به قلم : دکتر سعید نیاکوثری

دارالفنون هنوز چشم انتظار امیر است

شیراز - از میدان توپخانه به سمت جنوب که پیش می رویم در کمتر از پنچ دقیقه پیاده روی عمارت معمر دارالفنون با دیوارهایی ستبر در برابر دیدگانت رخ می نماید ، مدرسه ای که همچنان چشم انتظار امیر است تا پیرایه ها از پیرامون دنیای اندیشه ، فرهنگ و علوم ما بزداید.

مدرسه ای که در عین شکوه و زیبایی، یاد آور حزنی شکننده و بغضی در گلو مانده است ، حیاط زیبای دارالفنون، گویی پس از 150 سال هنوز چشم به راه میرزاتقی خان است. دارالفنون گوشه ای از تاریخ این سرزمین بزرگ است و ترجمان بیدادهایی که بر مردمان این سرزمین رفته. دارالفنون اوج غرور مردان بزرگی است که زیر چکمه های شوم ظلم و ستم در خود شکستند و با مرگ سرخ خود، برگ ننگینی بر ننگ نامه حاکمان ستمگر افزودند.
ستمگرانی که در این مرز و بوم کم نبوده اند ، صلابت دارالفنون اما چه فاخرانه پایمردی و بزرگی بزرگان این سرزمین را در مقابل دیدگانت می نمایاند. افسوس که در این آب و خاک فرح بخش و گوهر خیز که مردان بزرگ و آزاده اش، شرافتمندانه جان خویش را فدیه سرفرازی اش نموده اند و چه راحت از کنار سرگذشتشان می گذریم و به چند برگ تاریخ مکتوب خلاصه شان می کنیم.
درد تلخ یغمای دشمن بیگانه و اجنبی و چپاول استعمارگران پیر را در نفرتی خاموش، به دل می گزیم. هر روز ده ها ، صدها و شاید هزاران نفر از جنب این ساختمان معمر می گذرند بی آنکه ژرفای آن همه ستم را لختی بیندیشند و مثنوی جانکاه سروهای در خاک خفته اش را از لای به لای جرز دیوارهایش بشنوند افسوس که این همه محنت تنها قاب عکس کوچکی می شود از یادگارها.آری دارالفنون علیرغم آن همه عظمت و شکوهش زخمی است بر پیکر تاریخ ایران. دارالفنون خاطره مرگ خاموش قهرمانان راستین این سرزمین است در ذهن فردایانمان ، یادآور پایمردی فرزندان آرش است و رشادت قهرمانانی از نسل آریو برزن بینش متعالی پرورش یافتگان مکتب ملا صدرا و سهروردیها و مظلومیت عین القضاتها.
دارالفنون برگی از همان تاریخی است که در یک سوی فراخنای گسترده اش بزرگ مردانی چون امیر کبیر بوده اند و در سوی دیگر آن وطن فروشانی که آب و خاک این سرزمین دستمایه روح حقیر و سیری ناپذیرشان بود. آنانی که از لعن تاریخ پروا ننمودند و به سودای مکنت و جاه ،نام خویش به ننگی در تاریخ جاودانه کردند.
دیوارهای بلند دارالفنون مرصع به کاشی های فیروزه ای، شکیب و سرفراز ایستاده است تا ابهت امیر را در چشم خیره رهگذران بیاراید.سر در ورودی عمارت نام دارالفنون را با خوشنویسی زیبایی که با تذهیب آراسته شده تو را به خود می خواند ، شاید امیر خود در حیاط میانی باغ چشم انتظار ایستاده است تا تو قدم به اندرون گذاری و در سکوت متین این عمارت ناگفته هایش را از ظلم ، ستمگری و بیداد بشنوی.
دارالفنون حکایت گر اندیشه های رفیعی است که فراتر از کویر و کهکشانهای پر رمز و راز شبهای وسیع ایران، تو را به تعالی فرا می خواند، دارالفنون فریاد امواج مواج خزر است و گویای سکوت متین و نیلی خلیج فارس و ترسیمی از شکوه عظمت دماوند. دارالفنون حکایت تاریخ کهن این سرزمین دیرماندگار است. یادگار صلابت مردانی که درفش آزادگی را به نرخ جان بر بلندای قله های رفیع شهادت و مردانگی برافراشتند و اندیشه های متعالی خود را روشن افروز نسلهای فردا کردند.
باورگونه هایشان از سیلی سخت دُگم اندیشان، هراس و واهمه ای نداشت و اراده های محکمشان در برابر قدرتهای حاکم خللی نیافت.
دارالفنون یادگار دانشوران آزاده است و مردان پاک اندیش که شکوه اراده شان را دشمن تاب نیاورد و صلابت اقتدرشان را مزدور بیگانه اجنبی بر نتافت.
دارالفنون ستبر سترگ کوهساران کردستان است و ستیغ قله های بلند لرستان، و چه حقیرند وطن فروشان حتی در برابر دیوارهایش ، آسمان نیز با تمامی جمال و جبروتش در برابر شکوه جغرافیای اندک دارالفنون کوچک و حضیض است .
دارالفنون داغها به دل دارد. ملتهب دردهاست اما لب به دندان گزیده و بغض در خویش فرو ریخته مبادا دشمن از غمهایش شاد شود ، چکامه سکوت تلخ دیوارهای ترک خورده این عمارت بازگو کننده، بیداد پائیزانی است از هبوط حقیرانه ای که تاریخ رنجور آن است.
دارالفنون سالهاست صلابت امیر کبیر و حقارت آقاخانها را بازگو می کند و البته توطئه مهد علیاها را ، بر دیوار یکی از کلاسهای دارالفنون فرمان نامه قتل امیر کبیر نقش بسته در قابی است که خجل از آنچه بر سینه دارد، زیر سنگینی نگاه تماشاگران، تاب بر جای ایستادن ندارد و می خواهد که زود رهایش کنند.
آری در سرزمینی که خدا و وجدان از ضمیر مردان اهل صدارت و مسندش برود ستمگری بر امیر کبیرهایش، را پیشه می سازند ، تمامی لاله هایی که در تاریخ این مملکت پر پر شدند برای عدالت بود و آزادی و افسوس که در روزگاران این سرزمین و سرنوشت مردم این دیار عدالت، واژه ای بیش نبوده و نیست.
عدالت در سربرگ دادگستری ها فقط خود را نشان می دهد ، واژه ای که گاه نردبان ترقی است و نماد ادبیاتی برای نشان دادن زیبایی های فرهنگ این سرزمین دارالفنون یادآوری است بر آن که در این مرز و بوم، هر که شوق رهیدن دارد و هوای بیش دانستن، هرکه آتشی از عشق میهن به مجمر دارد و دستی به خدمت گشاده، سرانجامش مسلخ فین کاشان است.
دارالفنون پس از 150 سال هنوز تشنه کلام امیر است تا حداقل برای دقایقی در باغ اندیشه های او آرزوهایش را برای ایرانیان فردا فریاد زند که ناتماهایش را به فرجام رسانند.
امیر را حقد و حسد نزدیکانش قربانی نمود و او این را نیک می دانست اما گامی پس وا ننهاد ، معاندان امیر برای آنکه دنیای حقیر و کوچکشان را به عیش بگذرانند تمام فرداهای این سرزمین را به حقارتشان گرفتار کردند و افسوس که تاریخ با همه تکرارهای تلخش دیگربار تکرار می گردد تا مردم ایران در هر دوره و عصری به ماتم تکرارهایش بنشینند.
قهرمانان راستین تاریخ را در خاطرات نسل فردایمان تنها به مجسمه ای خلاصه کرده ایم 13 روز پس از بازگشایی دارالفنون شمع وجود امیر را به جرم نیک اندیشی در سردابه حمام فین کاشان خاموش کردند تا در زمستانی ترین روزهای سال، سردی خاموشیش در بانگ زاغانی که ناقوس تلخ بیداد را فریاد می کشند تکرار کنیم .
سال 1268 باد سرد دی ماه بر دفتر تاریخ ایران وزید ، توفان حوادث سیاه نامه قجر را به شدت ورق زد تا حسرت حضور امیر برای همیشه بر دل دارالفنون بماند ، اما امیر در واپسین لحظات حیات به چه می اندیشید؟
غمهای معنوی روحانی داشت؟ دلواپس انسان امروز بود در دام تردیدها و شبهه ها؟ بر هیچکس معلوم نیست ، درد مشترک دلهای بیدار و جانهای آگاه که فریادشان از اعماق اعصار و پستوی هزار توی تاریخ بر می خیزد همواره یکی است.
آنها که عمری در راه آگاهی مردم کوشیده اند،خسته و دل شکسته چشم به فردای ایران دارند اما دلواپس نیستند ، بانگ اذان از گلدسته های بلند مسجد بر می خیزد و فریاد توحید بر شاخسارهای اندیشه می نشیند.
حی علی الصلاه ، حی علی الفلاح ، لحظاتی است از دارالفنون بیرون آمده ام ، در این اندیشه ام کلاس درویش خان کجا بوده است؟ فرامرز پایور بر کدام نیمکت می نشسته؟ روزی که علی نقی وزیری با بغض وسایلش را از دارالفنون جمع کرد به چه می اندیشید؟ دکتر علی اکبر سیاسی هنگامی که شنید کم بینایش مانع اعزام او به خارج است چه حالی داشت و چگونه بر آن فائق آمد؟
کودکی دستفروش با اصرار از من می خواهد تا از او خرید کنم؟ از او می پرسم کلاس چندم هست؟ با بی حوصلگی شانه اش را بالا می اندازد او فقط منتظر است از او خرید کنم ، مجدداً به دارالفنون می نگرم امیر را می بینم که دست در هم گره کرده در ایوان ایستاده ،چشمانش پر از اشک اما می کوشد خشم خود را فرو خورد.
*دکتر سعید نیاکوثری ، آهنگساز و موسیقیدان
/ 50546113

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال