پروژه تاریخ شفاهی ایرنا:

صلواتی: امام از سوالات من ناراحت نشد (3)

تهران- ایرنا: فضل الله صلواتی در ادامه گفت و گوی خود با ایرنا علاوه بر ذکر خاطراتی از ملاقات های خود با امام خمینی(ره) به دیالوگ انتقادی خود با شهید بهشتی، درگیری بین کمیته های انقلاب، اعتصاب قصاب ها و مواردی از این دست می پردازد.

او از معدود چهره های ملی- مذهبی بود که تا آخر حیات بنیانگذار جمهوری اسلامی با ایشان رابطه ای صمیمانه داشت. بخش سوم گفت و گو در پی می آید:

ایرنا: تاریخ انتصابتان به عنوان فرماندار اصفهان کی بود؟
صلواتی: 28 بهمن بود.
13 بهمن که از یزد به اصفهان آمدم هنوز چماقداران شاه به اجتماعات حمله می کردند. 30 کیلومتری شهر که رسیدیم مردم آمدند و ما را به روستایی بردند و من آنجا سخنرانی کردم. مردم مرا سردست گرفته بودند. من ناراحتی کردم که بگذارید خودم راه بروم. جمعیت زیادی با استقبال مرا به مسجد«خوراسگان» بردند. جالب است با آن همه شکوه ولی شب که به خانه خودم در اصفهان رسیدیم چیزی برای خوردن نداشتیم. خیلی هم خسته بودیم و توان درست کردن شام نداشتیم از همسایه مان نان و پنیری گرفتیم و خوردیم و خوابیدیم.
در خمینی شهر و نجف آباد هم استقبال فراوانی شد و علما در مساجد سخنرانی کردند.
15 بهمن به تهران رفتم تا در ملاقات عمومی با حضرت امام شرکت کنم. 22 بهمن اما دوباره به یزد برگشتم چون تمام زندگی ام آنجا بود. روز پیروزی انقلاب اسلامی در یزد هم درگیری بود ولی خاطرم نیست کسی کشته شده باشد.
مرحوم آیت الله صدوقی به من اصرار می کرد که در یزد بمان. چون هم آنجا خانه ای تهیه کرده بودم هم در یک شرکت ساختمانی فعالیت داشتم. صدوقی می گفت اگر می خواهی استاندار یا فرماندار شوی در همین یزد بمان و جای دیگری نرو.
اما آن موقع در اصفهان درگیری بود. اغلب افرادی که آنجا پست گرفته بودند از گروههای ضد سیاست و به اصطلاح « انجمن حجتیه» بودند.
آیات طاهری خرم آبادی و خادمی با آیت الله صدوقی صحبت کردند تا من ولو به طور موقت به اصفهان بروم. دکتر واعظی اصفهانی که یک پزشک بود که استاندار شده بود مرا به عنوان فرماندار اصفهان به وزارت کشور معرفی کرد و 28 بهمن ماه حکم من صادر شد. با ماشین به فرمانداری رفتم و گفتم آمده ام فرماندار شوم بدون هیچ معارفه و استقبالی.

ایرنا: بدون سابقه اجرایی؟
صلواتی: چرا! تجربه کار در شرکت ساختمانی داشتم و قبلا هم مدیر و دبیر مدرسه ابتدایی بودم. اما کار مدیریت اجرایی خیر.

** شورایی برای تامین کالاهای اساسی مردم

ایرنا: با توجه به حساسیت پست فرمانداری؛ و نداشتن سابقه اجرایی موثر سیاسی چطور با این مسوولیت کنار آمدید؟
صلواتی: اولش وحشت داشتم. می گفتم اگر مرا رییس زندان یا دبیرستان می کردند بهتر می توانستم خدمت کنم. ولی دکتر واعظی گفت که من هم پزشک بودم و تا حالا کار سیاسی اجرایی نکرده ام.
معاون سیاسی ایشان هم که مهندس مصحف باجناقم بود. مصحف روی کار سوار بود و خیلی خوب آنرا می چرخاند.
دو سه ماه بعد واعظی بر اثر کهولت سن استعفا کرد و سید محمدکاظم موسوی بجنوردی رهبر حزب ملل اسلامی به جایش نشست که 14 سال سابقه زندان سیاسی داشت.
چون در کار واردتر بودم من استانداری را می چرخاندم. بخشدار و مسوول خیلی از مناطق را مشخص می کردم یا حکمشان را از وزارت کشور و استانداری می گرفتم. تقریبا در آن اوایل انقلاب؛ اصفهان بهتر از نقاط دیگر کشور اداره شد. حسن کارم استفاده زیاد از مردم بود. چند تا از سران بازار اصفهان را در راس کار گذاشتم. حاج میرزا عباسی که یک عالم بازاری مورد اعتماد بود در راس اصناف گذاشتم. نظارت بر قیمت ها و مسایلی از این دست در ید او بود و خیلی خوب هم آنرا اداره کرد. شورای صنفی درست کرد. برای آرد و نان و تمام مایحتاج عمومی یک شورا تشکیل داد.
البته حوادثی هم پیش می آمد.

** ایراد شیخ یوسف صانعی

ایرنا: مثلا چه؟
صلواتی: اعتراض اصناف. یک روز قصاب ها تظاهرات می کردند روز دیگر باتری فروش ها و روز بعد تایر فروشان.
کارگران این اصناف از جمله شاگرد سلاخ ها هم راهپیمایی می کردند و می گفتند: یک عمر این کارفرماها خورده اند و ما را چپاول کرده اند الان نوبت خوردن ما است.
من روحیه ام خوب بود و با وجد تا نیمه های شب کار می کردم. شب ها بدون راننده در خیابان های اصفهان می گشتم و به همه جا سرکشی می کردم. کمیته هایی هم برای تامین امنیت محله ها ایجاد کردم.
اداره اصفهان خوب انجام شد طوری که بعدها شیخ یوسف صانعی به من گفت: صلواتی مگر در مجلس چه خبر بود که فرمانداری اصفهان را ول کردی و به اینجا آمدی، اصفهان که بهتر از همه جای ایران اداره می شد.
مرحوم بهشتی هم چنین حرفی را به من زد.
در هر صورت یکسالی با نهایت قدرت فرماندار بودم اما اشکالی وجود داشت و آن اختلاف و درگیری بین سایر نیروهای مسلح با کمیته های انقلاب ود. هر دو هم اسلحه به دست بودند و گاهی کار به تهدید یکدیگر هم می کشید. حتی در یک مورد رییس کمیته خادم الحسین ترور شد.
دردسر عمده ما در اوایل انقلاب همین کمیته های انقلاب بودند. هر کدام یک گوشه شهر را گرفته بودند و هر کس را می خواستند بازداشت می کردند. هر جایی را می خواستند مصادره می کردند. ماشین های مردم را می گرفتند. اگر کسی مواد مخدر داشت یا اینکه احساس می کردند سابقه قاچاق یا همکاری با ساواک دارد او را می گرفتند و کتک می زدند.
بیشتر رنج من به خاطر این کمیته ها بود. سرانجام به کمک آیات طاهری و خادمی اوضاع به کنترل درآرند. کمیته های شهر را در هم ادغام کردیم و فقط دو کمیته ماند. با شهادت مهندس بهرنگ نیا اما آن هم دچار فاجعه شد و بلاخره کار به تشکیل سپاه پاسداران انجامید.
در تشکیل سپاه پاسداران اصفهان با من مشورت شد. عده ای از تهران پیش من آمدند و من اصرار داشتم جزو فرماندهین شورای سپاه باشم تا کار از دستم در نرود و نیروهای سپاه حالت خود مختاری در شهر پیدا نکنند. اما آنان بر این نظر بودند که دولتی ها در شورای سپاه نباشند بهتر است.
من هم عده ای را از گروههای بعضا مخالف یکدیگر به این ها پیشنهاد کردم و اسامی شان به تهران فرستاده شد. بعد از مدتی هم حکم مسوولیت آنها در سپاه صادر شد.
البته همین ها وقتی به مجلس رفتم تا حدودی علیه من متحد شدند. چون من موضعم لیبرالی و آزادیخواهی بود و مخالف خشونت بودم. ولی در هر صورت سپاه اصفهان تشکیل شد و آنها هم خیلی خوب و منسجم کار خود را ادامه دادند.

** ترور رییس کمیته توسط خودی ها

ایرنا: کمیته های انقلاب ازچه طیف نیروهایی تشکیل شده بود؟
صلواتی: همه نیروها. مجاهدین خلق هم در آن بودند. چون اوایل با مجاهدین خلق مشکلی وجود نداشت و حتی بعضی هایشان شهردار و فرماندار شده بودند. اما یک مرتبه همگی از سمت خود استعفا دادند و گفتند سازمان مجاهدین خلق دستور داده است با حکومت جدید همکاری نکنیم.

ایرنا: داخل خود کمیته ها چه؟ تنش بین نیروها زیاد بود؟
صلواتی: خیر. چون یک روحانی در راس هر کمیته بود که نیروها را مدیریت می کرد.
مثلا در اصفهان آقای خادمی در راس کل کمیته ها بود و آقای طاهری هم در راس کمیته دفاع شهری. ولی بعدها این دو کمیته یکی شد.

ایرنا: بهرنگ نیا چطور ترور شد؟
صلواتی: توسط مخالفینش که در همین کمیته ها بودند. همان موقع شهید باهنر به اصفهان آمد تا بین این ها آشتی برقرار کند. اما کمیته دفاع شهری و خادم الحسین درگیر شدند. بعد از شهادت بهرنگ نیا که هر دو کمیته در سپاه ادغام شدند.

ایرنا: مشکل کمیته دفاع شهری با بهرنگ نیا چه بود؟
صلواتی: گروه او اسلحه شان را تحویل کمیته دفاع شهری نمی داد.

ایرنا: خب! چرا کار به ترور کشید؟
صلواتی: کمیته خادم الحسین قوی تر و مسلح تر بود.

ایرنا: گرایش فکری مرحوم بهرنگ نیا چه بود؟
صلواتی: هر چند آن زمان گرایش سیاسی به این شکل نبود و همه می گفتند امام و انقلاب ولی بهر حال داخلشان دو جناح بود. خود آقای طاهری و خادمی با هم مشکلی نداشتند ولی پایین دستی هاشان درباره بازداشت ها و مصادره اموال و از این قبیل اختلاف نظر داشتند. همین شد که به جان هم افتادند.

ایرنا: درگیری مسلحانه بین این نیروها زیاد بود؟
صلواتی: این را باید در کتاب خاطراتی که برخی از اینها نوشته اند دید. البته بعدها کمیته فلاورجان و کمیته قهدریجان با هم درگیر شدند و چند نفرشان نیز کشته شدند. این درگیری ها تا حدودی وجود داشت . البته آن موقع دیگر من نماینده مجلس بودم نه فرماندار. خیلی در ریز این مسایل قرار نداشتم.

** نگذاشتم کالایی گران شود

ایرنا: دستاوردتان در اصفهان چه بود؟
صلواتی: نگذاشتم هیچ چیز گران شود.

ایرنا: اعتصاب قصابها چه ماجرایی داشت؟
صلواتی: حق هایی را 2500 سال پایمال شده بود را یکجا از من می خواستند!
جلوی دادگستری جمع شده بودند به ویژه چپ ها و کمونیست ها. من به کمیته زنگ زدنم که بروند آنجا چون امکان داشت دادگستری را به آتش بکشند.
کمیته پاسخ داد ما را از اول انقلاب مقابل مردم قرار ندهید.
زنگ زدم به آقای توکلی از بازاریان. آنها آمدند و دو گروه علیه یکدیگر شعار دادند تا متفرق شدند. در این تظاهرات یک نفر هم کشته شد. البته چون نظامی حرفه ای نبودند و تیراندازی بلد نبودند مثل اینکه یکی از گلوله ها کمانه کرده و به یکی خورده و او را کشته بود.

** اظهار تعجب ناطق نوری

ایرنا: آقای دکتر میانه شما با حضرت امام چه طور بود؟ آن زمان که فرماندار بودید هیچگاه به خدمت حضرت امام رسیدید؟
صلواتی: بله. فروردین 58 برای برگزاری رفراندوم جمهوری اسلامی توسط هاشم صباغیان وزیر کشور فرخوانده شدیم تا آموزش های لازم را ببینیم. مثلا می گفتند که با کسانی که رای ' نه' به جمهوری اسلامی می دهند برخورد تندی صورت نگیرد.
بعد این آموزش ها به قم خدمت حضرت امام رفتیم. امام توصیه هایی فرمودند از جمله اینکه من دلم می خواهد مردم با آزادی به جمهوری اسلامی رای آری یا خیر دهند.
بعد از برگزاری رفراندوم هم دوباره خدمت امام رسیدیم.
بعدها هم غیر از ملاقات های عمومی که با ایشان داشتیم در جریان تنش بین مجلس و بنی صدر بارها به اتفاق آیت الله همواری، محمد جواد حجتی کرمانی و کاظمی بجنوردی خدمت امام رسیدیم. شیخ یوسف صانعی که از دوره طلبگی با من رفیق بود در دفتر ایشان بود دیدارها را مهیا می کرد. یکروز علی اکبر ناطق نوری به من گفت تو چه کار می کنی که هر روز پیش امامی؟ ولی ما با زحمت خدمت ایشان می رسیم.
گفتم: شما که باید راحت تر بروید چرا که حجت الاسلام رسولی پدر خانم شما در دفتر حضرت امام است؟!
ناطق گفت: نه با اینکه آقای رسولی آنجاست من زیاد معطل می شوم.

