گزارش ایرنا از بنیاد سوگ

مرگ پایان کبوتر نیست

تهران- ایرنا- اینجا مثل خانواده شده ایم. تصویر دیگری از مرگ داریم. معتقدیم مرگ روی دیگر سکه زندگی است. مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ تولد دوباره در سرزمین دیگر است مثل باران می ماند، مثل تن کردن لباس جدید. عزیزی که از دست می رود، جاودانه می شود.

25 بهمن ماه که از راه برسد، 15 سال می شود که از مرگ شروین روبن زاده می گذرد. مادرش از واژه مرگ استفاده نمی کند و لابه لای صحبت هایش می گوید: از زمانی که شروین پرواز کرد.
حالا اما بنیادی به نام او راه اندازی شده است. بنیاد خیریه شروین روبن زاده (اولین مرکز درمان سوگ در ایران). محلی برای التیام داغ بر دل نشسته. زخم هایی که با مرگ عزیزی سرباز می کنند و اغلب به این زودی آرام نمی شوند. اما آنها که به اینجا می آیند، یاد می گیرند از مرگ تعبیر دیگری بسازند. یاد می گیرند با چشم دیگری به مرگ نگاه کنند. شهره کوهن (روبن زاده) مادر شروین با این عنوان از مرگ یاد می کند. «مرگ پایان کبوتر نیست».
او به خاطر رهایی از همه روزهای سختی که پس از مرگ پسرش، شروین 19 ساله تجربه کرده بود، این بنیاد را راه انداخت تا به همه افرادی که درد مشترکی با او دارند، کمک کند که زندگی را ادامه بدهند و تا پایان عمر سیاه پوش عزیز از دست رفته نشوند.

* نجات یافتگان
راه اندازی بنیاد شروین روبن زاده (سوگ) قصه دور و درازی دارد. روبن زاده قصه اش را اما از زمان مرگ پسرش شروین آغاز می کند. 25 بهمن ماه 82. یک روز جمعه که می توانست برای خانواده شروین روز شادی باشد اما با غم از دست دادن او گره خورد و تلخ شد.
«خانه بودم. ناگهان دوستان شروین زنگ زدند و گفتند او تصادف کرده. قلبم فرو ریخت. خوابم تعبیر شده بود». چندی قبل از این حادثه مادر شروین خواب عجیبی دید. پسرش در حالی که دست هایش را از دو طرف باز کره بود، سوار بر ماشینی در حال رفتن بود. «همان زمان که این خواب را دیدم به پسرم زنگ زدم. از او خواستم هرکجا که هست صدقه رد کند. خودم هم به هر طریقی بود برای رفع بلا اقدام کردم». خانم روبن زاده سابقه این خواب هایش را می دانست. به همین دلیل نگران حال پسرش بود.
خواب او یک بار باعث نجاتشان شده بود و آن هم به سال های دور برمی گردد. زمان آژیر قرمز و بمباران هوایی زمان جنگ. «آن زمان در تب و تاب جنگ بودیم. گوش مردم به آژیر قرمز عادت کرده بود و هربار با شنیدن این صدا تنمان می لرزید. اگر خانه خودمان زیر آوار بمب دشمن نمی رفت، خانه همسایه یا خانه شهروندی با خاک یکسان می شد. آن زمان شروین و دخترهایم کوچک بودند. تازه به خواب رفته بودیم. خواب دیدم دیوارهای خانه مان در حال فروپاشی است. از ترس از خواب پریدم. همسرم را بیدار کردم و از او خواستم خانه را ترک کنیم. همسرم خوابم را باور نداشت. با این حال به احترام حرف من نیمه شب از خواب بیرون زدیم».
آنها شب را در خیابان های پایتخت پرسه زدند. آژیر قرمز که تمام شد، ساعت 9 صبح به خانه برگشتند. خانه ای که با خاک یکسان شده بود. «باورش سخت بود اما از خانه هیچ چیز باقی نمانده بود. چون نیمه شب بود، نمی توانستم همسایه را بیدار کنم و از خوابم برایشان بگویم. شاید حتی اگر می گفتم، باورشان هم نمی شد. بمب درست روی خانه مان خورده بود. آن روز آن کوچه شهید زیاد داد و بخت با ما یار بود که نجات یافتیم».

* پس از بمباران
شراره روبن زاده و همسرش پس از این حادثه همه سرمایه خود را از دست دادند. به گفته او آن زمان دولت به ازای هر حادثه بمباران و خانه ای که تخریب می شد 100 هزار تومان به افراد خسارت دیده می داد. آنها اما به شکرانه آنکه نجات یافته بودند، در کانکس مستقر شدند و این مبلغ را اهدا کردند. «ما مدت ها در کانکس مستقر شدیم. نمی خواستیم به کسی زحمت بدهیم. مدتی زندگی مان به همین شکل گذشت اما دختر بزرگم باید به مدرسه می رفت و به اجبار برای زندگی به خانه پدری ام رفتیم».
تنها دارایی آنها 20 هزار تومان بود که در بانک داشتند. یک روز همسر خانم روبن زاده به خانه آمد تا با او درباره برداشت این پول مشورت بگیرد. «فردی از همسرم به خاطر بیماری پسرش درخواست کمک کرده بود و او از من خواست این پول را برای خرج درمان آنها بدهیم. قبولش در آن شرایط که خودمان وضع بدی داشتیم، سخت بود. اما همسرم گفت خدا می رساند و من هم قبول کردم».
زندگی روی خوشش را به خانواده روبن زاده نشان داد. آنها پس از مدتی به پول خوبی دست یافتند و وقت آن بود که خانه ای خریداری کرده و زندگی تازه ای را شروع کنند. «از آن بمباران جز تصویری ترکش خورده از چهره دخترم هیچ چیز دیگری باقی نمانده بود. ما بار دیگر زندگی مان را از صفر شروع کردیم اما اثرات آن بمباران، از دست دادن سرمایه مان، همسایه هایمان و... هنوز در وجود ما باقی مانده بود. در این سال های پس از جنگ تازه خودمان را پیدا کرده بودیم و خورشید زندگی داشت به سمت ما هم طلوع می کرد که پسرم شروین را از دست دادیم».
حتی خانم روبن زاده که از خواب هایش می ترسید، این بار نتوانست کمکی به فرزندش کند. «وقتی آن خواب را درباره پسرم دیدم، آنقدر می ترسیدم که مبادا تعبیر شود. مثل خوابی که درباره بمباران دیده بودم اما تقدیر بر این بود که پسرم پرواز کند. در تاریخ 25 بهمن 82».

* از خدا پرسیدم چرا؟
خانم روبن زاده هنوز تک تک لحظه های سخت پس از مرگ شروین را به یاد دارد. او امروز از پشت پنجره بنیاد سوگ که به نام شروین تاسیس کرده، چشم به بیرون می دوزد. نفس عمیقی می کشد و نیم نگاهی به تصویر 19 ساله پسرش در قاب عکس روی دیوار می اندازد و می گوید: وقتی دوستان شروین به من زنگ زدند تا خودم را به بیمارستان برسانم، هزار فکر و خیال از ذهنم گذشت اما تصور مرگ او را باور نداشتم. نرسیده به بیمارستان به ما گفتند که قطع نخاع شده است. سخت بود اما نفس راحتی کشیدم که پسرم زنده است. شاید خودخواهی من بود اما در دلم از خدا تشکر کردم که او زنده است گرچه قطع نخاع شده باشد». خانواده شروین وقتی به بیمارستان رسیدند، ورق برگشت. همه معادلاتشان به هم خورد. شروین دیگر نبود.
«همان جا اولین سوالی که از خدا پرسیدم این بود: چرا من؟ چرا شروین؟»
فردای روز مرگ شروین، خانم روبن زاده قرار بود همراه با پسرش برای ثبت نام ترم دوم دانشگاه در رشته مهندسی عمران به دانشگاه بروند اما در آن روز آنها در حال تدفین و خاکسپاری شروین بودند.
«انگار زندگی برای همه ما تمام شده بود. انگار زمان از حرکت ایستاده بود یا به کندی می گذشت. روی تخت شروین می خوابیدم و از خواب که بیدار می شدم فقط چند دقیقه گذشته بود. در این حالت از خودم می پرسیدم سال های پیش رو را بدون شروین چطور تحمل کنم؟ از خدا پرسیدم چرا همان زمان بمباران همگی مان را نبردی و امروز یکی از ما باید می رفت. همه این سوال ها در ذهنم بود و غم از دست دادن پسرم لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت».
این در حالی بود که حرف های شروین در ذهن خانواده اش مثل اسلایدهای یک فیلم مرور می شد. «چند بار به من گفته بود مامان من نمی مونم. زودتر از شما می میرم. این را که می گفت اعتراض می کردم و یک بار از او خواستم دیگر از این حرف ها به زبان نیاورد. یادم هست بعد از زلزله بم پسرم برای کمک مدتی به مناطق زلزله زده رفت. به او گفتم تو چه کاری از دستت ساخته است. گفت همین که بتوانم یک نفر را از زیر آوار بیرون بیاورم، برایم ارزشمند است. وقتی از آنجا برگشت اصرار داشت یک بنیاد خیریه راه اندازی کند. می خواست به هموطنانش کمک کند. به او گفتم الان شرایطش را نداریم و هر زمان خودش به درآمدی رسید، می تواند این کار را انجام بدهد اما عمر او برای محقق کردن آرزوهایش قد گل بود».

* نی ام از عالم خاک
فردای روز خاکسپاری شروین، معلم او برای دیدن مادرش به خانه آنها رفت. او نیز پسر جوانش را بر اثر ایست قلبی از دست داده بود.
«آن زمان حوصله هیچ کسی را نداشتم اما به خاطر درد مشترکی که با معلم شروین داشتم ملاقاتش را پذیرفتم. او کتابی با عنوان «در آغوش نور» به من داد و از من خواست فقط آن را بخوانم. کتابی که بعدها باعث آرامش من شد. او توصیه جالبی به من کرد. گفت: پس از این خیلی جاها می روی که یاد شروین می افتی. خیلی غذاها تو را یاد پسرت می اندازد اما به جای گریه و غصه غذای مورد علاقه او را بخر، بسته بندی کن و به بچه ای نیازمند بده. این توصیه خیلی کمک حالم شد. چند وقت بعد، از دانشگاه شروین مرا خواستند. نمی دانم اصلا برای چه آنها مرا دعوت کردند و چرا در آن حال و اوضاع به آنجا رفتم اما در اتاق مدیر دانشگاه با این جمله عجیب روی دیوار مواجه شدم: آنچه پیله ابریشم مرگ می پندارد از نظر پروانه آغاز زندگی است. کمی بعد هم یکی از دوستانم تابلو شعر مولانا با مضمون مرغ باغ ملکوتم نی از عالم خاک را آورد و همه اینها جرقه ای بود که متحول شوم.»
برای مادر شروین و دیگر اعضای خانواده اش روزها سخت گذشت اما گذشت تا اینکه او در نهایت دو سال بعد از مرگ پسرش آرزوی او را تحقق بخشید. 25 بهمن 84، آنها بنیاد خیریه ای را به نام شروین روبن زاده تاسیس کردند.
«در مدتی که پسرم پرواز کرد درباره مرگ و زندگی پس از مرگ تحقیق و مطالعه کردم. متوجه شدم مرگ شروع یک زندگی دیگر است. درست است که جسم عزیزمان کنار ما نیست اما روح او همواره همراه ما است و حضورش را می توانیم در زندگی مان احساس کنیم.»
خانم روبن زاده بنیاد خیریه را در ابتدا با رویکرد نیکوکاری و کار خیر راه اندازی کرد. حالا 100 خانواده و حدود 500 نفر تحت پوشش آنها هستند اما در ادامه و با توجه به اینکه در کشور جایی نبود که خانواده هایی که عزیزی از دست داده بودند به آنجا بروند و غم و سوگ خود را درمان کنند، این بود که درمان سوگ نیز به خدمات این بنیاد اضافه شد. حالا یکی از بخش های مهم بنیاد شروین روبن زاده، درمان سوگ است.

* به وقت درمان سوگ
امروز اما بنیاد خیریه شروین روبن زاده نخستین مرکز درمان سوگ در ایران است. روبن زاده می گوید: تا قبل از تاسیس این مرکز روزهای سختی را پشت سرگذاشتیم. خانواده ما فروپاشید و برای احیای این وضعیت خیلی تلاش کردیم. از طرفی من و همسرم مدام کل زندگی مان را زیر و رو کردیم که کجای کارمان اشتباه بود که این اتفاق برای خانواده ما رخ داد. به نتیجه خاصی نرسیدیم و به هر حال تقدیر بر آن بود که شروین جاودانه شود.
روبن زاده اما به توصیه دوستان و آشنایان یک بار به روانشناس مراجعه کرد تا شاید آرام شود اما با برخورد عجیبی رو به رو شد. روانشناس به او گفت: این همه انسان در بم جان سپردند، پسر تو هم یکی. «این برخورد هیچ وقت از ذهنم نمی رود. شروین قلبم بود، همه زندگی ام بود، چطور می توانستم اینطور به ماجرا فکر کنم.»
روبن زاده همیشه به این فکر می کرد که چرا جایی برای درمان سوگ در کشورمان نیست. همین موضوع باعث شد درمان سوگ را در بنیاد خیریه شروین روبن راه بیندازد. «دلم نمی خواست روزهای سختی را که خودم به خاطر از دست دادن پسرم تحمل کردم، فرد دیگری تحمل کند. این بود که راه اندازی بخش درمان سوگ در بنیاد با استقبال زیادی رو به رو شد. اینجا درمان افرادی که عزیزانشان را از دست داده اند، وظیفه ما است و همه تلاشمان این است که آنها را به زندگی دوباره بازگردانیم». حالا 10 روانشناس و مددکار در این بنیاد با شعار اینکه سوگ هم درمان دارد، مشغول به کار هستند.
درمان سوگ فردی و گروهی، گروه درمانی شکست های عاطفی و آسیب های اجتماعی، درمان تجربیات تلخ کودکی، درمان پس از طلاق، برگزاری همایش و سمینارهای روانشناسی و مشاوره از دیگر بخش های فعالیت های بنیاد روبن زاده است. خیلی از خدمات این بنیاد به صورت رایگان یا با مبلغ بسیار پایین ارائه می شود. «ما اینجا خدمات مشاوره هم داریم و گاهی از شهرستان ها و حتی از کشورهای دیگر برای درمان سوگ با ما تماس می گیرند تا مشاوره شوند. ما موردی در یکی از شهرستان ها داشتیم که همسر و فرزندش را سر زایمان از دست داده بود. او پس از مشاوره های طولانی درمان و حالا موفق شده دوباره ازدواج کند و به زندگی اش ادامه بدهد».

* رنجمان را گنج کنیم
عقربه های ساعت چهار را نشان می دهد که در بنیاد باز می شود و چند زن و مرد یک به یک وارد می شوند. خانم روبن زاده از پشت پنجره به آنها سری تکان می دهد و می گوید: این خانم مادر میلاد حجت الاسلامی است. خبرنگاری که در جریان سقوط هواپیما پرواز کرد. سپس به خانم دیگری که وارد می شود، اشاره می کند و ادامه می دهد: این خانم چند روز قبل از عروسی دخترش او را از دست می دهد. تصور کن. کارت پخش کرده، خانه دخترش را چیده و به یک باره دخترش پرواز می کند.
روبن زاده ادامه می دهد: همه این افرادی که برای گروه درمانی یا روانشناسی گروهی وارد مرکز می شوند، عزیزی را به هر دلیلی از دست داده اند. آنها روز اولی که وارد می شوند، سر تا پا سیاه پوشیده اند. به پهنای صورت گریه و مدام از مرگ عزیزشان برای دیگران تعریف می کنند اما دوست دارم آنها را چند ماه بعد بیایی و ببینی. روسری ها را عوض کرده و رنگ شاد به سر می کنند. باور دارند که عزیزشان در کنار آنها حضور دارد و این بار از خاطرات خوب و فرح بخش خود می گویند.
به گفته خانم روبن زاده، خیلی از این افراد پس از مدتی به کمک دیگران می آیند و آنها را تسکین می دهند. حتی عده ای بانی کارهای خیر شده اند و در بنیادهای خیریه دیگر مشغول انجام کارهای داوطلبانه هستند. «اینجا همگی خانواده شده ایم. تصویر دیگری از مرگ داریم و معتقدیم مرگ روی دیگر سکه زندگی است. تعبیر دیگرمان این است که مرگ تولد دوباره در سرزمین دیگر است. مثل باران می ماند. مثل تن کردن لباس جدید و عزیزی که از دست می رود، جاودانه می شود».
افرادی که به این بنیاد وارد می شوند، یاد می گیرند رنجشان را به گنج تبدیل کنند و به جای آنکه ساعت ها در خانه بنشینند و مدام به خاطر از دست دادن عزیزشان گریه کنند، به کمک دیگران بروند و روح عزیز از دست رفته را با انجام کارهای نیکوکاری و خیر شاد کنند.
«من در زندگی ام سختی های زیادی را پشت سر گذاشتم. علاوه بر از دست دادن پسرم شروین، خواهر جوانم و فرزندش را نیز از دست داده ام. به همین دلیل سعی دارم مثل گل نیلوفر در مرداب باشم و این را به همه افرادی که وارد بنیاد می شوند، توصیه می کنم. صفت مرداب زشتی آن است اما با این وجود زیباترین گل در آنجا رشد می کند. ما باید نیلوفر مرداب باشیم و از رذیلت ها فضیلت بسازیم. باید یاد بگیریم که رها کنیم.»
گزارش از فاطمه شیری
اجتمام* ف ش*1834

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال