گزارشی از رونمایی کتاب برابری و جانبداری

تامس نیگل، فیلسوف سیاسی فرهنگ مدار

تهران-ایرنا- مصطفی ملکیان در رونمایی از ترجمه کتاب برابری و جانبداری اثر تامس نیگل، به تحلیل نظریه ی وی در باب فرهنگ پرداخت و ضمن تبیین ابعاد مختلف مفهوم فرهنگ گفت: نیگل در رده ی متفکرانی است که به اندیشه ی اصالت فرهنگ قائل و مسائل فرهنگ را علت العلل مشکلات یک جامعه می داند.

کد خبر: 81669957 | تاریخ خبر: 13/04/1394 - 11:38

به گزارش گروه اندیشه ایرنا ، تامس نیگل فیلسوف یوگسلاویایی تبار آمریکایی ( زاده ی 1937 م) که در میان فیلسوفان تحلیلی سده ی بیستم هم از صاحبنظران سیاسی محسوب می شود و هم از صاحبنظران حوزه های مابعدالطبیعه، معرفت شناسی ، فلسفه ی ذهن ، و فلسفه ی اخلاق . وی در نظریه ی اخلاقی - همچنین در مابعدالطبیعه و معرفت شناسی- به ربط و نسبت نظرگاه فردی با نظرگاه عینی و بیرون از چنبره ی زمان و مکان (=transcendent ) پرداخته که بی طرفی اخلاقی مظهر آن است.
کتاب برابری و جانبداری نیگل،که برگرفته از درس گفتارهای جان لاک اوست روایتی غیرناکجا آبادگرایانه از مشروعیت سیاسی ارائه می دهد . دیدگاه او در این امر بر این نکته متمرکز است که در هر نظریه ی اخلاقی معتبر ، و به دنبال آن ، در هر نظریه ی سیاسی با مبنای اخلاقی، هم انگیزه های شخصی و هم انگیزه های غیر شخصی را باید با یکدیگر سازگار کرد. نیگل دانش آموخته ی فلسفه در دانشگاه های کورنل، آکسفورد و هاروارد است و در دانشگاه های برکلی ، پرینستون و نیویورک به تدریس فلسفه اشتغال داشته است. مطالعات نیگل از 1991 به این سو بیشتر بر روی مباحث فلسفه ی سیاسی متمرکز بوده است. وی به سبب بیان روان و پرهیز از مغلق گویی به عنوان یکی از جذاب ترین و عمیق ترین متفکران معاصر درجهان مطرح است.

* آنچه در پی می آید گزارشی از سخنان استاد مصطفی ملکیان در مراسم رونمایی از ترجمه ی کتاب Equality and Partiality اثر تامس نیگل است که با عنوان برابری و جانبداری، توسط دکتر جواد حیدری ، عضو هیئت علمی دانشگاه شاهد، ترجمه و توسط نشر نگاه معاصر چاپ شده است.
در قرن بیستم بعد از رالز هیچ کس در فلسفه ی سیاسی به اندازه ی نیگل کمک نکرده است. . نیگل عقیده اش بر این است که بزرگ ترین مشکل، یا علت العلل مشکلات یک جامعه فرهنگ آن جامعه است.
فرهنگ سه معنای عمده دارد: گاهی فرهنگ در برابر «طبیعت» به کار میرود؛ به مجموعه ی همه ی دریافته های بشری گفته می شود طبیعت و به مجموعه ی همه ی فرآورده های بشری گفته می شود فرهنگ. این معنای اول فرهنگ است، که بزرگ ترین یعنی وسیع ترین معنای فرهنگ است. در درون این دایره ی وسیع ترِ فرهنگ یک دایره ی کوچک تری قابل رسم است و آن این که خود ساخته ها و فرآورده های بشری را - که به معنای اول همه شان فرهنگ بودند - به دو دسته تقسیم کنیم : فرآورده های مادی بشر، و فرآورده های معنوی بشر. آنوقت به فرآورده های مادی بشر گفته میشود «تمدّن» و به فرآورده های معنوی بشر گفته می شود فرهنگ. پس ساخته های خود بشر- که معنای اول فرهنگ بودند - در دل خود تقسیم میشوند به دو دسته، یک دسته شان تمدّن اند، و یک دسته شان فرهنگ اند. حال باز در دل این دایره ی کوچک تری که فرهنگ به معنای دوم بود، یک دایره ی کوچک تر رسم کنید، و فرآورده های فرهنگی بشر به معنای دوم را باز تقسیم کنیم به وجه بیرونی شان و وجه درونی شان. وجه بیرونی شان مثلاً کتاب ها، مجسمه ها ، نمایش نامه ها، سناریوهای فیلم ها و بسیار چیزهای دیگر است که اینها در واقع وجه بیرونی فرهنگ اند. اما چرا بشر به ادبیات رو آورده است؟ و چرا یک کسی پیکره ای تراشیده؟اینجاست که به وجه درونی اش یعنی به آن باورها، آن احساسات و عواطف و هیجانات ، و آن خواسته هائی که باعث تولید این آثار فرهنگی شده است میگویند فرهنگ. پس در واقع فرهنگ به معنای سوم یعنی درون آدمی. حال،وقتی که گفته می شود لیبرال ها اصالت را از آن سیاست می دانند و سوسیالیست ها اصالت را از آن اقتصاد می دانند و کسانی مثل نیگل اصالت را از آن فرهنگ می دانند، فرهنگ به معنای سوم مراد است، نه فرهنگ به معنای دوم و نه فرهنگ به معنای اول؛ یعنی کسی مثل نیگل که قائل باشد به اصالت فرهنگ معتقد است آن چیزی که بزرگ ترین مشکل یک جامعه یا علت العلل مشکلات یک جامعه است، باورها ،احساسات و عواطف و هیجانات ،و خواسته های خود شهروندان آن جامعه است واگر شهروندان جامعه در باورهای خود، در احساسات و عواطف و هیجانات خود، و در خواسته های خود بازنگری ای بکنند آن وقت می بینید در همه ی نهادهای اجتماعی شان هم بازنگری ای خواهد شد و رو به صلاح خواهد رفت، چه نهاد خانواده، چه نهاد اقتصاد، چه نهاد سیاست، چه نهاد تعلیم و تربیت، چه نهاد علم و فن و هنر، چه نهاد حقوق، چه نهاد اخلاق، و چه نهاد دین و مذهب. نیگل در واقع در رده ی متفکرانی است که به این اندیشه، یعنی به اصالت فرهنگ قائلند.
به نظر می آید که این مدعا به شدت فردگرایانه است و نه جمع گرایانه. یعنی در واقع سراغ یکان یکان افراد بشر می رود و می گوید تو خودت رو باید عوض کنی، او هم باید خودش را عوض کنداما به نظر من فقط ظاهراً این طور است. با توضیحی که خواهم داد معلوم می شود که به این درجه ای که در نگاه نخست به نظر می آید، فردگرایانه نیست، ولی در عین حال، شکی نیست که جنبه ی فرد گرایانه ی قوی ای دارد.
دوم اینکه این دیدگاه علی الخصوص از طرف نیروهای سوسیالیستی، نیروهای مارکسیستی، و نیروهای چپ اندیش به نظر می آید که دیدگاهی است محافظه کارانه، و حتی بزدلانه. به نظر می آید کسانی که این اندیشه را دارند، انگار می خواهند عافیت طلبی کنند،و تنها گلیم خود را از آب به در ببرند، و کاری به ظلم هایی که صورت می گیرد نداشته باشند .
ولی به نظر من اگر رژیم های سیاسی نامطلوبی که در جوامع وجود دارند، عمق این سخن را در می یافتند، می فهمیدند که یگانه دشمن جدی شان اندیشه ی اصالت فرهنگ است.
نکته ی سوم این است که قائلان به این نظر با این که غالباً دیدگاه دینی هم ندارند،اما همه شان اتفاقاً بر یکی از آموزه های مشترک همه ی ادیان و مذاهب جهانی ، که امروزه از آن به اصالت فرهنگ تعبیر می کنیم تکیه کرده اند.
چهارم اینکه این دیدگاه به لحاظ وجود شناختی هم یک حسن بزرگ دارد و آن اینکه وجود چیزهایی را که هیچ دلیلی بر وجودشان نداریم مفروض نمی گیرد. وقتی که شما این دیدگاه اصالت فرهنگ را نداشته باشید باید قائل باشید چیزی به نام نهاد وجود دارد، باید اساساً قائل باشید چیزی به نام جامعه وجود دارد، گروه بندی اجتماعی ، و نظام سیاسی وجود دارد. یعنی باید معتقد باشید که - حالا طبق اختلاف دیدگاهتان - یکی از این موجودات است که دارد بر سرنوشت ما انسان ها مسلّط می شود. اما به لحاظ وجود شناختی و به لحاظ ما بعد الطبیعه تا الآن هیچ دلیل قانع کننده ای اقامه نشده است برای این که چیزی به نام جامعه، چیزی به نام نظام، چیزی به نام ملّت ، چیزی به نام نژاد، و چیزی به نام های دیگری که میگویند وجود دارد. همه ی اینها یک سلسله مفاهیم انتزاعی اند که ساخته ی دست بشرند.
تصور کسانی که به وجود این چیزها قائلند ،که در واقع نسب فکری همه ی این ها به هگل می رسد، این است که اگر من یک مفهوم انتزاعی درست کردم، در جهان هستی هم یک چیزی پدید می آید؛ اصلا و ابدا! فرض کنید بشر به این نتیجه برسد که شغل هائی یا رشته های ورزشی ای هست که اگر حاصل ضرب طول قد تو، ضرب در حاصل ضرب وزن ات بشود، این حاصل ضرب برای آن شغل نباید از فلان عدد بیشتر یا از فلان عدد کمتر شود، و فرض کنید برای این حاصل ضرب یک اسم هم بگذاریم و بگوییم این جینای هر کسی است خب این البته سودی دارد و به سودش هم ما می رسیم . اما به شرط این که فکر نکنید حالا یک چیز جدیدی هم در طبیعت پدید آمده است به نام جینا، نه! آنی که در طبیعت عیناً (objectively) وجود دارد، طول قد هر کسی است و آنی که در طبیعت عیناً وجود دارد وزن هر کسی است. اما حاصل ضرب وزن در قد، یعنی جینا، دیگر چیزی نیست که الآن از این لحظه به بعد در جهان هستی پدید بیاید. هگلی ها، به تبع تفکر هگل، به این توهّم دچار بودند؛ فکر می کردند ما هر مفهومی درست بکنیم، هستی منتظر ایستاده که مفهوم ما را بلامصداق رها نکند، مصداق درست بکند. اندیشه ی اصالت فرهنگ برای چیزی که وجود ندارد، یا لااقل برای وجود داشتنش دلیلی نیست هیچ وقت ارزش وجودی قائل نیست. حتی اگر دقت کنید، نیگل آمد و فرهنگ را هم که از لحاظ لغتی نیز به نظر می آید یک مفهوم انتزاعی است اینگونه تعریف کرد که : باورها،احساسات ،عواطف ، هیجانات، و خواسته های هر شخص عبارت است از فرهنگ آن شخص .
وقتی فرهنگ مهم است، پس باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، و خواسته ها مهم اند. و نیگل اتفاقاً اهمیت این سه تا را در سه مبحث نشان می دهد؛ اگر چه در آثارش این سه مبحث در یک جا نیامده است و هر کدامش در یک گوشه ای است: اولاً درباره ی باورها، نیگل در کتاب The view from nowhere(نگریستن از ناکجا) دیدگاهی را ابتدائاً به صورت کتاب بیان کرد و آن دیدگاه این است که ما آدمیان در واقع هم عاملیم و هم ناظریم؛ هم داریم زندگی می کنیم با تمام ابعاد زندگی کردن، هم داریم به زندگی کردن خودمان از بالا نگاه می کنیم. اینها دو تا دیدگاه است. به یک دیدگاه می گفت دیدگاه آبجکتیو، که آن دیدگاهی است که هر کسی از بالا به خودش و به جهان نگاه می کند، و به یک دیدگاه می گفت دیدگاه سابجکتیو که آن دیدگاهی است که ما در جریان عمل داریم . یعنی ما انسان ها تنها موجوداتیم که گوئی ، به آن تعبیر شاعرانه، می توانیم پشت پنجره ی اتاق مان بایستیم و قدم زدن خود را در خیابان نگاه کنیم. اما حیوانات این جوری نیستند. حیوانات در زندگی فقط (agent )عامل اند، اما (spectator) ناظر این agency خود نیستند. بنابراین ما از بالا می توانیم به زندگی مان نگاه کنیم.
این از بالا به خود نظر کردن هم باز در طول تاریخ ما انسان ها یکسان نبوده است. انسان دوران سنّتی، کم تر می توانست از بالا به خودش نگاه بکند. به نظر خود من، بزرگ ترین خصیصه ی انسان مدرن و تفاوتش با انسان سنّتی این است که از بالا به خود نگاه کردن انسان مدرن اصلاً قابل قیاس نیست با انسان گذشته.
وقتی این نگاه از بالا را می کنید برابری بیشتر می بینید. وقتی آدم به باورهای خودش، به احساسات و عواطف خودش، و به خواسته های خودش نگاه می کند می بیند که همه ی ما یک جوریم. این دیدگاه دیدگاهی است که نیگل بیشترین تأکید بر آن و به نظر من بیشترین دقت را بر لوازم و آثار و نتایجش کرده است. از این نظر این دیدگاه تقریباً به عنوان ابداع نیگل در فلسفه به نام او ثبت شده است، که ایشان می گوید هر انسانی دو دیدگاه نسبت به هستی دارد، یک دیدگاه از بالا ، و یک دیدگاه از پایین. دیدگاه از بالا معمولاً برابری جویانه است. نگاه از پایین معمولاً جانبدارانه است.در نگاه از پایین جانبداری هست، چون خودم را قطب دایره ی امکان می دانم. وقتی نگاه از بالا که میکنم می بینم نه فقط من قطب دایره امکان نیستم، هیچ کسی قطب دایره ی امکان نیست. آن جمله ای که می گفت من برای جهان هیچم، اما برای خود همه چیزم ، جمع این دو دیدگاه است.
حال هیچ کدام از این دو دیدگاه نباید به سود دیگری فدا بشوند. ما نباید دیدگاه آبجکتیومان را فدای دیدگاه سابجکتیو کنیم و دیدگاه سابجکتیومان را فدای دیدگاه آبجکتیو کنیم. انسان باید این دو دیدگاه را با هم داشته باشد، چون هر دو واقعیت دارند ، هم دیدگاه جانبدارانه، هم دیدگاه برابری بینانه و برابری خواهانه.
نیگل معتقد است که وقتی انسان از دیدگاه سابجکتیو (انفسی) خودش به هستی نگاه می کند به اگوئیزم میل دارد، یعنی به خودگزینی، یعنی به ترجیح خود بر دیگران. از قدیم الایام همه ی فیلسوفان، فرزانگان،عارفان،الهی دانان، و بنیانگذاران ادیان و مذاهب قبول داشتند که انسان اگوئیست است، اما در این که آیا علاوه بر اگوئیزم، آلتروئیزم هم در انسان هست یا نه این محل شک بود. بعضی می گفتند انسان فقط و فقط طالب نفع رساندن به خود و ضرر را دفع کردن از خودش است. اما بعضی می گفتند علاوه بر این، آلتروئیزم هم در انسان وجود دارد، یعنی دیگرگزینی هم در انسان وجود دارد، یعنی آدم دوست دارد که علاوه بر این که به خودش نفع می رساند، تا جایی که می تواند به دیگران هم نفع برساند در غرب نخستین کسی که به جدّ تأکید کرد بر این که در نهاد انسان دیگردوستی هم گذاشته شده است کسی بود به نام اسقف جوزف باتلر و کتابی از او مانده به نام پانزده موعظه، که از این پانزده موعظه، پنج موعظه اش در تاریخ فلسفه ی اخلاق خیلی مهم است هیچ کس با این قاطعیت و با این استدلالات محکم نشان نداده بود که تنها خوددوستی در آدم نیست، دیگر دوستی هم توأم با آن هست . آدم هر چه از بالا بیشتر نگاه می کند بیشتر پی می برد که خودش هیچ تفاوتی با هیچ انسانی ندارد و بنابراین اگر من حق دارم نعمتی را داشته باشم، همه حق دارند آن نعمت را داشته باشند و اگر من حق دارم که از نقمتی بگریزم همه حق دارند از نقمت بگریزند. و بنابراین وقتی از بالا نگاه می کنم می بینم ما همه مساوی ایم و بنابراین همنوع دوست میشویم، یعنی نفع دیگران هم به اندازه نفع خودم بر خودم اهمیت پیدا می کند و این انگیزه می شود برای من، برای این که من به آلتروئیزم روی بیاورم. پس در واقع وقتی که ما از بالا نگاه کنیم و دگردوستی در ما پدید بیاید اخلاقی عمل می کنیم و بدین طریق اخلاق پدید می آید.
* این نشست در شهر مشهد به همت سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی خراسان رضوی در خرداد ماه 94 برگزار شد.
اندیشه/ ش.آ/ 1200

انتهای پیام /*