پروژه تاریخ شفاهی ایرنا/ محمدصحفی(6):

از نفت غرضی تا ارشاد میرسلیم و خاتمی

تهران-ایرنا- محمد صحفی معاون مطبوعاتی اسبق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در گفت وگو با ایرنا از آموزش چریکی تحت هدایت محمدغرضی و محمدمنتظری، شورش مسلحانه در مناطق کردنشین، نحوه ورود به وزارت ارشاد و وزارت نفت می گوید.

محمد صحفی در بخش ششم گفت و گو با «پروژه تاریخ شفاهی ایرنا» همچنین شرایط فعالیت خود در وزارت نفت محمد غرضی و وزارت ارشاد مصطفی میرسلیم و محمد خاتمی را تبیین کرد.

ایرنا: از زمینه های رشد خودتان در شهر قم بیشتر بگویید؟
صحفی: متولد فروردین 37 هستم. از نسلی که انقلاب کردند و حالا مورد اتهام اند. پدرم کتاب فروش بود و سابقه این کتابفروشی و لوازم التحریری که در خیابان آستانه قم دایر است به هفتاد سال پیش می رسد؛ یعنی اولین کتابفروشی قم بعد از جنگ جهانی دوم که تا کنون فعال است. سال ۵۷ که انقلاب شد در رشته ریاضی دیپلم گرفتم . منزل مان در خیابان صفاییه یکی از مراکز پر جنب و‌جوش بود. دارالتبلیغ مرحوم شریعتمداری، کتابفروشی های معتبر، مدرسه امیرالمومنین آیت الله مکارم شیرازی و مدارس دینی و دبیرستان های خوب قم در این راسته بودند. منزل ما نزدیک بیوت علما بود و‌ به ویژه محل استقرار امام در بعد از انقلاب و بیت آیت الله منتظری آنجا بود. فضای اجتماعی - فرهنگی محل زندگی ما چنین بود دارای لیسانس طراحی گرافیک و فوق لیسانس مدیریت امور فرهنگی هستم و در سال ۸۰ موفق به اخذ درجه دکتری شدم .
از آنجا که کتابفروشی مرحوم ابوی به ویژه پس از درگذشت ایشان به مرکز ارائه کتاب های جدید آموزشی و فرهنگی و مذهبی تبدیل شده بود، بسیار شلوغ و پر رفت و‌آمد بود و‌ به تعبیری به پاتوق جوانان انقلابی و طرفداران آیت الله خمینی تبدیل شده بود .
در پیش از انقلاب و دوران نوجوانی و دانش آموز ی برای کمک به پدر و‌برادرانم گاهی در کتابفروشی هم کار می کردم . پدر از مریدان سفت و‌سخت و‌بی باک آقا روح الله (امام خمینی) بودند. جالب است بدانید که من به علت آنکه فرزند پدری چنین جسور و‌بی باک بودم،4 یا ۵ ساله بودم که مزه ساواک را چشیدم . ساواک در کودکی برایم طعم آبنبات ترشی می داد!! پدرم به خاطر فروش رساله عملیه و عکس آیت الله خمینی ( که آن موقع قاچاق و ممنوع بود) توسط ساواک بازداشت شده بود و ایشان بعد از چند روز گفته بودند که کودکی دارم که بی تابی می کند و آنها هم اجازه داده بودند من برای دیدارش به ساواک قم بروم . یادم هست که وقتی وارد شدیم اجازه ورود به برادرارشدم که مرا برده بود ندادند و مامور ساواک دست مرا گرفت و‌داخل اتاق مفروشی شدیم که پدر روی فرش نشسته بود و‌ قندانی که داخلش علاوه بر قند، تکه های کوچک نبات و آبنبات ترشی هم بود، قرار داشت. شاید نیم ساعتی آنجا بودم و‌ سه چهار تا آب نبات ترشی که هنوز مزه اش زیر زبانم هست خوردم. شگردی که برای ایشان دردسر ساز شد این بود که برای فریب ماموران ساواک و فروش رساله به دوستان و ‌آشنایان و یا طلاب انقلابی، رساله های آیت الله خمینی را که به علت ممنوعیت پس از تبعید ایشان پنهان کرده بود، یکی یکی از مخفیگاه خارج می کرد، جلد و صفحه عنوان آنرا از رساله جدا می کرد و صفحه عنوان و جلد رساله آیت الله خویی روی آن می چسباند و خوب و تمیز صحافی می کرد. طوری که حتی افراد خبره هم نمی توانستند این تغییر را تشخیص بدهند. یعنی جلد رساله مربوط به خویی ولی محتوای رساله مربوط به فتاوی (امام )خمینی بود. ساواک که متوجه این شگرد پدر شده بود و بعدا که به مغازه ایشان ریختند تعداد زیادی عکس امام را یافتند ایشان را بازداشت کردند. البته زندانی شدن ایشان خیلی به درازا نکشید و وقتی از وی تعهد گرفتند که دیگر تکرار نخواهد کرد ایشان را آزاد کردند .
فضای اجتماعی - فرهنگی رشد من در قم چنین بود که در دوران دانش آموزی و حدود سال های ۵۳ و ۵۴ علاوه بر داشتن برنامه کتاب خوانی سنگین، منظم و فشرده به دوستانم که با گروه های چریکی کار می کردند در برنامه های کوه نوردی و شرکت در جلسات بحث و سخنرانی نزدیک تر شدم، آن موقع مکتب ولی عصر قم که به محوریت مرحوم شیخ حسن نوری همدانی برگزار می شد یکی ‌از این مراکز بود که من حضوری تقریبا منظم و فعال داشتم. تعدادی از جوانان عضو این کانون به جریان های مسلحانه پیوستند و برخی کشته شدند و برخی به زندان افتادند که بحث مستقلی را می‌طلبد. در آن دوره تب کارهای انقلابی و همکاری با گروه های چریکی اسلامی نظیر مجاهدین خلق و دیگر گروه های اسلامی خیلی تند بود و جوان هایی مثل ما جزو آرزوهای بزرگشان این بود که روزی چریک حرفه ای بشوند. اما تحولات تند و ‌توفنده انقلاب اسلامی و ‌سرعت گرفتن و عمومی شدن تز انقلاب اسلامی به رهبری امام باعث شد که به روزهای پیروزی نزدیک و نزدیک تر شویم.

ایرنا: چه شد که وارد نظام برآمده از انقلاب اسلامی شدید؟
صحفی: در روزهای نخست پیروزی انقلاب به تهران آمدم و از طریق آقای محمد حسین متقی که به او حسن آقا می‌گفتیم و از دوستان صمیمی‌ و همکلاسی های من در دبیرستان جام جم قم بودند و دو برادرشان مظلومانه در برف و بوران کوه مانده و کشته شده بودند با آقای مهندس سید محمد غرضی آشنا شدم. آقای غرضی از نزدیک با شهید محمد منتظری کار می کرد و هر دو در سوریه و ‌لبنان مبارزات مخفیانه ضد رژیم سلطنتی داشتند و علاوه بر همکاری با امام که آن موقع در نجف بودند، با سازمان مقاومت فلسطین «الفتح» ( وابسته به یاسر عرفات) ارتباط داشتند و گروه هایی را تحت آموزش های چریکی قرار داده بودند. ابتدا در یکی از پادگان ها که تحت کنترل این گروه بود مستقر شدم و تحت آموزش های فشرده جنگ های نامنظم قرار گرفتم. همان جا علاوه بر مهندس غرضی با دوستان و همراهان سابقه دار ایشان از جمله: مرحومه خانم طاهره دباغ،اصغر صباغیان، ناصر آلادپوش ،علی رضاقلی،حسین مقدسی ،اسماعیل زمانی ،جعفر دماوندی (مربی جنگ چریکی) ،هادی گلزاده غفوری (معلم مباحث نظری و ایدئولوژیک) آشنا شدم و طی دو ماه دوره های خیلی سخت و فشرده ای را پشت سر گذاشتم. از کار با انواع سلاح های سبک تا رانندگی با تانک و کامیون و از این دست را هم آنجا فرا گرفتم. در همین پادگان بود که با لطف الله میثمی از سران سابق سازمان مجاهدین خلق آشنا شدم.
روزی در یکی از تانک های مستقر در پادگان که از سر کنجکاوی جستجو می کردم، اطلاعیه ای که شاه خطاب به فرماندهان ارتش صادر کرده بود را دیدم که چقدر حقیرانه موقع فرار از کشور، از سربازان و‌فرماندهان ارتش خواسته بود تا در غیاب وی از نظام شاهنشاهی تا آخر دفاع کنند.
این نامه را ارتش تکثیر و در اختیار رده های مختلف فرماندهان گذاشته بود تا روحیه خود را از دست ندهند و بتوانند در شرایط بحرانی خود را حفظ کنند. چون واقعا ارتش در فقدان شاه - به عنوان فرمانده کل قوا - دچار سستی و ریزش شدیدی شده بود.
پس از مدتی که به چریک بازی و خواندن پرونده های ضد انقلاب و غیره مشغول بودم بحران اقوام و ‌درگیری های کردستان اوج گرفت و آقای غرضی به عنوان رئیس دفتر عمران امام خمینی در کردستان منصوب شد تا با انجام برنامه های سازندگی و خدمت به هموطنان کرد، جلوی نفوذ ضد انقلاب مسلح میان مردم مسلمان کرد و انجام تبلیغات منفی علیه نظام اسلامی را بگیرند.
من هم آماده عزیمت به کردستان و خدمت در این منطقه شدم. دو سه روز از داستان هلی برد تکاوران تحت امر شهید چمران که شهر پاوه را از دمکرات های مسلح و‌ کومله پس گرفت می گذشت که من و‌ چند نفر دیگر از دوستان با محوریت علی رضاقلی (مولف کتاب معروف و پر تیراژ جامعه شناسی نخبه کشی) وارد پاوه شدیم و‌ دفتر جهاد سازندگی را در این شهر گشودیم. هلی برد گروه چمران بعد از جنایت هولناکی اتفاق افتاد که طی آن دموکرات ها و اشرار مسلح کرد، جلوی بیمارستان پاوه ۱۱ پاسدار انقلاب را به قتل رسانده و به طرز فجیعی سر آنها را از تن شان جدا کرده بودند. اینجا بود که دیگر حکومت مماشات را کنار گذاشت و‌برای پاکسازی کامل منطقه از گروه های مسلح که منطقه را نا امن کرده بودند، وارد عمل شد.
مهندس بازرگان نخست وزیر بر این باور بود که تبعیض های ناروا و عقب نگه داشته شدن منطقه کردستان و‌ محرومیت مردم آنجا سبب شده که گروه های ضد انقلاب طمع کنند، اگر چه که احساسات ناسیونالیستی و‌ شووینیستی برخی طوایف اکراد جریان را پیچیده تر کرده بود. تز ایشان این بود که اگر در کنار ایجاد امنیت باید آنجا را بسازیم و محرومیت را از چهره این منطقه پاک کنیم آن وقت دیگر زمینه ای برای شورش ها وجود نخواهد داشت.
این تز اگر چه تز محافظه کارانه ای بود و برای اجرا نیاز به زمان زیادی داشت اما ظاهرا امام نیز این نظر را پسندیده بودند. امام بودجه خوبی به این کار اختصاص داده بودند تا تشکل هایی بروند و با همکاری دولت از کردستان محرومیت زدایی کنند. ما برای این هدف و پیرو دستور امام به منطقه پرخطری رفتیم که برای عبور از راه های سخت کوهستانی؛ هر لحظه آماده حمله اشرار و بستن راه و گلوله باران بودیم و دائما صدای تک تیر اندازی و رگبار می آمد که ما کار راه سازی و مدرسه سازی و ایجاد شبکه بهداری و احداث کتابخانه در مناطق کردنشین را پیش می بردیم. من هم مسوول امور فرهنگی جهادسازندگی در منطقه اورامانات بودم که تقریبا از جوانرود تا پاوه و بعد در ادامه تا نوسود و ‌نودشه و نقطه صفر مرزی ادامه می یافت. در طول خدمتم در این منطقه دوستان کرد بسیار خوبی پیدا کردم.
پس از وقوع جنگ مهندس غرضی ناگهان استاندار خوزستان شد و ما هم به شیوه معروف به «مدیریت اتوبوسی» سوار بر اتوبوس غرضی شده بودیم از کردستان و کرمانشاه راهی خوزستان شدیم. این جمله امام که «جنگ ،جنگ است وعزت و ‌شرف ما در گرو‌ پیروزی در این جنگ تحمیلی است» من را به اهواز کشاند که البته ماجرای ورود ما به خوزستان و ‌نقشی که بر عهده گرفتیم را در جای دیگری گفته ام. ولی جلسات هفتگی در میهمانسرای استانداری برایم خاطره انگیز بود.

ایرنا: این جلسات به چه ترتیب بود؟
صحفی: مهندس غرضی هفته ای یک بار در میهمانسرای استانداری جلسه هماهنگی مدیران استان را برگزار می کرد. فرمانداران شهرهای استان، مدیران کل ادرات استان، شهردارها و ‌فرماندهان نیروهای نظامی و انتظامی و ‌مدیران ارگان های انقلابی همه تجمع می کردند. بعضا آیت الله جزایری امام جمعه اهواز و مرحوم آیت الله جمی امام جمعه آبادان را هم در این جلسات می دیدم. در این نشست ها راجع به آخرین اخبار جنگ، مشکلات و کمبودهای جبهه ها ،نارسایی ها و ناهماهنگی ها، بسیج نیرو برای سرو‌سامان دادن به وضع شهرها و ‌اسکان مهاجران جنگ تحمیلی بحث و گفت وگو می شد. کمک های مردمی هم که از سراسر کشور به سوی خوزستان جریان داشت در اینجا هماهنگ می شد که به کدام کمپ یا پادگان و قرارگاه فرستاده شود.
بعضا کاستی های جبهه ها و اجرای طرح های مهندسی که به علت سیستم بروکراتیک به تعلل و مماشات برخورد می‌کرد با فشار و‌ پیگیری و اقدامات فرا قانونی استاندار حل می شد. مثلا برخی امکانات و تجهیزات مورد نیاز جبهه ها که در شرکت ملی نفت منطقه وجود داشت ناگهان مصادره می شد و کار راه می افتاد هر چند کشمکش بین مدیران آن شرکت و استاندار ادامه می‌یافت. در جلسات هفتگی میهمانسرای استانداری ماموریت و تکلیف هر مدیر اداره ای آنجا مشخص می شد و افراد ضعیف و کم کار هم توبیخ می شدند. در آن جلسات بود که من یک بار شهید رجایی نخست وزیر و یک بار هم آیت الله خامنه ای را در کسوت رییس شورای عالی دفاع ملاقات کرد‌م. در این نشست های هفتگی ما هم اوضاع اجتماعی - فرهنگی را گزارش می کردیم و برنامه هایی که برای پشتیبانی روانی از نیروهای مسلح و ‌نیز تقویت روحیه مردم ساکن در شهرهایی که مورد هجوم دشمن قرار داشتند را مطرح می کردیم و یا برنامه های فرهنگی‌-هنری و اوقات فراغت ایشان را مرور می کردیم.
در اهواز شرایط دشواری داشتیم. یک بار گلوله های توپ در نزدیکی منزل ما فرود آمد که بخشی از شیروانی استراحتگاه ما در منطقه نیو‌سایت از جا کنده شد. از شب های بعد به محض شنیدن صدای آژیر به زیر تخت ها می خزیدیم. نیروهای عراقی تا نزدیکی های اهواز آمده بودند و شهر امنیت نداشت. برای اینکه مردم شهر را خالی نکنند به ما می‌گفتند این ها توپ های دوربرد است که فرود می‌آید. در حالی که میزان تخریب و زاویه اصابت و نوع صفیر آن می گفت که این ها خمپاره اند و از فاصله نزدیک شلیک می شوند. نمی دانم چرا آیت الله جزایری امام جمعه اهواز در این شرایط دل مردم را خالی می کرد. خودم در نمازجمعه ایشان بودم و شنیدم که فرمودند:«مردم بیایید با حفر خندق جلوی پیشروی نیروهای بعثی بسوی اهواز را بگیریم».
یعنی شرایط آنقدر خراب شده بود که ایشان بجای نظامیان و فرماندهان و مدیران استان ،طرح عملیاتی می دادند. ایشان ‌از اهواز یک راست به صدر اسلام رفته بودند و می‌خواستند از غزوه های پیامبر اکرم (ص) در جنگ خندق الگو بگیرند بنابراین‌ طرح خندق را ایشان برای دفاع از اهواز مطرح کردند. تا آنجا که یادم هست پیرو این دستور پروژه ای به نام خندق شروع شد و مدتی بخشی از نیروها در بیابان های اطراف جاده اهواز به اندیمشک؛ مشغول کندن گودال بزرگی به نام خندق بودند.

ایرنا: اهم اقداماتتان در ارشاد خوزستان چه بود؟
صحفی: کار در اداره ارشاد خوزستان دشوار بود. دعوت از خبرنگاران داخلی و خارجی و بردن آن ها به خطوط مقدم برای تهیه گزارش از بیرحمی های نیرو های بعث و یا نمایش پیروزی های جنگی ایران در جبهه ها و آزاد شدن بخش هایی از سرزمین ما یکی از آن ها بود. آقای کمال خزاری آن موقع مدیرعامل ایرنا و رییس ستاد تبلیغات جنگ بود و‌ ما همکاری خوبی با ستاد مذکور و شهید حداد عادل (برادر غلامعلی حداد عادل) که در این ستاد بود، داشتیم. رئیس ایرنا در خوزستان هم که اتفاقا نامش «صدام» بود با ما همکاری می کرد، البته اسم بالا بلندی داشت ولی به علت خاص بودن این نام در ذهنم مانده است. نامش «صدام دلخراش هانی زاده» بسیار مدیر خوشفکر و فعالی بود و به علت اینکه محلی بود به زبان عربی مسلط بود و ‌دائما پیام های رادیو بغداد را برای ما ترجمه می کرد و فضای جبهه ها خیلی خوب کف دست شان بود. خاطره تلخی از یکی از ماموریت ها در زمان حصر آبادان به یاد دارم که برای نشان دادن اندک ‌پیشروی نیروهای خودی در منطقه اروند رود مشغول بازدید بودم. بخشی از مسیر را هم آقای دکتر شیبانی ( از چهره های جمعیت موتلفه) که در منطقه بودند با ما همراهی کردند. وارد خاکریزهای نیروهای خودی که شدیم نیروهای عراقی قابل مشاهده بودند و تحرکاتشان دیده می شد. معلوم بود که حضور گروه خبرنگاران همراه ما برای دیده بان های عراقی تحریک‌آمیز بود. همینطور هم شد و ما ناگهان با گلوله باران خمسه خمسه های (اصطلاح عراقی ها برای نوعی خاص از خمپاره) دشمن مواجه شدیم. من و‌چند خبرنگار که می دانستیم صدای حرکت گلوله در فضا یعنی دو‌سه ثانیه بعد انفجار خودمان را به داخل یکی از سنگرها انداختم. وقتی آتشباری تمام شد و گرد و خاک ها فرو‌نشست و از سنگر بیرون آمدیم، متاسفانه با صحنه تکان دهنده ای روبرو ‌شدیم دو تن از سربازان همراه ما بر اثر اصابت ترکش ها شهید شده بودند.

ایرنا: جریان انحلال وزارت ارشاد در دوران مرحوم آقای عباس دوزدوزانی وزیر وقت ارشاد در سال های ابتدایی انقلاب چه بود؟
صحفی: آقای دوزدوزانی معتقد بودند که بخش بزرگی از این وزارتخانه برای نظام اسلامی کارآیی ندارد و باید تعطیل شود. به باور ایشان دولت جمهوری اسلامی نه نیازی به رقصنده های باله دارد و نه ارکستر سمفونیک می خواهد و نه نوازنده و هنرپیشه و اینها لازم دارد. معتقد بود عده ای کارمند بی خاصیت از زمان پهلوی روی دست دولت اسلامی مانده و او باید تکلیف این ها را روشن کند. به نظر ایشان وزارتخانه ای که زیر نظر پهلبد و فرح پهلوی و برای پیشبرد اهداف فرهنگی و هنری رژیم شاهنشاهی اداره می شده است به درد حکومت اسلامی نمی خورد و دولت نیازی به این ها ندارد. پس بهتر است که اینها را مرخص کند و بروند دنبال کارشان و لابد در ادامه اش ما اگر نیازی به دستگاه فرهنگی-هنری داشتیم از ابتدا خودمان می سازیم . البته به نظرم مرحوم دوزوزانی تحت تاثیر جو‌انقلابی تندروها و ‌مذهبی های متعصب آن روزگار بود که برخی از دوستان ایشان به وی تحمیل می کردند. در راس آن ها، دوست عزیزم آقای عباس روحانی بود . ایشان آن موقع بدون آن که کوچک ترین آشنایی با فرهنگ و هنر داشته باشند در سمت قائم مقام وزیر ارشاد قرار گرفته بود و منطق حکومت داری و‌ رعایت قانون و مقررات اداری برایشان مهم نبود. در واقع خودشان را مبسوط الید می دانستند . هر اقدامی که تندتر، بی منطق تر و پر هیاهوتر بود مطلوب تر هم بود! بیشتر درک شخصی خودشان از رویدادها مبنای تصمیم گیری بودند و ‌به تبعات آن اصلا فکر نمی کردند. مدل زندگی و نوع اعتقادات و باورهای شخصی خودشان را برای همگان می پسندیدند و برای فهم و‌درک و‌نوع زندگی دیگر شهروندان ارزش قائل نبودند. به عبارت دیگر چون انقلاب کرده بودند به خودشان حق می دادند که هر کار و ‌تصمیمی که مایل بودند، اتخاذ کنند و نظر مردم و رای آن ها و مقررات اداری- استخدامی و مسئولیت دولتمردان برایشان به اندازه سرسوزنی ارزش نداشت. ما با چنین دوستانی هم محشور بوده و ‌هستیم.
البته مرحوم دوزدوزانی در این پروژه ای که از ابتدا شکست خورد بود کوتاه آمد و از انحلال چشم پوشی کرد و به تصفیه به اصطلاح طاغوتی ها مشغول شد. اما دیری نپایید که جای خود را به عبدالمجید معادیخواه وزیر ارشاد بعدی داد.

ایرنا: در ادامه همکاری تان با وزارت ارشاد چه کردید؟
صحفی: آقای معادیخواه که وزیر ارشاد شد، این زمان تقارن داشت با دوران نفوذ و ‌سیطره دانشجویان پیرو‌خط امام و اشغال کنندگان سفارت سابق امریکا در بخش اداری و ‌حکومتی کشور. مهندس بیژن نامدار زنگنه یکی از تحصیلکرده های مرتبط با این طیف بود که به سمت معاون امور فرهنگی وزارت ارشاد آن دوره منصوب شدند. از آنجا که ما فعالیت های اداره کل ارشاد خوزستان را مرتب به ایشان و‌سایر مدیران ستاد وزارت ارشاد گزارش می کردیم آشنایی دورادور بین ما پدید آمد. اما ما غافل بودیم که برخی از مدیران ستادی مثل زنگنه مشغول پایش فعالیت های مدیران استانی هستند تا برخی را که مناسب و با صلاحیت تشخیص می دهند برای تصدی مشاغلی به ستاد دعوت کنند. سال ۶۱ که بحث ادغام بخش هایی از وزارت فرهنگ و‌هنر با ارشاد اسلامی پیش آمد آقای «وزیری» به سمت مدیرکل ارشاد خوزستان منصوب شد و‌ من که مدیریت ایشان را نمی پسندیدم، دعوت مهندس زنگنه را پذیرفتم و به تهران آمدم و در ستاد وزارت ارشاد مشغول به کار شدم. نخستین شغل من در ستاد، معاون اداره کل تبلیغات و ‌انتشارات بود که تازه تاسیس شده بود و ‌بقایای کارمندان اداره نگارش سابق در آن شاغل بودند. آنجا بود که با مصطفی تاج زاده، محسن آرمین و‌ اصغر فرامرزیان که در اداره کل امور فرهنگی و امور چاپخانه ها ی کشور مسوولیت داشتند و در یک نیم طبقه وزارت ارشاد با هم کار می کردیم، آشنا شدم.
بقایای اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر قبل از انقلاب که به آن اشاره کردم در واقع بخشی از اداره سانسور کتاب بودند. هر چه روشنفکران و نویسنده های قبل از انقلاب راجع به سانسور کتاب گفته اند و ‌نوشته اند مربوط به عملکرد این بخش بود که حالا آدم های خوبش مانده اند و بقیه رفته اند. البته کارشناسان باقی مانده خودشان را سانسورچی نمی دانستند و مدعی بودند برای جلوگیری از آشفتگی در بازار نشر و حفظ فاخر بودن زبان و ادبیات فارسی بر نوشته ها نظارت می کنند.
بعضی از این کارشناسان حتی به ما در پروژه تدوین صحیفه نور( مجموعه سخنان، بیانیه ها و پیام های امام خمینی) همکاری می کردند. خاطرم هست تا وقتی که من آنجا اشتغال داشتم حدود ۱۰ جلد از مجموعه صحیفه نور منتشر شد.
همچنین کتاب مصوری از وقایع ۱۵ خرداد منتشر کردیم که من مدیر این پروژه بودم به نام «طلوع فجر». ‌کتاب ها و ‌پوسترها و‌ تراکت ها و بروشورهای متعددی آنجا منتشر و در سراسر کشور پخش می شد. کتاب های مصور از جنگ تحمیلی – به طور مثال راجع به بمباران بسیار وحشیانه هویزه- و رویدادهای مهم انقلاب که تهیه می شد یادگارهای ارزشمندی است که از آن دوره خدمات تبلیغی و انتشاراتی ما به جا مانده است.

ایرنا: چرا ارشاد را به مقصد وزارت نفت ترک کردید؟
صحفی : به سال ۶۲ که رسیدیم مدیریت اتوبوسی مهندس غرضی از اهواز حرکت کرده بود و پس از استراحت چند ماهه در تهران حالا جلوی در ساختمان مهمترین دستگاه اقتصادی- صنعتی و استراتژیک کشور یعنی وزارت نفت توقف کرده بود. مهندس میر حسین موسوی نخست وزیر، آقای غرضی را به وزارت نفت رسانده بود و حالا باید با ارشاد خداحافظی می کردم و به جمع دوستان و مدیران این وزارت می پیوستم. آقای غرضی به وسیله حسن آقامتقی پیام فرستاد و مرا به وزارت نفت دعوت کرد و بعد از دیدار کوتاهی حالا شده بودم مدیر کل روابط عمومی وزارت نفت. فکر مدیریت فرهنگی و اجتماعی این دستگاه عظیم ابتدا مرا تکان داد. وجود دیسیپلین و ‌مقررات شرکت نفت، کارشناسان و‌ مهندسان و‌ متخصصان فراوان و ساختمان مجلل و باشگاه های ورزشی و ‌تفریحی و حضور در طبقه ۱۵ ساختمانی که قبلا دفتر کار مرحوم دکتر اقبال - فرد مورد اعتماد شاه - و مدیرعامل شرکت ملی نفت بود نظر مرا به خود مشغول کرد. ناگفته نماند که کمی هم وحشت کردم. نفت اصلا برای خودش یک کشور مستقل در دل کشور ایران بود. دارای مخابرات مستقل، شبکه بهداری و‌ بهداشت مستقل، هواپیما و ‌کشتی و دکل و جزیره و هلیکوپتر و‌ بندرگاه و چاپخانه و پلیس و دفاتر خارجی و از این قبیل بود. من اما فارغ ازهمه این فریبندگی ها، تازه نامزد کرده و دنبال تشکیل زندگی مشترک بودم.
در تهران دوره ای که در ارشاد بودم در خانه ای که به وسیله دوستان تامین شده بود مجردی و رایگان زندگی می کردم. ولی آقای غرضی در همان ماه های اول حضورم برای حل مشکل من فکری کرده بود و دستور داد یکی از آپارتمان ها مجتمع آ اس پ که به عنوان خانه سازمانی مدیران نفت بود در اختیار من قرار گیرد که کمک بزرگی برای شروع زندگی خانوادگی من بود. این آپارتمان برای شروع زندگی ما خیلی بزرگ ، چهارخوابه و ‌دارای دو در ورودی بود. اما اگر ریا نشود بگویم که روحیه انقلابی و ‌ساده زیستی که آن موقع وجود داشت موجب شد تا آپارتمان چهار خوابه را از وسط نصف کنیم و میان آن را دیوار بکشیم و دو خانواده در آن مستقر شوند. محسن سفیدگر از دوستان و‌ دیگر مدیر ارشد وزارت نفت همسایه من در بخش دوم همان آپارتمان شد. خلاصه بوی نفت و اصرار آقای سید محمد غرضی باعث شد، سید محمد صحفی از وزارت ارشادی که تازه آقای سید محمد خاتمی متولی آن شده بود جدا شود و به راه دیگری برود. ولی حقیقتا اولین ملاقاتم را با ایشان در اولین روزهای وزارتشان را هیچگاه فراموش نمی کنم. کلام شیوا و‌ عمیق ‌روحیه شاداب و شوخ طبعی و گرمی وجود ایشان مرا جذب کرده بود ولی شرایطی که پدید آمده بود مرا راهی وزارت نفت کرد.
یادم نمی رود که در اولین جلسه ملاقات مدیران حوزه معاونت امور فرهنگی ارشاد با وزیر جدید - خاتمی- وقتی که نوبت معارفه به من رسید، خاتمی ذوق زده ناگهان پرسید از صحفی های قم هستید؟ و وقتی با پاسخ مثبت من مواجه شد از حال پدر جویا شد که گفتم فوت کردند. پرسیدند کی؟ گفتم: حدودا سال ۵۴ که خندید و گفت حدودا یعنی چی؟ و بلافاصله شروع به بیان خاطراتش از ماست یک لبنیاتی بغل مدرسه فیضیه کرد که برایش بسیار دلپذیر بوده کرد و راجع به ویژگی کش آمدن آن ماست اشاره ای کردند و‌ گفتند نمی دانم چیزی مثل نشاسته به آن می افزوده اند یا خیر ولی به هر حال خوشمزه بوده است.
با همه شیرینی های و جذابیت کار در ارشاد، با اندوه با دوستان خوبم خدا حافظی کردم.

ایرنا : مدیر کل شدن تان در صنعت نفت باعث جداشدن از دوستان ارشادی نشد؟
صحفی: به طور کامل نه؛ ولی خب ضعیف شد. مثلا در حالی که در نفت شاغل بودم با آقای ابوالقاسم خوشرو که در ابتدا در مرکز اسناد فرهنگی انقلاب اسلامی کار می کردند و بعدا معاون آقای ابطحی در اداره کل روابط بین المللی ارشاد شدند و در ادامه جای ابطحی نشستند، در ارتباط و همکاری مستمر بودم. یا در حالیکه آقای محسن امین زاده معاون امور مطبوعاتی بودند و یا آقای مصطفی تاج زاده برای مدتی مدیرکل دبیرخانه تبلیغات دولت بودند برای بعضی از برنامه ها از من کمک می گرفتند. مرحوم محمد ملازم و مرحوم مصطفی برزگر هم به ترتیب مدیرکل روابط عمومی وزارت ارشاد شدند با من در ارتباط بودند و‌همکاری می کردیم بطور مثال برای شکل گیری «انجمن روابط عمومی ایران » مشترکا کار می کردیم . خوشرو که از اداره کل روابط بین المللی به عنوان معاون امور هنری وزارت ارشاد برگزیده شد شرایط فراهم شد که وزارت نفت را ترک کنم و به تجربه همکاری با آقای خاتمی ولی این بار در یکی از ادارات کل امور هنری و در همکاری با آقای مهندس خوشرو ادامه دهم. خوشرو یک همشهری با کمالات و‌ خوش مشرب و ‌در عین حال در مدیریت جدی بود و با دلسوزی بسیار کار می کرد. با وی از دوران دانش آموزی در قم رفت و آمد داشتم. برادرانش همگی فرهیخته و جزو افراد موفق بودند و هستند. من با همه برادران خوشرو در تماس و ‌دوستی بودم و رفت و‌آمد خانوادگی هم داشتیم. محمودخوشرو در خوزستان مدتی با من همکاری می کرد و ‌برادر دیگرشان سعید -فارغ التحصیل اقتصاد- که اکنون مدیر امور بین الملل وزارت نفت هستند در روابط عمومی نفت همکار من بودند، ابوالقاسم اما شخصیت اش متفاوت بود و دستی هم در هنر نقاشی و‌عکاسی داشت و موقعی که من اهواز بودم برای پوستر های ارشاد به من کمک می کرد. بالاخره به اصرار ایشان وزارت نفت را رها کردم و‌ به ارشاد مامور شدم. این بار که آمدم شدم مدیر کل مرکز هنرهای تجسمی وزارت ارشاد. در این جا سه بخش مهم زیر مجموعه مرکز ما بود که هر کدام باید مستقل اداره می شد: موزه آزادی واقع در زیر برج آزادی- میدان آزادی تهران -، فرهنگسرای نیاوران و موزه هنرهای معاصر تهران که برای خودش اعتبار جهانی داشت و ‌ارزش کلکسیون آثار هنری موجود در این موزه بالغ بر ۵ میلیارد دلار تخمین زده می شد.
داستان مدیریت من که در این مرکز که نه سال به درازا کشید بسیار خاطره انگیز است . یعنی از وزارت خاتمی شروع شد و با رییس جمهور شدن خاتمی به پایان رسید. اینکه در این نه سال در مرکز هنرهای تجسمی و موزه هنرهای معاصر تهران چه فعالیت های بزرگ و تاثیر گذاری انجام شد و سر منشا چه تحولاتی در حوزه هنرهای تجسمی شد و چه دستاورد هایی بجا گذاشت خودش یک سرفصل مستقل و مفصلی است که بماند ولی یکی از پاسخ های سوال شما که چی شد که به معاونت مطبوعاتی آمدی؟ خواستم عرض کنم که همکاری من در بخش های مختلف وزارت ارشاد طولانی و منحصر به آن ایام نبوده است بلکه از سال ۶۰ تا ۸۳ که به معاونت مطبوعاتی رفتم به طور متناوب مسئولیت های مختلفی را در این وزارتخانه‌داشته ام.

ایرنا: پس از رفتن آقای خاتمی برای کار با وزاری دیگر در ارشاد در این مدت طولانی مشکلی پیدا نکردید؟
صحفی: خب ما جزو نیروهای خودی برای آقای علی لاریجانی و مصطفی میر سلیم وزرای بعدی ارشاد که نبودیم . لاریجانی که بزرگ‌شده قم و تقریبا هم نسل ما بودند. هر دو برای یک سال دانش آموز دبیرستان صدر اوحدی هم بودیم من و خانواده را خوب می شناخت و تقریبا اعتماد کرده بودند و‌ کارهای مارا می پسندیدند و ‌پشتیبانی می کردند. اما دیری نگذشت که توسط رهبری به ریاست صدا و سیما منصوب شد و آقای مصطفی میرسلیم سر کار آمد. با ایشان هم به رغم اینکه ویترین لطیفی برای گفتگو و دوستی نداشت کار کردیم. میر سلیم ‌از اعضای جمعیت موتلفه اسلامی بودند و سابقه مدیریت فرهنگی و هنری نداشت بنابراین کار کردن با وی آسان نبود. به خصوص که فردی را به عنوان قائم مقام وزارت ارشاد از هم حزبی های بازاری خود آورد که اصلا انتخاب خوبی نبود. میرسلیم چهره ای خیلی جدی داشت و البته خوش صحبت و ورزشکار هم بود و شنای صبحگاهی و کوه نوردی ایشان هیچ وقت ترک نمی شد. بیشتر شخصیت شان مناسب کار فنی و صنعت بود ، کما اینکه بعدا در بخش طراحی موتور شرکت ایران خودرو مشغول و کتابی راجع به کارکرد موتور خودروهای دیزلی درون سوز نگاشت که نشانه علایق فنی ایشان بود شدند.
علیرغم همه این ویژگی هایی که بر شمردم ولی روابط شان با مرکز هنرهای تجسمی خیلی گرم بود و بیشترین تعامل را با ما داشت. در همه مناسبت ها و افتتاحیه و اختتامیه جشنواره ها و نمایشگاه ها شرکت می کرد. حتی برای کتبی که منتشر می کردیم مقدمه می نوشت و حتی پیش نویس های ما را با دقت ویرایش می کرد . به کار بردن عبارات و واژه های فرنگی را نمی پسندیدند و سختگیری می کردند که حتما واژه معادل فارسی پیدا کنیم. من که مشاهده کردم مدیریت امور هنرهای تجسمی اصلا سیاسی نیست و ایشان هم با ما همکاری دارد همانجا به کار ادامه دادم و‌ در ضمن دکتری نیمه کاره خود را به پایان بردم.یک روز آقای میرسلیم به من گفت ارشاد کادر مدیریتی قوی ندارد و ‌خوبست که شما خود را از وزارت نفت به ارشاد منتقل کنی و رسما کارمند ارشاد شوی و به این حالت تمدید سالانه ماموریت اداری پایان دهی. من گفتم چنین کاری را نمی کنم و اگر اصرار کنید سال که تمام شد دیگر آنرا تمدید نمی کنم. ایشان هم کوتاه آمد و دیگر در این باره حرفی نزد. آن سال ها، سال های افول دولت آقای هاشمی رفسنجانی در سپهر سیاست کشور بود و دیگر قدرت سابق را نداشت، به همین خاطر جهت گیری ها بسوی دوران پس از هاشمی هدایت شد.
تنور انتخابات بعد از هاشمی هر روز داغ تر می شد و ‌دوستان آقای خاتمی در ستاد خیابان «به آفرین» اجتماع کردند و من در حالی که ظاهرا مدیرکل سیستم آقای میرسلیم بودم ولی بعد از وقت اداری تا پاسی از شب در ستاد تبلیغاتی ریاست جمهوری خاتمی فعال بودم. انگار خبر به آقای میرسلیم رسیده بود که ایشان بخشنامه کرد از امکانات ارشاد برای کاندیداها استفاده نشود و معلوم بود برایشان خیلی سخت بود که مدیر کل شان در اردوگاه رقیب سیاسی شان فعال است. معلوم بود ما قمار بزرگی کرده بودیم . چون در ابتدا و در خوشبینانه ترین شرایط رای آقای خاتمی حدود ۵ یا ۶ میلیون حدس زده می شد، اما نظرسنجی های بعدی نشان داد که وضع غیر از این است و‌ روستائیان هم به همت دانشجویان اصلاح طلب به خاتمی پیوسته اند.
گفت و گو از: ناصرغضنفری
پژوهشم3081**

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال