۲۵ اسفند ۱۳۹۳،‏ ۱۲:۲۰
کد خبر: 81543155
T T
۰ نفر
یك شب با حاجی فیروز شهر

تهران - ایرنا - تنبك كوچك گلی او كه بخشی از انتهای آن نیز شكسته بود من را به سمت فیض الله جذب كرد و آنجا بود كه متوجه شدم هر روز با اتوبوس و مترو از اسلام شهر خود را به میدان تجریش می رساند تا ساعت 10 صبح بتواند كسب وكارش را آغاز كند.

تقدیر تكراری و همیشگی شمردن نفس های پایانی زمستان برای رخت بربستن آن از دامان طبیعت و مهیا شدن زمین برای گشودن دفتر تازه و نو شدنش به واسطه بهار؛ بی شك از جذاب ترین صفحات تاریخ زندگی انسان ها در این جهان اثیری به شمار می رود.

و البته بی هیچ شك و شبهه ایی در این آمدن بهار و شدن زمستان، جنب و جوش فشرده و در هم تنیده فعالیت های مردمان ایران زمین برای میزبانی هر چه شایسته تر از طلیعه بهار، خود حكایتی بس شیرین تر از هر گذار و گذر زندگی در میان رخوت و روزمره شدن روزگار انسان های شهرنشین و همسو شده با مارش پیچ و مهره و فلز جامعه مدرن به شمار می رود.

هنوز هم برگ برگ دفتر تاریخ سرزمین یلان و شیران ایران زمین؛ در شمالش، بوی نوروزی خوانی های مردمان قرین آب و جنگل را می دهد، در غربش، نجوای تكم خوان های قاصد نوروز را زمزمه می كند، در شرقش، از سمبلیك ترین نمایش آیینی استقبال از بهار چون كوسه بر نشینی و میرنوروزی خبر می دهد و در جنوب همیشه گرم و غیورش از حرم نفس های جاشوخوانی مردان صیاد و ناخداهای لنج های سیارش حكایت می كند.

تام و تمام این آیین ها و همه سنن نوروزی ایرانیان از دیرباز ترین روزها و شب های تاریخ این سرزمین پرگهر خبر می دهد كه اغلب آنها حالا در سودای شهرنشینی و زندگی هم نفس شده با دوران مدرنیسم این روزهای مان، یا به نسیان تاریخ انسان های معاصر مبتلا شده اند و یا اگر هنوز اندكی از آنها نائی برای حیات دارند تنها در بخش های كوچكی از سرزمین مان به مدد ریش سپیدان، حافظان و دوستداران فرهنگ باستانی ایران، نفرین فراموشی زندگی مدرن انسان ها را به شماره نشسته اند.



** حاجی فیروزی های نوروزی

اما در پسِ پشت تمام این حسرت ها، دریغ ها و افسوس ها، هنوز می توان سنت حاجی فیروزهای نوروزی را در اَبَرشهرها و كلان شهرهای ایران مشاهده كرد و با شنیدن نجوای غریب آشنای آنها، شهد شیرین رسیدن بهار را به زمزمه نشست و همصدا با آن ها خواند كه ارباب خودم سام و علیكم، ارباب خودم سرتو بالا كن، ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟

یا دیگر طنین آشنای آن ها چون حاجی فیروزم، سالی یه روزم... را به دل دل خاطرات دوران كودكی خود و یا لبخند معصومانه نقش بسته فرزندان مان سنجاق كنیم.

امروز با وجود آن كه در تهران به عنوان پایتخت ایران با تمام عرض و طول غریبش نمی توانیم خبری از سنت های كهن آیینی مان چون نوروزی ‌خوانی، تكم‌ گردانی و كوسه برنشنیی بگیریم اما قاصدان نوروز و راویان كوچ زمستان و آمدن بهار را می توانیم در این روزهای مانده به پایان سال در قامت سرخ پوش حاجی فیروزها و حاجی پیروزها در جای جای این اَبَرشهر مشاهده كنیم.

در این آخرین روزهای مانده به پایان سال، در گذر هر چهارراه، خیابان و میدانی در پایتخت ایران زمین می توان حاجی فیروزها را با همان قامت پوشیده با لباس سرخ و صورت سیاه شده مشاهده كنیم كه رهگذاران كوچه و سواران خیابان ها را با آوازهای همیشه آشنای شان بشارت می دهند به آمدن بهار و بر هر صورتی از خسته و عصبی گرفته تا مهربان و شادمان، گل لبخندی می نشانند.



** حاجی فیروزها كیستند

بنا بر تاریخ ثبت شده، حكایت نوروز و آداب و رسوم آن قدمتی بیش از 3000 سال در ایران باستان دارد و آنچه در برگه‌ های تاریخ در مورد حاجی فیروزها می‌ توان دید، چكیده شده در این اصل است كه صورت و دستان سیاه شده این راویان نوروز حكایت از روسیاهی زمستان در برابر شكوفه‌ های سرخ و سپید بهار طبیعت دارند. نماد آن شكوفه‌ ها را نیز در لباس سرخ رنگ حاجی فیروزها و شال یا كمربند سپید آنان می‌ توان مشاهده كرد.

این راویان بهار با سر دادن شعرهایی كوتاه در راستای رسیدن نوروز در زمان ‌های دور كه تقویم به معنای امروزین آن در دسترس افراد نبود و رصد ماه و روز و ساعت برای آنها سخت بود با حضورشان در كوی و برزن، رسیدن نوروز را به افراد جامعه اعلام می ‌كردند و با این كار علاوه بر مژده رسیدن بهار، انسان ها را به نشاط و لبخند و سرزندگی دعوت می كردند تا میزبانان شایسته ای برای بهار طبیعت باشند.



** قول مردانه

می گویند روزهای آخر اسفند ماه است و ترافیك های سنگین آن، به خصوص در مناطقی كه بازار فروش نوروزی در آنها متمركز باشد و همین ترافیك ها و كار فشرده افراد جامعه كافی است تا كم شدن حوصله و خرد شدن اعصاب رانندگان به بوق های ممتد و سبقت های ناگهانی و گاه بحث و جدل های آنی ختم شود.

گویا با نزدیك شدن شمار روزهای سال به پایانش قدر درك زمان و گذشت آن برای انسان ها به سبب افزایش حجم كارهای شان بیشتر می شود و همین شتاب آن ها در به سامان رساندن امور است كه ضربان نبض شهرنشین ها را در روزهای پایانی اسفند ماه به حداكثر خود می رساند.

اما در كنار تمامی این تصاویری كه شاید در كنار هم قرار گرفتن آن ها حتی در خیال و تصور انسان ها نیز مشكل ساز باشد؛ صدای ضرب و تنبك و دایره زنگی حاجی فیروزها در سر چهارراه های قفل شده از ترافیك و میدان های انبوه از ماشین ها انگار آبی بر روی آتش گُر گرفته انسان ها در سبقت گرفتن بی امان شان از شتاب ثانیه ها باشد.

شامگاه یكشنبه (24 اسفندماه) شركت در سنت خریدهای نوروزی، بهانه ای شد برای مواجهه دوباره با حاجی فیروزها یا بهتر بگویم سلاطین این روزهای چهاراه ها و میدان های شلوغ شهرمان تا این بار علاوه بر مشاهده كسب و كارشان در زیر باران بهاری اسفندماه به گفت و گویی نیز با آنان بپردازیم و با وجود شلوغی سرشان چند دقیقه ای حرف های مانده در ته دل شان و گاه بغض های فروخورده غرورشان را با شما قسمت كنیم.

یكی از چند حاجی فیروز مشغول در میدان تجریش، فیض الله از اهالی اسلامشهر بود كه به قول خودش حرفه و پیشه اصلی وی بنایی است اما بازار داغ شب عید حاجی فیروزها از یك سو و تلاش وی برای كسب درآمد بیشتر برای خریدهای نوروزی برای خانواده 9 نفره اش وی را واداشته تا تیشه، ماله، بیل، كلنگ و شاقول را كنار بگذارد و با سیاه كردن صورت و پوشیدن رخت سرخ به صف حاجی فیروزهای پایتخت ایران بپیوندد.

تنبك كوچك گلی او كه بخشی از انتهای آن نیز شكسته بود من را به سمت فیض الله جذب كرد و آنجا بود كه متوجه شدم هر روز با اتوبوس و مترو از اسلام شهر خود را به میدان تجریش می رساند تا ساعت 10 صبح بتواند كسب وكارش را آغاز كند.

فیض الله در گفت و گوی كوتاهی با من كه نمی دانست خبرنگار ایرنا هستم از فضای كارش گفت كه از نیمه اسفندماه كارش را از ساعت 10 صبح در میدان تجریش آغاز كرده و هر روز تا 11 شب می شمارد ثانیه های چراغ سبز را تا قرمز شدن آن و گشتن و خواندن میان ماشین های ایستاده در ترافیك میدان تجریش، تا بتواند علاوه بر دریافت مبلغی، شهروندان را شاد كند.

گرم همین صحبت ها بودیم كه سر و كله پسر بچه نوجوان 11، 12 ساله ای با همان صورت سیاه و رخت سرخ پیدا شد و در حالی كه بخار دهانش را با بازدم خارج می كرد رو به فیض الله كرد و گفت بفرما آقاجون این هم چایی... آنجا بود كه متوجه شدم كسب و كار حاجی فیروزها در شب های مانده تا عید نوروز آن قدر توسعه پیدا كرده كه امثال فیض الله به شكل خانوادگی به این شغل مقطعی روی آورند.

فیض الله بفرمایی می زند و پیش از آنكه من آره یا نه ای بگویم، لیوان را به دهانش نزدیك می كند و جرعه ای از چای می نوشد تا هم گرمایی را میهمان بدنش كند و هم جلایی به صدای خش دار و گرفته اش بدهد و با لحنی مانده میان شوخی و جدی می گوید: آقا هر چی ملت این روزها پشت چراغ قرمز شروع می كنن به شمردن ثانیه ها تا سبز بشه، ما هی دعا دعا می كنیم تا پلیس ها زمان چراغ قرمز را بیشتر كنند تا بتونیم یه كاسبی درست و درمون داشته باشیم.

وقتی از فیض الله درباره سابقه اش در پوشیدن لباس حاجی فیروزها و انتخاب میدان تجریش با توجه به آنكه خودش ساكن اسلام شهر است پرسیدم متوجه شدم كه امسال پنجمین سالی است كه وی در میدان تجریش در لباس حاجی فیروز مشغول كار است و ادامه می دهد: حقیقتش پنج سال پیش كه به همراه خانومم و چند تا از بچه ها (فیض الله هفت فرزند دارد) برای زیارت امام زاده صالح(ع) اومده بودیم، چشمم خورد به حاجی فیروزهای میدان تجریش و در زمانی كه منتظر سوار شدن به اتوبوس بودیم دیدم پولی بود كه از دست خلق الله می گرفتن، برای همین وسوسه شدم كه من هم این كار را انجام بدم تا تو شب عید كمتر شرمنده زن و بچه هام باشم.

چراغ قرمز شده بود و می خواست برود؛ من مانده بودم و سوال های فراوانم، برای همین دست در جیبم كردم و یك اسكناس 10 هزار تومانی را به او دادم و همین كه آن را در هوا قاپ زد و بوسید و به پیشانی نزدیك كرد و در جیب های بادكرده پیراهن قرمزش كه مملو از اسكناس های مچاله شده بود قرار داد گفت: این كه كمه! فقط خرج یه چراغ قرمزمه... ببینم، مامور پموری؟

نمی دانم چرا نگفتم خبرنگارم (شاید فكر كردم اگر بخواهم برای او توضیح بدهم كه خبرنگار كیست و كارش چیست فرصت یك چراغ قرمز را از دست داده ام و فیض الله هم از دستم پریده و من می مانم و 10 هزار تومانی كه بی حاصل در جیب فیض الله جا خوش كرده بود) برای همین گفتم داستان نویسم و می خواهم داستان حاجی فیروزهای شهرم را بنویسم و بعد ادامه دادم كه كسب و كارت در روزهای اول این كار چگونه بود...

فیض الله قُلُپ آخر چایش را كه سركشید با آه بلندی كه از سینه بیرون داد گفت: حقیقتش روزهای اول خیلی سخت بود، من كلا آدم خجالتی بودم و حالا باید با لباس قرمز و صورت سیاه بین این همه آدم هم ضرب می زدم و هم می خوندم!، واقعا سخت بود.

به مصطفی نگاه كردم كه همانگونه كه قندها را در دهانش خِرت خِرت می كرد و چای می نوشید مدام با بالا و پایین كردن سرش حرف های پدرش را تایید می كرد... مانده بودم كه این كودك الان باید مشغول درس و بازی های كودكانه هم سن و سالانش باشد اما فشار زندگی او را مجبور كرده كه خیلی زود بزرگ شود و كمك خرج خانواده باشد...

از فیض الله پرسیدم مگر مصطفی مدرسه ندارد؟، كه گفت: چرا، پسر بابا كلاس پنجمه اما از مدرسه اش به بهانه این كه می خوایم بریم شهرستان اجازه گرفتم و با خودم آوردمش، والله اوضاع مالی خوبی ندارم، منم و 9 سر عائله! مصطفی واقعا كمك خرج خانوادشه و من هم براش توضیح دادم كه نگران درس و مشقش هستم اما الان به كمكش نیاز دارم، البته قول مردونه هم بهش دادم كه برای عید هر چی دلش بخواد براش می گیرم...

چراغ سبز شده بود و من مانده بودم و فیض الله. آن ها هستند كه به بهانه غرور و شرم و اعتبار خانواده شان تمام بغض های شان را فرو می بلعند تا با جامه سرخ و صورت سیاه با چاشنی اشك ها و حسرت های شان لبخند را به مردم هدیه دهند و خرده پولی هم در این میان مچاله كنند و به جیب های باد كرده شان بگذارند...



** از 100 تا 150 هزار تومان درآمد روزانه معاف از مالیات

چای خوردن فیض الله و پسرش مصطفی من را نیز واداشت تا با خرید یك لیوان چای در زیر باران بی امان شامگاه بیست و چهارم اسفند ماه در بخشی از تجربه حاجی فیروزهای میدان تجریش شریك شوم... در گیر و دار گرفتن لیوان چای و حساب كردن مبلغ آن بودم كه حبیب را دیدم، حاجی فیروز دیگری كه او نیز برای تهیه چای آمده بود، جوانی بلند قد با صورت سیاه شده و لباس قرمزی كه گل های سفیدی هم در میان خود داشت. این لباس بر تن او بیشتر از لباس یك دست قرمز فیض الله خودنمایی می كرد.

خسته نباشیدی گفتم و تعارفی زدم كه پول چای او را نیز حساب كنم و او هم با حاضر جوابی به مرد چای فروش گفت: آق رضایی، رفیقمون حساب می كنه...

در تجربه عمل انجام شده ای مانده بودم و به هر حال پول چای حبیب را نیز حساب كردم و با او نیز حكایت داستان نویس بودنم را تعریف كردم و گفتم چند سوال دارم و گفت: نمك گیرمون كردی داداش، چی بگم دیگه... فقط زودی بپرس، تا چاییم رو بخورم جواب می دهم...

نامش را كه پرسیدم و گفت كوچیكت حبیب هستم به لهجه آذری اش بیشتر توجه كردم و شروع كردم با او آذری صحبت كردن، او هم كه یك همشهری خود را دیده بود با گرما و انرژی بیشتری به سوالاتم پاسخ داد...

از كسب و كار سكه اش پرسیدم و گفت: فوق دیپلم برق دارم اما از وقتی اومدم تهرون، شدم كارگر فصلی و الانم كه واسه چندرغاز درآمد شدیم سیاه مردم... اما خدا رو شكر كه تو این آخر سالی این كار هست كه بتونم پول خوبی در بیارم و وقتی می رم شهرستان دستم خالی نباشم...

از حبیب درباره درآمدش پرسیدم و گفت: با كسر پول ناهار و رفت و آمد و بعضی وقت ها شام از 10 صبح تا 12 شب (14 ساعت كار) بین 100 تا 150 هزار تومن روزی بدون كسر مالیات (و بلند خندید و خنده اش مرا هم به خنده واداشت)... پولش خوبه اما برای من خنده بچه ها و نشون دادن ما به مادر و پدرهاشون خیلی قشنگ تره...

بعد دست كرد در جیب شلوارش و كیف پولش را بیرون آورد و عكس نوزادی را به من نشان داد و گفت: اسمش رضا است، پسرمه... 8 فروردین یك ساله می شه... امسال كم خرج كردم تا با پولی كه تو این شب ها در میارم وقتی می رم سرعین بتونم هم برای پسرم و هم همسرم كلی خرید كنم...

برق چشمانش با این جمله چنان بود كه اشكی را از چشمانم جاری كرد اما آن را به قطره های نشسته باران به صورتم سپردم و به ادامه حرف های حبیب گوش دادم كه می گفت: امسال مردم كمی خسیس شدن، بازم خدا بچه ها و اصرارشون به مادرهاشون واسه پول دادن به ما رو حفظ كنه... مردها كه كلا انگار جیب هاشون رو امسال دوختن (و باز بلند خندید...)

باران، هاشوری از خط های سپید روی صورت حبیب انداخته بود و پوست سفید او را در زیر نور چراغ های میدان تجریش بیشتر به رخ عابران می كشید...

به او گفتم كه سیاهی صورتت را باران شسته و او هم سریع دست در جیبش كرد و كیسه ای نیمه پر از پودری سیاه رنگ را درآورد و مشتی از آن برداشت و بر صورتش مالید... بار دیگر سپیدی های باران شسته صورتش را سیاه كرد و گفت: خوب شد داداش!...

از حبیب درباره این پودر پرسیدم و گفت: والله این پودر آسیاب شده زغاله، هم ارزونه و هم كم خطر.. تازه كارها نمی دونن و صورتشون رو با واكس كفش سیاه می كنن اما آخر شب كه صورتشون رو می شورن متوجه می شن كه پوستشون قرمز شده و حتی بعضی ها كه به مواد واكس حساسیت دارن پوستشون تاول می زنه و همنیطوری كه اون رو می شورن داد و فریاد می زنن... زندگی سخت شده به خدا... تازه من شنیدم بعضی ها روزنامه های سیاه و سفید می گیرن و اونارو به هم می مالن و وقتی خوب دست و بال شون سیاه شد می مالن به صورت شون... می گن روزنامه ها سرب داره و موادش سرطان زائه اما نمی دونم چرا ملت این كارها رو می كنن... البته بچه های تجریش همه تو خط همین پودر زغالن....

قُلپ آخر چایش را كه سر می كشد زیر لب شكر خدایی می گوید و همانگونه كه قصد حركت به سمت جنگل ماشین های متوقف در میدان تجریش را می كند می گوید: من زن و بچه دارم، اسمم رو تو داستانت نیاری آبروم بره... و با همان زبان آذری می گویم كه خیالت تخت فقط اسمت را می آورد و می گویم حبیب گفت و گفت و گفت....



** تمییز سره از ناسره

در كنار صحنه های متفاوت رفت و آمد حاجی فیروزها در میان صف های مانده به انتظار ماشین های مانده در پشت چراغ قرمز چهارراه ها گاه تصاویری از همین حاجی فیروها را می توان رصد كرد كه چندان هم خوشایند نیست.

از جمله این تصاویر حضور افراد معتاد با لباس های مندرس و ژنده حاجی فیروزها با چهره های عبوس و گاه سیگار به دست، بدون ساز و خواندن اشعار خاص حاجی فیروزها است كه بیشتر از آن كه از آن ها نمادی از پیام آوران نوروزی را ترسیم كند، نوعی تكدی گری را به اذهان متبادر می كند كه نشاندهنده این دو فعل یعنی تكدی گری در كنار ایفای نقش سروش نوروزی در كنار هم برای هیچ فردی چندان قابل هضم نمی تواند باشد.

از سوی دیگر حضور این افراد در میان صف حاجی فیروزها و مشاهده آنها توسط كودكان در ماشین ها و یا عابرانی كه به همراه والدین شان به مراكز خرید و خیابان های مجاور بازارهای نوروی می آیند نیز نمی تواند چهره و تصویر درستی از یكی از سنتی ترین نمایش های مردمی ایران زمین را در ذهن آنها نقش ببندد تا اگر این آیین و سنت نیز در سال های پیش رو به صف دیگر آیین های به نسیان رفته (فراموشی ) سنن ایرانی افزوده شد همین كودكان امروز بتوانند تصویر درستی از آن را به فرزندان شان ارائه دهند.

هر چند حرفه و پیشه حاجی فیروزها جزو مشاغل رسمی نیست و نمی توان انتظار سامان بخشیدن به فعالیت های آنها را داشت اما می توان آرزو كرد كه نیروهای خدمات شهری كه به كار جمع آوری متكدیان و معتادان كارتن خواب در شهرها مشغولند به جدا كردن این افراد از صف پیام آوران نوروزی این شب های خیابان های كشور گوشه چشمی از جنس عنایت داشته باشند.



** سیاه شدن به چه قیمتی

اما بحثی كه حبیب (حاجی فیروز میدان تجریش) درباره نحوه سیاه كردن صورت حاجی فیروزها مطرح كرد و از استفاده برخی از این حاجی فیروزها از واكس و یا صفحات روزنامه های سیاه و سفید برای سیاه كردن صورت های شان، قرمز شدن پوست و زخم های صورت برخی از این افراد مطرح كرد باعث شد تا این مبحث را با یكی از متخصصان پوست كشور در میان بگذارم.

در همین راستا دكتر عباس غلامی متخصص پوست و مو و فوق تخصص بیماری های داخلی در گفت ‌و گو با ایرنا درباره موادی كه حاجی فیروزها برای سیاه كردن صورت های شان استفاده می كنند و عوارض آن ها گفت: متاسفانه طبق تحقیق های صورت گرفته مشخص شده كه استفاده از واكس مشكی از جمله متداول ترین شیوه های این افراد برای سیاه كردن پوست صورت شان است كه مواد اسیدی موجود در واكس ها كه به مدت طولانی روی صورت این افراد می ماند باعث تخریب بافت های پوست صورت آن ها و در مواردی به تاول زدن و چركی شدن آن ها می انجامد كه برای سلامتی حاجی فیروزها بسیار مضر است.

وی همچنین به شیوه سیاه كردن پوست صورت با صفحات روزنامه ها اشاره كرد و گفت: ماده اصلی استفاده شده در چاپ صفحات روزنامه سولفات سرب است كه به سرعت و شدت توسط سلول های پوستی جذب می شود كه استمرار این امر به سبب افزایش میزان سرب در بدن می تواند منجر به بیماری های بدخیم پوستی از جمله سرطان شود.

با شنیدن صحبت های دكتر غلامی ذهنم بیشتر گره می خورد به فعالیت حاجی فیروزها در سطح شهر تهران و البته سراسر كشور و به این می اندیشم كه نفس كار آنها مبنی بر حفظ یكی از كهن ترین سنت های نمایشی مردمی در استقبال از نوروز هر چند با هدف كسب درآمدی حلال نیز گره خورده اما با آمیخته شدن با آسیب هایی چون استفاده از واكس و صفحات روزنامه ها قیمتی بسیار گزاف تر از درآمد كوتاه مدت این افراد را با خود به ارمغان می آورد كه شاید در سنجش عادلانه این هر دو در ترازوی عدالت هر فرد، انتخاب ادامه این راه و یا متوقف كردن آن بسیار دشوار باشد.

هر چند حفظ سنت های مردمی و اصیل ایرانی یك ضرورت محسوب می شود اما در اجرای این آیین ها باید نیم نگاهی به حفظ سلامتی افراد دخیل در انجام این فعالیت ها را داشته باشیم... به امید آن روز..

فراهنگ**9266 ** 1569

سرخط اخبار فرهنگ