کد خبر: 80557632 (3168132) | تاریخ خبر: 06/12/1391 | ساعت: 11:33|
نسخه چاپی | ارسال به دوستان

شهیدی که با نماز جاودانه شد

تهران- دکتر ˈمحمدعلی رهنمونˈ که شهادت را آرزویی دست نیافتنی می دانست، در حالی که با معشوق خود در نماز عشق سخن می گفت، جاودانه شد و سبکبال به سوی او پر کشید.

به گزارش ایرنا، شهید رهنمون، شهید شاخص سال 1390 جامعه پزشکی متولد شهر دارالعباده یزد بود، پس از قبولی در رشته پزشکی که آرزوی خود و مادر مرحومه اش بود،برای تحصیل عازم اهواز و پس از اخذ مدرک در سن 26 سالگی روانه جبهه شد، او در مناطق جنگی، نهایت سعی خود را در کمک به مجروحین جنگی انجام می داد و از پذیرفتن هرگونه پست و مقامی امتناع می ورزید.

شهید رهنمون در بیمارستان های جبهه با جمع کردن پزشکان متخصص، به سامان دهی اوضاع و امکانات بیمارستانی در راه کمک رسانی هرچه بهتر به مجروحین می پرداخت.

ششم اسفندماه 1362 در عملیات خیبر، محمدعلی آخرین وضوی خود را می گیرد و در بیمارستان صحرایی خاتم الانبیا مشغول نیایش با دوست می شود که هدف اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد.

بدین ترتیب محمدعلی سبکبال به سمتی پر می کشد که سالها منتظر رفتن به آنسو بود.



** چند خاطره کوتاه از شهید رهنمون که ویژگی های شخصیتی و سبک زندگی این شهید را نشان می دهد، در زیر می خوانیم:



**انقلابی واقعی

درس نمی خواندیم، به خیال خودمان فکر می کردیم، مبارزه کردن واجب تر است، محمد مرتب می نشست، با ما حرف می زد که این چه حرفی است تو دهان شما افتاده، یعنی چه درس خواندن وقتمان را تلف می کند؟!

باید هم درس بخوانید، هم مبارزه کنید، آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خورد.



** آشنایی با قرآن

صبح ها بعد از اذان می نشست و قرآن می خواند، اگر زهرا بیدار بود، او را بغل می کرد و اگر خواب بود، کنار رختخوابش می نشست و می خواند.

می گفت: اینجا باشم که از الآن چشم و گوشش به این چیزها عادت کند.



** در پیشگاه وجدان

یک دفترچه کوچک داشت، همیشه همراهش بود و به هیچ کس نشان نمی داد.

یک بار مخفیانه آن را برداشتم، ببینم در آن چه می نویسد؛

فکرش را می کردم، کارهای روزانه اش را نوشته بود.

سر چه کسی داد زده، چه کسی را ناراحت کرده، به چه کسی بدهکار است، همه را نوشته بود؛ ریز و درشت.

نوشته بود که یادش باشد در اولین فرصت، صافشان کند.



** حنابندان

محمد به خاطر درس و خطش خیلی معروف شده بود، اسمش سر زبان ها افتاده بود، بسیاری از بچه های مدرسه دوست داشتند با او دوست شوند، دور و برش همیشه شلوغ بود.

یک روز که آمد، دیدم دست هایش را حنا بسته، تعجب کردم،

به مسخره گفتم: محمد! این دیگر چه کاری است؟

گفت: این کار را کردم که از شر این دختر مدرسه ای ها راحت شوم؛ بگویند این پسر، امل است و کاری به کارم نداشته باشند.



** نماز جماعت در عروسی

شنیده بودیم نماز اول وقت و جماعت برای محمد اهمیت دارد ولی فکر نمی کردیم این اندازه مصمم باشد، صدای اذان که بلند شد همه را بلند کرد، انگار نه انگار عروسی است آن هم عروسی خودش، یکی را فرستاد جلو و بقیه هم پشت سرش نماز خواندند، نماز جماعتی به یاد ماندنی شد.

اجتمام(5)1880**1558

انتهای پیام /*

باشگاه مخاطبان ایرنا

برای ارسال نظرات از فرم پایین صفحه استفاده کنید.
فرستنده: *  
پست الکترونیک:
نظر:
موضوع از شما گزارش از ما:
سخن شما با مسئولین:
ارسال یادداشت:
 
کد امنیتی
ارسال