لعنت به این سوال ها در سایت بازیافت

تهران - ایرنا- مرد، در حالی که کاغذهای جمع اوری شده در سطح شهر را داشت در گوشه ای از محل دپوی بازیافتی های کاغذی در محله فلک الدین خرم آباد خالی می کرد همزمان با جوانی حرف می زد که روی بام ساختمانی نیمه تمام ایستاده بود و داشت پول می شمرد.

به گزارش خبرنگار اعزامی گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش های خبری ایرنا به خرم آباد، جوان از همان بالای بام مقداری پول در کیسه ای پلاستیکی گذاشت و به سمت مرد، پایین انداخت و مرد هم آن را روی هوا گرفت و با یک خدا برکت، سوار موتور سه چرخ شد تا برود.
داشت می رفت تا دوباره روزی خود را از میان کاغذهای بازیافتی که ما آنها را به هر دلیلی دور می اندازیم، پیدا کند. پسرک حدود هشت، نه ساله اش هم حالا روی گاری موتور نشسته بود و می خواست او را در خیابان ها و معابر شهر برای پیدا کردن کاغذهای بازیافتی کمک کند.
او که روزی حدود 30 کیلویی بازیافتی کاغذ می آورد به آن جوان می فروشد . می گوید ؛ راضی است به رضای خدا اما چشمانش چیز دیگری را فریاد می زند.
کنار ساختمان نیمه کاره، پنج عدل به طول دو، سه متر و پهنایی بیش از یک متر قرار داشت. انگار می خواستند آنها را به جایی منتقل کنند.
جوانک که کنجکاوی اش گل کرده است با عجله پله های ساختمان نیمه کاره را پایین می آید و از من سوال می کند:
- امر!؟
-خبرنگارم. داشتم از اینجا رد می شدم، توجه من را این عدل های کاغذ و مقوا جلب کرد ، گفتم بیایم از نزدیک تماشایشان کنم. اشکالی که ندارد؟
-نه . صاحب اختیارید.
-این عدل ها را جایی می فرستید؟
-می فرستیمشان اصفهان. آنجا کاغذها را خمیر می کند.
-چقدر در روز کاغذ جمع می شود؟
-200 ، 300 کیلو در روز جمع می کنیم.
-آنوقت باید چقدر جمع بشود تا بفرستید اصفهان؟
-حداقل 2 تن.
-توی این محل فقط شما این فعالیت را دارید؟
-نه . چند نفری هستیم که بازیافتی ها را می خریم و می فرستیم به شهرهای بزرگی مثل اصفهان.
-فقط کاغذ جمع می کنید؟
-نه. آن روبرو را می بینید؟ آن سوله را می گویم. آنجا فقط بازیافتی های پلاستیکی را جمع آوری و خرد می کنند. یک دستگاه پلاستیک خرد کنی هم دارند . کمی جلوتر بروید صدایش را می شنوید.
جوان، آن رو برو را که نشان می دهد اول چشمم به قبرستان می خورد با سایه بان های کوتاه و بلند روی قبرها. سوزن نگاهم انگار روی قبرها گیر کرده باشد نمی توانم برای یک لحظه چشم از آنها بردارم. چشمم می ماند روی قبرها. بعد از قبرها این سوله بزرگ است که در سایه سار قبرها، هیبتش، مقابل چشمانم گم شده بود.
سوله ای برای بازیافتی های پلاستیکی، کنار قبرها که احتمالا سکوت صاحبان آنها را خدا می داند چند وقت است که شکسته است.
به سمت سوله بازیافت که مساحتش تقریبا با قبرستان محل، برابری می کند می روم. دم در سوله که می رسم، تازه همسایه های سوله بازیافتی ها و قبرستان را می بینم . خانه هایی کوچک با زن و بچه که بچه جلو آنها می دوند و بیخیال روزگار بازی می کنند و چند زن که جلو در خانه ای نشسته اند و نظاره گر شستن پتوی توسط زنی جوان هستند.
نزدیک سوله که می آیم، متوجه پرسپکتیوی نادر می شوم. زاویه دیدی که یک طرف آن زنی دارد بیرون خانه، پتو می شوید و طرف دیگر هم سوله ای که کارگرانش مشغول جدا کردن اشیاء پلاستیکی بازیافتی هستند. یک دستگاه در سوله که با صدایی گوش خراش هم دارد با قر قر ، اشیاء پلاستیکی جمع اوری شده را خرد می کند.
اگر یک طراح زبر دست حضور داشت، می توانست با پرسپکتیو یک نقطه ای، اثری جالب را با مداد روی کاغذی سپید، طراحی کند.
صدای قرقر دستگاه، کل محل را برداشته است. داخل سوله چند کارگر دارند کار می کردند و احتمالا یکی از انها که کارفرمایی چیزی است و اجازه عکاسی نمی دهد.
من هم می گویم: حالا که نمی گذارید عکس بگیرم می توانم سوله را ببینم؟
با بی میلی سری تکان می دهد که یعنی بله. بعد، کمی دور می شود اما زیر چشمی من را مواظب است که مبادا یواشکی عکس بگیرم.
این اولین باراست که از یک سوله بزرگ پر از زباله های بازیافت جنس پلاستیک بازدید می کنم و آن دستگاه بزرگی که بی رحمانه و شاید هنرمندانه دارد اشیاء جمع اوری شده را خرد خمیر می کند.
هر فرد به کاری مشغول است. پسرکی 18 ، 19 ساله در حالی که چمباتمه زده است، نواع و اقسام پلاستیک ها را جدا می کند و هر کدام را به یک طرف می اندازد. این در حالی است که دستکشی هم به دست ندارد. در واقع هیچ کدام از کارگرها دستکش ندارند.
می گوید: قوطی های پلاستیکی سفید را یکجا و رنگی ها را یکجای دیگر می اندازد تا جدایشان کند. هر روز هم 50 هزار تومان دستمزد می گیرد.
دارم فکر می کنم که چقدر جوان و کم سن و در واقع بچه است. بعد توی ذهنم حساب می کنم ، ببینم چه سالی به دنیا آمده است. اگر راست گفته باشد و 19 ساله باشد باید بین سال های 78 تا 79 به دنیا آمده باشد. روزگار چقدر سریع می گذرد و بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند و قد می کشند و چقدر راحت برخی از آنها اسیر مشکلات زندگی می شوند و مثل پسرک به جای درس یا کسب مهارتی اینگونه زندگی می گذرانند؛ با 12، 13 ساعت کار کردن 50 هزار تومان می گیرد.
دو مرد تقریبا تنومند هم دور و بر دستگاه خردکن پلاستیک کار می کنند. پشت دستگاه هم کوهی از قوطی های سپید رنگ پلاستیکی است که قبلا کارگرها جدایشان کرده اند.
می خواهم این غول بی سر و صدا را از نزدیک ببینم. این در حالی است که در چند قدمی آن هم می توانم نظاره گر باشم اما فکر کردم بد نیست، پیش تر بروم و دستی بر خرده ریزهای پلاستیکی بکشم. یک سطح شیب دار گِلی، مقابل من است، می خواهم از آن بالا بروم که یک دفعه پایم لیز می خورد و با چانه به زمین می افتم و سپس زانوی راستم است که به زمین اصابت می کند.
این سومین بار در عمرم است که با صورت به زمین می خورم. شدت، آنقدر است که احساس می کنم قلبم دارد از جا کنده می شود با اینکه زانو راستم آسیب دیده ، نمی دانم چرا قلبم درد گرفته است. کم مانده است از درد عین بچه ها بزنم زیر گریه. نگاهی به دستگاه و بعد به آن دو مرد تنومند می اندازم. اصلا نمی آیند حداقل حالم را بپرسند فکر می کنم توی دلشان خیلی هم خوشحال شده اند از این که خبرنگاری به علت بازدید سرزده این بلا هم سرش آمده است.
از خیر دیدن دستگاه از نزدیک می گذرم چون، درد اجازه نمی دهد بیشتر از این پیش بروم. لعنت به این سوال هایی که در ذهنم پیچ و تاب می خورد و من را برای دانستن، گاهی به دردسرم می اندازد. اصلا چه کسی گفته است بروم میان زباله های بازیافتی!؟ تقصیر خودم است.
لنگ لنگان ، قدم بر داشتم و به بیرون از سوله رفتم. حالم آنقدر بد بود که می خواستم به کلی از خیر گزارش تا همینجا که آمده بودم ، بگذرم. اما دلم نیامد، زنی که در ابتدا دیده بودم و داشت پتویی می شست ، ذهنم را به خود مشغول کرد. نزدیک آمدم تا ببینم چه می گوید بابت این سوله و سر و صدایش؟ آیا عادت کرده است؟ آیا چاره ای ندارد و تحمل می کند؟ آیا شکایت کرده است یا اینکه اصلا اهمیتی نمی دهد؟
زن، از قرار معلوم باید به یکی از سوال ها پاسخ می داد که همین هم شد. او می گفت که مجبور است تحمل کند.
شکایت چی؟ شکایت نکرده اید؟
مگر با شکایت کار به جایی می رود؟
بالاخره باید یکی از مسایل را حل کند؟
راستش جرات نداریم شکایت کنیم. چند بار اهالی محل به صاحب سوله تذکر داده اند که از سر و صدای دستگاه هایش به ستوه آمده اند اما او توجهی نکرده است.
زنی که نظاره گر پتو شستن زن جوان بود، نزدیک آمد و گفت: ما را تهدید کرده اند. گفته اند اگر برویم شکایت کنیم این سوله را به قبرستان می فروشند تا مردم بیایند مرده های خود را اینجا دفن کنند!
-مگر می شود! یعنی چون صاحب این سوله شما را تهدید کرده است شما هم نرفته اید؟
-ای بابا! دلتان خوش است.



کم کم زن های محل دورمان جمع می شوند . آنها هم گفته اند ما را تهدید کرده اند که زمین سوله را به قبرستان تبدیل می کنند. از قرار معلوم کسی ، حداقل از آن جمع شکایت نکرده بود.
زنی دیگر خانه ای را نشان می دهد و می گوید: اهالی آن خانه شکایت کرده اند بروید از آنها بپرسید.
خدا را شکر بالاخره یکی شکایت کرده است! به سمت خانه گسیل می شوم تا بپرسم که آیا شکایت کرده اند یا نه. متاسفانه کسی جواب نمی دهد.
همسایه کناری آن خانه، بیرون می آید و می گوید: با که کار داشتید؟ نیستند.
خودم را معرفی می کنم و از او بابت سوله و انبار بازیافتی ها سوال می کنم. نمی گذارد کلام کامل منعقد شود. انگار نمک به زخمش پاشیده باشم با ناله گفت: دست روی دل خونمان نگذارید . ذله شدیم از دست اینها . سر و صدای آنها را می شنوید تا شب مجبوریم صدای آنها را تحمل کنیم. فقط سرو صدا، مشکل ما نیست. در اتاق ها یا پنجره ها را که باز کنیم یک وقت دیدید حیوانات موذی هم سر از خانه ما درآوردند. این سوله پر از مار و موش است. گرزه هم دیده ایم.
-گرزه ! چی هست!
-موش های بزرگ را می گوییم گرزه . همان که به اندازه یک گربه است و گربه جرات حمله به آنها را ندارد. مگر شما به این موش ها گرزه نمی گویید؟
-شاید در ولایت ما هم به موش های بزرگ ، گرزه بگویند و من ندانم .
-بالاخره هم صدای این سوله و هم جانوران موذی همه را به ستوه آورده است.
وقتی از او می پرسم که چرا شکایت نکرده اید به افق چشم می دوزد! واقعا اگر مشکل، همزیستی و همسایگی با دپوی زباله های بازیافتی است و از جانوران موذی و سر و صدا به ستوه آمده اند چرا فقط یک نفر یا افراد معدودی شکایت کرده اند؟
دارد، یواش یواش این فرضیه در من قوت می گیرد که خود مردم این خطه، مطالبه گر های خوبی نیستند. البته من به این نتیجه نرسیده ام. طی این چند روزی که در خرم آباد هستم از زبان چند تن از مسئولان و کارشناسان این استان شنیدم. یکی از آنان، علی محمد صالحی ، رییس شورای شهرستان خرم آباد است که می گفت: مقصریم، چون مطالبه گر نبوده و نیستیم.
او اظهار داشت: خرم آباد مرکز استان لرستان با وجود داشتن ظرفیت های بالا خصوصا در حوزه گردشگری همچنان با مشکلاتی در زمینه بودجه، زیرساخت و مبلمان شهری مواجه است. بخشی از این مساله به نبود برنامه ریزی جامع و نیز به مطالبه گر نبودن مردم باز می گردد.
محمد حسن موسیوند دبیر اجرایی خانه کارگر هم همین را به نوعی بیان می کند. او هر چند از صنعت و تعطیلی کارخانه ها در لرستان می گوید اما لب کلام او این است که مردم و مدیران ما، مطالبه گر نیستند.
در این مقال، منظور این نیست که تمام تقصیرها را به گردن مردم بیاندازیم و دولت را بری از هر گونه ایراد و اشتباهی بدانیم؛ اما این نکته هم جای تعجب دارد مبنی بر اینکه وقتی جمعی از موضوعی، شدیدا آزار می بینند فقط به حرف اتکا می کنند و زحمتی برای رفع آن به خود نمی دهند؟!
شاید مسئولان هم وقتی می بینند جماعتی مثلا مردم محله فلک الدین بابت معضلی مثل زباله های بازیافتی چیزی نمی گویند، فکر می کنند که مردم ، راحتند و مشکلی ندارند؟
بالاخره چه شد؟ مردم بی خیالی داریم یا مسئولانی بی خیال تر؟
گزارش از لیلا خطیب زاده
پژوهشم** 1776

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال