سیاست آمریکا و دولت های چپ نو در آمریکای لاتین- سید محمد باقر نوربخش*

آمریکای لاتین اوخر قرن بیست شاهد بروز و ظهور دولت های چپگرای نو بوده و رهبران آن اگرچه با برخی اصول چپ سنتی فاصله گرفته اند،اما مانند گذشتگان خود،مبارزه با هژمونی آمریکا را حفظ کرده اند که در علت و چرایی این رویکرد باید گفت که این رویکرد ناشی از سیاست های آمریکا بوده است.

منطقه آمریکای لاتین شامل کشورهایی در محدوده آمریکای مرکزی، کارائیب و آمریکای جنوبی از مکزیک تا قطب جنوب می باشد، زبان رایج آنها اسپانیولی و پرتغالی است. در این میان کشور مکزیک اگرچه به لحاظ جغرافیایی واقع در منطقه آمریکای شمالی است، اما به خاطر شباهت های فرهنگی و زبانی ،معمولاً جزو این منطقه محسوب می شود .
منطقه آمریکای لاتین که می توان آن را در برابر آمریکای شمالی انگلیسی زبان قرار داد، با جمعیتی در حدود 561 میلیون نفر و مساحتی حدود 21 میلیون کیلومتر مربع یکی از مناطق مهم جهان محسوب می شود.
این منطقه با منابع غنی انرژی از نفت و گاز و اورانیوم و زمینه های بکر سرمایه گذاری به عبارت دیگر از منظر ژئوپلتیکی ، ژئواستراتژیکی و ژئواکونومیکی از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و ایالات متحده آمریکا از سال 1823 میلادی با طرح رییس جمهوری وقت 'جیمز مونروئه' موسوم به دکترین مونروئه نفوذ و سلطه بر امریکا لاتین را در دستور کار قرار داد.
این دکترین که نزدیک به دو قرن ( 196 سال) ازآن می گذرد، از سوی کشورهای اروپایی به رسمیت شناخته می شد و آمریکا از یک نفوذ انحصاری بلا منازع در این منطقه برخوردار بود و هنوز هم استراتژی سیاست خارجی آمریکا محسوب می شود.
در دکترین مونروئه تاکید شده بود که آمریکا تا زمانی که به رشد و قدرت واقعی دست نیافت، نباید بعنوان یک عنصر فعال در سیاست جهان و بعنوان بازیگر اصلی وارد عرصه شود بلکه باید در نیمکره غربی، به رشد لازم اقتصادی دست یابد و آمریکای جنوبی و منطقه کاراییب برای ایالات متحده حوزه ای با اولویت بسیار بالای امنیتی محسوب می شود که سرنوشت این منطقه با سرنوشت امریکا گره خورده است و امریکا باید برای رشد و توسعه ی خود در آنجا حضورسرنوشت سازو مقتدرانه ای داشته باشد.
از آن پس امریکای لاتین از سیطره اروپاییان خارج و این منطقه بتدریج بعنوان حیاط خلوت امریکا تبدیل شد و حضور دیگر رقبا و تحولات آن خط قرمز سیاست خارجی واشنگتن بوده که این امر موجب افزایش نظامی گری، جنگ ها و آشوبهای داخلی، افزایش قاچاق مواد مخدر، فقر و بیکاری شده است.
حمله ی نظامی ، حمایت از رژیم های دست نشانده ، حمایت از کودتاهای نظامی علیه حکومت های چپ گرا ، تحریم اقتصادی حکومت های مردمی از جمله سیاست های ایالات متحده در منطقه بوده که حدود یک قرن در آمریکای لاتین اعمال شد و همچنان ادامه دارد و نشانه های ان را در بحران کنونی ونزوئلا علیه دولت مادرو و حمایت از خوان گوایدو رییس جمهوری خود خوانده می توان مشاهده کرد.
غارت منابع این سرزمین و سیاست مداخله گرایانه امریکا در ظهور و سقوط دولت های امریکای لاتین موجب شکل گیری انقلابات و جنبش های اعتراضی و گرایشات چپ گرایی در منطقه شده است و مبارزه مردم با حکومت های دست نشانده بخش جدایی ناپذیر تاریخ و شناسنامه و هویت سیاسی مردم و رهبران کشورهای لاتینی ها به شمار می اید.
چپ گرایی در این منطقه ریشه ای دیرینه دارد و جنبش ها و دولت های چپ در این منطقه را می توان به 'چپ سنتی و چپ نو' تقسیم کرد. نقطه عطف چپ گرایی سنتی در این منطقه از منظر تاریخی به سال 1910 باز می گردد زمانی که مردم مکزیک مبارزات رهائی‌بخش را به رهبری 'فرانسیسکو مادرا' اغاز کردند؛ جنبشی که با پیوستن رهبران روستایی مانند'املیانو زاپاتا' و'پانچو ویلا' گسترش پیدا می کند وروستاییان که با فقر شدیدی دست به‌گریبان بودند با همراهی رهبران خود علیه رژیم دیکتاتوری 'پرفیریو دیاز' دست نشانده واشنگتن و تابع کمپانی‌های آمریکایی، به پا خاستند.
جنگ چریکی در روستاها و جنگ فرسایشی شهری در شهرها، مکزیک را به‌یک دورهٔ طولانی خشونت می‌کشاند. مادِرا و ، ژاپاتا و پانچو ویلا با خیانت برخی فرصت طلبان و عوامل دست نشانده کمپانی‌های امریکایی به قتل می رسند و با تصویب قانون اساسی در سال 1917، انقلاب خونین مکزیک پس از هفت سال پایان می‌گیرد.
پس از آن قیام های متعددی در دیگر کشورها از جمله نیکاراگویه به رهبری سِزار ساندینو ، بولیوی با شکل گیری سندیکای کراگران معدن، کوبا به رهبری فیدل کاسترو ، آرژانتین و ... آغاز می شود که شمار زیادی از آن ها با دخالت مستقیم و غیر مستقیم امریکا سرکوب شدند و رهبرانش به قتل رسیدند.
شاخص اصلی و ویژگی مهم چپگرایی سنتی در این منطقه ، جنگ های چریکی ، قیام مسلحانه و شورش های خونین است که قربانیان زیادی برجای گذاشت و خسارت ها و هزینه های سنگین مالی در پی داشته است و با شکست قیام و مبارزات ازادیبخش، امریکا رژیم های توتالیتر ، دیکتاتور و دست نشانده خود را بر این کشورها حاکم کرد.
اما در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن حاضر ،امریکا لاتین شاهد تحولات جدیدی بود که از آن می توان به چپگرایی نو یا چپ مدرن نام برد. چپگرایی نو در امریکای لاتین با روی کار آمدن رهبرانی چون هوگو چاوز در ونزوئلا، لولا داسیلوا در برزیل، اوومورالس در بولیوی، رافائل کورره آ در اکوادور و دانیل اورتگا در نیکاراگوئه و گرایشات استقلال طلبانه دیگر کشورهای در برابر ایالات متحده بنیاد گذاشته شد و گسترش یافته است.
شاخص و شاقول ترازوی سیاست های رهبران چپگرای نو بر چالش کشیدن سلطه سیاسی واشنگتن در منطقه آمریکای لاتین استوار است و در واقع چپ نو در آمریکای لاتین ، جنبشی سیاسی است که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ، کمونیسم و فاصله کرفتن از حکومت های ایدئولوژیی مارکسیست- لنینیست به منصه ظهور رسیده است اما بخشی از باورهای بنیادی آن را که تقابل با ساختار نظام بهره کشی نظام سرمایه داری ، مبارزه با امپریالیسم ، عدالت ، آرمان گرایی سوسیالیستی است ، در خود حفظ کرده است.
این تحولات در واقع نقطه عزیمت و پایان مبارزات چریکی و انقلابی گری 'چه گوارا'یی است که در اثار روشنفکران، گروه های الیت ، احزاب و نویسندگان بزرگی مانند گابریل گارسیا مارکزدر رمان صد سال تنهایی دیده می شود که بیانگر گرایشات رهبران سیاسی و فعالان مدنی و احزاب منطقه است.
دولت های چپگرای نو آمریکای لاتین با چپ سنتی و انقلابی گری دهه های 50 و 60 تفاوت های بنیادی داشته و برخلاف چپ سنتی ، مبارزه خود را در جنگ های چریکی ، قیام های مسلحانه و از بین بردن نظام های سرمایه داری جستجو نمی کند، بلکه تلاش دارد، با برنامه های اقتصادی و سیاسی مبتنی بر تعهد اخلاقی و انسانی و تشکیل اتحادیه ها و همگرایی منطقه ای از جمله آلبا ، اوناسور به هژمونی واشنگتن در منطقه پایان دهد.
تحولات سیاسی، رویکرد دولت های چپگرای نو برای کاهش نفوذ امریکا ، رشد اقتصادی منطقه ای ،همگرایی و اتحادیه های سیاسی و اقتصادی منطقه ای موجب شده تا دیگر رقبای امریکا از جمله روسیه و چین رویکرد تازه ای به این منطقه داشته باشند که این امر بنوبه خود صف ارایی جدیدی را در بین دولت های منطقه بوجود آورده است.برخی دولت های منطقه بویژه کوبا ، ونزوئلا، بولیوی و نیکاراگوئه براساس گرایشات چپگرایانه ، روسیه و چین را متحد خود می دانند و در موضع گیری در محافل بین المللی از سیاست های پکن و مسکو حمایت می کنند و خواهان اتحاد راهبردی با روسیه هستند.
دولت های چپگرا در دهه نخست قرن 21 با تکیه بر سیاست های و برنامه های داخلی و همگرایی و تشکیل اتحادیه های منطقه ای و فرا منطقه ای با رقبای امریکا دستاوردهای موفقیت امیزی در حوزه اقتصادی داشتند اما تقریبا در یک دهه اخیر این دولت ها با مشکلات اقتصادی و سیاسی و قدریابی احزاب مخالف روبه رو شدند که بخشی از آن ناشی از سیاست ها و مدیریت نیروهای چپ و بخشی نیز ناشی از مداخله و حمایت دولت های امریکا از نیروهای دست راستی بوده است.
قدرت یابی نیروهای راست در ونزوئلا و ناکامی های مادورو دوست وجانشین چاوز ، شکست دانیل سیولی چپگرا در انتخابات ریاست جمهوری 2016 آرژآنتین و پیروزی موریسیو ماکری از احزاب راست‌میانه، عزل دیلما روسف ازریاست جمهوری برزیل نام برد و این رویدادها موجب شده که برخی نظریه پردازان بر این باور تکیه کنند که ایدئولوژی چپ نو در منطقه شکست خورده و روبه اضمحلال است اما در مقابل برخی براین باورند که دولت های چپ نو با توجه به ریشه های تاریخی گرایشات ملت های این منطقه شکست نخورده بلکه ضعیف شده اند و بار دیگر قدرت خواهند یافت.
آمریکا که نگران حضورفعال رقبای خود بویژه روسیه و چین در امریکا لاتین و گسترش همکاری این دوکشور با دولت های چپ گرای منطقه است برنامه ها و سناریو های مختلفی را در دستور کار قرار داده است تا دولت های چپگرا را با بحران های اقتصادی تضعیف کند و دولت های دست راستی متحد خود را بر کرسی قدرت بنشاند.
اما از سوی دیگر رویکرد چین و روسیه به امریکای لاتین و گرایش دولت های چپ نو منطقه به اتحاد راهبردی با پکن و مسکو می تواند عامل بازدارنده بسیار مهمی در اجرای برنامه امریکا در منطقه باشد و این مساله را می توان در حمایت پوتین از مادورو مشاهده کرد که به رغم حمایت بسیاری از کشورهای غربی ، دولت های وابسته به امریکا و جلوگیری از دخالت نظامی واشنگتن که دونالد ترامپ از ان بعنوان یک گزینه یاد کرد، تاکنون نقش تعیین کننده در باقی ماندن مادورو بر سر قدرت ،داشته است.
کارشناس امور بین الملل

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال