نگاهی به نمایش خانه برناردا آلبا

لهجه‌ات را غلاف کن ای عشق

تهران- ایرنا- اجرای نمایش «خانه برناردا آلبا» اثر فدریکو گارسیا لورکا، اوج همنشینی و همرایی علی رفیعی به عنوان «نقاش صحنه‌ها» با «شاعر بغض‌ها»ست که به درخشان‌ترین کارنامه این کارگردان پیشکسوت در سن هشتاد سالگی بدل شده است.

به گزارش روز سه شنبه خبرنگار فرهنگی ایرنا، «فدریکو گارسیا لورکا» شاعر، نمایشنامه‌نویس، نقاش، نوازنده و آهنگساز بدون هیچ تردیدی یکی از بزرگترین نام های ادبیات جهان است که تنها 38 بهار از زیستن در این جهان اثیری را تجربه کرد؛ اما در طی همین عمر کوتاه چنان آثاری از خود به جای گذاشت که هنوز هم بخش عظیمی از روزهای سیاه ژنرال فرانکو و بغض های فروخورده از ترس و سرکوب آن روزها را می‌توان در آثار لورکا به نظاره نشست.

** بال‌هایم، توان بازگشت را به من خواهند داد
لورکا علاوه بر بهره مندی از خانواده ای فرهنگی در منطقه‌ای زیست می کرد که جهان پیرامونی او را موسیقی کولی های اسپانیا (جیپسی ها) تشکیل می داد. درباره منطقه ای به نام «گرانادا» یکی از پایتخت های باستانی اسپانیا و شهری که به افسانه‌های کولیان و آوازهای کهنه مشهور است صحبت می کنیم. شدت قرابت لورکا به موسیقی کولی ها تا حدی بود که بیماری فلجی که تا 4 سالگی با او همراه بود و او را از بازی با هم سن و سال هایش باز ‌داشت. او با حضور در کنار کولی‌ها و همسو شدن با موسیقی آنها، پیش از آنکه سخن گفتن را به درستی یاد بگیرد، آواز خواندن را فرا گرفت و چقدر این سرنوشت کودکی در رسالت هنرمندانه قلم لورکا نمود داشت.
لورکا را امروز «شاعر بغض» اسپانیا یا «شاعر زخم های دوران سیاه» اسپانیا می‌خوانند و کافی است همان بغض و زخم‌های بازتاب داده شده در آثار لورکا را با نجوای صدای خش دار اشعار کولی ها و جیپسی های اسپانیا تطبیق دهیم تا دریابیم که فدریکو جوان از چه سنی تصمیم گرفت تا نماینده نسلی از سرآمدان کشورش باشد تا بتواند به واسطه آشنایی کودکی اش از نوای موسیقی و اشعار کولی ها با همان صدای خش دار و بغض آلودشان، رنج های فروخورده دوران سرکوب ژنرال فرانکو را در قالب اشعار و نمایشنامه هایش نه تنها به مردم اسپانیا که برای جهانیان بازگو کند.
درست به همین سبب است که هنوز هم بسیاری از کولی های اسپانیا که مرگ بزرگترین شاعر کشورشان و یکی از بزرگترین شاعران جهان را باور نداشته و ندارند، زمزمه کننده یکی از اشعار جاویدان لورکا هستند با این مضمون که
«من باز خواهم گشت
چرا که بال هایم
توان بازگشت را به من خواهند داد...»
هر چند مرگ فدریکو گارسیا لورکا به دلخراش‌ترین شکل ممکن برای او رقم خورد (مثله شدن به دست پارتیزان های ملی در جنگ داخلی اسپانیا و یا قتل عام در گورهای دسته جمعی دوران سرکوب ژنرال فرانکو - دو روایتی که از مرگ لورکا وجود دارد -)؛ اما انگار می دانست که به واسطه آثارش (اشعار و نمایشنامه هایش) همواره توان بازگشت به جهانی را دارد که تلاش می کرد در قالب همان آثار عصیان و بغض فروخورده ملتی را در زبان هنرمندانه بازگو کند.

** پای دل در میان اگر باشد!
هرچند امروز هم در جهان، شهرت لورکا را بیشتر به واسطه اشعار و ترانه‌های کولی هایش می شناسند اما شناخت مردم ایران از لورکا در دو ساحت شعر و نمایشنامه به شکل یکسانی تقسیم شده است؛ برای نخستین بار احمد شاملو اشعار لورکا را با زبان و روایتی آمیخته با اصالت اعتراض آمیز او به همان شکلی ترجمه کرد و در اختیار مردم گذاشت که با ترجمه نمایشنامه «خانه برناردا آلبا»، شیفتگان ادبیات اسپانیا و به ویژه فدریکو گارسیا لورکا را در جامعه ما به یک شکل سیراب کرد.
نمایشنامه «عروسی خون»، «یرما» و «خانه برناردا آلبا» مثلثِ قلمِ لورکای شاعر را در ساحت ادبیات نمایشی و خلق نمایشنامه به رخ مخاطبان می کشاند. هر چند وقتی همسو با فضای قصه گویی و داستان پردازی دراماتیک این سه نمایشنامه حرکت می کنیم باز هم نمی توانیم از زبان شاعرانه لورکا به سادگی عبور کنیم.
محوریت عمده آثار نمایشی لورکا، بازتاب دهنده بخش اعظمی از مشاهدات او از زندگی بود که بارها و بارها آن را در خلال سایه سنگین دوران سیاه ژنرال فرانکو تجربه کرده بود و سعی داشت در قالب زبان نمایشی بر روایت ضد اخلاق حاکم بر جامعه به نوعی بتازد و ضمن محکوم کردن این رفتار، بازتابی از مهر و عاطفه را با زبانی شاعرانه به مخاطبانش ارائه دهد.
لورکا پرداختن به جهان زنان آن سال‌های اسپانیا، که در جامعه مردسالارانه، نا و نوایی برای بیان مهر و عشق و احساسات و عواطف شان نداشتند را یکی دیگر از رسالت های خود می دانست؛ چراکه همواره بر این نکته تاکید داشت که آنچه به عنوان قدرت جادوی عشق می‌تواند در بطن روابط زندگی انسان‌ها جلوه ای درخشان ایجاد کند، بدون هیچ شکی در انتشار موج مهر و عاطفه در خط مقدم رفتار زنان و مادران قرار دارد. برای همین محور اغلب آثار نمایشی خود را با اتکا به جامعه مردسالار، انتقاد نسبت به نگاه مستبدانه سنت گرا و واپس زده جامعه نسبت به زنان و مادران اسپانیایی استوار می‌کرد.
لورکا نخستین تجربیات خود را در روایت، لحن و زبان انتقادی نسبت به جامعه اش در نمایشنامه هایی مانند «ماریانا پیندا»، «کولی و همسر کفاش متعصب» و «پنج سال دیگر گذشت» پشت سر گذاشت؛ اما اوج درخشش او را می توان در سه گانه «عروسی خون»، «یرما» و «خانه برناردا آلبا» به نظاره نشست.
بدون هیچ شکی می‌توان تاکید کرد که محور اصلی قصه در اغلب نمایشنامه‌های لورکا بر محور زندگی زنان در نوسان است و بر همین مدعا می توان عنوان کرد که نمایشنامه های لورکا همواره بازتاب دهنده آوا و بغض فروخورده زنان ستم دیده در جامعه مردسالار اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اسپانیا در دوران ژنرال فرانکوست. زنانی که نه تنها از طرف جامعه که در نگاهی کوچکتر در میان پدران، برادران و همسران شان نیز مجبورند تا عشق، مهر و عاطفه را بنا به ضرب المثل معروف خودمان در «پستوی خانه پنهان کنند!»
مگر می شود که «یرما» را خواند و صدای فریاد یرما را علیه دنیای مردسالار که نه تنها زنان که عشق را نیز به رسمیت نمی شناسند، نشنید؟! به وضوح می‌توان گفت شاید درخشان‌ترین و بازتاب دهنده ترین دیالوگ نمایش یرما که در حقیقت همان فریاد شاعرانه لورکا در اعتراض به شرایط زمانه خود است را می توان در این دیالوگ رصد کرد که گفته: «آیا تا به حال یک پرنده زنده را محکم در میان دستانت نگاه داشته ای؟!»
اما داستان و ماجرای «خانه برناردا آلبا» روایتی متفاوت دارد. این نمایش که در واپسین ماه‌های زندگی لورکا به رشته تحریر درآمد هیچگاه مقابل چشمان او به عنوان یک اثر تولید شده در صحنه هنرهای نمایشی مجالی برای بروز و ظهور پیدا نکرد. شاید افسوس از اجرا نشدن این اثر در زمان حیات لوکا بسیار گران باشد اما بعد از لورکا تمامی مردمان جهان در پنج قاره بارها و بارها به پای اجراهای تئاتری آثار او به ویژه سه‌گانه عروسی خون، یرما و خانه برناردا آلبا نشستند.
مخاطبانی که همواره با دیالوگ ها و زبان شاعرانه جهان نمایشی لورکا غرق در اعجاز شدند و گاه همسو با بغض فروخورده قهرمان های نمایشی او، در خود فرو رفته اند تا بار دیگر با زبان انتقادی لورکا سفری را در درون خود آغاز کنند و به نوعی دیگر بجویند و بکاوند و دریابند «عشق» را؛ چرا که به قول زبان شاعرانه کشورمان «می توان قطب را جهنم کرد؛ پای دل در میان اگر باشد.»

** همراهی نقاش صحنه‌ها با شاعر بغض‌ها
این روزها تالار وحدت میزبان اجرای صحنه ای نمایش «خانه برناردا آلبا»ست. نمایشی که تکمیل‌کننده کار کارگردانی است که تبحری خاص در اجرای آثار «شاعر بغض ها» یعنی لورکا دارد. کارگردانی که میان هنرمندان ایران او را به عنوان «نقاش صحنه ها» می شناسد و چه هم‌آوایی و همنشینی دلچسبی دارد همراهی علی رفیعی به عنوان نقاش صحنه ها با متن ماندگار فدریکو گارسیا لورکا یعنی خانه برناردا آلبا به عنوان شاعر بغض ها!
خانه برناردا آلبا آنگونه که از نامش پیداست روایت کننده زندگی زنی به نام «برناردا» در جهانی بسته و خفقان آور است که با هوشمندی و زیرکی نمایشنامه‌نویس خالقش یعنی لورکا تمام اتفاقاتش را در دل یک خانه که نمادی از فضای بسته روزهای فرمانروایی سیاه ژنرال فرانکو دارد، روایت می کند.
«برناردا» زن میان سالی است که بعد از مرگ شوهرش اموال او را اعم از خانه و املاک به ارث برده و حال به فرمانروای مطلق خانه بدل شده است. فرمانروایی جزم اندیش که بازتاب دهنده همان جزم اندیشی دورانی است که لورکا در آن زیست کرده. فرمانروایی که نخستین قربانیان خود یعنی پنج دختر دم بخت خود را هدف قرار می دهد. مادری که تصمیم می گیرد 8 سال در غم از دست دادن شوهرش عزاداری کند و در این میان با پیروی از آداب اجتماعی، رسوم و سنن جامعه مردسالار حتی در خانه ای که دیگر مردی وجود ندارد خود شروع به اجرای قوانینی می کند که حتی در مواردی سخت‌تر از دورانی است که غالبا مرد خانه در قید حیات بود.
از سوی دیگر هر چند این خانه و خانواده در یکی از روستاهای اسپانیا زندگی می کنند اما به دلیل ملاک بودن و بهره‌مندی از وضع اقتصادی بهتر نسبت به دیگر اهالی روستا، همواره نگاهی بالا به پایین داشتند و این نگاه به شکلی مسلسل وار از پدر به عنوان فرد اول خانواده بعد از مرگ به زن خانواده رسیده است. جزم اندیشی اینبار در ارتباط با دیگران با دایره بسته تر در محیط خانه از سوی مادر نسبت به پنج دخترش که در آرزوی ازدواج هستند نمود پیدا می کند، به گونه ای که آنها را در خانه حبس می کند و اجازه خروج به آنها نمی‌دهد و همین بزنگاه است که در حقیقت بدل به مسلخی برای قربانی شدن عشق، ازدواج و عاطفه افراد آن خانواده و دخترانی می شود که در آرزوی ازدواج و رفتن به خانه بخت هستند.
تمامی این نگاه جزم اندیشِ دیکتاتورگونه مردسالارانه در نمایشنامه ای که حتی یک مرد در آن وجود ندارد خود به اعجازی می ماند که شکوه و تجلی آن را در تک‌تک دیالوگ‌های نمایش می‌توان به نظاره نشست. دیالوگ هایی که آن نگاه مستبدانه مردسالارانه به ویژه در روایت‌های برناردا گفته و شنیده می شود، گویا یشتر از شوهرش وامدار سنت هایی که سال ها او را مجبور به خفقان کرده و حال او حتی برای نجات نیز چاره‌ای جز ادامه دادن راه همسرش به شیوه های بسته و سختتر ندارد تا شاید انتقام سال‌های جوانی خود، یعنی روزهایی که مجالی برای بروز عاطفه و مهر نداشت را اینبار در دم دست ترین حالت ممکن یعنی از دختران خویش بگیرد.
تک تک این اتفاقات را می‌توان در دیالوگ های شاعرانه لورکا در متن نمایش خانه برناردا آلبا به وضوح رصد کرد. متنی که با ترجمه احمد شاملو و دراماتورژی محمد چرمشیر این بار با زبانی جذابتر در دست شاعر صحنه‌ها - علی رفیعی - قرار گرفته است. رفیعی با کارگردانی خانه برناردا آلبا، سه گانه خود از آثار لورکا را تکمیل کرد. سه گانه ای که در سال 1377 با اجرای نمایش عروسی خون آغاز شد در سال 1392 با به روی صحنه بردن یرما ادامه پیدا کرد و حال امروز، در پاییز و زمستان 1397 با طراحی و کارگردانی خانه برناردا آلبا به ثمر نشسته است.

** وقتی صحنه به پاس قدرت رفیعی، کلاه از سر برمی دارد
رفیعی ولع صحنه ندارد! بلکه همواره بر این نمط استوار است که کارگردان برای به صحنه بردن اثر نمایشی، باید ابتدا تک تک لحظات، اتفاقات، کنش‌ها، کشمکش ها و دغدغه‌های آن اثر را در درون خود ته‌نشین کند و بعد با افزودن نگاه خلاق و هنرمندانه، ساختمانی در شان مخاطب برای ارائه زیباترین لحظات خلق کند. به همین دلیل است که رفیعی آهسته و پیوسته، آرام و با صبر و حوصله کار می‌کند و همین نکته در فعالیت رفیعی است که مخاطبانش را همیشه تشنه دیدن آثارش نگه می دارد. در حقیقت عطش موجود در مخاطبان آثار علی رفیعی باری سنگین تر از رسالت هنرمندانه بر دوش او قرار داده است.
رفیعی نه تنها در طی بیش از پنج دهه فعالیت مستمر در عرصه تئاتر ثابت کرده است که صحنه را می‌شناسد که این نکته را نیز به اثبات رسانده است که زمانی که او در صحنه پای می گذارد، صحنه تمام قد در مقابلش خواهد ایستاد و کلاه از سر بر خواهد داشت! جذابیت و درایت رفیعی در طراحی صحنه خانه برناردا آلبا بار دیگر به اثبات چندین باره نگاه تیزبینانه را در نخستین مواجهه مخاطب اثر نمایشی یعنی صحنه به رخ می‌کشد؛ جایی که شاهد ترسیم خانه ای سرد با طیفی از رنگ های قهوه ای و خاکستری در دکور، دیوارها و تخت ها هستیم.
دیوارهای بلندی که در نخستین نگاه برای مخاطب تصویر زندان را متجلی می کنند. زندانی که نه‌تنها قهرمانان اثر نمایشی خانه برناردا آلبا در آن محبوس هستند که این بار مخاطبان نیز به واسطه همذات‌پنداری با این اثر نمایشی و درک تلخی های این اثر تراژیک ناگزیر به پذیرفتن این حقیقت تلخ هستند.
آنطور که پیشتر در این نوشتار ذکر شد، رفیعی را نقاش صحنه ها می دانند چرا که او علاوه بر شناسنامه دار بودن در عرصه کارگردانی تئاتر به عنوان خالقِ رنگ «قرمز دانه اناری» در صحنه‌های تئاتر ایران و جهان نیز شناخته می‌شود. با مرور، رصد و مداقه فعالیت تئاتری دکتر رفیعی همواره می توان حضور این رنگ سرخ را در روایت آثار او دید. این الزام تنها به واسطه اتکا به متن لورکا نیست، بلکه آن نگاه و این رنگ را می توان از اوایل دهه 70 و اجرای نمایش «یک روز خاطره انگیز برای دانشمند بزرگ، وو» به نظاره نشست تا تصویر زندگی متفاوت امیرکبیر در نمایش «خاطرات و کابوس های یک جامه دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی»(1394) رصد کرد.
در این بازه زمانی – 70 تا 97- می توانیم تجلی رنگ سرخ دانه اناری را در برابر طیف آونگ وار سیاه و سفید که همان خاکستری دلچسب رفیعی است را رصد کنیم و با خود تکرار کنیم که رفیعی چقدر هوشمندانه در روایت خانه برناردا آلبا از این تمهیدات رنگی نه تنها برای جذابیت صحنه که برای بازتاب احساسات، عواطف، مهر و عشق فرو خورده و محبوس شده دختران در بند مادرشان به تصویر کشیده شده است.

** کارگردانی به مثابه ماشینی رویاپرداز
انتخاب لباس یکدست سیاه برای مادر و خدمه، بازتاب دهنده نگاه سوگوارانه است که در زیر متن این پوشش در مبحث طراحی لباس می توان مفاهیمی چون سلطه همراه با خفقان و نگاه جزم اندیش مادر را در برابر فضای روشن بینی آرمانی مد نظر دختران تصویر کرد. یا عشق، شور، جوانی، زندگی، مهر و عاطفه را در رنگ سرخ پوشش دختری که سرنوشت تراژیکی دارد؛ دختری که به دست خواهرش در پایان نمایش به قتل می رسد. همینطور استفاده کردن از رنگ سفید برای لباس دختران که بازتاب دهنده لباس عروس و در نهایت اشاره دهنده به مقوله امید و روشنایی است که دختران در حسرت آن به سر می برند. تمامی اینها بدون هیچ شکی با زیرکی و هوشمندی قابل تقدیری در انعکاس فضای تمثیلی و سمبل مدار رفیعی رخ می نمایاند.
در حقیقت لورکا در نگارش خانه برناردا آلبا آنچنان که پیشتر نیز ذکر شد در پی بیان اعتراض نگاه جزم اندیش و روزهای سیاه نگاه مردسالارانه در برابر مهر و عاطفه بدون مرز زنان و دخترانی است که حتی بی اذن یک مرد اجازه نفس کشیدن نیز نداشته و ندارند؛ حال با وجود آنکه مرد این خانه به عنوان مجری آن نگاه سلطه گرایانه و مستبدانه از دنیا رفته، همان روحیات و خلقیات، حلولی بس ناجوانمردانه در بطن مادری داشته که هیچکس را جز دخترانش برای قربانی کردن روزهای سپری شده در تلخی در نمی یابد.
درست به همین میزان تلخی و سیاهی را می توان در کارگردانی خلاق رفیعی همسو با استاتیک (زیبایی شناسی) وی در هدایت بازیگرانش در خلق میزانسن ها و همچنین شیوه و شگردهای بازتاب آن در طراحی نور به وضوح رصد کرد.

** کلاس درس بازیگری با هدایت استاد
صحبت از بازیگران شد؛ رویا تیموریان در ارائه نقش «برناردا» - مادر سلطه گر - چنان قدرتمند در صحنه حضور پیدا می‌کند که بدون هیچ شکی به عنوان درخشان ترین ستاره این اثر نمایشی به شمار می رود. تیموریان سابقه همکاری با رفیعی را در آثار دیگر او از اجرای نمایشی لورکا داشته اما درخشان‌ترین بازی تیموریان در متن‌های لورکا با کارگردانی علی رفیعی در خانه برناردا آلبا نهفته است. اتفاقا صدای خش دار و زنگ دار تیموریان بازتاب دهنده فغان و بغض فروخورده کولی‌های اسپانیاست که در اشعار و متن های نمایشی لورکا رخ می‌نمایاند و در نمایش رفیعی بروز و ظهور و تجلی دلچسبی داشته است.
هرچند نمی‌توان از بازی درخشان دیگر بازیگران این نمایش یعنی مائده طهماسبی و مریم سعادت که آنها نیز سابقه همکاری با علی رفیعی را داشتند به سادگی گذر کنیم؛ اما در نقطه مقابل و بخش قابل انتظار درخشش مثلث بازیگران این اثر (تیموریان، سعادت و طهماسبی)، نمی‌توان از کنار بازی های درخشان پنج دختر این نمایش - نسرین درخشان زاده، پریسا صبوری نژاد، ریحانه سلامت، یلدا عباسی و سارا رسول زاده - به سادگی عبور کنیم. به ویژه آنکه ستاره درخشان این جمع پنج نفره کسی نیست جز رسول زاده در نقش «آدلا»؛ که در آینده از درخشش این بازیگر بسیار خواهیم شنید.
هوشمندی و ذکاوت دکتر رفیعی در انتخاب بازیگران در بزنگاه دیگری نیز خود را نشان می دهد، جایی که با انتخاب یک بازیگر مرد - مصطفی ساسانی – در نقش «پیردختر» یا همان مادربزرگی که در صحنه او را اینگونه صدا می‌زنند. او هرچند هیچ گاه به دلیل همان نگاه سرکوب گرایانه شورو شعف ازدواج را در نیافته؛ اما با پوشیدن رخت سفید (لباس سفید) و قرار دادن یک بازیگر مرد برای ایفای نقش «پیردختر»، رفیعی بار دیگر هوشمندی خود را در تسلط بر تجلی و حلول نگاه مردسالارانه بر سر زنان و دختران سال‌های خفقان دولت و حکومت ژنرال فرانکو در اسپانیا به اثبات رسانده است.
مصطفی ساسانی که خود یکی از بازیگران شناخته شده عرصه تئاتر کشورمان است در تجربه ای متفاوت این بار نه همسو با انگاره‌های نمایش ایرانی که «زن پوشی» بخشی از شیوه‌های اجرای آیین ها و اسلوب های نمایش ایرانی است که بسیار هوشمندانه و زیرکانه با این نگاه رفیعی همسو شده و بازی درخشانی را پیش روی مخاطبان ترسیم می کند.
در پایان ذکر این نکته بار دیگر ضروری است و شاید تلنگری به دیگر کارگردانانی که به شدت ولع کار هر ساله و یا دو کار در طی یک سال را دارند که این مساله خود به بزرگترین چشم اسفندیار تولید آثار نمایشی آنها بدل شده است، باشد. رفیعی نشان داده که می توان با درایت و تعمق و تامل چندین ساله تنها برای به اجرا بردن یک اثر نمایشی، به معنای واقعی کلام، «تئاتر»ی خلق کرد که نه تنها تک تک لحظات و ثانیه هایش برای گروه هنرمندانی که هرشب این لحظه ها را به تکرار می نشینند که برای مواجهه ناگهانی، یکباره و ناب مخاطبان در شب های اجرای این نمایش، می تواند رسم کننده فضایی جذاب، دلنشین، خاطره انگیز و بدون استثنا غیر قابل فراموشی را رقم بزند.
اتفاقا نتیجه همین تأمل و در خود فرورفتن مخاطب به واسطه همذات‌پنداری است که آینه به آینه و ثانیه به ثانیه با اثر نمایشی رفیعی پیش می رود و خود را مسافری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی در دوران سیاه ژنرال فرانکو در کشور اسپانیا و در قامت قهرمان های رنج کشیده و ستم دیده ای می بیند که حتی برای بیان کمترین احساسات و عواطف نیز از سوی نگاه جامعه واپسگرای سنتی و مردسالارانه آن سال ها مجالی برای ظهور و بروز نداشته‌اند. چقدر غریب و چقدر تلخ که بعد از پایان این نمایش نخستین حجمی که بر ذهن مخاطبان هجوم می برد بازتاب دهنده تفکریست که باز با زبان شاعرانه می توان آن را اینگونه وصف کرد که
لهجه ات را غلاف کن ای عشق
زخمی ام از زبان نوک تیزت*
نقد از امین خرمی
* بیتی از اشعار علیرضا آذر
فراهنگ**9266** 9053

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال