جان فداي وطنم  ، خاك ايران كفنم

شيراز- ايرنا - به قلم سعيد نياكوثري ؛ مرگ حق است و سخن در آن نمي رانم چو مي دانم كه اين دم دير و زود آيد ، اما در اين مرز و بوم در گذشت لطفي ها گاه با كم لطفي ها همراه بوده و در زمان حيات ، اين استادان چيره دست موسيقي و ادبيات كمتر مورد توجه و عنايت قرار گرفته اند.

محمد رضا لطفي به استناد آثار ماندگارش و به اعتبار جاويد نغمه هاي ستبر تارش ستاره درخشاني بود كه متاسفانه در برهه اي از شوربختي ها كه سرنوشت تار و تمبك عملاً با كاباره ها و كافه ها و ملحقات و محتوياتش سخت گره خورده بود فرصت ارائه و عرضه يافت.

برهه اي كه نام تار و تمبك با دود و سكرات و فساد عملاً مترادف بود و در اين وانفساي شوم كه سايه هاي نفرت و شلاق ارتداد بر موسيقي كشور سنگيني مي كرد ، پنجه هاي هنرمند لطفي فرياد ' در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد ' مي زد.

خورشيد انقلاب اندك اندك سرشاخه هاي سرو بلند آرزوها را روشن و آفتابي كرد، فلق از سرخي خون شهدا جلوه اي ديگر داشت در آن روزگار لطفي در شعله مضرابهايش كه از مجمر جان بر مي خاست با سر پنجه هايي قَدرَ بر پرده هاي پر رمز و راز و سرشار از اسرار تارش كوبنده تر از هزار بانگ رحيل ' شب است و چهره ميهن سياه است ' فرياد مي زد .

و اَسفا كه به سنت ديرين و جاويد اين سرزمين هميشه پس از رخت بر كشيدن هاست كه وجدان ها بيدار و چشم ها بصير مي شود كه افسوس و صد افسوس ، اما مرگ پايان كبوتر نيست.

روز شنبه پس از جمعه سياه 17 شهريور57، استاد لطفي و هم مكتبي هايش در اعتراض به شوم نامه ميدان ژاله يكي از هميشه جاودانه هاي تاريخ موسيقي را رقم زدند و فريادهاي به گلوله در گلو مانده الله اكبر را از ناي پرده هاي تار بيرون كشيدند و اين بار تكبير ' ژاله خون شد ، خانه ديده و خانه دل هر دو خون شد ' را رساتر در گوش بيداد زمان فرياد زدند تا باور شود كه چشم تار لطفي را هيچ خيالي بر ظلم ستم شاهي تار نمي كند .

شنبه همان هفته محمد رضا لطفي و همگي هنرمندان به رسم اعتراض در پيچ شميران، خيابان حقوقي كوچه درختي ، ساختمان 110 مستقر شدند تا شرنگ تلخ در كام حكومت جائر ريزند و شرار انزجار بر پيكره بيداد افشانند و اين همه را با مضراب اهورايي خود انجام دادند تا بدانند بر حكم حرام موسيقي تأمل بايد و باور دارند كه موسيقيدان نيز همچو آنان مسلمان شيعه اثني عشر است .

' شب است و چهره ميهن سياهه ' اين بار با آواز دوست ديرين و ياور هميشگي استاد ؛ محمد رضا شجريان؛ زينت بخش شبهاي زمستان 57 شد و به زعم باطل آناني كه در آن مرگبار گلوله ها كنج عافيت گرفته و خاموشي گزيده بودند و از زمزمه اين آوا ابا داشتند و موسيقي را حرام مي دانستند اين قطعه بر دل همگان نشست و جاودانه شد.

سرپنجه هاي سحر آميز لطفي همچنان مي خروشيد و برخي چهره ها نيز با همه انزجاري كه از موسيقي داشتند كم كم با آن خو گرفتند و مجذوب حماسه آفريني آن شدند .

سالهاي عسر و حرج موسيقي آغاز شد ، فشارهاي روز افزون سياسي ، نظارتي بر توليد و نشر نوار كاست هاي موسيقي سنگيني مي كرد اما آواي تار لطفي مقتدرانه در غريبانه ترين پس كوچه هاي شهرهاي دور افتاده به گوش مي رسيد ، آوايي كه هرگز خاموشي نمي گزيد و مرعوب نمي شد.

زمزمه هاي جدايي طلبانه اقوام تركمن و كردستان و خلق عرب و ترك و كرد و لُر و فارس بلند مي شد ، لطفي كه به وضوح توطئه طرح جدائي را مي ديد ، پاي به ميدان نهاد و از ناي تار فرياد ' اتحاد اتحاد رمز پيروزي ' برآورد ، فريادي كه برخي ، نخستين اجراء آن را در دانشگاه ملي آن زمان بر نتافتند.

كنسرت لطفي و شجريان در دانشگاه ملي آن زمان با ورود برخي افراد به هم خورد ، من كه خود در آن سالها 18 ساله بودم و انتظامات كنسرت را به عهده داشتم از نزديك شاهد ظلم ظالم و جور صياد هاي هنر بودم .

وقتي ما دل مويه ها را براي لطفي تعريف مي كرديم ، او استادانه مي گفت ' حق نداريد از انقلاب قهر كنيد و بايد بسوزيد و هنرمندانه ميهن را بسازيد.

روزها پي در پي مي آمدند و عرصه براي توليد موسيقي روز به روز تنگ تر مي شد ديگر حمل ساز بدون مجوز مقدور نبود ، محمد رضا شجريان به دادگاه انقلاب فراخوانده شد و متعاقباً چاووش خيابان حقوقي و كوچه درختي پلاك 110 پلمب شد ، استاد محمد رضا لطفي ناچار به كوچي 25 ساله شد و در نخستين شيب دره آوارگي فرياد ' نماز شام غريبان چو گريه آغازم ' برآورد.

شگفتا كه او علي رغم زخمه هاي تارش كه همه را به استقامت در برابر ظلم ترغيب مي نمود و مي نواخت كه 'جز انتظار و جز استقامت ، وطن علاج دگر ندارد' خود به راحتي تسليم سرنوشت شد و جلاي وطن كرد و در واكنش به بسته شدن چاووش دردناك از آلمان ناله برآورد كه ' مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم.

جنگ آغاز شد ، آري زمانه زمانه جنگ بود وسرخ پاره هاي آتش جنگ سايه هاي شوم وحشت مي گستراند وحشتي كه هنوز هم در لايه هاي ذهني من چندان مانده است كه گاه به گاه كابوس آن روزها را مي بينم .

آناني كه دلي بيدار و سري پر شور داشتند رو به مرزهاي غرب و جنوب نهادند و بي اعتنا به تاريخ شناسنامه اي و زادگاه شان از فهميده هاي 13ساله تا پيران خمود قامت 90 ساله ' ترك و كُرد و بلوچ اي برادر ' بي هيچ شهرتي گردان به گردان چفيه مي بستند و سر بند به پيشاني گره مي زدند .

استاد محمد رضا لطفي نيز در دفاع از آرمانهاي سرزمين هميشه جاويدش ، ايران ، باز روح حماسي را در كالبد جامعه اي كه زير حملات وحشيانه دشمن بيگانه ترعيب مي شد مي دميد و چنين مي نواخت : ديده بگشا اي برادر تيرگي ها را مپرور!

لطفي و شاگرداني كه تربيت كرده بود همچنان پر شور مارش چهار چهارِ(4/4) چهارگاه مي نواختند و رژه سربازان و دلاوران كه به دفاع از كيان و ميهن اسلامي مي پرداختند را شوري ديگر مي دادند.

محمد رضا لطفي با تمام كم لطفي ها همچنان فرياد ميزد ' جان فداي وطنم ' استاد بالاخره پس از 25 خزان و بهارغربت چشيدن ، به تهران بازگشت اما نمي خواست باور كند كه زمانه حداقل 25 سال گذشته است و او ديگر نمي تواند 73 پله كانون چاووش را همچون سال 58 يك نفس طي كند.

به رغم سرطان پيش رونده و درد جانكاهي كه امانش را بريده بود همچنان درد وطن در دل فرياد مي زد ' خاك ايران كفنم'

حماسه هاي او در طول سالهاي دفاع مقدس هرچند از چشم بسياري مسوولان دور ماند اما راد مردان راستين اين سرزمين هرگز صلابت بزرگ پرچمدار فرهنگي كشور را فراموش نمي كنند.

آنگاه كه موسيقي در تنگناي تعصبات تحرمات سليقه اي و لاي چرخ دنده هاي دگم انديشي مانده بود او چون قهرماني بي مزد و منت در حصار چكاچك شمشيرهاي حلال و حرام موسيقي ، بزرگترين عمليات دفاع مقدس را در عرصه فرهنگ هنرمندانه تحرير كرد .

طبع منيع و روح وسيع او بزرگتر از آن بود كه پيرايه دلخوشي به نام بر خود بندد ، اما آنان كه سري در سوداي جنگ هشت ساله تحميلي دارند خوب مي دانند كه او رزمنده اي بود كه به جاي چفيه و سربند و پلاك شناسايي ، با تار به تمامي جبهه ها رفت ، درشبهاي تار بي پروا بر زخمه تار زد و چهره سياه، ميهن را فرياد زد و بربلنداي گلدسته آزادي نواي ' ايران اي سراي اميد ' نواخت .

استاد محمد رضا لطفي گذشته از ستايش متعصابه دوستان شفيق و مذمت متعصابه قلم رقيب مانند بسياري ديگر از شخصيتهاي بزرگ فرهنگي نقاط ضعف و قوت و گره هاي مبهم بسياري داشت ، گره هاي مبهمي كه به اعتقاد من يكي از وجوهات شخصيتي انسانهاي بزرگي است كه روح وسيع آنها برخي حصارها را بر نمي تابد و لطفي هم از اين قاعده مستثني نبود.

با اين وجود نمي توان چشم بر تمام محسناتي كه دوست و دشمن به آن اقرار دارند بر بست ، استاد محمد رضا لطفي از نوادر اساتيدي بود كه قدرت پردازش قريحه اي او به شدت در آثارش جلوه مي نمودگاه ملودي هايي بسيار ساده را چنان با احساس لطيفي مي نواخت كه هرگز در شنونده احساس تكرار و خستگي پديد نمي آمد و تمام اين همه را با چند نت و در يك بخش كوچك از دسته ساز اجرا مي كرد.

لطفي را با مكتب خانه چاووش كه در خيابان حقوقي تهران بود مي شناختم و البته پيش از آن ملودي هايي كه از او شنيده بودم و روحم را مسخّر خويش كرده بود ، شايد اوج اين حظّ هنري را تنها آناني كه حضوراً دست و پنجه هاي قدر استاد را بر ساز ديده اند درك كنند.

لطافت طبع او و معرفت بي تكلف او چهره پهلوانان زورخانه اي را در ذهنم مجسم مي كرد ، تمرينات مجدانه او بسيار قابل تحسين بود به رغم مهارت تامّي كه در نوازندگي داشت تا آخرين روزهاي رخ در نقاب خاك كشيدن اما همچون جوان 20 ساله ساعتها وقت خود را صرف تمرين مي كرد.

خودروي سيمرغي داشت با شماره گرگان و سرمه اي رنگ كه هر گاه وارد خيابان حقوقي مي شدم و آن را مي ديدم ناخودآگاه احساس امنيت مي كردم سالهايي كه در چاووش كلاسهاي عمومي داشت هرگز اجازه نمي داد در كلاس او جزوه اي برداريم و يا ضبط كنيم و معتقد بود هر كس به اندازه اي كه آموخت.

در سال 60 هنگامي كه به قسمت خلوت تر كانون چاووش رفتم چشمم به دستمزد اعضاء گروه عارف و شيدا افتاد كه همگي بين يك هزار و 500 تومان تا سه هزار تومان دستمزد گرفته بودند و امضاء كرده بودند ، بجز نام مشكاتيان و لطفي و عليزاده كه مبلغ شش هزار تومان دستمزدشان شده بود و در جلوي آنها نوشته شده بود از دريافت خودداري نمودند و آن را به صندوق چاووش اهداء كردند .

سرانجام لطفي در 12 ارديبهشت 93 زندان شكيب تن شكست و مرغ جان به پرواز در آورد ، پرهاي ريخته در قفسش خود نشان از 35 سال رنج دوران به جان خريدن و با تمام دلشكستگي ها ، از ايران و انقلاب و آزادي اين مرز و بوم قهر نكرد.

محمد رضا لطفي از ميان ما رفت بي آنكه چشم لطفي از هيچكس داشته باشد و اگر نبود اهتمام دوستان و اصحاب هنر و انديشه كه در واپسين روزهاي حيات او به ديدارش بَرَند، شايد مرگ او هم مانند عروج تمامي آنهايي كه در سالهاي پيشين بي خبر از كوچه گذشتند مسكوت مي ماند و هيچ كس از فقدانش آگاه نمي شد.

لطفي رفت با همه ي زخمهايي كه بر دل داشت و مهر سكوتي كه بر ناگفته هايش نهاد كه راز دل همان به نهفته ماند گفتنش چو نتوان نهفته ماند ، چابك سوار عرصه فرهنگ و هنر اما صداي تارش براي هميشه در اين سرزمين و براي همه آناني كه ميراث دار بزرگان تاريخ اند جاودانه ماند .

سعيد نياكوثري : داراي پرچم افتخار از دانشگاه شيراز ، دارنده مدال برنز مسابقات جهاني موسيقي ، آهنگساز و موسيقيدان برجسته استان فارس است.ك/4

677/ 667