيِ دقیق میكرد و دشمن را به اشتباه میانداخت. در موارد فراوانی، پیغمبر دشمن را غافلگیر كرده است؛ چه از لحاظ نظامی، چه از لحاظ سیاسی؛ اما با مؤمنین و مردم خود، همیشه صریح، شفّاف و روشن حرف میزد و سیاسیكاری نمیكرد و در موارد لازم نرمش نشان میداد؛ مثل قضیه‌ی عبداللَّه‌بن‌ابيّ كه ماجراهای مفصّلی دارد.(10) او هرگز عهد و پیمان خودش را با مردم و با گروههایی كه با آنها عهد و پیمان بسته بود - حتّی با دشمنانش، حتّی با كفّار مكه - نشكست. پیغمبر عهد و پیمان خود را با آنها نقض نكرد؛ آنها نقض كردند، پیغمبر پاسخ قاطع داد. هرگز پیمان خودش را با كسی نقض نكرد؛ لذا همه میدانستند كه وقتی با این شخص قرارداد بستند، به قرارداد او میشود اعتماد كرد. از سوی دیگر، پیغمبر تضرّع خودش را از دست نداد و ارتباط خود را با خدا روزبه‌روز محكمتر كرد. در وسط میدان جنگ، همان وقتی كه نیروهای خودش را مرتّب میكرد، تشویق و تحریض میكرد، خودش دست به سلاح می‌برد و فرماندهيِ قاطع میكرد، یا آنها را تعلیم میداد كه چه كار كنند، روی زانو میافتاد و دستش را پیش خدای متعال بلند میكرد و جلوِ مردم بنا میكرد به اشك ریختن و با خدا حرف زدن: پروردگارا ! تو به ما كمك كن؛ پروردگارا ! تو از ما پشتیبانی كن؛ پروردگارا ! تو خودت دشمنانت را دفع كن. نه دعای او موجب میشد كه نیرویش را به كار نگیرد؛ نه به كار گرفتن نیرو، موجب میشد كه از توسل و تضرّع و ارتباط با خدا غافل بماند؛ به هر دو توجه داشت. او هرگز در مقابل دشمن عنود دچار تردید و ترس نشد. امیرالمؤمنین - كه مظهر شجاعت است(11) - میگوید هر وقت در جنگها شرایط سخت میشد و - به تعبیر امروز ما - كم می‌آوردیم، به پیغمبر پناه می‌بردیم. هر وقت كسی در جاهای سخت، احساس ضعف میكرد، به پیغمبر پناه می‌برد. او ده سال حكومت كرد؛ اما اگر بخواهیم عملی را كه در این ده سال انجام گرفته، به یك مجموعه پُركار بدهیم تا آن را انجام دهند، در طی صد سال هم نمیتوانند آن همه كار و تلاش و خدمت را انجام دهند. اگر ما كارهای امروزمان را با آنچه كه پیغمبر انجام داد، مقایسه كنیم، آنگاه میفهمیم كه پیغمبر چه كرده است. اداره آن حكومت و ایجاد آن جامعه و ایجاد آن الگو، یكی از معجزات پیغمبر است. مردم ده سال با او شب و روز زندگی كردند؛ به خانه‌اش رفتند و او به خانه‌شان آمد؛ در مسجد با هم بودند؛ در راه با هم رفتند؛ با هم مسافرت كردند؛ با هم خوابیدند؛ با هم گرسنگی كشیدند؛ با هم شادی كردند. محیط زندگی پیغمبر، محیط شادی هم بود؛ با افراد شوخی میكرد، مسابقه میگذاشت و خودش هم در آن شركت میكرد. آن مردمی كه ده سال با او زندگی كردند، روزبه‌روز محبت پیغمبر و اعتقاد به او در دلهایشان عمیقتر شد. وقتی در فتح مكه، ابوسفیان مخفیانه و با حمایت عبّاس - عموی پیغمبر - به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگیرد، صبح دید كه پیغمبر وضو میگیرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شده‌اند تا قطرات آبی را كه از صورت و دست ایشان میچكد، از یكدیگر بربایند! گفت: من كسری و قیصر - این پادشاهان بزرگ و مقتدر دنیا - را دیده‌ام؛ اما چنین عزّتی را در آنها ندیده‌ام. آری؛ عزّت معنوی، عزّت واقعی است؛ «وللَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنین»؛(12) مؤمنین هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند. در مثل چنین روزهایی - روز بیست‌وهشتم صفر - این نور آسمانی، این انسان والا و این پدر مهربان از میان مردم رفت و آنها را غمگین و داغدار كرد. روز رحلت پیغمبر و قبل از آن، روزهای بیماری آن حضرت، روزهای سختی برای مدینه بود؛ به‌ویژه با آن خصوصیاتی كه اندكی قبل از رحلت پیغمبر پیش آمد. پیغمبر به مسجد آمد و روی منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّی دارد، آن حق را از من بگیرد. مردم شروع به گریه كردند و گفتند یا رسول‌اللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشیم؟! فرمود رسوایی پیش خدا سخت‌تر از رسوایی پیش شماست؛ اگر به گردن من حقّی دارید، اگر از من طلبی دارید، بیایید و بگیرید تا به روز قیامت نیفتد. ببینید چه اخلاقی! كیست كه دارد این حرف را میزند؟ آن انسان والایی كه جبرئیل به مصاحبت با او افتخار میكند؛ اما درعین‌حال با مردم شوخی نمیكند؛ جدّی میگوید تا مبادا در جایی به وسیله او، ندانسته حقّی از كسی ضایع شده باشد. پیغمبر این مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاریخ ماجراهایی را آورده‌اند كه من خیلی نمیدانم كدامش و چقدرش دقیق است؛ اما آن مطلبی كه غالباً نقل كرده‌اند، این است كه یك نفر بلند شد و عرض كرد: یا رسول‌اللَّه! من به گردن تو حقّی دارم. تو یك وقت با ناقه از پهلوی من عبور میكردی؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودی. ناقه من نزدیك تو آمد و تو با عصا، هی كردی؛ ولی عصا به شكم من خورد و من این را از تو طلبكارم! پیغمبر پیرهنش را بالا زد و گفت همین حالا بیا قصاص كن؛ نگذار به قیامت بیفتد. مردم حیرت‌زده نگاه میكردند و میگفتند آیا این مرد واقعاً میخواهد قصاص كند؟ آیا دلش خواهد آمد؟ دیدند پیغمبر كسی را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستی را بیاورند. بعد فرمود: بیا بگیر و با همین چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحیّر و شرمنده از این‌كه نكند این مرد بخواهد این كار را بكند؛ اما یك وقت دیدند او روی پای پیغمبر افتاد و بنا كرد شكم پیغمبر را بوسیدن. گفت: یا رسول‌اللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات میدهم!(13)

پروردگارا ! به محمّد و آل محمّد، به عزّت و جلالت، برترین درودها و الطاف و تفضّلات خود را، امروز تا ابد بر روح مطهّر پیغمبر عزیز ما بفرست. پروردگارا ! او را از اسلام و مسلمین و از بشریّت جزای خیر عنایت كن؛ ما را امّت او قرار بده؛ ما را رونده راه و صراط مستقیم او قرار بده؛ جامعه ما را شبیه جامعه او كن؛ همّت پیروی از او را به همه ما عنایت كن.

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌

قل هو اللَّه احد. اللَّه الصّمد. لم یلد و لم یولد و لم یكن له كفوا احد.(14)

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌

الحمدللَّه ربّ العالمین. والصّلاة والسّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی‌القاسم المصطفی محمّد و علی آله الأطیبین الأطهرین المنتجبین. الهداة المهدیّین المعصومین. سیّما عليّ امیرالمؤمنین و الصّدّیقة الطّاهرة سیّدة نساءالعالمین والحسن والحسین سیّدی شباب اهل الجنّة و علی‌بن‌الحسین و محمّدبن‌علی و جعفربن‌محمّد و موسیبن‌جعفر و علی‌بن‌موسی و محمّدبن‌علی و علی‌بن‌محمّد و الحسن‌بن‌علی والخلف القائم المهدی. حججك علی عبادك و امنائك فی بلادك و صلّ علی ائمّة المسلمین و حماة المستضعفین و هداة المؤمنین‌

همه برادران و خواهران عزیز نمازگزار را به رعایت تقوا، رعایت امر و نهی الهی و برحذر بودن از عذاب خدا و امیدواری به رحمت و نعمت و تفضّل او توصیه میكنم.

در خطبه دوم، موضوعی كه لازم است به آن اشاره كوتاهی كنم، مسائل جاری فلسطین است. سالگرد اشغال این سرزمین موجب این شده است كه دشمنان، بغض و كین‌توزی خودشان را با مردم فلسطین مضاعف كنند. از صهیونیستهای حاكم بر فلسطین، انتظاری نیست. از اوّلی كه آنها آمدند، با همین جنایتها و شدّت عملها شروع كردند و تا امروز هم آن را ادامه دادند؛ تا وقتی هم باشند، وجود آنها جز شرّ و فساد، چیزی به وجود نخواهد آورد. از ملتهای مسلمان در همه‌جای دنیا انتظار میرود كه ملت فلسطین را فراموش نكنند؛ همیشه در مقابل چشمِ خود، این ملت را قرار دهند و از حال آن غافل نمانند. نمیشود ملتهای مسلمان از حال یك ملت مسلمان غافل بمانند.

از دولتهای مسلمان این توقّع وجود دارد كه امكانات لازم را به منظور دفاع، به آن ملت بدهند. از دولتهای مسلمان همچنین انتظار میرود كه بر كسانی كه در دنیا از منافع صهیونیستها حمایت میكنند، فشار سیاسی وارد كنند. این كار را میتوانند در روابط دوجانبه‌شان، در مجامع بین‌المللی، در گفتارهای عمومی و در مذاكرات خصوصی انجام دهند. علاوه بر این - همان‌طور كه عرض شد - حال كه مهاجم و متعرّض حاضر نیست از جنایت خود دست بكشد، اقلاً ملت فلسطین - كه حق با اوست و از حق خود دفاع میكند - بتواند از خودش دفاع كند.

انتظار از دولتهای غیر مسلمان - عمدتاً دولتهای اروپایی - این است كه در مقابل جنایاتی كه علیه یك ملت - علیه مردان، علیه پیرمردان، علیه زنان، علیه نوجوانان، علیه بچه چندماهه و شیرخوار - انجام میگیرد، سكوت نكنند. چرا سكوت میكنند؟ چطور با وجود این همه جنایت، باز از آن دولت غاصب و اشغالگر حمایت میكنند؟ مگر ادّعا نمیكنند كه طرفدار حقوق انسانند؟ اگر این حرف، دروغ و فریب و بازی سیاسی و وسیله‌ای برای چاپیدن ملتها نیست، این‌جا میدان امتحان آن است. این‌جا حقوق انسان پامال میشود؛ موضع بگیرند، حرف بزنند، كارهای اسرائیل را تقبیح كنند و روی او فشار آورند. همچنان‌كه برای چند مجرم یهودی كه در فلان جای دنیا به خاطر یك جُرم جاسوسی محاكمه میشوند، بسیج میگردند و وظیفه خودشان میدانند كه دخالتی بكنند و حرفی بزنند - در حالی كه آن‌جا مجازات مجرم و كار قانونی صورت میگیرد - این‌جا هم كه یك ملت مظلوم واقع میشود، دخالت كنند. چرا دخالت نمیكنند؟ برای دولتهای اروپایی و غیره ننگ است كه تحت تأثیر عوامل صهیونیست و كمپانیهای وابسته به صهیونیستها و ثروتمندان صهیونیست باشند. ما به امریكا چیزی نمیگوییم و از او توقّعی نداریم؛ او نه خواهد كرد و نه میتواند بكند؛ چون هیأت حاكمه امریكا در مشت صهیونیستها قرار دارد.

موضوع دوم، آمدن كاروان شهداست. این موضوع مهمّی است. نه فقط این دفعه؛ هر دفعه كه این كاروانها میآیند، میبینید كه مردم ما واقعاً قدرشناسند. این‌كه من عرض میكنم، به عنوان قدرشناسی خودم عرض میكنم؛ والّا میدانم شما مردم منتظر توصیه نیستید و خودتان احترام میكنید. اگر امروز این ملت، عزّت و ا قتدار و امنیّتی دارد و اگر دانشگاه و كارخانه و دولت و دستگاههای گوناگون كشور این فرصت را دارند كه به كارهای روزمرّه معموليِ خودشان برسند؛ این به بركت همین جنازه‌های از راه رسیده‌ای است كه در تفحّصها پیدا شده‌اند. اینها رفتند دشمن را بیرون كردند؛ اینها رفتند عزّت ملی را تأمین كردند؛ اینها رفتند ننگ تسلّط چكمه‌پوشان دشمن بر مرزها را از چهره این ملت عزیز ستردند و پاك كردند. بنابراین قدرشناسی از اینها لازم است. هر كس كه در این كشور زندگی میكند، باید خودش را مدیون شهدای عزیز بداند. این كاروانی كه می‌آید، جزئی از این مجموعه عظیم شهداست؛ همه ما وظیفه داریم به اینها احترام كنیم.

مسأله اصلیای كه امروز در نظر دارم عرض كنم، مسأله انتخابات است كه مسأله بسیار مهمّی است. انتخابات را یك حادثه كوچك نگیرید. همه انتخابهای كشور همین‌طور است؛ اما انتخاب ریاست جمهوری مهمتر است.

انتخابات ریاست جمهوری، مظهر آزادی و قدرت انتخاب و رشد ملت ایران است. برای یك ملت - مثل بعضی از ملتهایی كه شما میبینید با همه باد و بروتی كه دارند - ننگ است كه در انتخابات ریاست جمهوریاش، سیوپنج درصد یا چهل درصد حائزان شرایط شركت كنند. پیداست كه مردم به نظام سیاسيِ خود نه اعتماد دارند، نه اعتنا میكنند و نه امید دارند. با بعضی از شهروندان امریكایی، قبل از همین انتخابات اخیرشان مصاحبه كرده بودند و گفته بودند به چه كسی رأی میدهید؟ گفته بودند چه فایده، چه فرقی میكند؛ به هیچ كس! همین‌طور هم شد؛ عملاً سیوچند درصد شركت كردند. در ایران اسلامی، هفتاد درصد، هفتادوپنج درصد، هشتاد درصد واجدان شرایط شركت كردند. این خیلی افتخار است؛ این نشان‌دهنده آن است كه این ملت روی پای خودش ایستاده و به مسائل خودش نگاه میكند و میخواهد در این مسأله تصمیم بگیرد.

حضور مردم در انتخابات، یكی از مهمترین مظاهر اقتدار ملی است. این‌كه ما ابتدای سال عرض كردیم كه امسال را سالِ اقتدار ملی بدانید و دنبال آن باشید، وظیفه همه ماست كه این كار را بكنیم؛ منتها هر كدام به سهم خودمان. یكی از پایه‌های اقتدار ملی همین است كه مردم پای صندوقهای رأی بروند و رأی بدهند و رئیس‌جمهور را انتخاب كنند. البته سلایق مردم مختلف است؛ نامزدها هم متعدّدند؛ هر كدام از آنها هم سلیقه و نظری دارند و مردم هم به یك نفر رأی میدهند؛ این مسأله بعدی است. مسأله اوّل این است كه همه در این آزمون عمومی ملت ایران شركت كنند و نشان دهند كه ملت ایران زنده است و به سرنوشت كشورش علاقه دارد. تحلیلگران گوناگون در اطراف دنیا، روی این موضوع حساب میكنند؛ خیلی از آنها میدانند و بعضی هم دیده‌اند و بعضی نیز در پرونده‌ها خوانده‌اند كه در این مملكت، از اوّل مشروطیت تا قبل از انقلاب - كه حدود شصت سال فاصله بود - جز موارد بسیار معدودی، مردم به صندوقهای رأی مجلس اعتنا نكردند. زمامداری كشور هم كه در اختیار خانواده دست‌نشانده بود. آنها میبینند كه امروز مردم ایران وارد میدان میشوند و خودشان مسؤولان كشور را انتخاب میكنند. این شرف و عزّت بزرگی برای ملت ایران است.

نكته بعدی این است كه آحاد ملت ما باید بدانند آنچه بكارند، میدروند. بعضی ممكن است در رأیگیری شركت نكنند؛ بعد بگویند چرا فلان كار نشد. شما باید شركت میكردید و آن كسی را كه فكر میكنید میتواند این كار را انجام دهد و میپسندید، انتخاب میكردید تا آن‌طور كه میخواهید، بشود. نمیشود ما در انتخابات شركت نكنیم؛ بعد نتیجه انتخابات احیاناً آن‌طور كه ما میپسندیم، نشود؛ سپس بگوییم چرا نشد! بله، وقتی انسان شركت نكند، همین است. همه باید شركت كنند؛ این یك وظیفه است؛ هم وظیفه اسلامی است، هم وظیفه میهنی و ملی است و حفظ عزّت و شوكت كشور به این وابسته است، هم وظیفه سیاسی است - كسانی كه فهم و تشخیص سیاسی دارند، وظیفه دارند وارد شوند - هم وظیفه اخلاقی است؛ حقوق مردم اقتضاء میكند كه در این میدان وارد شوند. كارهایی كه باید در این كشور انجام گیرد، اقتضاء میكند كه انسان در این میدان وارد شود. انتخابات را مغتنم بشمارید و قدر بدانید و در آن شركت كنید؛ حادثه بسیار مهمّی است.

در قانون اساسی ما، رئیس‌جمهور مقام والایی است. در قانون اساسی، هم وظایف سنگینی بر دوش رئیس‌جمهور گذاشته شده - كه در اصول مختلف آن مطرح گردیده است - هم اختیارات و امكانات زیادی در اختیار رئیس‌جمهور است. در مجموعه نظامِ قانون اساسی ما، این اختیارت و امكانات و وظایف، منحصر به فرد است. رئیس‌جمهور اختیارات فراوانی دارد: قوّه مجریّه و بودجه كشور و وزارتخانه‌های گوناگون در اختیار اوست.

حقّاً و انصافاً جا دارد كه آحاد مردم نسبت به این قضیه احساس مسؤولیت كنند. خوشبختانه كسانی كه وارد این میدان شده‌اند، افراد متعدّدی هستند و میتوانند سلایق مختلفی را به خودشان جذب كنند. در این‌جا افراد باید با دقّت و تعقّل و محاسبه وارد شوند و از خدای متعال هم بخواهند آنچه كه خیر و صلاح این ملت است، به آنها توفیق دهد تا انجام دهند. افرادی كه از تأیید شورای نگهبان عبور كرده‌اند، قانوناً صالحند. البته صلاحیتها یك اندازه نیست؛ صالح داریم، اصلح داریم؛ تشخیصها مختلف است؛ یكی چیزی را ملاك قرار میدهد و كسی را اصلح میداند و كسی چیز دیگر را ملاك قرار میدهد. اشكالی ندارد؛ اینها نباید موجب اختلاف شود. مبادا به خاطر علاقه‌مندی یك دسته به یك نامزدِ ریاست جمهوری و دسته دیگر به یك نامزد دیگر، بین آحاد مردم شقاق و اختلافی پیدا شود. چه مانعی دارد؟ قانون همین را خواسته است كه مردم طبق سلایقِ خودشان بگردند و انتخاب كنند.

البته كسی كه در این میان، حائز اكثریت آراء خواهد شد، رئیس جمهورِ همه ملت ایران است؛ فقط رئیس جمهورِ آن كسانی كه به او رأی داده‌اند، نیست. یعنی همه ملت ایران باید او را رئیس جمهور بدانند و خودشان را موظّف بدانند كه مقام ریاست جمهوری او را حفظ كنند و شأن او را نگه‌دارند. البته او هم باید متقابلاً خود را موظّف بداند كه حقوق همه آحاد مردم را - چه آنهایی كه به او رأی دادند، چه آنهایی كه به او رأی ندادند، چه آنهایی كه رقیب انتخاباتی او بودند - رعایت كند. ساز و كار قانونی، این است. البته كسی كه انتخاب شود، مورد حمایت رهبری هم خواهد بود. از اوّل انقلاب هم تا به حال همین‌گونه بوده است. رئیس‌جمهور مورد حمایت رهبری است، برای این‌كه بتواند كارهای خودش را انجام دهد. تا آن‌جایی كه خلاف قانون نباشد، به او كمك میشود تا بتواند كارهای خودش را انجام دهد و پیشرفت كند.

وظایف فراوانی بر عهده رئیس‌جمهور است. عمده این وظایف دو چیز است. البته از همه ظرفیتها و قابلیتها و استعدادهایی كه در این كشور وجود دارد، باید استفاده شود. همه نیازهای این كشور - نیازهای امروز، حتّی زمینه نیازهای فردا - باید در تصمیم‌گیریها دیده شود. باید عدالت، محور و اساس باشد. باید امنیتِ همه‌جانبه مورد توجّه باشد؛ امنیّت اجتماعی، امنیّت اقتصادی، امنیّت فرهنگی، امنیّت آبرویی. مردم در نظام جمهوری اسلامی باید احساس كنند كه جان و مال و فرزندان و ناموس و فكر و عقیده و سرمایه‌گذاری و فعّالیت اقتصادیشان برخوردار از امنیّت است. بهداشت مردم، عزّت و هویّت ملی مردم، ارتقای علمی كشور، كارآمدی دستگاه اداری و فسادزدایی از آن، در قانون اساسی وجود دارد. اینها وظایف مهمی است كه باید وجهه همّت قرار گیرد. البته همه این وظایف در چهار سال ریاست جمهوری قابل عمل نیست؛ بسیاری از اینها در بلند مدّت محقّق میشود و در دوره‌های متعدّد، افرادی باید این كارها را پی بگیرند تا به نتایجی برسد؛ منتها جهتگیری باید اینها باشد.

در میان اینها دو چیز از همه مهمتر است كه ان‌شاءاللَّه در فردای رأیگیری، هر كس با انتخاب اكثریت مردم، به‌سلامت و با عافیت و امنیّت و آرامش رأی آورد و رئیس‌جمهورِ قانونی این كشور شد، در برنامه‌ریزیها باید به این دو چیز اهمیت بدهد: یكی از این دو چیز عبارت است از گشایش اقتصادی و ایجاد غنا در كشور - رفع مشكلات و اصلاح امور اقتصادی - دیگری ارتقاء فرهنگ دینی.

مسائل اقتصادی، بسیار مهم است. ما از اقتدار ملی صحبت كردیم؛ همه هم قبول دارند؛ یعنی آحاد ملت و مسؤولان كشور، اقتدار ملی را شعار و پرچمی میدانند كه باید همه به آن توجّه كنند. حقیقتش هم همین است؛ چون اقتدار ملی، اقتدار زید و عمرو نیست؛ اقتدار یك ملت و یك كشور است. این اقتدار چگونه به دست می‌آید؟

فرض بفرمایید یك ركن اقتدار ملی، اقتدار اقتصادی است؛ یعنی كشور از لحاظ اقتصادی بتواند پول ملی خودش را تقویت كند؛ در بازارهای اقتصادی دنیا حضور تأثیرگذار داشته باشد؛ در بهبود وضع اقتصادی كشور از امكانات خودش استفاده كند؛ فقر را در كشور ریشه كن و یا حداقل كم كند و بتواند به عنوان یك كشور ثروتمند و غنی، در مقابل چشم دنیا، كارایی نظام خودش را نشان دهد. این میشود اقتدار اقتصادی، كه مسؤولان اقتصادی كشور موظّفند این كارها را انجام دهند. اقتدار اقتصادی همچنین به معنای این است كه در كشور، بیكاری وجود نداشته باشد؛ اشتغال وجود داشته باشد؛ تولید صنعتی و كشاورزی در حدّ مطلوب باشد؛ از منابع و معادن كشور به نحو بهینه استفاده شود. این هم اقتدار اقتصادی است كه بخشهای گوناگون نسبت به آن مسؤولیت دارند.

اقتدار سیاسی هم، پایه‌ای از اقتدار ملی است. اقتدار سیاسی چیست ؟ اقتدار سیاسی این است كه كشور و دولت بتوانند در میدان سیاست در دنیا حضور فعّال داشته باشند؛ به آنها تحمیل سیاسی نشود؛ كسی نتواند به آنها زور بگوید؛ كسی نتواند در اوضاع سیاسی آنها دخالت كند؛ كسی نتواند در اوضاع داخلی كشور آنها انگشت ایذاء دراز كند. اقتدار سیاسی - كه بخشی از اقتدار ملی است - این است كه گروهها و مجموعه‌های سیاسی در داخل كشور - چه آنهایی كه اسم حزب و گروه دارند، چه آنهایی كه اسم گروه و حزب ندارند؛ بسیاری از مجموعه‌های دانشجویی و روحانی و سایر مجموعه‌های گوناگون در كشور ما سیاسیاند؛ گرچه حزبی هم ندارند - بتوانند آگاهیهای سیاسی و تشخیصهای درست سیاسی پیدا كنند تا در مواقع لازم قادر باشند پشت سرِ دولت بایستند. اقتدار سیاسی این است كه ملت، پشتیبان دولت و تصمیمات مسؤولان كشور باشد. این گوشه‌ای از اقتدار سیاسی است.

اقتدار فرهنگی هم همین‌طور است؛ یعنی از لحاظ فرهنگی، فرهنگِ كشور اثرگذار باشد و اثرپذیر نباشد و تهاجم فرهنگی به شكل صحیحی دفع شود.

همه اینها متوقّف به این است كه دستگاه اداره‌كننده اینها از توانایی مالی برخوردار باشد. متوقّف بر این است كه آحاد مردم در كشور - كه میخواهند پشتیبان دولت باشند - احساس گشایش اقتصادی كنند. پس مسأله اقتصادی در امنیّت و فرهنگ و عزّت و برجستگی حرف سیاسی در كشور و در حضور جهانی تأثیرگذار است. مسأله اقتصادی بسیار مهم است. در اسلام پرداختن به امور اقتصادی مردم جزو اوجب واجباتِ حكومتهاست. پیغمبر اكرم - طبق روایت - فرمود: «كاد الفقر ان یكون كفرا».(15) مضمون این حرف، آن است كه ما آمده‌ایم به مردم ایمان بدهیم؛ اگر نتوانی نانشان را به‌راحتی به دستشان برسانی، ایمانشان از آنها گرفته خواهد شد. واقع قضیه هم همین است. مسأله فقرزدایی و روان كردن كار اقتصادی در كشور، از جمله مسائل بسیار مهم است؛ مسأله‌ای است كه هر كس ان‌شاءاللَّه رئیس‌جمهور شد، باید گشایش و پیشرفت امور اقتصادی كشور و بر طرف كردن مشكلات مردم را سرلوحه برنامه‌های خود قرار دهد.

دوم هم ارتقای فرهنگ و فكر و عمل دینی است؛ كه این - همان‌طور كه در خطبه اول عرض كردیم - سرچشمه‌ای نیروزا برای همه فعّالیتهاست. اگر ایمان مردم مستحكم شد، از آنها موجوداتی آسیب‌ناپذیر، خستگیناپذیر، فعّال و پُرنشاط به وجود میآورد؛ اما وقتی ایمان ضعیف شد، همه آفتها به دنبالش می‌آید. پس تقویت ایمان مردم هم یكی از دو كار اصلیای است كه دولت و رئیس‌جمهور آینده - كه بعد از انتخابات تعیین خواهند شد - باید به آن همّت گمارند.

البته عرض كردیم، چهار سال زمان كمی نیست؛ اما این‌طور هم نیست كه همه كارها را بشود در چهار سال انجام داد؛ نه، باید همّت كنند - این نكته را بارها با مسؤولان در میان گذاشته‌ایم - كه در همین زمینه‌های اقتصادی، یك موضوع، دو موضوع، سه موضوع را از اوّل مورد اهتمام قرار دهند - مثلاً ایجاد اشتغال - و آن را به نتیجه برسانند. ابتدای سال عرض كردیم كه امسال را سال ایجاد اشتغال مفید بدانیم. این نكته بسیار مهمّی است. نباید نیروی جوانها هدر برود. علاوه بر این، براثر نبودن كار و اشتغال و درآمد، نباید به حقّ جمع كثیری از مردم - كه دچار این آفتند - ظلم شود و از خیرات جامعه محروم شوند؛ چون بیكاری، فاصله بین طبقات و فاصله بین فقیر و غنی را روزبه‌روز بیشتر میكند. عدّه‌ای را روزبه‌روز بیشتر به ته درّه‌های فقر میراند؛ در مقابل، عدّه‌ای هم از راههای گوناگون به طرف قلّه‌های ثروت پیش میروند؛ این‌كه نمیشود. اگر هر دولتی همّت بگمارد - نه این‌كه از بقیه چیزها غافل باشد - و تكیه‌گاه اصلیاش را مثلاً مسأله اشتغال یا سروسامان دادن به تولید صنعتی و كشاورزی در كشور قرار دهد، یقیناً مردم در طول چهار سال اثرش را میبینند.

البته مسأله فساد هم كه ما گفتیم، بسیار مهم است. مردم عزیز ما بدون این‌كه بنده هم بگویم، این را میدانند؛ اما من هم تأكیداً عرض میكنم، اگر در جامعه‌ای پول و ثروت باشد، اما بد خرج شود، بدتر از این است كه ثروت نباشد؛ چون هم محرومیتها به جای خود باقی خواهد ماند، هم عدّه‌ای با آن ثروتهای ناصحیح به‌دست‌آمده ناحق و توأم با فساد، فساد را به وجود می‌آورند. تهیدست بودن قشرهایی از جامعه، خودش فسادآور است - فساد و اعتیاد و هرزگیهای گوناگون بر اثر فقر پیش میآیند - ثروتمند شدن عدّه‌ای از راه فساد هم خودش باز مرداب فساد دیگری زیر پای مردم است؛ لذا با فساد باید مبارزه شود.

البته من از مسؤولان قوای سه‌گانه كه به این مسأله پاسخ گفتند، تشكّر میكنم؛ ولی باید جدّی دنبال شود. به صِرف گفتن بنده و قبول كردن رؤسا، مطلب تمام نمیشود. من در آن نامه، به رؤسای محترم سه قوّه نوشتم كه مبارزه با فساد، دشمن تراش است. هر كس بخواهد با فساد مبارزه كند، یك صف طولانی دشمن جلویش به وجود می‌آید. این دشمنان چه كسانی هستند؟ فاسدها و لشكرهایشان؛ چون فاسدهای دانه‌درشت، لشكرهایی هم دارند؛ اینها در مقابل میایستند و انواع كارشكنیها را میكنند. كارشكنی هم، همه‌اش این نیست كه كسی چاقو بكشد و به كسی حمله كند. امروز از چاقوكشیدن خطرناكتر هم هست: تهمت میزنند، شایعه درست میكنند، كار فرهنگی میكنند و به كسانی كه از این حرفها بزنند و بخواهند این اقدامات را بكنند، برچسبهای نادرست و ناحق میزنند. باید با اینها مقابله كرد و صریح و صادق وارد میدان شد. باید آن تلاش و فعالیت اقتصادی انجام گیرد؛ باید به آن ارتقای فرهنگ دینی و ایمانی همت گماشته شود؛ باید مبارزه با فساد از همه طرف - چه از طرف رئیس‌جمهوری كه ان‌شاءاللَّه مردم انتخاب خواهند كرد، چه از طرف بقیه قوا - دنبال شود. طوری شود كه ان‌شاءاللَّه مردم حركت به سمت صلاح را حس كنند.

چند توصیه هم به نامزدهای محترم ریاست جمهوری عرض كنیم. در مقام قضاوت و نظردادن درباره این افراد، ما به همه نگاه یكسانی داریم. البته انسان در دلش یكی را درجه یك میداند، یكی را درجه دو میداند. این مسأله قلبی و شخصی است؛ ولی نگاه ما به این مجموعه ده نفری كه امروز در میدان هستند، و به حسب قانون، صلاحیتشان ابراز شده، نگاه برابری است و هیچ كس را بر دیگری ترجیح نمیدهیم. البته بنده هم مثل شما باید بگردم و در بین اینها، اصلح را تشخیص دهم و شخصاً به او رأی دهم؛ شما هم باید كار را خودتان بكنید. اگر میتوانید، تشخیص بدهید؛ اگر نمیشناسید، از دیگری كه میتواند امین باشد، سؤال كنید.

به‌هرحال ما به آقایان محترمی كه در این میدان هستند، این چند توصیه را عرض میكنیم: در تبلیغاتشان ارزشهای نظام را ندیده نگیرند؛ همدیگر را تخریب نكنند و از دادن آمارهای سست بپرهیزند. اگر قرار شد به مردم آماری بگویند و حرفی بزنند، آمارهای دقیق ارائه كنند. با مردم با كمال صداقت حرف بزنند؛ هرچه عقیده‌شان هست، به مردم بگویند. اگر بخواهند در دل مردم اثر بگذارند، این صداقت، بیشتر در دل مردم اثر میگذارد. آن چیزی كه حقیقتاً عقیده و نیت آنهاست، آن را به مردم بگویند؛ اختیار با مردم است كه چیزی را انتخاب كنند. وحدت ملی را خدشه‌دار نكنند. طوری نباشد كه به خاطر جذب یك دسته یا یك گروه، حرفی بزنند كه وحدت ملت خدشه‌دار شود. وعده‌هایی كه معلوم است نمیتوانند به آنها عمل كنند، به مردم ندهند. آنچه كه در چارچوب قانون اساسی است و امكانات مملكت از امكانِ آن حكایت میكند، آن را به مردم بگویند. بله، به مردم قول بدهند كه اگر رأی آوردند، با همه قوا و قدرتِ خودشان و با اتّكال به خدا و با اتّكای به مردم، مدیریّت عالی و كلان كشور را در دست میگیرند و پیش میبرند؛ «خذها بقوّة»؛ با قوت این مأموریت را به دست بگیرند و پیش بروند و در هیچ‌جا ضعف نشان ندهند. تبلیغات پُرخرج هم نكنند. یكی از كارهایی كه بنده - چه در تبلیغات انتخابات مجلس و چه در انتخابات ریاست جمهوری - همیشه نگران آن هستم، این است. نه خودشان تبلیغات پُرخرج كنند، نه به طرفدارانشان اجازه دهند. بعضی افراد ممكن است بگویند به ما ربطی ندارد؛ این كار پُرخرج را دیگران میكنند. شما بگویید نكنند. خوشبختانه آن‌گونه كه اطّلاع پیدا كردم، ساعتهای فراوانی برای نامزدها وقت گذاشته‌اند كه از طریق تلویزیون و رادیو با مردم حرف بزنند. شاید سیزده، چهارده ساعت هر كدام از این حضرات وقت دارند كه با مردم حرف بزنند. خیلی خوب؛ این بهترین تبلیغات است. رادیو و تلویزیون همه‌جا وجود دارد؛ چه نیازی هست كه برای تبلیغات گوناگونِ رنگینی كه بعضی جاها میكنند، پول زیادی مصرف شود كه احیاناً بعضی افراد هم نتوانند خودشان آن خرج را كنند و مجبور باشند از كسانی بگیرند و خدای نكرده وامدار شوند؟

از خدای متعال میخواهیم كه این آزمایش را برای ملت ما یكی از بهترین و شیرین‌ترین و زیباترین و مباركترین آزمایشها قرار دهد. از خدای متعال میخواهیم، آنچه كه به خیر و صلاح و نفع ملت و كشور و مورد رضای اوست، با سهولت هرچه تمامتر تحقّق پیدا كند.

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌

انّا اعطیناك الكوثر. فصلّ لربّك و انحر. انّ شانئك هو الأبتر.(16)

والسّلام علیكم و رحمةاللَّه و بركاته‌



1) جمعه: 2

2) بحارالانوار، ج 19، 116

3) تفسیر علیبن ابراهیم قمی، ج 2، 310

4) فتح: 1

5) بحارالانوار، ج 21، 263

6) امالی شیخ صدوق، 377

7) بقره: 10

8) روم: 10

9) توبه: 77

10) بحارالانوار، ج 41، 65

11) نهج‌البلاغه، خطبه 122؛ شرح نهج‌البلاغه ابن ابیالحدید، ج 7، ص 301

12) منافقون: 8

13) امالی شیخ صدوق، 506

14) توحید: 1 - 5

15) الخصال: 12

16) كوثر: 1 - 3
سیام * 6084