** سه سوال از امام

ایرنا: نکاتی از جلساتتان با حضرت امام را مطرح کنید؟
صلواتی: بیشتر جلسات درباره مشکلات بین مجلس و بنی صدر، اختلافات بین روحانیون و مسایل مربوط به اصفهان بود.
یکبار وقتی خصوصی خدمت ایشان رسیده بودیم بعد از پایان صحبت ها عرض کردم چند سوال از محضرتان دارم.
یادم هست چند نفر پشت شیشه اتاق ایشان منتظر بودند و احمد آقای خمینی هم ایستاده بود.
امام گفتند: بفرمایید.
گفتم: سوال اولم درباره شیخ فضل الله نوری است که شما چندین بار تا کنون از ایشان حمایت کرده اید. در حالی که او هم با محمد علی شاه قاجار و هم با روس ها هم مرتبط بود.
امام فرمودند: سوال بعدی تان.
گفتم: دیگر اینکه شما فرموده اید دکتر محمد مصدق مسلم نبود. در صورتی که او سهم امام می داد و بیمارستان نجمیه تهران از سهمی که او به عنوان سهم امام می داده است ساخته شده است. مدرسه کمال در نارمک هم از سهم امام ایشان بنا شده است.
فرمودند: خب بعدی.
عرض کردم: چهار تا بچه از دیوار سفارت آمریکا بالا رفته اند شما فرمودید این انقلابی بزرگتر از انقلاب اول بود. خودتان در جریان هستید که ما و شما چقدر زجر کشیدیم و اذیت شدیم تا این انقلاب پیروز شد ولی شما بالا رفتن از سفارت آمریکا را انقلابی بزرگتر نامیدید . منظورتان چه بود؟
امام اصلا ناراحت نشد. رو به احمد آقا کرد و فرمود: سر فرصت یک وقت وسیعی به آقای صلواتی بدهید تا ما با هم در این باره صحبت کنیم.
من هم دست ایشان را بوسیدم و بیرون آمدم. و عده دیگری وارد اتاقشان شدند.
بیرون که آمدم احمد آقا هفت هشت شماره تلفن مختلف به من داد و گفت چه اوقاتی به کدامیک از این ها زنگ بزنم تا وقتی برای ملاقات با امام به من بدهد.
اما به هر حال موفق به برقراری ارتباط با احمد آقا نشدم.
در دوره مجلس هم یک بار آقای سراج الدین موسوی به من گفت امروز به دستبوس امام می روم دلت می خواهد آقا را ببینی؟
گفتم : چرا که نه. حتما می خواهم. رفتم خدمت ایشان و دیدار عمومی بود.

** صلواتی چرا مدعی نیستی؟

ایرنا: آخرین باری که موفق به ملاقات با امام(ره) شدید کی بود؟
صلواتی: اواخر سال 67 بود. من ملاقاتی با آقای سراج الدین موسوی داشتم که مثل اینکه آن وقت مسوول حفاظت بیت امام بود. از سراج پرسیدم امکان دارد خدمت امام برسم؟
گفت: اتفاقا امروز عده ای از محله جماران وقت گرفته اند تا به عنوان دستبوسی ایشان را ببینند.من هم رفتم. ما رفتیم و در آن خانه کوچکی که پشت حسینیه بود امام را دیدیم که لب ایوان نشسته اند و دستکشی هم دستشان است. مردم یکی یکی می رفتند دست ایشان را می بوسیدند و می رفتند. شیخ یوسف صانعی هم بالای سر امام ایستاده بود. یک خانم هم در صف بود. این خانم تا امام را دید از اشتیاق النگوهایش را در آورد و به ایشان تقدیم کرد. امام النگوها را گرفت و بعد به وی پس داد. آن خانم فکر کرد امام از این حرکت او بدش آمده است ناراحت شد و شروع به گریه کردن کرد.
صانعی متوجه شد و گفت: خانم، امام این هدیه شما را پذییرفتند اما این بار خودشان دارند این النگوها را به شما هدیه می کنند.
آن خانم آرام شد و رفت.
بعد شیخ یوسف صانعی مرا معرفی کرد و گفت: حضرت آقا؛ آقای صلواتی از آقازاده های اصفهان هستند و در انقلاب این کارها را کردند.
امام چیزهایی را از قدیم یادشان آمد چون از قبل مرا می شناخت. فرمود : خب الان چه کار می کنید؟
گفتم: معلمم
فرمودند: انگار قدیم ها هم معلم بودی؟
گفتم: بله. این شغل را خیلی دوست دارم.
فرمودند: چرا مدعی نیستی؟
منظورشان این بود که چرا دنبال پست و سمت نیستی . گفتم: نه آقا طلبکار نیستم.
دستی بر سر و صورتم کشیدند و دعایم کردند. آمدم دستشان را ببوسم نگذاشتند ولی من بوسه ای بر پشت دستشان زدم و بیرون آمدم. این آخرین ملاقاتی بود که با حضرت امام داشتم.

** امام صمیمی و قاطع و پیگیر بود

ایرنا: در رحلت ایشان کجا بودید؟
صلواتی: وقتی از تلویزیون دیدم که ایشان با پای خودشان و با همان پیراهن و زیرشلواری به بیمارستان رفتند و دیگر برنگشتند خیلی متاثر شدم. حالت روحی پیدا کرده بودم که وقتی لباس و چادر مشکی می دیدم منقلب می شدم. افسردگی شدیدی گرفتم. مدام یاد یکی دو ماه قبل که با آن لباس به بیمارستان رفته بودند می افتادم و خیلی متاثر می شدم.
طوری شد که در خانه گفتم کسی جلوی من لباس یا چادر مشکی سر نکند. با اینکه خودم لباس سیاه پوشیده بودم وقتی رنگ سیاه می دیدم نمی توانستم تحمل کنم. در مجالسی هم که مردم مشکی پوشیده بودند شرکت نمی کردم.

ایرنا: چگونه از رحلت امام با خبر شدید؟ از رادیو شنیدید؟
صلواتی: بله. کلاسی در دانشگاه صنعتی شریف داشتم و با چند تن از اساتید دیگر از رادیو خبر را شنیدیم. دیدم دانشگاه متاثر و همه بچه ها ناراحتند. آن وقت ها کسی مخالف نبود و همه یکصدا و همراه بودند.

** امام فرمود با سعودی ها خوب صحبت کنید

ایرنا: شخصیت امام را چگونه تبیین می کنید؟
صلواتی: قاطع، پیگیر، جدی، صمیمی، دوست.
یادم هست وقتی مجلس بودم به اتفاق تنی چند از دیگر نمایندگان برای سفر به مکه ویزا گرفتیم. روی ویزا نوشته بود: مهمان پادشاه عربستان. البته همه ما با هزینه شخصی مان می رفتیم.
رفتیم پیش امام برای خداحافظی. ایشان گفتند که آنجا(عربستان) حرف از دوستی و محبت بزنید.
ما گفتیم: آخر شما(درباره عربستان)به گونه دیگری صحبت می کنید؟
امام فرمودند: من این حرف ها را برای سیاست جهانی می زنم ولی شما جز محبت و سازش حرفی با آنها نزنید و از اتحاد و وحدت صحبت کنید.
البته ما مکه رفتیم و کسی هم ما را دعوت نکرد. ولی با کاروان نبودیم و آزاد بودیم.

** به بهشتی گفتم با سیستم تک حزبی مخالفم

ایرنا: چه اتفاقاتی افتاد که شما تصمیم به نمایندگی مجلس گرفتید؟
صلواتی: من تصمیمی برای نماینده شدن نداشتم. فرماندار بودم و حتی پیشنهاد استانداری هم به من داده بودند. اما فشار روحی بسیار زیادی روی من بود. شب ها نمی توانستم بخوابم، غذا نمی توانستم بخورم و تمام وقت در خدمت مردم بودم.
تا بالاخره شهید بهشتی به من این را پیشنهاد کرد. با اینکه من نسبتی با حزب جمهوری اسلامی نداشتم. ایشان گفت: شما یک آدم تشکیلاتی هستی بیا و حزب جمهوری اسلامی اصفهان را اداره کن یا بیا تهران.
پاسخ دادم: اولا من با سیستم تک حزبی مخالفم در ثانی اجازه دهید در فرمانداری یا استانداری که جنبه حزبی هم ندارد بمانم.
من آن زمان در مردم نفوذ داشتم و در تلویزیون و رادیو محبوب بودم. مرحوم بهشتی خیلی دلش می خواست من با چهار نامزد دیگر سهمیه رای اصفهان را به دست آورم. من هم چون از قدیم با ایشان بودم و نظرم بر ماندن و کار کردن بود قبول کردم.
ضمن فرمانداری چند ساعتی را هم به دانشگاه می رفتم که ارتباطم با دانشگاه قطع نشود. من بعد از انقلاب دانشگاه تربیت معلم یزد را راه اندازی کردم.

ایرنا: نتیجه آن انتخابات چه شد؟
صلواتی: رای آوردم. از حزب جمهوری اسلامی اما فقط مرحوم علی اکبر پرورش رای آورد. ابوالحسن بنی صدر و احمد سلامتیان هم رای آوردند. امید هم رای آورد. مصحف و حسینی هم به دور دوم رفتند که آرا باطل شد.
بعدها پرورش وزیر آموزش و پرورش شد. سلامتیان هم با بنی صدر به دولت رفت. من ماندم و آقای امید.

** حرفهای تحریک کننده خلخالی علیه کشورهای عربی

ایرنا: وقتی در مجلس بودید صدام به ایران حمله کرد. پیش بینی این حمله را می کردید؟
صلواتی: در جریان حملات بودیم آقای اکبر هاشمی رفسنجانی هم در جریان بود. امام هم فرمودند: دزدی آمده و سنگی زده و در رفته است. این موارد را ما هم می دانستیم. صادق خلخالی در کشورهای عربی جنوب خلیج فارس خیلی تند حرف زده بود.دیگران هم که به عنوان نماینده ایران این حرفهای تند را می زدند. دکتر ابراهیم یزدی هم مخالف این گونه اظهارات تند بود.
در هر صورت ما پیش بینی می کردیم خبرهایی بشود اما فکر نمی کردیم اینقدر طولانی و وسیع باشد.
یک روز در مجلس داخل کمیسیون اصل 90 نشسته بودیم که یک دفعه یکی از کارمندان کمیسیون سراسیمه وارد شد گفت: مجلس را ترک کنید.
گفتیم چرا؟
گفت: عراق به ایران حمله و اهواز را بمباران کرده است. ما هم گفتیم شاید عراق بعد از ظهر به مجلس حمله کند و آنجا را ترک کردیم. فردا دوباره مجلس تشکیل جلسه داد.

** رجوی می گفت ارتش را دست من بدهید

ایرنا: ارتش آن موقع چه وضعیتی داشت؟
صلواتی: ارتشی ها عده ای شان اعدام شده بودند. روحیه نداشتند. مرحوم ظهیرنژاد، فلاحی، نامجو و کلاهدوز که خیلی به انقلاب اظهار علاقه می کردند و به مجلس هم می آمدند و با ما شوخی می کردند هم در جنگ شهید شدند.
این بزرگان هر چقدر می خواستند به ارتش روحیه دهند نمی شد. چرا که برخی پایین دستی ها و گروهبانان تمکین نمی کردند. از آن سو مجاهدین خلق هم شعار ارتش بی طبقه توحیدی یا همان ارتش بی درجه را می دادند و می گفتند ارتش را بدهید ما بازسازی کنیم.
مسعود رجوی در سخنرانی اش می گفت من نمی گویم که ارتش منحل شود. ارتش را بدهید ما بازسازی کنیم و زیر نظر ما( مجاهدین خلق) باشد.
حکومت هم به این ها خوش بین نبود. شهید چمران و دیگران مردم و نیروهای کمیته را جمع کردند و به اهواز بردند.
ارتش عراق هم جنایت زیادی در دهلاویه و جاهای دیگر انجام داد. بالاخره چمران و مردم توانستند در عراق بایستند تا کم کم سپاه و بسیج شکل بگیرد.
من در همان دوران نمایندگی چند باری به جبهه ها رفتم و در مقرهای ارتش و سپاه و بسیج سخنرانی کردم. البته غیر از حرف زدن کار دیگری که بلد نبودیم از رزمندگان تفنگ و آرپی چی می گرفتیم و با آن عکس می انداختیم.( با خنده)
گفت و گو: ناصرغضنفری
پژوهش 3081**

انتهای پیام /*

ارسال دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه از فرم پایین صفحه استفاده کنید
فرستنده *
پست الکترونیک
کد امنیتی
ارسال یادداشت ارسال