درخواست مادر سه معلول ساروی از استاندار مازندران

ساری- ایرنا- در فاصله کمتر از سه کیلومتری شهر ساری، جاده قائمشهر به مرکز مازندران، خانواده ای در کوچه یاس، زندگی می کنند. یاس چهارم، سه شکوفه دارد اما همنشینی با ریل قطار هم، حرکت مداوم را برای این شکوفه ها رقم نزده است.

حلیمه خانم، چهار فرزند دارد، سه پسر و یک دختر؛ اما فقط یک فرزندش سالم است و توان راه رفتن و حرکت دارد. لیلا، شهرام و ایمان از سنین نوجوانی بر اثر بیماری و درگیری سیستم اعصاب مرکزی، به تدریج دچار معلولیت جسمی و حرکتی شده اند.
شهرام به گوشه کمد تکیه داده و گویا در دنیای دیگری است، از حلیمه خانم پرسیدم حرف نمی زنند؟ حلیمه خانم گفت: چرا، حرف می زنند، نماز می خوانند، می توانند خودشان غذا بخورند، دست پسرها را می گیرم و بلند می کنم و با کمک من، چند قدمی برمی دارند اما لیلا توان ندارد حتی این چند قدم را بردارد و برای کارهای شخصی اش، او را روی کولم می گذارم و جا به جا می کنم.
حلیمه خانم که این حرف ها را می گوید، لبخند به صورت شهرام می آید، ایمان گوشه دیگر کمد نشسته و به دیوار تکیه داده، تکان های متعدد دست و سرش، سکوت جمع را در هم می ریزد.
ایمان تا سوم راهنمایی و لیلا و شهرام تا اول راهنمایی درس خوانده اند اما بیماری دیگر مجال ادامه تحصیل نداده است. حلیمه خانم گفت: بچه ها زندگی عادی داشتند و مدرسه می رفتند اما به دلیل وجود مشکل در مخچه، کم کم معلول شدند.
لیلا رو به روی شهرام و ایمان، نشسته و به دیوار تکیه داده است، لاغر و نحیف، برعکس برادرهایش که ساکت هستند، چند جمله ای حرف می زند.
لیلا می گوید: راهنمایی بودم، یک روز وقت رفتن به مدرسه، کنار ریل زمین خوردم و بیماری ام شروع شد و دیگر نتوانستم به مدرسه بروم.
آرام و آهسته صحبت می کند، آرامشی که شاید از مادر، درس گرفته است.حلیمه خانم 55 سال دارد اما نگهداری از سه معلول، ظاهر زن را تکیده کرده اما شکرگزار است و می گوید: تا عمر و توان دارم خودم از فرزندانم نگهداری می کنم.
لیلا و شهرام، سال هاست زیر پوشش بهزیستی هستند و مستمری دریافت می کنند، اما ایمان چند ماهی است که از مستمری بهزیستی برخوردار شده است.
حلیمه مهری، مادر سه معلول ساروی از استاندار مازندران، برای فرزند سالمش تقاضای شغل دارد. او به خبرنگار ایرنا می گوید: پسرم ازدواج کرده و 2 فرزند دارد، اما شغل مناسبی ندارد و امیدواریم استاندار مازندران، تقاضای ما را قبول کند و پسرم در آینده، زمانی که ما دیگر در قید حیات نیستیم بتواند از خواهر و برادران معلول خود، نگهداری کند.
موقع خداحافظی، لیلا با صدای بلند گفت : برای ما کاری بکنید.
از خانه خانواده عزیزی خارج شدم، خورشید در حال غروب کردن بود اما حلیمه خانم و فرزندانش به طلوعی دیگر در زندگی فکر می کردند.
9927/1654
انتهای پیام

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال