هدف ایرنا گسترش اطلاع رسانی است. لذا انتشار این مطلب به معنای تائید محتوای آن نیست

اولین روز مدرسه؛ یادش به خیر

روزنامه سیستان و بلوچستان روز شنبه 1 مهر 96 مطلبی با عنوان «اولین روز مدرسه؛ یادش به خیر» منتشر کرده است.

دراین مطلب آمده است: خاطرات اولین ها به ویژه خاطرات خوش معمولا بر ذهن انسان نقش می بندد و بسیاری مواقع یادآوری آن برای افراد خوشایند است.اول مهر یا همان اولین روز مدرسه از خاطراتی است که خیلی ها به خوبی آن را به یاد دارند. بیشتر افراد از روز اول مدرسه خود خاطرات شیرین و گاه تلخ بسیار دارند خاطراتی که گاهی ترس از جدا شدن کودک از والدین به حلقه های اشکی در چشم های او تبدیل می شود اما خیلی زود با انس به مدرسه و با پیدا کردن دوست و هم کلاسی جای خود را به شیطنت و بازیگوشی می دهد.
اول مهر روزی خاطره انگیز در تقویم زندگی به شمار می رود. روزی که کودکان با لباس و کفش نو و با انداختن کوله پشتی به دوششان به سوی آینده ای روشن پیش می روند. اولین روز سال تحصیلی فرصتی شد از مشاوران صفحه جامعه و همچنین خبرنگاران این صفحه درباره خاطره اولین روز سال تحصیلی
سوال شود.
معلمی مهربان
دکتر «سعید شهرکی» جراح و دندان پزشک که پاسخ گوی سوالات خوانندگان روزنامه در زمینه مشکلات دهان و دندان است از خاطرات خود در این روز به خبرنگار ما می گوید: اگر چه پیش دبستانی رفته بودم اما گمان می کردم مدرسه با پیش دبستانی بسیار تفاوت دارد به همین دلیل ترس جدایی از مادرم را داشتم. خوشبختانه معلم سال اول دبستانم خانم قمری، مهربان بود و من هم شاخه گلی را که برایش خریده بودم به او دادم. روز اول مدرسه روز بسیار خوبی بود از نقاشی کشیدن تا بازی با هم کلاسی هایم همه برایم خاطرات خوبی را رقم زد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود.
تجربه روز اول مدرسه در انباری
«اسما دهمرده» مشاور حقوقی که سوالات حقوقی خوانندگان روزنامه را پاسخ می دهد نیز در این باره می گوید: روز اول مهر می ترسیدم به مدرسه بروم مدرسه با خانه مان، فاصله زیادی نداشت و قرار بود به تنهایی به مدرسه بروم. مادرم لباس هایم را تنم کرد و من را راهی مدرسه کرد اما به جای مدرسه به منزل پدربزرگم رفتم که نزدیک خانه خودمان بود. مراقب بودم کسی متوجه حضورم در خانه آن ها نشود به همین دلیل میان وسایل انباری آن ها قایم شدم. چند ساعتی که گذشت خیلی گرسنه شدم اما چون ساعت برگشت از خانه را نمی دانستم تا غروب آنجا ماندم. زمانی که به خانه رسیدم مادر و برادرم خیلی عصبانی بودند و با من دعوا اما بعد صحبت و توجیهم کردند که باید به مدرسه بروم تا باسواد شوم. فردای آن روز برای این که آن اتفاق تکرار نشود مادرم همراهم به مدرسه آمد اما زمانی که خداحافظی کرد شروع به گریه کردم. یک هفته اول مدرسه با ورودم به حیاط مدرسه کارم گریه بود تا این که یک دوست پیدا کردم و ترسم از بین رفت.
شغلم را همان روز انتخاب کردم
«عادله صفت گل» کارشناس ارشد روانشناسی بالینی دیگر مشاور صفحه جامعه نیز می گوید: روز اول مدرسه با دلهره ای شوق انگیز در حالی که چند بار دفتر، مداد و پاک کنم را چک کرده بودم همراه پدرم راهی مدرسه شدم. در راه مدرسه دست پدرم را محکم گرفته بودم او که متوجه استرسم شده بود برایم از پیدا کردن دوست های جدید و یاد گیری خواندن و نوشتن گفت البته خیالم تا حدودی راحت بود چون عمه ام معلم کلاس سوم همان مدرسه بود. هنگامی که کلاس بندی ها انجام شد و معلمان مشخص شدند دوستانی پیدا کردم. حال و هوای جدید من را متوجه حس جدایی از والدینم نکرده بود تا این که پدرم رفت و بعد از آن عمه ام نیز به کلاس خودش رفت و همین سبب شد بغض و گریه کنم اما باور کنید من از دیگر بچه های کلاس کمتر گریه کردم و تازه سعی می کردم یکی از همکلاسی هایم را که از لحاظ جسمی از همه کوچک تر بود را هم آرام کنم انگار از همان روز اولی که قرار بود با سواد شوم شغلم را انتخاب کرده بودم.
شوقی فراموش نشدنی
«محمد نعیم محمد حسنی» کارشناس ارشد روان شناسی تربیتی هم که پاسخ گوی سوالات مشاوره خوانندگان روزنامه است درباره خاطرات اولین روز مدرسه اش می گوید: سال 1373 بود هیچ وقت خوشحالی وصف ناپذیری را که آن روز داشتم فراموش نمی کنم برخلاف بسیاری از بچه ها که به نحوی گریه می کردند یا پشت سر پدر و مادرشان قایم شده بودند من در حال بازی بودم چون امین و حمید، برادر های بزرگ ترم در کلاس سوم و پنجم در آن مدرسه مشغول به تحصیل بودند و همین سبب شده بود احساس دوری از خانواده سراغم نیاید. معلم من خانم شاه پناه بود و از خداوند می خواهم هر کجا که هست یار و نگهدارش باشد.
دلهره جدایی از مادر
«سیمین شهرکی» خبرنگار روزنامه سیستان و بلوچستان نیز می گوید: اولین روز مدرسه ترس جدایی از مادرم را داشتم اما وقتی با دیگر هم کلاسی هایم در حیاط مدرسه بازی می کردم و منتظر اعلام اسامی دانش آموزان و معلمان آن ها بودم چون مادرم به همراه دیگر مادران آنجا حضور داشت خیالم راحت بود اما همزمان با ورود به کلاس متوجه شدم که مادرم نمی تواند به کلاس بیاید و آن جا بود که شروع به گریه کردم. خانم شاهوزی پور معلم کلاس اول دبستانم خیلی مهربان بود او اشک هایم را پاک کرد، صورتم را بوسید و قول داد اگر درس هایم را خوب یاد بگیرم مادرم زود به دنبالم می آید. یادم هست وقتی از پشت پنجره کلاس، مادرم را دیدم که به دنبالم آمده است بدون جمع کردن وسایلم و حتی اجازه گرفتن از معلم از کلاس خارج شدم و مادرم را در آغوش گرفتم و بوسیدم.
شروع دوستی چندساله
«شبنم پودینه» خبرنگار صفحه جامعه روزنامه هم می گوید: اولین روزی که به مدرسه رفتم سال 1377 بود از ذوق مدرسه رفتن صبح خیلی زود بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه، زمانی که خواهرم لباس هایم را تنم می کرد از شوق و عجله بدون پوشیدن مقنعه راهی شدم و خواهرم که مقنعه ام را در دستش گرفت دنبالم به راه افتاد. پا به حیاط مدرسه که گذاشتم دیدم همه بچه ها مقنعه سرشان است تازه متوجه مقنعه ام شدم که در دست خواهرم بود! خیلی از بچه‌ها گریه می‌کردند اما من از مدرسه آمدن خوشحال بودم و زود با دختری به نام اسما دوست شدم. معلم کلاس اولم خانم عباسی، چهره ای بسیار مهربان داشت که من را با لذت خواندن و نوشتن آشنا کرد.
بازیگوشی و خشم ناظم
«حسنیه ارباب افضلی» دبیر صفحه جامعه و معاون تحریریه روزنامه سیستان و بلوچستان نیز به فکر فرو می رود و درباره آن روز می گوید: به خاطر دارم از اولین روز مدرسه، بچه ها همراه با مادر و پدر خود به مدرسه آمده بودند اما من تنها به مدرسه رفتم. مادرم به دلیل بیماری برادر کوچک ترم مجبور شد در خانه بماند. من هم که تنها بودم شروع کردم به دور زدن در حیاط مدرسه و به نقاط مختلف آن سرزدم به خاطر دارم نقشه مدرسه را در همان روز اول به ذهن سپردم. بازیگوشی هایم آن قدر در حیاط مدرسه ادامه داشت که دیرتر از بقیه دانش آموزان در صف حاضر شدم چون در حیاط پشتی سرگرم جست وجو و ماجراجویی بودم و همین موضوع موجب شد در اولین روز مدرسه ناظم را خشمگین کنم. با این بازیگوشی آخرین نفر در صف کلاس بودم و به این ترتیب مجبور شدم در نیمکت آخر کلاس بنشینم.
زودتر از همیشه خوابم برد
« یوسف پورکیخا»کارشناس گیاهان دارویی صفحه جامعه که سن و سالی از او گذشته است اما مخاطبان روزنامه را با خواص استفاده از گیاهان دارویی آشنا می کند متفاوت تر از بقیه، خاطره اولین روز مدرسه خود را چنین تعریف می کند: سال 1346 به مدرسه رفتم امکانات آن زمان بسیار کم بود اما هیچ کس حس برتری بر دیگری نداشته است به همین دلیل مثل بچه های امروزی اصلا برای مدرسه رفتن نگرانی نداشتم. او ادامه می دهد: آن روزها وسیله نقلیه برای تردد نبود با توجه به این که بچه بودم چند کیلومتر راه را پیاده برای رسیدن به مدرسه طی کردم ضمن این که پدرم کشاورز بود و غروب باید در کشاورزی به پدر و مادرم کمک می کردم اما این پیاده روی سبب شد وقتی به خانه برگشتم زودتر از همیشه بخوابم
8006**6081دریافت کننده: نرگس تیموری**انتشار دهنده: حیدر سرایانی

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال