هدف ایرنا گسترش اطلاع رسانی است. لذا انتشار این مطلب به معنای تائید محتوای آن نیست

سیاوش های ایلام چرا در پالایشگاه تهران سوختند؟

پایگاه تحلیلی خبری عصر ایران روز شنبه در یادداشتی به قلم احسان محمدی با عنوان سیاوش های ایلام چرا در پالایشگاه تهران سوختند به بحث در خصوص حادثه آتش سوزی عصر جمعه پالایشگاه تهران که منجر به کشته شدن 6 نفر از اهالی دهستان بیجنوند از توابع بخش هلیلان شهرستان چرداول پرداخته است

در این یادداشت آمده است: بسیاری از ایرانیان، استان ایلام را یا به واسطه جنگ تحمیلی می شناسند یا گذر از آن برای سفر به کربلا و عتبات عالیات، استانی آرام و بی هیاهو که گوشه نقشه گربه شکل ایران کز کرده است.
ایلامی ها این سال ها دلشان می خواهد بچه هایشان سیاوش باشند، آتش به آنها کارگر نیفتد اما انگار آتش ایلامی ها را دوست تر دارد.
در سال های اخیر مردم هیچ استانی اندازه ایلام شاهد خودسوزی دخترهایش نبوده و حالا حتی وقتی پالایشگاهی در تهران آتش می گیرد، باز هم قربانیانش که در میان شعله ها سوختند زاده و بالیده ایلام هستند، 6 جوان زیر 30 سال روستایی، چند مجروح نیمه جان که پرهایشان در آتش سوخته.
روز گذشته در جریان آتش سوزی در یکی از بخش های پالایشگاه نفت تهران 6 کارگر ایلامی در میان شعله ها جان دادند، آنها تا آخرین دقیقه برای خاموش کردن آتشی که ستون های تقطیر را می بلعید جنگیدند اما آتش پَر ایلامی ها را خوب می سوزاند.
سجاد دارابی فرزند امیر، نعمت کوخایی فرزند علی اکبر، پوریا دارابی فرزند آزادخان، حسن دارابی فرزند عابدین، افشار میرزایی فرزند برار و کاظم امیری فرزند باپیره جان باختند، علی نظر جلیلیان و جواد نوروزی هم به شدت دچار سوختگی شده اند.
پالایشگاه ها مثل هر سیستم دیگری نیاز به تعمیرات دارند، خراب شدن قطعات، فرسودگی و خوردگی و گاهی چک کردن دهها قطعه و پیچ و مهره نیازمند بهره گرفتن از متخصصان و تعمیرکارانی است که هم در این حوزه دانش داشته باشند و هم جسارت رویارویی با خطر، اما بچه های روستایی ایلام کی و کجا متخصص شدند؟
مدیران پالایشگاه نفت تهران در خصوص رخ دادن این حادثه توضیحاتی ارائه خواهند کرد اما اگر قاتل بروسلی پیدا شد یا اگر مقصران ساختمان پلاسکو دست شان را بالا بردند و قصورشان را پذیرفتند شما هم در مورد این حادثه تلخ خبرهای تازه ای دریافت خواهید کرد. نخستین بار نیست و سوگمندانه آخرین بار نخواهد بود، فرقی نمی کند اهل کجا باشند ایرانی اند، انسان اند، فرزند این سرزمین و هنوز مشتاقند که اکسیژن هوا را ببلعند، زندگی کنند و وقتی به سمت دیارشان می روند برای زن و بچه هایشان که چشم به پیچ جاده دارند سوغات ببرند. حالا استخوان های سوخته و دود گرفته شان را می برند ایلام.
لازم نیست قبرها را خیلی بزرگ بکنند، آنچه باقی مانده از آن جوان های رشید را می شود در یک وجب دفن کرد، جای خالی شان در قلب عزیزان شان را اما خروار خروار شادی پر نمی کند.
در ایران و در چنین مواردی اصطلاحاتی مثل غافلگیر شدیم، حادثه به شکل بی سابقه ای رخ داد، عدم رعایت نکات ایمنی از سوی جانباختگان و ... زیاد تکرار می شود، بسیار بعید است مدیر زنده ای بپذیرد که در جان باختن کارگران او و تیم زیر مجموعه اش قصور کرده اند.
پاسخ به پرسش هایی مانند آیا واحدهایی که کارگران روی آن کار می کردند طبق اصول ایمنی از هرگونه مواد قابل اشتعال تخلیه شده بودند؟ آیا تیم پشتیبانی و مراقب از کارگران در حال کار، با بسکت نجات یا خودرو آتش نشانی مجهز به نردبان بلند در محل حادثه حضور داشت؟ آیا آتش از پایین برج تقطیر به سمت بالا صعود کرد یا نشت سوخت و شعله ور شدن آن از بالا به پایین بود؟ هم معمولا لابلای مکاتبات اداری گم می شود و برای بازماندگان جز اندوهی جانگاه و سنگ قبری که بر آن گریه کنند و مشتی عکس یادگاری، چیزی باقی نمی ماند.
کارگران بخش تعمیرات یا اورهال(Overhul) معمولا فصلی کار می کنند، مثل یک ارتش آماده باش، در عملیات اورهال بازرسی نیروهای متخصص آموزش دیده در زمینه مکانیک، الکترونیک و الکتروتکنیک، کوچکترین قطعات و تجهیزات مکانیکی و الکترونیکی همه دستگاهها و ادوات بزرگ و پیچیده پالایشگاه را تعمیر، تعویض و بازرسی می کنند، کاری سخت و نفسگیر که برای رعایت نکات ایمنی در زمانی صورت می گیرد که پالایشگاه از مدار تولید خارج شده باشد.
اما بچه های روستاهای زیرتنگ بیجنوند، نیدوله علیا، پلکانه، و دره چپی در بخش زاگرس ایلام که در فاجعه پالایشگاه نفت تهران جان باختند این همه تخصص را از کجا آورده اند؟ چرا زادگاه آبا و اجدادی شان را که چند هزار هکتار زمین مساعد کشت و کار دارد را رها می کنند و به تهران، آبادان، عسلویه و حتی عمان و قطر می روند؟
ماجرا ساده است، ایلام استانی که ظرفیت های بالقوه نفت و گاز آن مثال زدنی است، کار ندارد، اگر دارد مدیر کارآمد ندارد تا از ظرفیت این همه جوان استفاده کند.
آنها ابتدا به کمک همشهری ها و آشنایانی که این حرفه را آموخته اند به صورت کارگر عادی و وردست صنعتی وارد این کار می شوند و بعد که راه و چاه را یاد گرفتند به عنوان مکانیک درجه 1 و 2 راهشان را باز می کنند و مکانیک پروازی می شوند، چند ماهی می روند سر کار و بعد از تعمیرات به خانه برمی گردند و آماده باش یا (Standby) می مانند برای فصل بعد تعمیرات یا شرایط اضطرار.
این کار نه یک انتخاب دست اول بلکه یک راه ناگزیر برای معاش است وگرنه جوان های روستایی ترجیح می دهند در کنار خانواده هایشان بمانند و گندم بکارند و دست هایش بوی علف تازه بدهد نه اینکه آتش درو کنند و با دست های چرب و چیلی عرق از پیشانی پاک کنند. رودخانه سیمره، خروشان و مغرور از بیخ گوششان می گذرد و با پمپاژ آب سرگردان آن می توان صدها هکتار زمین را آباد کرد و صدها نفر را مشغول کار.
تکنولوژی پیچیده ای نمی خواهد، فقط یک سرمایه گذاری هوشمندانه، پمپاژ و هدایت آب به زمین که مستعد بارور شدن است و ایجاد دهها و صدها شغل، دیگر آن وقت لازم نیست بچه های روستاهای زیرتنگ بیجنوند، نیدوله علیا، پلکانه، و دره چپی و ... رخت شان را جمع کنند و بخت شان را در دور دست ها جستجو کنند. یک لقمه نان و این همه دویدن؟
کارگرهای اورهال می گویند این کار دائمی نیست و شاید در سال چهار ماه یا بیشتر یا کمتر کار کنیم و عملا کار دیگری هم بلد نیستیم و پس اندازی برایمان نمی ماند، اما این بخش (بیجنوند در شیروان چرداول ایلام) دارای ظرفیت بالایی در کشاورزی و دامداری است، اگر خشکسالی بگذارد. کاش برایمان پمپاژ آبی بگذارند، آن وقت بیشتر به درد جامعه می خوریم. بچه هایمان هی زنگ نمی زنند کی از پالایشگاه برمیگردی؟ ما دوست داریم همین جا، سر همین زمین های این دشت کار کنیم ولی کسی به فکر ما نیست.
مادرهایی که امروز با شنیدن خبر از دست دادن پسران شان به رسم روزگاران گذشته، گونه هایشان را چنگ زدند و گیس هایشان را بُریدند آرزو می کنند که کاش اصلا در این سرزمین نفت کشف نشده بود تا آتشش، جگرگوشه هایشان را مثل پروانه های افتاده در چنگال شمع بسوزاند، اما روزگار راه خودش را می رود. بی رحم، بی آنکه دلش بشکند از شکستن کمر پیرمردهای شیروان چرداولی که حالا بی پسر شده اند ...
پایان این نوشتار که بوی گوشت سوخته و نفت و حسرت می دهد، به روال دیروز و پریروز و هر روز، آرزوی آرامش برای جان باختگان و بازماندگان است، برای آنها که هرگز این بخت را پیدا نکردند که به سرزمین مادری برگردند و کنار سیمره ترانه هایی به زبان لَکی بخوانند. برای سجاد دارابی که اهل رسانه بود، رفیق قلم و دوربین عکاسی، خبرنگاری که حالا سوختن اش خبر شد.
منبع : عصر ایران
دریافت کننده: فرهاد فرامرزی

انتهای پیام /*

باشگاه مخاطبان ایرنا

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال